تعداد ۷۷۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۷۳ - با همه خلق جهان گر چه از آن
با همه خلق جهان گر چه از آن
بیشتر بی‌ره و کمتر به رهند
تو چنان زی که بمیری برهی
نه چنان چون تو بمیری برهند
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۳ - ای دل رفته ز جا، بازمیا
ای دل رفته ز جا، بازمیا
به فنا ساز و درین ساز میا
روح را عالم ارواح به است
قالب از روح بپرداز میا
اندر آبی که بدو زنده شد آب
خویش را آب درانداز میا
آخر عشق به از اول اوست
تو ز آخر سوی آغاز میا
تا فسرده نشوی همچو جماد
هم در آن آتش بگداز میا
بشنو آواز روان‌ها ز عدم
چو عدم هیچ به آواز میا
راز کاواز دهد، راز نماند
مده آواز تو ای راز میا
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۴ - من رسیدم به لب جوی وفا
من رسیدم به لب جوی وفا
دیدم آن جا صنمی روح فزا
سپه او همه خورشیدپرست
همچو خورشید همه بی‌سر و پا
بشنو از آیت قرآن مجید
گر تو باور نکنی قول مرا
قد وجدت امراة تملکهم
اوتیت من کل شیء و لها
چون که خورشید نمودی رخ خود
سجده دادیش چو سایه همه را
من چو هدهد بپریدم به هوا
تا رسیدم به در شهر سبا
مولوی : غزلیات
غزل ۴۳۳ - اندر این جمع شررها ز کجاست؟
اندر این جمع شررها ز کجاست؟
دود سودای هنرها ز کجاست؟
من سر رشتهٔ خود گم کردم
کین مخالف شده سرها ز کجاست؟
گر نه دل‌های شما مختلفند
در من از جنگ اثرها ز کجاست؟
گر چو زنجیر به هم پیوستیم
این فروبستن درها ز کجاست؟
گر نه صد مرغ مخالف این جاست
جنگ و برکندن پرها ز کجاست؟
ساقیا باده به پیش آر که می
خود بگوید که دگرها ز کجاست؟
تو اگر جرعه نریزی بر خاک
خاک را از تو خبرها ز کجاست؟
مولوی : غزلیات
غزل ۴۳۴ - هم به بر این بت زیبا خوشکست
هم به بر این بت زیبا خوشکست
من نشستم که همین‌جا خوشکست
مطرب و یار من و شمع و شراب
این چنین عیش مهیا خوشکست
من و تو هیچ از این جا نرویم
پهلوی شکر و حلوا خوشکست
خجل است از رخ یارم گل تر
با چنین چهره و سیما خوشکست
هر صباحی ز جمالش مستیم
خاصه امروز که با ما خوشکست
بجهم حلقهٔ زلفش گیرم
که در آن حلقه تماشا خوشکست
شمس تبریز که نور دل‌ها است
دایما با گل رعنا خوشکست
مولوی : غزلیات
غزل ۴۳۵ - هر که بالاست مر او را چه غم است؟
هر که بالاست مر او را چه غم است؟
هر که آن جاست مر او را چه غم است؟
که از این سو همه جان‌ست و حیات
که ازین سو همه لطف و کرم است
خود ازین سو که نه سوی است و نه جا
قدم اندر قدم اندر قدم است
این عدم خود چه مبارک جای است
که مددهای وجود از عدم است
همه دل‌ها نگران سوی عدم
این عدم نیست که باغ ارم است
این همه لشکر اندیشهٔ دل
ز سپاهان عدم یک علم است
ز تو تا غیب هزاران سال است
چو روی از ره دل یک قدم است
مولوی : غزلیات
غزل ۸۳۳ - مرگ ما هست عروسی ابد
مرگ ما هست عروسی ابد
سر آن چیست؟ هو الله احد
شمس تفریق شد از روزنه‌ها
بسته شد روزنه‌ها رفت عدد
آن عددها که در انگور بود
نیست در شیره کز انگور چکد
هر که زنده‌ست به نورالله
مرگ این روح مر او راست مدد
بد مگو نیک مگو ایشان را
که گذشتند ز نیکو و ز بد
دیده در حق نه و نادیده مگو
تا که در دیده دگر دیده نهد
دیده دیده بود آن دیده
هیچ غیبی و سری زو نجهد
نظرش چون که به نورالله است
بر چنان نور چه پوشیده شود
نورها گر چه همه نور حقند
تو مخوان آن همه را نور صمد
نور باقی‌ست که آن نور خداست
نور فانی صفت جسم و جسد
نور ناری‌ست درین دیده خلق
