صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۱۶۹ - شوره زار خاک را یکسر گلستان کرد عشق
شوره زار خاک را یکسر گلستان کرد عشق اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۴ - فی منقبت الامام الکامل المکمل السید محمد النور بخش قدس سره العزیز
ملک دین را آنکه حالی مقتداست عرفی شیرازی : رباعیها
رباعی ۶۰ - ای شوق لبت ز صبر من برده ثبات
ای شوق لبت ز صبر من برده ثبات عرفی شیرازی : رباعیها
رباعی ۳۰ - گر چشم و دلم ز ناله و گریه جداست
گر چشم و دلم ز ناله و گریه جداست عرفی شیرازی : رباعیها
رباعی ۹۸ - عرفی دل ما کیش دگرگون نکند
عرفی دل ما کیش دگرگون نکند امام خمینی : غزلیات
عشق چارهساز
حدیث عشق تو، باد بهار باز آورد امام خمینی : غزلیات
گواه دل
ساغر از دست ظریف تو، گناهی نبود ابوالفرج رونی : قصاید
شمارهٔ ۱۷ - ایضاً له
گر بخت را وجاهت و اقبال رانداست فرخی سیستانی : قطعات و ابیات بازماندهٔ قصاید
شمارهٔ ۷ - واو راست
باز یارب چونم از هجران دوست عرفی شیرازی : رباعیها
رباعی ۱۱ - عرفی چه زنی طعن خرد بر من مست
عرفی چه زنی طعن خرد بر من مست محمد بن منور : فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
حکایت ۷۸ - آوردهاند کی چون شیخ به شهر مرو رفت و آن ماجرا با پیر بوعلی سیاه برفت از آنجا بیرون آمد و به صحرا میشد، خواجۀ به حکم ارادت در رکاب شیخ میرفت چون شیخ
آوردهاند کی چون شیخ به شهر مرو رفت و آن ماجرا با پیر بوعلی سیاه برفت از آنجا بیرون آمد و به صحرا میشد، خواجۀ به حکم ارادت در رکاب شیخ میرفت چون شیخ بدر سرای او رسید آن خواجه عنان شیخ بگرفت و از وی استدعا کرد کی میباید کی شیخ بسرای من درآید و ما را مشرف گرداند. شیخ با جمع به سرای فرود آمد، ستونی بود بزرگ و بسیار چوبها را سر بروی نهاده چنانک بیشتر آن عمارت را بار برین ستون بود. چون شیخ را چشم بران ستون افتاد گفت: لاستوائک حملتَ ماحملت. چون این کلمه برزفان شیخ برفت آن خواجه گفت آری ای شیخ مرا چندین خرج افتاده است برین ستون و چندین گردون ببردهام و مشقتها تحمل کرده تا این ستون را اینجا آوردهایم و در همه شهر ازین بزرگتر ستونی نیست. شیخ گفت ای سبحان اللّه ما کجاییم و این مرد کجاست! هم بر پای از آنجا بیرون آمد و چندانک شیخ را استدعا کرد ننشست و از آنجا برباط عبداللّه مبارک آمد و در مرو مقام نکرد و بمیهنه آمد. عرفی شیرازی : رباعیها
رباعی ۷۶ - آن کس که عنان تافت ز ما گمره شد
آن کس که عنان تافت ز ما گمره شد امام خمینی : غزلیات
کاروان عمر
عمر را پایان رسید و یارم از در درنیامد عطار نیشابوری : هیلاج نامه
در سلوک و وصول فرماید
چنین میدان اگر صاحب یقینی عرفی شیرازی : رباعیها
رباعی ۴۳ - در باغم و دل شکارگاه شیراست
در باغم و دل شکارگاه شیراست عرفی شیرازی : رباعیها
رباعی ۹۶ - جمعی ز کتاب سخنت می جویند
جمعی ز کتاب سخنت می جویند بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۲۴۰۴ - کرد حرف بینشانم عالمی را تر زبان
کرد حرف بینشانم عالمی را تر زبان فروغی بسطامی : غزلیات
غزل ۱۴ - میفشان جعد عنبر فام خود را
میفشان جعد عنبر فام خود را رشیدالدین میبدی : ۱۱۳- سورة- الفلق- مدنیة و قیل مکیة
النوبة الثالثة
قوله تعالى: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ «بسم اللَّه» الذى خلق الانسان من علق و ابدى الصّباح من الفلق، و انشأ السّماوات طبقا فوق طبق. لا مغلق لما فتح و لا فاتح لما اغلق، اودع ادراک البصر فی الحدق، و رکب الکلام فی اللّسان و انطق. ربّ الضّیاء و الشّفق، و اللیل و ما وسق. و القمر اذا اتسق. امام خمینی : غزلیات
عاشق سوخته
