مولوی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۱۸۸
این جا کسیست پنهان، خود را مگیر تنها صائب تبریزی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۵۲۳۹
بدر از روشنی عاریه گردید هلال صائب تبریزی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۱۵۷۶
ساغر از غیر گرفتن گل بی پروایی است فخرالدین عراقی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۲۳۴
ای جمالت برقع از رخ ناگهان انداخته حمیدالدین بلخی : مقامات حمیدی
المقامة الحادی عشر - فی السیاح و المعمی
حکایت کرد مرا دوستی که در مقالت صفت عدالت داشت و در معاملت نعت مجاملت که وقتی از اوقات بحکم عوارض آفات با رفیقی اتفاق کردم و عزم سفر عراق. باباطاهر عریان همدانی : دوبیتیها
دوبیتی شمارهٔ ۱۴۴
وای ازین دل که نی هرگز به کامم امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شمارهٔ ۱۱۲۴
دل ز تن بردی و در جانی هنوز اسیری لاهیجی : غزلیات
شمارهٔ ۳۵۶
زنگ دوئی ز آینه دل زدوده ایم قاآنی شیرازی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۴۲
که جلوه کرد که آفاق پر ز انوارست همام تبریزی : رباعیات
شمارهٔ ۸۰
تلخ است مذاق زندگانی بی تو خواجوی کرمانی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۵۵۳
آه از آن یار که نبود خبر از یارانش ادیب صابر : قطعات
شمارهٔ ۱۳
کهتر و مهتر از وضیع و شریف عطار نیشابوری : غزلیات
غزل شمارهٔ ۳۶۴
دو جهان بیتوام نمیباید ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ١٢٧ - ایضاً له در مدح نظام الدین یحیی
ساقی بیار باده که چون خلد شد چمن اسیری لاهیجی : غزلیات
شمارهٔ ۴۰۹
جانا ز درد عشق تو چون من فغان کنم مولوی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۲۶۹۸
خداوندا زکات شهریاری نظام قاری : غزلیات
شمارهٔ ۱۳ - نیر کرمانی فرماید
سرو بالای تو سر تا پا خوش است قاسم انوار : غزلیات
شمارهٔ ۳۵۲
هر کرا جرعه می داد بسر گردانید فیض کاشانی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۲۷۹
یاد آن روز که از زلف گره وا میکرد سعدالدین وراوینی : باب نهم
داستانِ مردِ باغبان با خسرو
آزادچهر گفت : شنیدم که روزی خسرو بتماشایِ صحرا بیرون رفت، باغبانی را دید مردی پیر سالخورده، اگرچ شهرستانِ وجودش روی بخرابی نهاده بود و آمد شدِ خبر گیرانِ خبیر از چهار دروازه باز افتاده وسیدو آسیا همه در پهلویِ یکدیگر از کار فرو مانده لکن شاخِ املش در خزانِ عمر و برگریزانِ عیش شکوفهٔ تازه بیرون میآورد و بر لب چشمهٔ حیاتش بعد از رفتنِ آبِ طراوات خطّی سبز میدمید در اخریاتِ مراتبِ پیری درختِ انجیر مینشاند. خسرو گفت: ای پیر ، جنونی که از شعبهٔ شباب در موسمِ صبی خیزد، در فصلِ مشیب آغاز نهادی ، وقتِ آنست که بیخِ علایق ازین منبتِ خبیث برکنی و درخت در خرّم آباد بهشت نشانی، چه جایِ این هوایِ فاسد و هوسِ باطلست ؟ درختی که تو امروز نشانی، میوهٔ آن کجا توانی خورد ؟ پیر گفت : دیگران نشاندند ، ما خوردیم ؛ ما بنشانیم دیگران خورند.
غزل شمارهٔ ۱۸۸
این جا کسیست پنهان، خود را مگیر تنها صائب تبریزی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۵۲۳۹
بدر از روشنی عاریه گردید هلال صائب تبریزی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۱۵۷۶
ساغر از غیر گرفتن گل بی پروایی است فخرالدین عراقی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۲۳۴
ای جمالت برقع از رخ ناگهان انداخته حمیدالدین بلخی : مقامات حمیدی
المقامة الحادی عشر - فی السیاح و المعمی
حکایت کرد مرا دوستی که در مقالت صفت عدالت داشت و در معاملت نعت مجاملت که وقتی از اوقات بحکم عوارض آفات با رفیقی اتفاق کردم و عزم سفر عراق. باباطاهر عریان همدانی : دوبیتیها
دوبیتی شمارهٔ ۱۴۴
وای ازین دل که نی هرگز به کامم امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شمارهٔ ۱۱۲۴
دل ز تن بردی و در جانی هنوز اسیری لاهیجی : غزلیات
شمارهٔ ۳۵۶
زنگ دوئی ز آینه دل زدوده ایم قاآنی شیرازی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۴۲
که جلوه کرد که آفاق پر ز انوارست همام تبریزی : رباعیات
شمارهٔ ۸۰
تلخ است مذاق زندگانی بی تو خواجوی کرمانی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۵۵۳
آه از آن یار که نبود خبر از یارانش ادیب صابر : قطعات
شمارهٔ ۱۳
کهتر و مهتر از وضیع و شریف عطار نیشابوری : غزلیات
غزل شمارهٔ ۳۶۴
دو جهان بیتوام نمیباید ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شمارهٔ ١٢٧ - ایضاً له در مدح نظام الدین یحیی
ساقی بیار باده که چون خلد شد چمن اسیری لاهیجی : غزلیات
شمارهٔ ۴۰۹
جانا ز درد عشق تو چون من فغان کنم مولوی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۲۶۹۸
خداوندا زکات شهریاری نظام قاری : غزلیات
شمارهٔ ۱۳ - نیر کرمانی فرماید
سرو بالای تو سر تا پا خوش است قاسم انوار : غزلیات
شمارهٔ ۳۵۲
هر کرا جرعه می داد بسر گردانید فیض کاشانی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۲۷۹
یاد آن روز که از زلف گره وا میکرد سعدالدین وراوینی : باب نهم
داستانِ مردِ باغبان با خسرو
آزادچهر گفت : شنیدم که روزی خسرو بتماشایِ صحرا بیرون رفت، باغبانی را دید مردی پیر سالخورده، اگرچ شهرستانِ وجودش روی بخرابی نهاده بود و آمد شدِ خبر گیرانِ خبیر از چهار دروازه باز افتاده وسیدو آسیا همه در پهلویِ یکدیگر از کار فرو مانده لکن شاخِ املش در خزانِ عمر و برگریزانِ عیش شکوفهٔ تازه بیرون میآورد و بر لب چشمهٔ حیاتش بعد از رفتنِ آبِ طراوات خطّی سبز میدمید در اخریاتِ مراتبِ پیری درختِ انجیر مینشاند. خسرو گفت: ای پیر ، جنونی که از شعبهٔ شباب در موسمِ صبی خیزد، در فصلِ مشیب آغاز نهادی ، وقتِ آنست که بیخِ علایق ازین منبتِ خبیث برکنی و درخت در خرّم آباد بهشت نشانی، چه جایِ این هوایِ فاسد و هوسِ باطلست ؟ درختی که تو امروز نشانی، میوهٔ آن کجا توانی خورد ؟ پیر گفت : دیگران نشاندند ، ما خوردیم ؛ ما بنشانیم دیگران خورند.