تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۶۵ - یا منیر البدر قد اوضحت بالبلبال بال
یا منیر البدر قد اوضحت بالبلبال بال
بالهوی زلزلتنی والعقل فی الزلزال زال
کم انادی انظرونا نقتبس من نورکم؟
قد رجعنا جائبا من طور انوار الجلال
من رأی نورا انیسا، یملأ الدنیا هوی
للسری منه جمال للعدی منه ملال
کل امر منه حق، مستحق، نافذ
ینفع الامراض طرا، ینجلی منه الکلال
من شکا مغلاق باب، فلینل مفتاحه
من شکا ضر الظمأ فلیستقی الماء الزلال
لیس ذا اسماء صفر باطل سمیته
دعوة التحقیق حال خدعة الدنیا محال
حبذا اسواق اشواق ربت ارباحها
حبذا نور تکون الشمس فیه کالهلال
ما علیکم، لو سهرتم لیلة الف الهوی
ربما تلقون ضیفا تعرفوا لیل الرحال
یا محبا قم تنادم، فالمحب لا ینام
یا نعوسا قم، تفرج حسن ربات الحجال
دولتش همسایه شد، همسایگان را مژده شو
مرغ جان‌ها را ببخشد کرو فرش، پرو بال
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۶۶ - یا بدیع الحسن قد اوضحت بالبلبال بال
یا بدیع الحسن قد اوضحت بالبلبال بال
بالهوی زلزلتنی والعقل فی الزلزال زال
قد رجعنا، قد رجعنا، جائبا من طورکم
انظرونا أنظرونا، نستقی الماء الزلال
کل شیء منکم عندی لذیذ طیب
منک طابت کل ارض، ان ذا سحر حلال
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۸۱ - گر به خوبی مه بلافد لا نسلم لا نسلم
گر به خوبی مه بلافد لا نسلم لا نسلم
کندرین مکتب ندارد کر و فری هر معلم
متهم شو همچو یوسف تا در آن زندان درآیی
زان که در زندان نیاید جز مگر بدنام و ظالم
جای عاقل صدر دیوان جای مجنون قعر زندان
حبس و تهمت قسم عاشق تخت و منبر جای عالم
کم طمع شد آن کسی کو طمع در عشق تو بندد
کم سخن شد آن کسی که عشق با او شد مکالم
پنجه اندر خون شیران دارد آن شیر سمایی
غمزه خون خوار دارد غم ندارد از مظالم
گر بگویم ور خموشم ور بجوشم ور نجوشم
اندرین فتنه خوشم من تو برو می‌باش سالم
مشک بربند ای سقا تو گر چه اندر وقت خوردن
مستی آرد این معانی حیرت آرد این معالم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۸۲ - هرچه گویی از بهانه لا نسلم لا نسلم
هرچه گویی از بهانه لا نسلم لا نسلم
کار دارم من به خانه لا نسلم لا نسلم
گفته‌یی فردا بیایم لطف و نیکویی نمایم
وعده است این‌‌ بی‌نشانه لا نسلم لا نسلم
گفته‌یی رنجور دارم دل ز غم پرشور دارم
این فریب است و بهانه لا نسلم لا نسلم
گفت مادر مادرانه چون ببینی دام و دانه
این چنین گو ره روانه لا نسلم لا نسلم
گویی‌‌‌‌ام امروز زارم نیت حمام دارم
می نمایی سنگ و شانه لا نسلم لا نسلم
هر کجا خوانند ما را تا فریبانند ما را
غیر این عالی ستانه لا نسلم لا نسلم
بر سر مستان بیایی هر دمی زحمت نمایی
کین فلان است آن فلانه لا نسلم لا نسلم
گویی‌‌‌‌ام من خواجه تاشم عاقبت اندیش باشم
تا درافتی در میانه لا نسلم لا نسلم
رو ترش کرد آن مبرسم تا ز شکل او بترسم
ای عجوزه‌ی بامثانه لا نسلم لا نسلم
دست از خشمم گزیدی گویی از عشقت گزیدم
مغلطه است این ای یگانه لا نسلم لا نسلم
جمله را نتوان شمردن شرح یک یک حیله کردن
نیست مکرت را کرانه لا نسلم لا نسلم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۸۳ - می‌خرامد جان مجلس سوی مجلس گام گام
می‌خرامد جان مجلس سوی مجلس گام گام
در جبینش آفتاب و در یمینش جام جام
می‌خرامد بخت ما کو هست نقد وقت ما
مشنو ای پخته ازین پس وعده‌‌‌های خام خام
جاء نصر الله حقا مستجیبا داعیا
ان تعالوا یا کرامی و ادخلوا بین الکرام
قال ان الله یدعوا اخرجوا من ضیقکم
ان عقبی ملتقانا مشعر البیت الحرام
ترجمانش این بود کز خود برون آیید زود
ور نه هر دم بند باشد هر دو گامی دام دام
از خودی بیرون رویم آخر کجا؟ در‌‌ بی‌خودی
بی‌خودی معنی‌‌‌‌ست معنی باخودی‌‌ها نام نام
ان تکن اسما فاسم بالمسمی مازج
لا کاسم شبه غمد و المسمی کالحسام
مجلس خاص اندرا و عام را وادان ز خاص
