تعداد ۴۴۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۳ - ای مطرب دل برای یاری را
ای مطرب دل برای یاری را
در پردهٔ زیر گوی زاری را
رو در چمن و به روی گل بنگر
همدم شو بلبل بهاری را
دانی چه حیاتها و مستیهاست؟
در مجلس عشق جان سپاری را
چون دولت بیشمار را دیدی
بسپار بدو دم شماری را
ای روح شکار دلبری گشتی
کو زنده کند ابد شکاری را
ای ساقی دل ز کار واماندم
وقتست بده شراب کاری را
آراسته کن مرا و مجلس را
کآراستهیی شراب داری را
بزمیست نهان چنین حریفان را
جا نیست دگر شراب خواری را
در پردهٔ زیر گوی زاری را
رو در چمن و به روی گل بنگر
همدم شو بلبل بهاری را
دانی چه حیاتها و مستیهاست؟
در مجلس عشق جان سپاری را
چون دولت بیشمار را دیدی
بسپار بدو دم شماری را
ای روح شکار دلبری گشتی
کو زنده کند ابد شکاری را
ای ساقی دل ز کار واماندم
وقتست بده شراب کاری را
آراسته کن مرا و مجلس را
کآراستهیی شراب داری را
بزمیست نهان چنین حریفان را
جا نیست دگر شراب خواری را
مولوی : غزلیات
غزل ۶۸۵ - دل با دل دوست در حنین باشد
دل با دل دوست در حنین باشد
گویای خموش هم چنین باشد
گویم سخن و زبان نجنبانم
چون گوش حسود در کمین باشد
دانم که زبان و گوش غمازند
با دل گویم که دل امین باشد
صد شعلهٔ آتش است در دیده
از نکتهٔ دل که آتشین باشد
خود طرفهتر این که در دل آتش
چندین گل و سرو و یاسمین باشد
زان آتش باغ سبزتر گردد
تا آتش و آب هم نشین باشد
ای روح مقیم مرغزاری شو
کان جا دل و عقل دانه چین باشد
آن سوی که کفر و دین نمیگنجد
کی ما و من فلان دین باشد؟
گویای خموش هم چنین باشد
گویم سخن و زبان نجنبانم
چون گوش حسود در کمین باشد
دانم که زبان و گوش غمازند
با دل گویم که دل امین باشد
صد شعلهٔ آتش است در دیده
از نکتهٔ دل که آتشین باشد
خود طرفهتر این که در دل آتش
چندین گل و سرو و یاسمین باشد
زان آتش باغ سبزتر گردد
تا آتش و آب هم نشین باشد
ای روح مقیم مرغزاری شو
کان جا دل و عقل دانه چین باشد
آن سوی که کفر و دین نمیگنجد
کی ما و من فلان دین باشد؟
مولوی : غزلیات
غزل ۶۸۶ - ای مطرب جان چو دف به دست آمد
ای مطرب جان چو دف به دست آمد
این پرده بزن که یار مست آمد
چون چهره نمود آن بت زیبا
ماه از سوی چرخ بت پرست آمد
ذرات جهان به عشق آن خورشید
رقصان ز عدم به سوی هست آمد
غمگین ز چهیی مگر تو را غولی
از راه ببرد و هم نشست آمد؟
زان غول ببر بگیر سغراقی
کان بر کف عشق از الست آمد
این پرده بزن که مشتری از چرخ
از بهر شکستگان به پست آمد
در حلقهٔ این شکستگان گردید
کان دولت و بخت در شکست آمد
این عشرت و عیش چون نماز آمد
وین دردی درد آبدست آمد
خامش کن و در خمش تماشا کن
بلبل از گفت پای بست آمد
این پرده بزن که یار مست آمد
چون چهره نمود آن بت زیبا
ماه از سوی چرخ بت پرست آمد
ذرات جهان به عشق آن خورشید
رقصان ز عدم به سوی هست آمد
غمگین ز چهیی مگر تو را غولی
از راه ببرد و هم نشست آمد؟
زان غول ببر بگیر سغراقی
کان بر کف عشق از الست آمد
این پرده بزن که مشتری از چرخ
از بهر شکستگان به پست آمد
در حلقهٔ این شکستگان گردید
کان دولت و بخت در شکست آمد
این عشرت و عیش چون نماز آمد
وین دردی درد آبدست آمد
خامش کن و در خمش تماشا کن
بلبل از گفت پای بست آمد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۸۷ - کی باشد کاین قفص چمن گردد؟
کی باشد کاین قفص چمن گردد؟
وندرخور گام و کام من گردد؟
این زهر کشنده انگبین بخشد؟
وین خار خلنده یاسمن گردد؟
آن ماه دو هفته در کنار آید؟
وز غصه حسود ممتحن گردد؟
آن یوسف مصر الصلا گوید؟
یعقوب قرین پیرهن گردد؟
بر ما خورشید سایه اندازد؟
وان شمع مقیم این لگن گردد؟
آن چنگ نشاط ساز نو یابد؟
وین گوش حریف تن تنن گردد؟
در خرمن ماه سنبله کوبیم؟
چون نور سهیل در یمن گردد؟
خمهای شراب عشق برجوشد؟
هنگام کباب و باب زن گردد؟
سیمرغ هوای ما ز قاف آید؟
دام شبلی و بوالحسن گردد؟
هر ذره مثال آفتاب آید؟
هر قطره به موهبت عدن گردد؟
هر بره ز گرگ شیر آشامد؟
هر پیل انیس کرگدن گردد؟
زانبوهی دلبران و مه رویان