پرده بردار ز رخ، چهرهگشا ناز بس است
غزل ۵۱۶۹ - شوره زار خاک را یکسر گلستان کرد عشق
شوره زار خاک را یکسر گلستان کرد عشق اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۴ - فی منقبت الامام الکامل المکمل السید محمد النور بخش قدس سره العزیز
ملک دین را آنکه حالی مقتداست عرفی شیرازی : رباعیها
رباعی ۶۰ - ای شوق لبت ز صبر من برده ثبات
ای شوق لبت ز صبر من برده ثبات عرفی شیرازی : رباعیها
رباعی ۳۰ - گر چشم و دلم ز ناله و گریه جداست
گر چشم و دلم ز ناله و گریه جداست عرفی شیرازی : رباعیها
رباعی ۹۸ - عرفی دل ما کیش دگرگون نکند
عرفی دل ما کیش دگرگون نکند امام خمینی : غزلیات
عشق چارهساز
حدیث عشق تو، باد بهار باز آورد امام خمینی : غزلیات
گواه دل
ساغر از دست ظریف تو، گناهی نبود ابوالفرج رونی : قصاید
شمارهٔ ۱۷ - ایضاً له
گر بخت را وجاهت و اقبال رانداست فرخی سیستانی : قطعات و ابیات بازماندهٔ قصاید
شمارهٔ ۷ - واو راست
باز یارب چونم از هجران دوست عرفی شیرازی : رباعیها
رباعی ۱۱ - عرفی چه زنی طعن خرد بر من مست
عرفی چه زنی طعن خرد بر من مست محمد بن منور : فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
حکایت ۷۸ - آوردهاند کی چون شیخ به شهر مرو رفت و آن ماجرا با پیر بوعلی سیاه برفت از آنجا بیرون آمد و به صحرا میشد، خواجۀ به حکم ارادت در رکاب شیخ میرفت چون شیخ
آوردهاند کی چون شیخ به شهر مرو رفت و آن ماجرا با پیر بوعلی سیاه برفت از آنجا بیرون آمد و به صحرا میشد، خواجۀ به حکم ارادت در رکاب شیخ میرفت چون شیخ بدر سرای او رسید آن خواجه عنان شیخ بگرفت و از وی استدعا کرد کی میباید کی شیخ بسرای من درآید و ما را مشرف گرداند. شیخ با جمع به سرای فرود آمد، ستونی بود بزرگ و بسیار چوبها را سر بروی نهاده چنانک بیشتر آن عمارت را بار برین ستون بود. چون شیخ را چشم بران ستون افتاد گفت: لاستوائک حملتَ ماحملت. چون این کلمه برزفان شیخ برفت آن خواجه گفت آری ای شیخ مرا چندین خرج افتاده است برین ستون و چندین گردون ببردهام و مشقتها تحمل کرده تا این ستون را اینجا آوردهایم و در همه شهر ازین بزرگتر ستونی نیست. شیخ گفت ای سبحان اللّه ما کجاییم و این مرد کجاست! هم بر پای از آنجا بیرون آمد و چندانک شیخ را استدعا کرد ننشست و از آنجا برباط عبداللّه مبارک آمد و در مرو مقام نکرد و بمیهنه آمد. عرفی شیرازی : رباعیها
رباعی ۷۶ - آن کس که عنان تافت ز ما گمره شد
آن کس که عنان تافت ز ما گمره شد امام خمینی : غزلیات
کاروان عمر
عمر را پایان رسید و یارم از در درنیامد عطار نیشابوری : هیلاج نامه
در سلوک و وصول فرماید
چنین میدان اگر صاحب یقینی عرفی شیرازی : رباعیها
رباعی ۴۳ - در باغم و دل شکارگاه شیراست
در باغم و دل شکارگاه شیراست عرفی شیرازی : رباعیها
رباعی ۹۶ - جمعی ز کتاب سخنت می جویند
جمعی ز کتاب سخنت می جویند بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۲۴۰۴ - کرد حرف بینشانم عالمی را تر زبان
کرد حرف بینشانم عالمی را تر زبان فروغی بسطامی : غزلیات
غزل ۱۴ - میفشان جعد عنبر فام خود را
میفشان جعد عنبر فام خود را رشیدالدین میبدی : ۱۱۳- سورة- الفلق- مدنیة و قیل مکیة
النوبة الثالثة
قوله تعالى: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ «بسم اللَّه» الذى خلق الانسان من علق و ابدى الصّباح من الفلق، و انشأ السّماوات طبقا فوق طبق. لا مغلق لما فتح و لا فاتح لما اغلق، اودع ادراک البصر فی الحدق، و رکب الکلام فی اللّسان و انطق. ربّ الضّیاء و الشّفق، و اللیل و ما وسق. و القمر اذا اتسق. امام خمینی : غزلیات
عاشق سوخته
پرده بردار ز رخ، چهرهگشا ناز بس است