مگر آن را که حقش سرمه کشد
نار او نور شد از بهر خلیل
چشم خر شد به صفت چشم خرد
ای خدایی که عطایت دیده‌ست
مرغ دیده به هوای تو پرد
قطب این که فلک افلاک است
در پی جستن تو بست رصد
یا ز دیدار تو دید آر او را
یا بدین عیب مکن او را رد
دیده تر دار تو جان را هر دم
نگهش دار ز دام قد و خد
دیده در خواب ز تو بیداری
این چنین خواب کمال است و رشد
لیک در خواب نیابد تعبیر
تو ز خوابش بجهان رغم حسد
ور نه می‌کوشد و بر می‌جوشد
زاتش عشق احد تا به لحد
مولوی : غزلیات
غزل ۸۳۴ - از دل رفته نشان می‌آید
از دل رفته نشان می‌آید
بوی آن جان و جهان می‌آید
نعره و غلغله آن مستان
آشکارا و نهان می‌آید
گوهر از هر طرفی می‌تابد
پای کوبان سوی جان می‌آید
از در مشعله داران فلک
آتش دل به دهان می‌آید
جان پروانه میان می‌بندد
شمع روشن به میان می‌آید
آفتابی که ز ما پنهان بود
سوی ما نورفشان می‌آید
تیر از غیب اگر پران نیست
پس چرا بانگ کمان می‌آید؟
مولوی : غزلیات
غزل ۸۳۵ - گل خندان که نخندد چه کند؟
گل خندان که نخندد چه کند؟
علم از مشک نبندد چه کند؟
نار خندان که دهان بگشاده‌ست
چون که در پوست نگنجد چه کند؟
مه تابان به جز از خوبی و ناز
چه نماید؟ چه پسندد؟ چه کند؟
آفتاب ار ندهد تابش و نور
پس بدین نادره گنبد چه کند؟
سایه چون طلعت خورشید بدید
نکند سجده نخنبد چه کند؟
عاشق از بوی خوش پیرهنت
پیرهن را ندراند چه کند؟
تن مرده که برو برگذری
نشود زنده نجنبد چه کند؟
دلم از چنگ غمت گشت چو چنگ
نخروشد نترنگد چه کند؟
شیر حق شاه صلاح الدین است
نکند صید و نغرد چه کند؟
مولوی : غزلیات
غزل ۸۳۶ - گر نخسپی شبکی جان چه شود؟
گر نخسپی شبکی جان چه شود؟
ور نکوبی در هجران چه شود؟
ور به یاری شبکی روز آری
از برای دل یاران چه شود؟
ور دو دیده ز تو روشن گردد
کوری دیده شیطان چه شود؟
ور بگیرد ز گل افشانی تو
همه عالم گل و ریحان چه شود؟
آب حیوان که در آن تاریکی‌ست
پر شود شهر و بیابان چه شود؟
ور خضروار قلاووز شوی
تا لب چشمه حیوان چه شود؟
ور ز خوان کرم و نعمت تو
زنده گردد دو سه مهمان چه شود؟
ور ز دلداری و جان بخشی تو
جان بیابد دو سه بی‌جان چه شود؟
ور سواره سوی میدان آیی
تا شود سینه چو میدان چه شود؟
روی چون ماهت اگر بنمایی
تا رود زهره به میزان چه شود؟
ور بریزی قدحی مالامال
بر سر وقت خماران چه شود؟
ور بپوشیم یکی خلعت نو
ما غلامان ز تو سلطان چه شود؟
ور چو موسیٰ تو بگیری چوبی
تا شود چوب چو ثعبان چه شود؟
ور برآری ز تک دریا گرد
چو کف موسی عمران چه شود؟
ور سلیمان بر موران آید
تا شود مور سلیمان چه شود؟
بس کن و جمع کن و خامش باش
گر نگویی تو پریشان چه شود؟
مولوی : غزلیات
غزل ۸۳۷ - هر کجا بوی خدا می‌آید
هر کجا بوی خدا می‌آید
خلق بین بی‌سر و پا می‌آید
زان که جان‌ها همه تشنه‌ست به وی
تشنه را بانگ سقا می‌آید
شیرخوار کرمند و نگران
تا که مادر ز کجا می‌آید
در فراقند و همه منتظرند
کز کجا وصل و لقا می‌آید
از مسلمان و جهود و ترسا
هر سحر بانگ دعا می‌آید
خنک آن هوش که در گوش دلش
ز آسمان بانگ صلا می‌آید
گوش خود را ز جفا پاک کنید
زان که بانگی ز سما می‌آید
گوش آلوده ننوشد آن بانگ
هر سزایی به سزا می‌آید
چشم آلوده مکن از خد و خال
کان شهنشاه بقا می‌آید
ور شد آلوده به اشکش می‌شوی
زانک از آن اشک دوا می‌آید
کاروان شکر از مصر رسید
شرفه گام و درا می‌آید
هین خمش کز پی باقی غزل
شاه گوینده ما می‌آید
مولوی : غزلیات