هر گوشهٔ شهر ما ختن گردد؟
هر عاشق بیمراد سرگشته
مستغرق عشق باختن گردد؟
چون قالب مرده جان نو یابد؟
فارغ ز لفافه و کفن گردد؟
آن عقل فضول در جنون آید؟
هوش از بن گوش مرتهن گردد؟
جان و دل صد هزار دیوانه
از بوسهٔ یار خوش دهن گردد؟
آن روز که جان جمله مخموران
ساقی هزار انجمن گردد؟
وان کس که سبال میزدی بر عشق
در عشق شهیر مرد و زن گردد؟
در چاه فراق هر که افتادهست
ره یابد و هم ره رسن گردد؟
باقیش مگو درون دل میدار
آن به که سخن در آن وطن گردد
وندرخور گام و کام من گردد؟
این زهر کشنده انگبین بخشد؟
وین خار خلنده یاسمن گردد؟
آن ماه دو هفته در کنار آید؟
وز غصه حسود ممتحن گردد؟
آن یوسف مصر الصلا گوید؟
یعقوب قرین پیرهن گردد؟
بر ما خورشید سایه اندازد؟
وان شمع مقیم این لگن گردد؟
آن چنگ نشاط ساز نو یابد؟
وین گوش حریف تن تنن گردد؟
در خرمن ماه سنبله کوبیم؟
چون نور سهیل در یمن گردد؟
خمهای شراب عشق برجوشد؟
هنگام کباب و باب زن گردد؟
سیمرغ هوای ما ز قاف آید؟
دام شبلی و بوالحسن گردد؟
هر ذره مثال آفتاب آید؟
هر قطره به موهبت عدن گردد؟
هر بره ز گرگ شیر آشامد؟
هر پیل انیس کرگدن گردد؟
زانبوهی دلبران و مه رویان
هر گوشهٔ شهر ما ختن گردد؟
هر عاشق بیمراد سرگشته
مستغرق عشق باختن گردد؟
چون قالب مرده جان نو یابد؟
فارغ ز لفافه و کفن گردد؟
آن عقل فضول در جنون آید؟
هوش از بن گوش مرتهن گردد؟
جان و دل صد هزار دیوانه
از بوسهٔ یار خوش دهن گردد؟
آن روز که جان جمله مخموران
ساقی هزار انجمن گردد؟
وان کس که سبال میزدی بر عشق
در عشق شهیر مرد و زن گردد؟
در چاه فراق هر که افتادهست
ره یابد و هم ره رسن گردد؟
باقیش مگو درون دل میدار
آن به که سخن در آن وطن گردد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۸۸ - روی تو به رنگ ریز کان ماند
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۴۶ - رفتم تصدیع از جهان بردم
رفتم تصدیع از جهان بردم
بیرون شدم از زحیر و جان بردم
کردم بدرود هم نشینان را
جان را به جهان بینشان بردم
زین خانه ششدری برون رفتم
خوش رخت به سوی لامکان بردم
چون میر شکار غیب را دیدم
چون تیر پریدم و کمان بردم
چوگان اجل چو سوی من آمد
من گوی سعادت از میان بردم
از روزن من مهی عجب درتافت
رفتم سوی بام و نردبان بردم
این بام فلک که مجمع جانهاست
ز آن خوش تر بد که من گمان بردم
شاخ گل من چو گشت پژمرده
بازش سوی باغ و گلستان بردم
چون مشترییی نبود نقدم را
زودش سوی اصل اصل کان بردم
زین قلب زنان قراضه جان را
هم جانب زرگر ارمغان بردم
در غیب جهان بیکران دیدم
آلاچق خود بدان کران بردم
بر من مگری که زین سفر شادم
چون راه به خطه جنان بردم
این نکته نویس بر سر گورم
که سر ز بلا و امتحان بردم
خوش خسپ تنا درین زمین که من
پیغام تو سوی آسمان بردم
بربند زنخ که من فغانها را
سرجمله به خالق فغان بردم
زین بیش مگو غم دل ایرا من
دل را به جناب غیب دان بردم
بیرون شدم از زحیر و جان بردم
کردم بدرود هم نشینان را
جان را به جهان بینشان بردم
زین خانه ششدری برون رفتم
خوش رخت به سوی لامکان بردم
چون میر شکار غیب را دیدم
چون تیر پریدم و کمان بردم
چوگان اجل چو سوی من آمد
من گوی سعادت از میان بردم
از روزن من مهی عجب درتافت
رفتم سوی بام و نردبان بردم
این بام فلک که مجمع جانهاست
ز آن خوش تر بد که من گمان بردم
شاخ گل من چو گشت پژمرده
بازش سوی باغ و گلستان بردم
چون مشترییی نبود نقدم را
زودش سوی اصل اصل کان بردم
زین قلب زنان قراضه جان را
هم جانب زرگر ارمغان بردم
در غیب جهان بیکران دیدم
آلاچق خود بدان کران بردم
بر من مگری که زین سفر شادم
چون راه به خطه جنان بردم
این نکته نویس بر سر گورم
که سر ز بلا و امتحان بردم
خوش خسپ تنا درین زمین که من
پیغام تو سوی آسمان بردم
بربند زنخ که من فغانها را
سرجمله به خالق فغان بردم
زین بیش مگو غم دل ایرا من
دل را به جناب غیب دان بردم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۴۷ - من با تو حدیث بیزبان گویم
من با تو حدیث بیزبان گویم
