تعداد ۸۷۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حافظ : غزلیات
غزل ۲۸۴ - هاتفی از گوشه ی می خانه دوش
هاتفی از گوشه ی می خانه دوش
گفت ببخشند گنه می بنوش
لطف الهی بکند کار خویش
مژده ی رحمت برساند سروش
این خرد خام به می خانه بر
تا می لعل آوردش خون به جوش
گر چه وصالش نه به کوشش دهند
هر قدر ای دل که توانی بکوش
لطف خدا بیشتر از جرم ماست
نکته ی سربسته چه دانی خموش
گوش من و حلقه ی گیسوی یار
روی من و خاک در می فروش
رندی حافظ نه گناهیست صعب
با کرم پادشه عیب پوش
داور دین شاه شجاع آن که کرد
روح قدس حلقه ی امرش به گوش
ای ملک العرش مرادش بده
و از خطر چشم بدش دار گوش
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۰ - هین که منم بر در، در برگشا
هین که منم بر در، در برگشا
بستن در نیست نشان رضا
در دل هر ذره تو را درگهی ست
تا نگشایی بود آن در خفا
فالق اصباحی و رب الفلق
باز کنی صد در و گویی درآ
نی که منم بر در، بلکه تویی
راه بده، در بگشا خویش را
آمد کبریت بر آتشی
گفت برون آ بر من، دلبرا
صورت من صورت تو نیست لیک
جمله توام صورت من چون غطا
صورت و معنی تو شوم چون رسی
محو شود صورت من در لقا
آتش گفتش که برون آمدم
از خود خود روی بپوشم چرا؟
هین بستان از من تبلیغ کن
بر همه اصحاب و همه اقربا
کوه اگر هست، چو کاهش بکش
داده امت من صفت کهربا
کاه ربای من که می‌کشد
نز عدم آوردم کوه حرا؟
در دل تو جمله منم سر به سر
سوی دل خویش بیا، مرحبا
دلبرم و دل برم ایرا که هست
جوهر دل زاده ز دریای ما
نقل کنم ور نکنم سایه را
سایه من کی بود از من جدا؟
لیک ز جایش ببرم تا شود
وصلت او ظاهر وقت جلا
تا که بداند که او فرع ماست
تا که جدا گردد او از عدا
رو بر ساقی و شنو باقی اش
تات بگوید به زبان بقا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۱ - پیش ترآ، پیش تر، ای بوالوفا
پیش ترآ، پیش تر، ای بوالوفا
از من و ما بگذر و زوتر بیا
پیش ترآ، درگذر از ما و من
پیش ترآ، تا نه تو باشی نه ما
کبر و تکبر بگذار و بگیر
در عوض کبر، چنین کبریا
گفت الست و تو بگفتی بلی
شکر بلی چیست؟ کشیدن بلا
سر بلی چیست که یعنی منم
حلقه زن درگه فقر و فنا
هم برو از جا و هم از جا مرو
جا ز کجا، حضرت بی‌جا کجا؟
پاک شو از خویش و همه خاک شو
تا که ز خاک تو بروید گیا
ور چو گیا خشک شوی، خوش بسوز
تا که ز سوز تو فروزد ضیا
ور شوی از سوز چو خاکستری
باشد خاکستر تو کیمیا
بنگر در غیب چه سان کیمیاست
کو ز کف خاک بسازد تو را
از کف دریا بنگارد زمین
دود سیه را بنگارد سما
لقمه نان را مدد جان کند
باد نفس را دهد این علم‌ها
پیش چنین کار و کیا جان بده
فقر به جان داند جود و سخا
جان پر از علت او را دهی
جان بستانی خوش و بی‌منتها
بس کنم این گفتن و خامش کنم
در خمشی به سخن جان فزا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۲ - نذر کند یار که امشب تو را
نذر کند یار که امشب تو را
خواب نباشد، ز طمع برتر آ
حفظ دماغ آن مدمغ بود
چون که سهر باید یار مرا
هست دماغ تو چو زیت چراغ