غزل ۸۳۸ - گر نخسپی شبکی جان چه شود؟
گر نخسپی شبکی جان چه شود؟
ور نکوبی در هجران چه شود؟
ور به یاری شبکی روز آری
از برای دل یاران چه شود؟
ور دو دیده به تو روشن گردد
کوری دیده شیطان چه شود؟
گر برآری ز دل بحر غبار
چون کف موسی عمران چه شود؟
ور سلیمان بر موران آید
تا شود مور سلیمان چه شود؟
ور چو الیاس قلاووز شوی
تا لب چشمه حیوان چه شود؟
ور بروید ز گل افشانی تو
همه عالم گل و ریحان چه شود؟
آب حیوان که در آن تاریکی‌ست
پر شود شهر و بیابان چه شود؟
ور ز خوان کرم و نعمت تو
زنده گردد دو سه مهمان چه شود؟
ور ز دلداری و جان بخشی تو
جان بیابد دو سه بی‌جان چه شود؟
ور سواره سوی میدان آیی
تا شود سینه چو میدان چه شود؟
روی چون ماهت اگر بنمایی
تا رود زهره به میزان چه شود؟
آستین کرم ار افشانی
تا ندریم گریبان چه شود؟
ور بریزی قدحی مالامال
بر سر وقت خماران چه شود؟
ور بپوشیم یکی خلعت نو
ما غلامان ز تو سلطان چه شود؟
ور چو موسیٰ بپذیری چوبی
تا شود چوب تو ثعبان چه شود؟
رو به لطف آر و ز دشمن مشنو
گر بجویی دل ایشان چه شود؟
بس کن ای دل ز فغان جمع نشین
گر نگویی تو پریشان چه شود؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۰۸ - ساقیا باده چون نار بیار
ساقیا باده چون نار بیار
دفع غم را تو ز اسرار بیار
باده‌یی را که ز دل می‌جوشد
زود ای ساقی دلدار بیار
کافر عشق بیا باده ببین
نیست شو در می و اقرار بیار
ساقیا دست همه مستان گیر
همچنان جانب گلزار بیار
پیش این شاهد ما خوبان را
گردن بسته ز بلغار بیار
مومنان را همه عریان کردی
گروی نیز ز کفار بیار
شمس تبریز بگو دولت را
بپذیر اندک و بسیار بیار
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۰۹ - ساقیا باده گلرنگ بیار
ساقیا باده گلرنگ بیار
داروی درد دل تنگ بیار
روز بزم است نه روز رزم است
خنجر جنگ ببر چنگ بیار
ای ز تو دردکشان دردکشان
دردی‌‌یی که کندم دنگ بیار
من ز هر درد نمی‌گردم دنگ
دردی آن سره سرهنگ بیار
روز جام است نه نام و ناموس
نام از پیش ببر ننگ بیار
کیمیایی که کند سنگ عقیق
آزمون کن بر او سنگ بیار
صیقل آینه نه فلک است
ز امتحان آهن پرزنگ بیار
چشمه خضر تو را می‌خواند
که سبو کش دو سه فرسنگ بیار
پس گردن ز چه رو می‌خاری
نک ظفر هست تو آهنگ بیار
حرف رنگ است اگر خوش بوی است
جان‌ بی‌صورت و‌ بی‌رنگ بیار
کم کنی رنگ بیفزاید روح
بوی روح صنم شنگ بیار
لب ببند از دغل و از حیلت
جان‌ بی‌حیلت و فرهنگ بیار
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۱۰ - از لب یار شکر را چه خبر؟
از لب یار شکر را چه خبر؟
وز رخش شمس و قمر را چه خبر؟
با دمش باد بهاری چه زند؟
وز قدش سرو و شجر را چه خبر؟
گر جهان زیر و زبر گشت از او
عاشق زیر و زبر را چه خبر؟
چون که جان محرم اسرارش نیست
از رهش اهل خبر را چه خبر؟
گر چه نرگس نگران است به باغ
از چمن نرگس تر را چه خبر؟
گفته هر قوم هم از مستی خویش
که ز ما قوم دگر را چه خبر؟
گفت چونی و دل تو چون است
از دل این خسته جگر را چه خبر؟
با ملک تاج و کمر گر به هم اند
از ملک تاج و کمر را چه خبر؟
کم کن این ناله که کس واقف نیست
ز آه عشاق سحر را چه خبر؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۷۷ - یک دمی خوش چو گلستان کندم
یک دمی خوش چو گلستان کندم
یک دمی همچو زمستان کندم
یک دمم فاضل و استاد کند
یک دمی طفل دبستان کندم
یک دمی سنگ زند بشکندم
یک دمی شاه درستان کندم
یک دمم چشمهٔ خورشید کند