وز جمله حاضران نهان گویم
جز گوش تو نشنود حدیث من
هر چند میان مردمان گویم
در خواب سخن نه بیزبان گویند؟
در بیداری من آنچنان گویم
جز در بن چاه میننالم من
اسرار غم تو بیمکان گویم
بر روی زمین نشسته باشم خوش
احوال زمین بر آسمان گویم
معشوق همیشود نهان از من
هر چند علامت نشان گویم
جانهای لطیف در فغان آیند
آن دم که من از غمت فغان گویم
وز جمله حاضران نهان گویم
جز گوش تو نشنود حدیث من
هر چند میان مردمان گویم
در خواب سخن نه بیزبان گویند؟
در بیداری من آنچنان گویم
جز در بن چاه میننالم من
اسرار غم تو بیمکان گویم
بر روی زمین نشسته باشم خوش
احوال زمین بر آسمان گویم
معشوق همیشود نهان از من
هر چند علامت نشان گویم
جانهای لطیف در فغان آیند
آن دم که من از غمت فغان گویم
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۲۳ - دیدی که چه کرد یار ما، دیدی
دیدی که چه کرد یار ما، دیدی
منصوبهٔ یار باوفا دیدی
زین نوع که مات کرد دلها را
آن چشمهٔ زندگی، کجا دیدی؟
در صورت مات برد میبخشد
مقلوب گری چو او که را دیدی؟
ای بستهٔ بند عشق حق استت
کز عشق هزار دلگشا دیدی
بستان باغی اگر گلی دادی
برخور ز وفا، اگرجفا دیدی
از بستانش سر خر است این تن
زان بحر گهر، تو کهربا دیدی
از فرعونی چو احولی دادت
آن بود عصا و اژدها دیدی
امروز چو موسیات مداوا کرد
صد برگ فشان ازان عصا دیدی
صیاد جهان فشاند شه دانه
آن را تو ز سادگی، عطا دیدی
چون مرغ سلیم، سوی او رفتی
دام و دغل و فن و دغا دیدی
بازت بخرید لطف نجینا
تا لطف و عنایت خدا دیدی
در طالع مه، چو مشتری گشتی
ز الله عطای اشتری دیدی
چندان کرت که در عدد ناید
این بستگی و گشاد را دیدی
تا آخر کار، آن ولی نعمت
چشمت بگشاد، توتیا دیدی
از چشمهٔ سلسبیل میخوردی
عشرت گه خاص اولیا دیدی
چون دعوت اشربوا پری دادت
جولان گه عرصهٔ هوا دیدی
وان گه ز هوا به سوی هو رفتی
بر قاف پریدن هما دیدی
پرواز همای کبریایی را
از کیف و چگونگی، جدا دیدی
باقیش مجیب هر دعا گوید
کز وی تو اجابت دعا دیدی
منصوبهٔ یار باوفا دیدی
زین نوع که مات کرد دلها را
آن چشمهٔ زندگی، کجا دیدی؟
در صورت مات برد میبخشد
مقلوب گری چو او که را دیدی؟
ای بستهٔ بند عشق حق استت
کز عشق هزار دلگشا دیدی
بستان باغی اگر گلی دادی
برخور ز وفا، اگرجفا دیدی
از بستانش سر خر است این تن
زان بحر گهر، تو کهربا دیدی
از فرعونی چو احولی دادت
آن بود عصا و اژدها دیدی
امروز چو موسیات مداوا کرد
صد برگ فشان ازان عصا دیدی
صیاد جهان فشاند شه دانه
آن را تو ز سادگی، عطا دیدی
چون مرغ سلیم، سوی او رفتی
دام و دغل و فن و دغا دیدی
بازت بخرید لطف نجینا
تا لطف و عنایت خدا دیدی
در طالع مه، چو مشتری گشتی
ز الله عطای اشتری دیدی
چندان کرت که در عدد ناید
این بستگی و گشاد را دیدی
تا آخر کار، آن ولی نعمت
چشمت بگشاد، توتیا دیدی
از چشمهٔ سلسبیل میخوردی
عشرت گه خاص اولیا دیدی
چون دعوت اشربوا پری دادت
جولان گه عرصهٔ هوا دیدی
وان گه ز هوا به سوی هو رفتی
بر قاف پریدن هما دیدی
پرواز همای کبریایی را
از کیف و چگونگی، جدا دیدی
باقیش مجیب هر دعا گوید
کز وی تو اجابت دعا دیدی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۲۴ - روز ار دو هزار بار میآیی
روز ار دو هزار بار میآیی
هر بار چو جان به کار میآیی
از بهر حیات و زنده کردن تو
در عالم چون بهار میآیی
عشاق همه شدند حلوایی
چون شکر قندوار میآیی
می درده و اختیار ما بستان
کز مجلس اختیار میآیی
از خلق جهان کناره میگیرد
آن را که تو در کنار میآیی
خاموش به حضرت تو اولی تر
کز حضرت کردگار میآیی
دیدیم تو را، ز دست ما رفتیم
کز عالم پایدار میآیی
ای مرغ ز طاق عرش میپری
وی شیر ز مرغزار میآیی
ای بحر محیط سخت میجوشی
وی موج چه بیقرار میآیی
هر بار چو جان به کار میآیی
از بهر حیات و زنده کردن تو
در عالم چون بهار میآیی
عشاق همه شدند حلوایی
چون شکر قندوار میآیی
می درده و اختیار ما بستان
کز مجلس اختیار میآیی
از خلق جهان کناره میگیرد
آن را که تو در کنار میآیی
خاموش به حضرت تو اولی تر