هست چراغ تن ما بی‌وفا
گر دبه پرزیت بود سود نیست
صبح شود گشت چراغت فنا
دعوت خورشید به از زیت تو
چند چراغ ارزد آن یک صلا؟
چشم خوشش را ابدا خواب نیست
مست کند چشم همه خلق را
جمله بخسپند و تبسم کند
چشم خوشش بر خلل چشم‌ها
پس لمن الملک برآید به چرخ
کو ملکان خوش زرین قبا؟
کو امرا، کو وزرا، کو مهان؟
بهر بلاد الله حافظ کجا؟
اهل علم چون شد و اهل قلم؟
دیو نیابی تو به دیوان سرا
خانه و تنشان شده تاریک و تنگ
چون که ببردیم یکی دم ضیا
گرد که بادش برود چون شود؟
افتد بر خاک سیه بی‌نوا
چون بجهند از حجب خواب خویش
بازبمالند سبال جفا
اه چه فراموش گرند این گروه
دانش‌شان هیچ ندارد بقا
زود فراموش شود سوز شمع
بر دل پروانه ز جهل و عما
بازبیاید به پر نیم سوز
بازبسوزد چو دل ناسزا
نذر تو کن، حکم تو کن، حاکمی
بر شب و بر روز و سحر، ای خدا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۳ - چند نهان داری آن خنده را؟
چند نهان داری آن خنده را؟
آن مه تابنده فرخنده را؟
بنده کند روی تو صد شاه را
شاه کند خنده تو بنده را
خنده بیاموز گل سرخ را
جلوه کن آن دولت پاینده را
بسته بدان است در آسمان
تا بکشد چون تو گشاینده را
دیده قطار شترهای مست
منتظرانند کشاننده را
زلف برافشان و در آن حلقه کش
حلق دو صد حلقه رباینده را
روز وصال است و صنم حاضر است
هیچ مپا مدت آینده را
عاشق زخم است دف سخت رو
میل لب است آن نی نالنده را
بر رخ دف چند طپانچه بزن
دم ده آن نای سگالنده را
ور به طمع ناله برآرد رباب
خوش بگشا آن کف بخشنده را
عیب مکن گر غزل ابتر بماند
نیست وفا خاطر پرنده را
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۴ - باده ده آن یار قدح باره را
باده ده آن یار قدح باره را
یار ترش روی شکرپاره را
منگر آن سوی، بدین سو گشا
غمزه غمازه خون خواره را
دست تو می‌مالد بیچاره وار
نه به کفش چاره بیچاره را
خیره و سرگشته و بی‌کار کن
این خرد پیر همه کاره را
ای کرمت شاه هزاران کرم
چشمه فرستی جگر خاره را
طفل دوروزه چو ز تو بو برد
می‌کشد او سوی تو گهواره را
ترک کند دایه و صد شیر را
ای بدل روغن، کنجاره را
خوب کلیدی در بربسته را
خوب کمندی دل آواره را
کار تو این باشد، ای آفتاب
نور فرستی مه و استاره را
منتظرش باش و چو مه نور گیر
ترک کن این گنگل و نظاره را
رحمت تو مهره دهد مار را
خانه دهد عقرب جراره را
یاد دهد کار فراموش را
باد دهد خاطر سیاره را
هر بت سنگین ز دمش زنده شد
تا چه دم است آن بت سحاره را
خامش کن، گفت از این عالم است
ترک کن این عالم غداره را
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۵ - خیز صبوحی کن و درده صلا
خیز صبوحی کن و درده صلا
خیز که صبح آمد و وقت دعا
کوزه پر از می کن و در کاسه ریز
خیز مزن خنبک و خم برگشا
دور بگردان و مرا ده نخست
جان مرا تازه کن ای جان فزا
خیز که از هر طرفی بانگ چنگ
در فلک انداخت ندا و صدا
تنتن تنتن شنو و تن مزن
وقت تو خوش ای قمر خوش لقا
در سرم افکن می و پابند کن
تا نروم بیهده از جا به جا