یک دمی جمله شبستان کندم
دامنش را بگرفتم به دو دست
تا ببینم که چه دستان کندم
دردی درد خوشش را قدحم
گرچه او ساقی مستان کندم
زان ستانم شکر او شب و روز
تا لقب هم شکرستان کندم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۷۸ - من اگر نالم اگر عذر آرم
من اگر نالم اگر عذر آرم
پنبه در گوش کند دلدارم
هر جفایی که کند می‌رسدش
هر جفایی که کند بردارم
گر مرا او به عدم انگارد
ستمش را به کرم انگارم
داروی درد دلم درد وی است
دل به دردش ز چه رو نسپارم؟
عزت و حرمتم آن گه باشد
که کند عشق عزیزش خوارم
باده آن گه شود انگور تنم
که بکوبد به لگد عصارم
جان دهم زیر لگد چون انگور
تا طرب ساز شود اسرارم
گرچه انگور همه خون گرید
که ازین جور و جفا بیزارم
پنبه در گوش کند کوبنده
که من از جهل‌ نمی‌افشارم
تو گر انکار کنی معذوری
لیک من بوالحکم این کارم
چون ز سعی و قدمم سر کردی
آن گهی شکر کنی بسیارم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۷۹ - من اگر مستم اگر هشیارم
من اگر مستم اگر هشیارم
بندهٔ چشم خوش آن یارم
بی‌خیال رخ آن جان و جهان
از خود و جان و جهان بیزارم
بندهٔ صورت آنم که ازو
روز و شب در گل و در گلزارم
این چنین آینه‌‌یی می‌بینم
چشم ازین آینه چون بردارم؟
دم فروبسته‌‌‌ام و تن زده‌ام
دم مده تا عللا بر نارم
بت من گفت منم جان بتان
گفتم این است بتا اقرارم
گفت اگر در سر تو شور من است
از تو من یک سر مو نگذارم
منم آن شمع که در آتش خود
هرچه پروانه بود بسپارم
گفتمش هرچه بسوزی تو ز من
دود عشق تو بود آثارم
راست کن لاف مرا با دیده
جز چنان راست نیاید کارم
من ز پرگار شدم، وین عجب است
کندرین دایره چون پرگارم
ساقی آمد که حریفانه بده
گفتم اینک به گرو دستارم
غلطم سر بستان لیک دمی
مددم ده، قدری هشیارم
آن جهان پنهان را بنما
کین جهان را به عدم انگارم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۸۰ - من اگر پر غم اگر شادانم
من اگر پر غم اگر شادانم
عاشق دولت آن سلطانم
تا که خاک قدمش تاج من است
اگرم تاج دهی نستانم
تا لب قند خوشش پندم داد
قند روید بن هر دندانم
گلم ار چند که خارم در پاست
یوسفم گرچه درین زندانم
هر که یعقوب من است او را من
مونس زاویهٔ احزانم
در وصال شب او همچو نی‌‌‌ام
قند می‌نوشم و در افغانم
پای من گرچه درین گل مانده‌ست
نه که من سرو چنین بستانم؟
ز جهان گر پنهانم چه عجب
که نهان باشد جان، من جانم
گرچه پر خارم سر تا به قدم
کوری خار، چو گل خندانم
بوده‌‌‌ام مؤمن توحید، کنون
مؤمنان را پس ازین ایمانم
سایهٔ شخصم و اندازهٔ او
قامتش چند بود چندانم
هر که او سایه ندارد چو فلک
او بداند که ز خورشیدانم
قیمتم نبود، هر چند زرم
که به بازار نیم، در کانم
من درون دل این سنگ دلان
چون زر و خاک به کان یکسانم
چون که از کان جهان باز رهم
زان سوی کون و مکان من دانم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۸۱ - من ازین خانه به در می‌نروم
من ازین خانه به در می‌نروم
من ازین شهر سفر می‌نروم
منم و این صنم و باقی عمر
من ازو جای دگر می‌نروم
به خدا طوطی و طوطی بچه‌ام
جز سوی تنگ شکر می‌نروم
یک زمانی که ز من دور شود
جز که در خون جگر می‌نروم
گر جهان بحر شود، موج زند
من به جز سوی گهر می‌نروم
بلبل مستم و در باغ طرب
جز به سوی گل تر می‌نروم
در سرم بوی میی افتاده‌ست
تا چو می‌جز که به سر می‌نروم
این چنین باغ و چنین سرو و چمن
جای آن هست اگر می‌نروم