کز حضرت کردگار میآیی
دیدیم تو را، ز دست ما رفتیم
کز عالم پایدار میآیی
ای مرغ ز طاق عرش میپری
وی شیر ز مرغزار میآیی
ای بحر محیط سخت میجوشی
وی موج چه بیقرار میآیی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۲۵ - مندیش ازان بت مسیحایی
مندیش ازان بت مسیحایی
تا دل نشود سقیم و سودایی
لاحول کن و ره سلامت گیر
مندیش ازان جمال و زیبایی
فرصت ز کجا که تا کنی لاحول؟
چون نیست ازو دمی شکیبایی
ماهی ز کجا شکیبد از دریا؟
یا طوطی روح، از شکرخایی؟
چون دین نشود مشوش و ایمان؟
زان زلف مشوش چلیپایی
اخگر شده دل در آتش رویش
بگرفته عقول بادپیمایی
دل با دو جهان چراست بیگانه؟
کز جا برمد صفات بیجایی
ای تن تو و تره زار این عالم
چون خو کردی که ژاژ میخایی
ای عقل برو مشاطگی میکن
میناز بدین، که عالم آرایی
بگرفته معلمی درین مکتب
با حفصی، اگر چه کارافزایی
ای بر لب بحر همچو بوتیمار
دستور نه تا لبی بیالایی
اینها همه رفت، ساقیا برخیز
با تشنه دلان، نمای سقایی
مشرق چه کند چراغ افروزی؟
سلطان چه کند شهی و مولایی؟
مصقول شود چو چهرهٔ گردون
چون دود سیاه را تو بزدایی
درده تو شراب جان فزایی را
کز وی آموخت باده صهبایی
یکتا عیشیست و عشرتی، کز وی
جان عارف گرفت یکتایی
از دست تو هر که را دهد این دست
بیعقبهٔ لا شدهست الایی
ای شاد دمی که آن صراحی را
از دور به مست خویش بنمایی
چون گوهر می بتافت بر خاکم
خاک تن من نمود مینایی
دریای صفات عشق میجوشد
رمزی دو بگویم ار بفرمایی
ور نی بهلم ستیر و بربسته
من دانم و یار من به تنهایی
زین بگذشتم، بیار حمرا را
صفراشکن هزار صفرایی
تا روز رهد ز غصهٔ روزی
وین هندوی شب، رهد ز لالایی
در حال مگر درت فروبستهست
کندر پیکار قال میآیی
تا دل نشود سقیم و سودایی
لاحول کن و ره سلامت گیر
مندیش ازان جمال و زیبایی
فرصت ز کجا که تا کنی لاحول؟
چون نیست ازو دمی شکیبایی
ماهی ز کجا شکیبد از دریا؟
یا طوطی روح، از شکرخایی؟
چون دین نشود مشوش و ایمان؟
زان زلف مشوش چلیپایی
اخگر شده دل در آتش رویش
بگرفته عقول بادپیمایی
دل با دو جهان چراست بیگانه؟
کز جا برمد صفات بیجایی
ای تن تو و تره زار این عالم
چون خو کردی که ژاژ میخایی
ای عقل برو مشاطگی میکن
میناز بدین، که عالم آرایی
بگرفته معلمی درین مکتب
با حفصی، اگر چه کارافزایی
ای بر لب بحر همچو بوتیمار
دستور نه تا لبی بیالایی
اینها همه رفت، ساقیا برخیز
با تشنه دلان، نمای سقایی
مشرق چه کند چراغ افروزی؟
سلطان چه کند شهی و مولایی؟
مصقول شود چو چهرهٔ گردون
چون دود سیاه را تو بزدایی
درده تو شراب جان فزایی را
کز وی آموخت باده صهبایی
یکتا عیشیست و عشرتی، کز وی
جان عارف گرفت یکتایی
از دست تو هر که را دهد این دست
بیعقبهٔ لا شدهست الایی
ای شاد دمی که آن صراحی را
از دور به مست خویش بنمایی
چون گوهر می بتافت بر خاکم
خاک تن من نمود مینایی
دریای صفات عشق میجوشد
رمزی دو بگویم ار بفرمایی
ور نی بهلم ستیر و بربسته
من دانم و یار من به تنهایی
زین بگذشتم، بیار حمرا را
صفراشکن هزار صفرایی
تا روز رهد ز غصهٔ روزی
وین هندوی شب، رهد ز لالایی
در حال مگر درت فروبستهست
کندر پیکار قال میآیی
سعدی : غزلیات
غزل ۴۱۵ - ای مرهم ریش و مونس جانم
ای مرهم ریش و مونس جانم
چندین به مفارقت مرنجانم
ای راحت اندرون مجروحم
جمعیت خاطر پریشانم
گویند بدار دستش از دامن
تا دست بدارد از گریبانم
آن کس که مرا به باغ میخواند
بی روی تو میبرد به زندانم
وین طرفه که ره نمیبرم پیشت
وز پیش تو ره به در نمیدانم
یک روز به بندگی قبولم کن
روز دگرم ببین که سلطانم
ای گلبن بوستان روحانی
مشغول بکردی از گلستانم
زان روز که سرو قامتت دیدم
از یاد برفت سرو بستانم
آن در دو رسته در حدیث آمد
وز دیده بیوفتاد مرجانم
گویند صبور باش از او سعدی
بارش بکشم که صبر نتوانم
ای کاش که جان در آستین بودی
تا بر سر مونس دل افشانم
چندین به مفارقت مرنجانم
ای راحت اندرون مجروحم
جمعیت خاطر پریشانم
گویند بدار دستش از دامن
تا دست بدارد از گریبانم
آن کس که مرا به باغ میخواند
بی روی تو میبرد به زندانم