زان کف دریاصفت درنثار
آب درانداز چو کشتی مرا
پاره چوبی بدم و از کفت
گشته‌ام ای موسی جان اژدها
عازر وقتم به دمت ای مسیح
حشر شدم از تک گور فنا
یا چو درختم که به امر رسول
بیخ کشان آمدم اندر فلا
هم تو بده هم تو بگو زین سپس
ای دهن و کف تو گنج بقا
خسرو تبریز تویی شمس دین
سرور شاهان جهان علا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۶ - داد دهی ساغر و پیمانه را
داد دهی ساغر و پیمانه را
مایه دهی مجلس و میخانه را
مست کنی نرگس مخمور را
پیش کشی آن بت دردانه را
جز ز خداوندی تو کی رسد؟
صبر و قرار این دل دیوانه را
تیغ برآور هله ای آفتاب
نور ده این گوشه ویرانه را
قاف تویی، مسکن سیمرغ را
شمع تویی، جان چو پروانه را
چشمه حیوان بگشا هر طرف
نقد کن آن قصه و افسانه را
مست کن ای ساقی و در کار کش
این بدن کافر بیگانه را
گر نکند رام چنین دیو را
پس چه شد آن ساغر مردانه را؟
نیم دلی را به چه آرد که او
پست کند صد دل فرزانه را؟
از پگه امروز چه خوش مجلسی‌ست
آن صنم و فتنه فتانه را
بشکند آن چشم تو صد عهد را
مست کند زلف تو صد شانه را
یک نفسی بام برآ ای صنم
رقص درآر استن حنانه را
شرح فتحنا و اشارات آن
قفل بگوید سر دندانه را
شاه بگوید شنود پیش من
ترک کنم گفت غلامانه را
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۷ - لعل لبش داد کنون مر مرا
لعل لبش داد کنون مر مرا
آنچه تو را لعل کند مر مرا
گلبن خندان به دل و جان بگفت
برگ منت هست، به گلشن برآ
گر نخریده‌ست جهان را ز غم
مژده چرا داد خدا کاشتری
در بن خانه‌ست جهان تنگ و منگ
زود برآیید به بام سرا
صورت اقبال شکرریز گفت
شکر چو کم نیست، شکایت چرا؟
ساغر بر دست خرامان رسید
فخر من و فخر همه ماورا
جام مباح آمد هین نوش کن
با زره از غابر و از ماجرا
ساغر اول چو دود بر سرت
سجده کند عقل جنون تو را
فاش مکن فاش تو اسرار عرش
در سخنی زاده ز تحت الثری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۸ - گر بنخسبی شبی ای مه لقا
گر بنخسبی شبی ای مه لقا
رو به تو بنماید گنج بقا
گرم شوی شب تو به خورشید غیب
چشم تو را باز کند توتیا
امشب استیزه کن و سر منه
تا که ببینی ز سعادت عطا
جلوه گه جمله بتان در شبست
نشنود آن کس که بخفت الصلا
موسی عمران نه به شب دید نور
سوی درختی که بگفتمش بیا؟
رفت به شب بیش ز ده ساله راه
دید درختی همه غرق ضیا
نی که به شب احمد معراج رفت
برد براقیش به سوی سما؟
روز پی کسب و شب از بهر عشق
چشم بدی تا که نبیند تو را
خلق بخفتند ولی عاشقان
جملهٔ شب قصه کنان با خدا
گفت به داوود خدای کریم
هر که کند دعوی سودای ما
چون همه شب خفت، بود آن دروغ
خواب کجا آید مر عشق را؟
زان که بود عاشق خلوت طلب
تا غم دل گوید با دلربا
تشنه نخسپید مگر اندکی
تشنه کجا خواب گران از کجا؟
چون که بخسپید به خواب آب دید
یا لب جو یا که سبو یا سقا
جملهٔ شب می‌رسد از حق خطاب
خیز غنیمت شمر ای بی‌نوا
ور نه پس مرگ، تو حسرت خوری
چون که شود جان تو از تن جدا
جفت ببردند و زمین ماند خام
هیچ ندارد جز خار و گیا
