کوهی : غزلیات
شماره ۲۲۲ - آفتابی و ماه می طلبی
آفتابی و ماه می طلبی
امیر پازواری : دوبیتی‌ها
شماره ۲۰۹ - صد ساله که من در این دنی دئیمه
صد ساله که من در این دنی دئیمه
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۱۲ - عبدالسلام
ولیی باز کو عبدالسلام است
سیدای نسفی : مثنویات
شمارهٔ ۴ - در صفت شهر بخارا گفته ملا سیدا
خوشا شهر بخار و خاک پاکش
امیر پازواری : شش‌بیتی‌ها
شماره ۱۶ - دایم به ته حوری روشی نگار بو!
دایم به ته حوری روشی نگار بو!
طبیب اصفهانی : غزلیات
شماره ۵۲ - دو هفته شد که زمن یار سرگران دارد
دو هفته شد که زمن یار سرگران دارد
امیر پازواری : دوبیتی‌ها
شماره ۷۷ - اسیرِ زلفِ عَنبرْاَفشونْ بئوئمْ
اسیرِ زلفِ عَنبرْاَفشونْ بئوئمْ
ادیب صابر : قصاید
شماره ۶۸ - چه جوهر است که ماند به چرخ آینه فام
چه جوهر است که ماند به چرخ آینه فام
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۷۸ - آن را که از برای تو خاطر غمین شود
آن را که از برای تو خاطر غمین شود
مجد همگر : رباعیات
شماره ۴۲۲ - هرگز هوست زین دل مستم نشود
هرگز هوست زین دل مستم نشود
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۵۴ - نهان کرده است رویت در نقاب حشر جنت را
نهان کرده است رویت در نقاب حشر جنت را
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۳۲۷ - طرف گلزار گذشتی ز تو گل زار بماند
طرف گلزار گذشتی ز تو گل زار بماند
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۵ - دو، روز مطرب و ساقی گر اتفاق کنند
دو، روز مطرب و ساقی گر اتفاق کنند
قائم مقام فراهانی : نامه‌های فارسی
شمارهٔ ۱۱۶ - خطاب به نواب طهماسب میرزا
جلعت فداک: رفتی تو و رفت زندگانی افسوس.
سید حسن غزنوی : رباعیات
شماره ۲۳ - مقصود ز آفرینش ما جان است
مقصود ز آفرینش ما جان است
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۴۶ - تو جنگجو چقدر جور آشنا که نه ای
تو جنگجو چقدر جور آشنا که نه ای
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۲۰۷ - کاشانه نشین عشوه گری را چه کند بس؟
کاشانه نشین عشوه گری را چه کند بس؟
فصیحی هروی : رباعیات
شماره ۱۱۰ - امشب که زمانه شد لبالب ز جمال
امشب که زمانه شد لبالب ز جمال
مجیرالدین بیلقانی : رباعیات
شماره ۱۱۸ - روزی که سراپرده بر افلاک زنم
روزی که سراپرده بر افلاک زنم
یغمای جندقی : بخش دوم
شمارهٔ ۲۲ - از قول ملا محمد علی ساده اصفهانی به میرزا ابراهیم خان نوشته
خداوندگارا؛ ملازاده ام و به دو وجه از در صورت و معنی ساده، شوق تحصیلم بر سر، بی رضای مادر و پدر از اصفهان به ری نقل و تحویل داده. بختم با اقدام آنچه مقصود بود مساعدت نکرد. از خجلت خامی و خودکامی روی معاودت نیز نداشتم، والدین هم از بابت تادیب بلکه تعذیب تفقد و پرسشی نکردند. با دست تهی و فقدان معروفیت درین مرز که دانند و این مردم که شناسند، ماندم معطل از هر کس چاره درد جستم او را به درد خودکامی گرفتار دیدم و در هواجس نفس اماره و خوی بد فرما معیوب هفتاد خواهش و مغلوب هزار آزار، نه کام ایشان دادن کار من بود و نه مراد من جستن شمار ایشان. لاجرم روز به روز پریشانی و آلودگی افزود. پای مناعتم گشاد. و دست قناعت دراز افتاد. چکنم نه تاجرم که به سرپنجه و مشت زر اندوزی کنم، نه فاجر که به سیرت بعضی از روزن پشت روزی خورم. جز اینکه از شر مردم در پناه امثال حضرت گریزم و به دست و دندان در دامن پاک سرکار آویزم، چه خواهم کرد.