وین طرفه که ره نمیبرم پیشت
وز پیش تو ره به در نمیدانم
یک روز به بندگی قبولم کن
روز دگرم ببین که سلطانم
ای گلبن بوستان روحانی
مشغول بکردی از گلستانم
زان روز که سرو قامتت دیدم
از یاد برفت سرو بستانم
آن در دو رسته در حدیث آمد
وز دیده بیوفتاد مرجانم
گویند صبور باش از او سعدی
بارش بکشم که صبر نتوانم
ای کاش که جان در آستین بودی
تا بر سر مونس دل افشانم
سعدی : غزلیات
غزل ۵۳۴ - دیدی که وفا به جا نیاوردی
دیدی که وفا به جا نیاوردی
رفتی و خلاف دوستی کردی
بیچارگیم به چیز نگرفتی
درماندگیم به هیچ نشمردی
من با همه جوری از تو خشنودم
تو بی گنهی ز من بیازردی
خود کردن و جرم دوستان دیدن
رسمیست که در جهان تو آوردی
نازت ببرم که نازک اندامی
بارت بکشم که نازپروردی
ما را که جراحت است خون آید
درد تو چنم که فارغ از دردی
گفتم که نریزم آب رخ زین بیش
بر خاک درت که خون من خوردی
وین عشق تو در من آفریدستند
هرگز نرود ز زعفران زردی
ای ذره تو در مقابل خورشید
بیچاره چه میکنی بدین خردی
در حلقه کارزار جان دادن
بهتر که گریختن به نامردی
سعدی سپر از جفا نیندازد
گل با گیه است و صاف با دردی
رفتی و خلاف دوستی کردی
بیچارگیم به چیز نگرفتی
درماندگیم به هیچ نشمردی
من با همه جوری از تو خشنودم
تو بی گنهی ز من بیازردی
خود کردن و جرم دوستان دیدن
رسمیست که در جهان تو آوردی
نازت ببرم که نازک اندامی
بارت بکشم که نازپروردی
ما را که جراحت است خون آید
درد تو چنم که فارغ از دردی
گفتم که نریزم آب رخ زین بیش
بر خاک درت که خون من خوردی
وین عشق تو در من آفریدستند
هرگز نرود ز زعفران زردی
ای ذره تو در مقابل خورشید
بیچاره چه میکنی بدین خردی
در حلقه کارزار جان دادن
بهتر که گریختن به نامردی
سعدی سپر از جفا نیندازد
گل با گیه است و صاف با دردی
سعدی : غزلیات
غزل ۶۱۲ - جمعی که تو در میان ایشانی
جمعی که تو در میان ایشانی
زآن جمع به در بود پریشانی
ای ذات شریف و شخص روحانی
آرام دلی و مرهم جانی
خرم تن آن که با تو پیوندد
وآن حلقه که در میان ایشانی
من نیز به خدمتت کمر بندم
باشد که غلام خویشتن خوانی
بر خوان تو این شکر که میبینم
بی فایدهای مگس که میرانی
هر جا که تو بگذری بدین خوبی
کس شک نکند که سرو بستانی
هرک این سر دست و ساعدت بیند
گر دل ندهد به پنجه بستانی
من جسم چنین ندیدهام هرگز
چندان که قیاس میکنم جانی
بر دیده من برو که مخدومی
پروانه به خون بده که سلطانی
من سر ز خط تو بر نمیگیرم
ور چون قلمم به سر بگردانی
این گرد که بر رخ است میبینی
وآن درد که در دل است میدانی
دودی که بیاید از دل سعدی
پیداست که آتشیست پنهانی
میگوید و جان به رقص میآید
خوش میرود این سماع روحانی
زآن جمع به در بود پریشانی
ای ذات شریف و شخص روحانی
آرام دلی و مرهم جانی
خرم تن آن که با تو پیوندد
وآن حلقه که در میان ایشانی
من نیز به خدمتت کمر بندم
باشد که غلام خویشتن خوانی
بر خوان تو این شکر که میبینم
بی فایدهای مگس که میرانی
هر جا که تو بگذری بدین خوبی
کس شک نکند که سرو بستانی
هرک این سر دست و ساعدت بیند
گر دل ندهد به پنجه بستانی
من جسم چنین ندیدهام هرگز
چندان که قیاس میکنم جانی
بر دیده من برو که مخدومی
پروانه به خون بده که سلطانی
من سر ز خط تو بر نمیگیرم
ور چون قلمم به سر بگردانی
این گرد که بر رخ است میبینی
وآن درد که در دل است میدانی
دودی که بیاید از دل سعدی
پیداست که آتشیست پنهانی
میگوید و جان به رقص میآید
خوش میرود این سماع روحانی
پروین اعتصامی : قصاید
قصیده ۳۲ - دزد تو شد این زمانهٔ ریمن
دزد تو شد این زمانهٔ ریمن
آن به که نگردیش به پیرامن
گر برتریت دهد فروتن شو
ور ایمنیت دهد مشو ایمن
کشته است هماره خنجر گیتی
نه دوست شناختست نه دشمن
امروز گذشت و بگذرد فردا
دی رفته و رفتنی بود بهمن
بی نیش، عسل که خورد ازین کندو
بی خار، که چید گل ازین گلشن
این بی هنر آسیای گردنده
سائیده هزارها سر و گردن
ایام بود چو شبروی چابک
یا همچو یکی سیاهدل رهزن
ما را ببرند بی گمان روزی
زین کهنه سرای بی در و روزن