من شدم از دست تو باقی بخوان
مست شدم سر نشناسم ز پا
شمس حق مفخر تبریزیان
بستم لب را تو بیا برگشا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۹ - پیش کش آن شاه شکرخانه را
پیش کش آن شاه شکرخانه را
آن گهر روشن دردانه را
آن شه فرخ رخ بی‌مثل را
آن مه دریادل جانانه را
روح دهد مردهٔ پوسیده را
مهر دهد سینهٔ بیگانه را
دامن هر خار پر از گل کند
عقل دهد کلهٔ دیوانه را
در خرد طفل دوروزه نهد
آنچه نباشد دل فرزانه را
طفل که باشد تو مگر منکری
عربدهٔ استن حنانه را
مست شوی و شه مستان شوی
چونک بگرداند پیمانه را
بی‌خودم و مست و پراکنده مغز
ور نه نکو گویم افسانه را
با همه بشنو که بباید شنود
قصهٔ شیرین غریبانه را
بشکند آن روی دل ماه را
بشکند آن زلف دو صد شانه را
قصهٔ آن چشم که یارد گزارد؟
ساحر ساحرکش فتانه را
بیند چشمش که چه خواهد شدن
تا ابد او بیند پیشانه را
راز مگو رو عجمی ساز خویش
یاد کن آن خواجهٔ علیانه را
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۰ - چرخ فلک با همه کار و کیا
چرخ فلک با همه کار و کیا
گرد خدا گردد چون آسیا
گرد چنین کعبه کن ای جان طواف
گرد چنین مایده گرد ای گدا
بر مثل گوی، به میدان گرد
چون که شدی سرخوش بی‌دست و پا
اسب و رخت راست برین شه طواف
گر چه برین نطع روی جا به جا
خاتم شاهیت در انگشت کرد
تا که شوی حاکم و فرمانروا
هر که به گرد دل آرد طواف
جان جهانی شود و دلربا
همره پروانه شود دل شده
گردد بر گرد سر شمع‌ها
زان که تنش خاکی و دل آتشی‌ست
میل سوی جنس بود جنس را
گرد فلک گردد هر اختری
زانک بود جنس صفا با صفا
گرد فنا گردد جان فقیر
بر مثل آهن و آهن ربا
زانک وجودست فنا پیش او
شسته نظر از حول و از خطا
مست همی‌کرد وضو از کمیز
کز حدثم بازرهان ربنا
گفت نخستین تو حدث را بدان
کژمژ و مقلوب نباید دعا
زان که کلید است و چو کژ شد کلید
وا شدن قفل نیابی عطا
خامش کردم همگان برجهید
قامت چون سرو بتم زد صلا
خسرو تبریز شهم شمس دین
بستم لب را تو بیا برگشا
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۶ - چونک درآییم به غوغای شب
چونک درآییم به غوغای شب
گرد برآریم ز دریای شب
خواب نخواهد، بگریزد ز خواب
آنک بدیدست تماشای شب
بس دل پرنور و بسی جان پاک
مشتغل و بنده و مولای شب
شب تتق شاهد غیبی بود
روز کجا باشد همتای شب؟
پیش تو شب هست چو دیگ سیاه
چون نچشیدی تو ز حلوای شب
دست مرا بست شب از کسب و کار
تا به سحر دست من و پای شب
راه درازست برانیم تیز
ما به درازا و به پهنای شب
روز اگر مکسب و سوداگریست
ذوق دگر دارد سودای شب
مفخر تبریز توی شمس دین
حسرت روزی و تمنای شب
مولوی : غزلیات
غزل ۵۰۳ - بر شکرت جمع مگس‌ها چراست؟
بر شکرت جمع مگس‌ها چراست؟
نکتهٔ لاحول مگس ران کجاست؟
هر نظری بر رخ او راست نیست
جز نظری کو ز ازل بود راست
اسب خسان را به رخی پی بزن
عشوه ده ای شاه که این روی ماست
عشوه و عیاری و جور و دغل
تو نکنی ور کنی از تو رواست
از تو اگر سنگ رسد گوهر است
گر تو کنی جور، به از صد وفاست
تیره نظر چون که ببیند دو نقش