روغن به چراغ جان ز علم افزای
کم نور بود چراغ کم روغن
از گندم و کاه خویش آگه باش
تو خرمنی و سپهر پرویزن
خواهی که نه تلخ باشدت حاصل
در مزرعه تخم تلخ مپراکن
هنگام زراعت آنچه کشتستی
آنت برسد بموسم خرمن
گر سوی تو دیو نفس ره یابد
تاریک نمایدت دل روشن
بی شبهه فرشته اهرمن گردد
چندی چو شود رفیق اهریمن
ابلیس فروخت زرق وبا خود گفت
زین بیش چه می توان خرید از من
زین باغ که باغبانیش کردی
جز خار ترا چه ماند در دامن
مرغان ترا همی کشد روبه
همیان ترا همی برد رهزن
تا پای بود، راه ادب میرو
تا دست بود، در هنر میزن
یک جامه بخر که روح را شاید
بس دیبه خریدی و خز ادکن
مرجان خرد ز بحر جان آورد
مینای دل از شراب عقل آکن
بی دست چه زور بود بازو را
بی گاو چه کار کرد گاو آهن
از چاه دروغ و ذل بدنامی
باید به طناب راستی رستن
باید ز سر این غرور را راندن
باید ز دل این غبار را رفتن
کس شمع نسوخت زین فروزینه
کس جامه ندوخت زین نخ و سوزن
خواهی که نیفکنند در دامت
دیوان وجود را به دام افکن
در دفتر نفس درسها خواندی
در مکتب مردمی شدی کودن
گر مست هنوز کورهٔ هستی
سرد از چه زنیم مشت بر آهن
جز باد نبیختیم در غربال
جز آب نکوفتیم در هاون
جان گوهر و جسم معدنست آنرا
روزی ببرند گوهر از معدن
گر کج روشی، براستی بگرای
آئینهٔ راستگوی را مشکن
از پردهٔ عنکبوت عبرت گیر
بر بام و در وجود، تاری تن
آن به که نگردیش به پیرامن
گر برتریت دهد فروتن شو
ور ایمنیت دهد مشو ایمن
کشته است هماره خنجر گیتی
نه دوست شناختست نه دشمن
امروز گذشت و بگذرد فردا
دی رفته و رفتنی بود بهمن
بی نیش، عسل که خورد ازین کندو
بی خار، که چید گل ازین گلشن
این بی هنر آسیای گردنده
سائیده هزارها سر و گردن
ایام بود چو شبروی چابک
یا همچو یکی سیاهدل رهزن
ما را ببرند بی گمان روزی
زین کهنه سرای بی در و روزن
روغن به چراغ جان ز علم افزای
کم نور بود چراغ کم روغن
از گندم و کاه خویش آگه باش
تو خرمنی و سپهر پرویزن
خواهی که نه تلخ باشدت حاصل
در مزرعه تخم تلخ مپراکن
هنگام زراعت آنچه کشتستی
آنت برسد بموسم خرمن
گر سوی تو دیو نفس ره یابد
تاریک نمایدت دل روشن
بی شبهه فرشته اهرمن گردد
چندی چو شود رفیق اهریمن
ابلیس فروخت زرق وبا خود گفت
زین بیش چه می توان خرید از من
زین باغ که باغبانیش کردی
جز خار ترا چه ماند در دامن
مرغان ترا همی کشد روبه
همیان ترا همی برد رهزن
تا پای بود، راه ادب میرو
تا دست بود، در هنر میزن
یک جامه بخر که روح را شاید
بس دیبه خریدی و خز ادکن
مرجان خرد ز بحر جان آورد
مینای دل از شراب عقل آکن
بی دست چه زور بود بازو را
بی گاو چه کار کرد گاو آهن
از چاه دروغ و ذل بدنامی
باید به طناب راستی رستن
باید ز سر این غرور را راندن
باید ز دل این غبار را رفتن
کس شمع نسوخت زین فروزینه
کس جامه ندوخت زین نخ و سوزن
خواهی که نیفکنند در دامت
دیوان وجود را به دام افکن
در دفتر نفس درسها خواندی
در مکتب مردمی شدی کودن
گر مست هنوز کورهٔ هستی
سرد از چه زنیم مشت بر آهن
جز باد نبیختیم در غربال
جز آب نکوفتیم در هاون
جان گوهر و جسم معدنست آنرا
روزی ببرند گوهر از معدن
گر کج روشی، براستی بگرای
آئینهٔ راستگوی را مشکن
از پردهٔ عنکبوت عبرت گیر
بر بام و در وجود، تاری تن
پروین اعتصامی : قصاید
قصیده ۳۷ - گردون نرهد ز تندرفتاری
گردون نرهد ز تندرفتاری
گیتی ننهد ز سر سیهکاری
از گرگ چه آمدست جز گرگی
وز مار چه خاستست جز ماری
بس بی بصری، اگر چه بینائی
بس بیخبری، اگر چه هشیاری
تو غافلی و سپهر گردان را
فارغ ز فسون و فتنه پنداری
تو گندم آسیای گردونی
گر یک من و گر هزار خرواری
معماری عقل چون نپذرفتی
در ملک تو جهل کرد معماری
سوداگر در شاهوارستی
خر مهره چرا کنی خریداری
زنهار، مخواه از جهان زنهار
کاین سفله به کس نداد زنهاری
پرگار زمانه بر تو می گردد
چون نقطه تو در حصار پرگاری
یکچند شوی به خواب چون مستان
ناگه برسد زمان بیداری
آید گه درگذشتنت ناچار
خود بگذری، آنچه هست بگذاری
رفتند به چابکی سبکباران
زین مرحله، ای خوشا سبکباری
کردار بد تو گشت زنگارش
آیینه ی دل نبود زنگاری
از لقمهٔ تن بکاه تا روزی
بر آتش آز دیگ مگذاری
بشناس زیان ز سود، تا وقتی
سرمایه به دست دزد نسپاری
گیتی ننهد ز سر سیهکاری
از گرگ چه آمدست جز گرگی
وز مار چه خاستست جز ماری
بس بی بصری، اگر چه بینائی
بس بیخبری، اگر چه هشیاری
تو غافلی و سپهر گردان را
فارغ ز فسون و فتنه پنداری
تو گندم آسیای گردونی
گر یک من و گر هزار خرواری
معماری عقل چون نپذرفتی
در ملک تو جهل کرد معماری
سوداگر در شاهوارستی
خر مهره چرا کنی خریداری
زنهار، مخواه از جهان زنهار
کاین سفله به کس نداد زنهاری
پرگار زمانه بر تو می گردد
چون نقطه تو در حصار پرگاری
یکچند شوی به خواب چون مستان
ناگه برسد زمان بیداری
آید گه درگذشتنت ناچار
خود بگذری، آنچه هست بگذاری
رفتند به چابکی سبکباران
زین مرحله، ای خوشا سبکباری
کردار بد تو گشت زنگارش
آیینه ی دل نبود زنگاری
از لقمهٔ تن بکاه تا روزی
بر آتش آز دیگ مگذاری
بشناس زیان ز سود، تا وقتی
سرمایه به دست دزد نسپاری
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۱۶۹ - اسرار تو در زبان نمیگنجد
اسرار تو در زبان نمیگنجد
واوصاف تو در بیان نمیگنجد
اسرار صفات جوهر عشقت
میدانم و در زبان نمیگنجد
خاموشی به که وصف عشق تو
اندر خبر و نشان نمیگنجد
آنجا که تویی و جان دل مسکین
مویی شد و در میان نمیگنجد
از عالم عشق تو سر مویی
در شش جهت مکان نمیگنجد
یک شمه ز روح بارگاه تو
اندر سه صف زمان نمیگنجد
یک دانه ز دام عالم عشقت
در حوصله جای جان نمیگنجد
چون آه برآورم ز عشق تو
کان آه درین دهان نمیگنجد
رفتم ز جهان برون در اندوهت
کاندوه تو در جهان نمیگنجد
آن دم که ز تو بر آسمان بردم
در قبهٔ آسمان نمیگنجد
عطار چو در یقین خود گم شد
در پیشگه عیان نمیگنجد
واوصاف تو در بیان نمیگنجد
اسرار صفات جوهر عشقت
میدانم و در زبان نمیگنجد
خاموشی به که وصف عشق تو
اندر خبر و نشان نمیگنجد
آنجا که تویی و جان دل مسکین
مویی شد و در میان نمیگنجد
از عالم عشق تو سر مویی
در شش جهت مکان نمیگنجد
یک شمه ز روح بارگاه تو
اندر سه صف زمان نمیگنجد
یک دانه ز دام عالم عشقت
در حوصله جای جان نمیگنجد
چون آه برآورم ز عشق تو
کان آه درین دهان نمیگنجد
رفتم ز جهان برون در اندوهت
کاندوه تو در جهان نمیگنجد
آن دم که ز تو بر آسمان بردم
در قبهٔ آسمان نمیگنجد
عطار چو در یقین خود گم شد
در پیشگه عیان نمیگنجد
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۱۷۰ - تا زلف تو همچو مار میپیچد
تا زلف تو همچو مار میپیچد
جان بی دل و بی قرار میپیچد
دل بود بسی در انتظار تو
در هر پیچی هزار میپیچد
زان میپیچم که تاج را چندین
زلف تو کمندوار میپیچد
بس جان که ز پیچ حلقهٔ زلفت
در حلقهٔ بی شمار میپیچد
بس دل که ز زلف تابدار تو
چو زلف تو تابدار میپیچد
بس تن که ز بار عشق یک مویت
بی روی تو زیر دار میپیچد
تو میگذری ز ناز بس فارغ
و او بر سر دار زار میپیچد
هر دل که شکار زلف تو گردد
جان میدهد و چو مار میپیچد
ترکانه و چست هندوی زلفت
بس نادره در شکار میپیچد
هر دل که ز دام زلف تو بجهد
زان چهرهٔ چون نگار میپیچد
چون میپیچد فرید بپذیرش
زیرا که به اضطرار میپیچد
جان بی دل و بی قرار میپیچد
دل بود بسی در انتظار تو
در هر پیچی هزار میپیچد
زان میپیچم که تاج را چندین
زلف تو کمندوار میپیچد
بس جان که ز پیچ حلقهٔ زلفت
در حلقهٔ بی شمار میپیچد
بس دل که ز زلف تابدار تو
چو زلف تو تابدار میپیچد
بس تن که ز بار عشق یک مویت
بی روی تو زیر دار میپیچد
تو میگذری ز ناز بس فارغ
و او بر سر دار زار میپیچد
هر دل که شکار زلف تو گردد
جان میدهد و چو مار میپیچد
ترکانه و چست هندوی زلفت
بس نادره در شکار میپیچد
هر دل که ز دام زلف تو بجهد
زان چهرهٔ چون نگار میپیچد
چون میپیچد فرید بپذیرش
زیرا که به اضطرار میپیچد
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۱۷۱ - هر دل که ز خویشتن فنا گردد
هر دل که ز خویشتن فنا گردد
شایستهٔ قرب پادشا گردد
هر گل که به رنگ دل نشد اینجا
اندر گل خویش مبتلا گردد
امروز چو دل نشد جدا از گل