جامه درد، نعره زند کین صفاست
چون که هر اندیشه خیالی گزید
مجلس عشاق خیالش جداست
کعبه چو از سنگ پرستان پر است
روی به ما آر، که قبله‌ی خداست
آن که ازین قبله گدایی کند
در نظرش سنجر و سلطان گداست
جز که به تبریز بر شمس دین
روح نیاسود و نخفت و نخاست
مولوی : غزلیات
غزل ۵۰۴ - خیز که امروز جهان آن ماست
خیز که امروز جهان آن ماست
جان و جهان ساقی و مهمان ماست
در دل و در دیدهٔ دیو و پری
دبدبهٔ فر سلیمان ماست
رستم دستان و هزاران چو او
بنده و بازیچهٔ دستان ماست
بس نبود مصر مرا این شرف
این که شهش یوسف کنعان ماست؟
خیز که فرمان ده جان و جهان
از کرم امروز به فرمان ماست
زهره و مه دف زن شادی ماست
بلبل جان مست گلستان ماست
کاسهٔ ارزاق پیاپی شده است
کیسهٔ اقبال حرمدان ماست
شاه شهی بخش، طرب ساز ماست
یار پری روی، پری خوان ماست
آن ملک مفخر چوگان و گوی
شکر که امروز به میدان ماست
آن ملک مملکت جان و دل
در دل و در جان پریشان ماست
کیست در آن گوشهٔ دل تن زده؟
پیش کشش کو شکرستان ماست
خازن رضوان که مه جنت است
مست رضای دل رضوان ماست
شور درافکنده و پنهان شده
او نمک عمر و نمکدان ماست
گوشه گرفته‌ست و جهان مست اوست
او خضر و چشمهٔ حیوان ماست
چون نمک دیگ و چو جان در بدن
از همه ظاهرتر و پنهان ماست
نیست نماینده و خود جمله اوست
خود همه ماییم، چو او آن ماست
بیش مگو حجت و برهان که عشق
در خمشی حجت و برهان ماست
مولوی : غزلیات
غزل ۵۰۵ - پیش‌ترآ روی تو جز نور نیست
پیش‌ترآ روی تو جز نور نیست
کیست که از عشق تو مخمور نیست؟
نی غلطم در طلب جان جان
پیش میا، پس بمرو، دور نیست
طلعت خورشید کجا برنتافت؟
ماه بر کیست که مشهور نیست؟
پردهٔ اندیشه جز اندیشه نیست
ترک کن اندیشه که مستور نیست
ای شکری دور ز وهم مگس
وی عسلی کز تن زنبور نیست
هر که خورد غصه و غم بعد ازین
با رخ چون ماه تو، معذور نیست
هر دل بی‌عشق اگر پادشاست
جز کفن اطلس و جز گور نیست
تابش اندیشهٔ هر منکری
مقت خدا بیند اگر کور نیست
پیر و جوان کو خورد آب حیات
مرگ برو نافذ و میسور نیست
پردهٔ حق خواست شدن ماه و خور
عشق شناسید که او حور نیست
مفخر تبریز تویی شمس دین
گفتن اسرار تو دستور نیست
مولوی : غزلیات
غزل ۵۰۶ - کار من این است که کاریم نیست
کار من این است که کاریم نیست
عاشقم، از عشق تو عاریم نیست
تا که مرا شیر غمت صید کرد
جز که همین شیر شکاریم نیست
در تک این بحر چه خوش گوهری
که مثل موج قراریم نیست
بر لب بحر تو مقیمم مقیم
مست لبم، گر چه کناریم نیست
وقف کنم اشکم خود بر می‌ات
کز می تو هیچ خماریم نیست
می‌رسدم بادهٔ تو زآسمان
منت هر شیره فشاریم نیست
باده‌ات از کوهٔ سکونت برد
عیب مکن زان که وقاریم نیست
ملک جهان گیرم چون آفتاب
گرچه سپاهی و سواریم نیست
می‌کشم از مصر شکر سوی روم
گرچه شتربان و قطاریم نیست
گر چه ندارم به جهان سروری
درد سر بیهده باریم نیست
بر سر کوی تو مرا خانه گیر
کز سر کوی تو گذاریم نیست
همچو شکر با گلت آمیختم
نیست عجب گر سر خاریم نیست
قطب جهانی، همه را رو به توست