فردا نه ز یکدگر جدا گردد
خاک تن تو شود همه ذره
هر ذره کبوتر هوا گردد
ور در گل خویشتن بماند دل
از تنگی گور کی رها گردد
دل آینهای است پشت او تیره
گر بزدایی بروی وا گردد
گل دل گردد چو پشت گردد رو
ظلمت چو رود همه ضیا گردد
هرگاه که پشت و روی یکسان شد
آن آینه غرق کبریا گردد
ممکن نبود که هیچ مخلوقی
گردید خدای یا خدا گردد
اما سخن درست آن باشد
کز ذات و صفات خود فنا گردد
هرگه که فنا شود ازین هر دو
در عین یگانگی بقا گردد
حضرت به زبان حال میگوید
کس ما نشود ولی ز ما گردد
چیزی که شود چو بود کی باشد
کی نادایم چو دایما گردد
گر میخواهی که جان بیگانه
با این همه کار آشنا گردد
در سایهٔ پیر شو که نابینا
آن اولیتر که با عصا گردد
کاهی شو و کوه عجب بر هم زن
تا پیر تو را چو کهربا گردد
ور این نکنی که گفت عطارت
هر رنج که میبری هبا گردد
شایستهٔ قرب پادشا گردد
هر گل که به رنگ دل نشد اینجا
اندر گل خویش مبتلا گردد
امروز چو دل نشد جدا از گل
فردا نه ز یکدگر جدا گردد
خاک تن تو شود همه ذره
هر ذره کبوتر هوا گردد
ور در گل خویشتن بماند دل
از تنگی گور کی رها گردد
دل آینهای است پشت او تیره
گر بزدایی بروی وا گردد
گل دل گردد چو پشت گردد رو
ظلمت چو رود همه ضیا گردد
هرگاه که پشت و روی یکسان شد
آن آینه غرق کبریا گردد
ممکن نبود که هیچ مخلوقی
گردید خدای یا خدا گردد
اما سخن درست آن باشد
کز ذات و صفات خود فنا گردد
هرگه که فنا شود ازین هر دو
در عین یگانگی بقا گردد
حضرت به زبان حال میگوید
کس ما نشود ولی ز ما گردد
چیزی که شود چو بود کی باشد
کی نادایم چو دایما گردد
گر میخواهی که جان بیگانه
با این همه کار آشنا گردد
در سایهٔ پیر شو که نابینا
آن اولیتر که با عصا گردد
کاهی شو و کوه عجب بر هم زن
تا پیر تو را چو کهربا گردد
ور این نکنی که گفت عطارت
هر رنج که میبری هبا گردد
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۲۲۶ - عشق آمد و آتشی به دل در زد
عشق آمد و آتشی به دل در زد
تا دل به گزاف لاف دلبر زد
آسوده بدم نشسته در کنجی
کامد غم عشق و حلقه بر در زد
شاخ طربم ز بیخ و بن برکند
هر چیز که داشتم به هم بر زد
گفتند که سیمبر نگار است او
تا رویم از آرزوی او زر زد
طاوس رخش چو کرد یک جلوه
عقلم چو مگس دو دست بر سر زد
از چهرهٔ او دلم چو دریا شد
دریا دیدی که موج گوهر زد
عطار چو آتشین دل آمد زو
هر دم که زد از میان اخگر زد
تا دل به گزاف لاف دلبر زد
آسوده بدم نشسته در کنجی
کامد غم عشق و حلقه بر در زد
شاخ طربم ز بیخ و بن برکند
هر چیز که داشتم به هم بر زد
گفتند که سیمبر نگار است او
تا رویم از آرزوی او زر زد
طاوس رخش چو کرد یک جلوه
عقلم چو مگس دو دست بر سر زد
از چهرهٔ او دلم چو دریا شد
دریا دیدی که موج گوهر زد
عطار چو آتشین دل آمد زو
هر دم که زد از میان اخگر زد
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۳۶۱ - آن ماه برای کس نمیآید
آن ماه برای کس نمیآید
کو با غم خویش بس نمیآید
در آینه روی خویش میبیند
در دام هوای کس نمیآید
گر تو به هوس جمال او خواهی
او در طلب و هوس نمیآید
جانا ره عشق چون تو معشوقی
در زیر تک فرس نمیآید
در وادی بینهایت عشقش
سیمرغ به یک مگس نمیآید
هرگز نشوی تو هم نفس کس را
کانجا که تویی نفس نمیآید
خورشید بلند را چه کم بیشی
کش سایه ز پیش و پس نمیآید
چون در قعر است در وصل تو
جز بر سر آب خس نمیآید
در پای فراق تو شوم پامال
چون وصل تو دسترس نمیآید
عطار که چینهٔ تو میچیند
مرغی است که در قفس نمیآید
کو با غم خویش بس نمیآید
در آینه روی خویش میبیند
در دام هوای کس نمیآید
گر تو به هوس جمال او خواهی
او در طلب و هوس نمیآید
جانا ره عشق چون تو معشوقی
در زیر تک فرس نمیآید
در وادی بینهایت عشقش
سیمرغ به یک مگس نمیآید
هرگز نشوی تو هم نفس کس را
کانجا که تویی نفس نمیآید
خورشید بلند را چه کم بیشی
کش سایه ز پیش و پس نمیآید
چون در قعر است در وصل تو
جز بر سر آب خس نمیآید
در پای فراق تو شوم پامال
چون وصل تو دسترس نمیآید
عطار که چینهٔ تو میچیند
مرغی است که در قفس نمیآید