جز که به گرد تو دواریم نیست
خویش من آن است که از عشق زاد
خوش تر ازین خویش و تباریم نیست
چیست فزون از دو جهان؟ شهر عشق
بهتر ازین شهر و دیاریم نیست
گر ننگارم سخنی بعد ازین
نیست ازان رو که نگاریم نیست
مولوی : غزلیات
غزل ۵۰۷ - کیست که او بندهٔ رای تو نیست؟
کیست که او بندهٔ رای تو نیست؟
کیست که او مست لقای تو نیست؟
غصه کشی کو که ز خوف تو نیست؟
یا طربی کان ز رجای تو نیست؟
بخل کفی کو که ز قبض تو نیست؟
یا کرمی کان ز عطای تو نیست؟
لعل لبی کو که ز کان تو نیست؟
محتشمی کو که گدای تو نیست؟
متصل اوصاف تو با جان‌ها
یک رگ بی‌بند و گشای تو نیست
هر دو جهان چون دو کف و تو چو جان
کف چه دهد کان ز سخای تو نیست؟
چشم که دیده‌ست درین باغ کون
رقص گلی کان ز هوای تو نیست؟
غافل ناله کند از جور خلق
خلق به جز شبه عصای تو نیست؟
جنبش این جمله عصاها ز توست
هر یک جز درد و دوای تو نیست
زخم معلم زند، آن چوب کیست؟
کیست که او بند قضای تو نیست؟
همچو سگان چوب تو را می‌گزند
در سرشان فهم جزای تو نیست
دفع بلای تن و آزار خلق
جز به مناجات و ثنای تو نیست
بشکنی این چوب، نه چوبش کم است
دفع دو سه چوب رهای تو نیست
صاحب حوت از غم امت گریخت
جان به کجا برد که جای تو نیست؟
بس کن وز محنت یونس بترس
با قدر استیزه به پای تو نیست
مولوی : غزلیات
غزل ۵۰۸ - شیر خدا بند گسستن گرفت
شیر خدا بند گسستن گرفت
ساقی جان شیشه شکستن گرفت
دزد دلم گشت گرفتار یار
دزد مرا دست ببستن گرفت
دوش چه شب بود که در نیم شب
برق ز رخسار تو جستن گرفت؟
عشق تو آورد شراب و کباب
عقل به یک گوشه نشستن گرفت
ساغر می قهقهه آغاز کرد
خابیه خونابه گرستن گرفت
در دل خم، باده چو انداخت تیر
بال و پر غصه گسستن گرفت
پیر خرد دید که سرده تویی
دست ز مستان تو شستن گرفت
طفل دلم را به کرم شیر ده
چون سر پستان تو جستن گرفت
جان من از شیر تو شد شیرگیر
وز سگی نفس، برستن گرفت
ساقی باقی چو به جان باده داد
عمر ابد یافت و بزستن گرفت
بیش مگو راز که دلبر به خشم
جانب من کژ نگرستن گرفت
مولوی : غزلیات
غزل ۵۰۹ - مرغ دلم باز پریدن گرفت
مرغ دلم باز پریدن گرفت
طوطی جان قند چریدن گرفت
اشتر دیوانهٔ سرمست من
سلسلهٔ عقل دریدن گرفت
جرعهٔ آن بادهٔ بی‌زینهار
بر سر و بر دیدهٔ دویدن گرفت
شیر نظر با سگ اصحاب کهف
خون مرا باز خوریدن گرفت
باز درین جوی روان گشت آب
بر لب جو سبزه دمیدن گرفت
باد صبا باز وزان شد به باغ
بر گل و گلزار وزیدن گرفت
عشق فروشید به عیبی مرا
سوخت دلش بازخریدن گرفت
راند مرا، رحمتش آمد بخواند
جانب ما خوش نگریدن گرفت
دشمن من دید که با دوستم
او ز حسد دست گزیدن گرفت
دل برهید از دغل روزگار
در بغل عشق خزیدن گرفت
ابروی غماز اشارت کنان
جانب آن چشم خمیدن گرفت
عشق چو دل را به سوی خویش خواند
دل ز همه خلق رمیدن گرفت
خلق عصایند، عصا را فکند
قبضهٔ هر کور، که دیدن گرفت
خلق چو شیرند، رها کرد شیر
طفل، که او لوت کشیدن گرفت
روح چو بازی‌ست که پران شود
کز سوی شه طبل شنیدن گرفت
بس کن زیرا که حجاب سخن
پرده به گرد تو تنیدن گرفت