ای درونت خاص خاص و ای برونت عام عام
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۸۴ - هر که گوید کان چراغ دیده‌‌ها را دیده‌‌‌‌ام
هر که گوید کان چراغ دیده‌‌ها را دیده‌‌‌‌ام
پیش من نه دیده‌‌‌‌اش را کامتحان دیده‌‌‌‌ام
چشم بد دور از خیالش دوشمان بس لطف کرد
من پس گوش از خجالت تا سحر خاریده‌‌‌‌ام
گر چه او عیار و مکار است گرد خویش تن
از میان رخت او من نقدها دزدیده‌‌‌‌ام
پای از دزدی کشیدم چون که دست از کار شد
زان که دزدی دزدتر از خویشتن بشنیده‌‌‌‌ام
جمله مرغان به پر و بال خود پریده‌اند
من ز بال و پر خود‌‌ بی‌بال و پر پریده‌‌‌‌ام
من به سنگ خود همیشه جام خود بشکسته‌‌‌‌ام
من به چنگ خود همیشه پرده‌‌‌‌ام بدریده‌‌‌‌ام
من به ناخن‌‌‌های خود هم اصل خود برکنده‌‌‌‌ام
من ز ابر چشم خود بر کشت جان باریده‌‌‌‌ام
ای سیه دل لاله بر کشتم چرا خندیده‌یی
نوبهارت وانماید آنچه من کاریده‌‌‌‌ام
چون بهارم از بهار شمس تبریزی خدیو
از درونم جمله خنده وز برون زاریده‌‌‌‌ام
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۸۵ - ای جهان آب و گل تا من تو را بشناختم
ای جهان آب و گل تا من تو را بشناختم
صد هزاران محنت و رنج و بلا بشناختم
تو چراگاه خرانی نی مقام عیسی‌یی
این چراگاه خران را من چرا بشناختم؟
آب شیرینم ندادی تا که خوان گسترده‌یی
دست و پایم بسته‌یی تا دست و پا بشناختم
دست و پا را چون نبندی؟ گاهواره‌ت خواند حق
دست و پا را برگشایم پاگشا بشناختم
چون درخت از زیر خاکی دست‌‌ها بالا کنم
در هوای آن کسی کز وی هوا بشناختم
ای شکوفه تو به طفلی چون شدی پیر تمام؟
گفت رستم از صبا تا من صبا بشناختم
شاخ بالا زان رود زیرا ز بالا آمده‌‌‌‌ست
سوی اصل خویش یازم کاصل را بشناختم
زیر و بالا چند گویم؟ لامکان اصل من است
من نه از جایم کجا را از کجا بشناختم
نی خمش کن در عدم رو در عدم ناچیز شو
چیزها را بین که از ناچیزها بشناختم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۸۶ - خویش را چون خار دیدم سوی گل بگریختم
خویش را چون خار دیدم سوی گل بگریختم
خویش را چون سرکه دیدم در شکر آمیختم
کاسه پرزهر بودم سوی تریاق آمدم
ساغری دردی بدم در آب حیوان ریختم
دیده پردرد بودم دست در عیسی زدم
خام دیدم خویش را در پخته‌یی آویختم
خاک کوی عشق را من سرمه جان یافتم
شعر گشتم در لطافت سرمه را می‌بیختم
عشق گوید راست می‌گویی ولی از خود مبین
من چو بادم تو چو آتش من تو را انگیختم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۸۷ - عشوه دادستی که من در‌‌ بی‌وفایی نیستم
عشوه دادستی که من در‌‌ بی‌وفایی نیستم
بس کن آخر بس کن آخر روستایی نیستم
چون جدا کردی به خنجر عاشقان را بند بند
چون مرا گویی که دربند جدایی نیستم؟
من یکی کوهم ز آهن در میان عاشقان
من ز هر بادی نگردم من هوایی نیستم
من چو آب و روغنم هرگز نیامیزم به کس
زان که من جان غریبم این سرایی نیستم
ای در اندیشه فرورفته که آوه چون کنم؟
خود بگو من کدخدایم من خدایی نیستم
من نگویم چون کنم دریا مرا تا چون برد
غرقه‌‌‌‌ام در بحر و دربند سقایی نیستم
در غم آنم که او خود را نماید‌‌ بی‌حجاب
هیچ اندربند خویش و خودنمایی نیستم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۸۸ - من سر خم را ببستم باز شد پهلوی خم
من سر خم را ببستم باز شد پهلوی خم
آن که خم را ساخت هم او می‌شناسد خوی خم
کوزه‌‌ها محتاج خم و خم‌‌ها محتاج جو
در میان خم چه باشد؟ آنچه دارد جوی خم
مستیان بس پدید و خم شان را کس ندید
عالمی زیر و زبر پیچان شده از بوی خم
گر نبودی بوی آن خم در دماغ خاص و عام
پس به هر محفل چرا دارند گفت و گوی خم
بوی خمش خلق را در کوزه فقاع کرد
شد هزاران ترک و رومی بنده و هندوی خم
جادوی بر خم نشیند می‌دواند شهر شهر
جادوان را ریش خندی می‌کند جادوی خم
در سر خود پیچ ای دل مست و‌‌ بی‌خود چون شراب
همچنین می‌رو خراب از بوی خم تا روی خم
تا ببینی ناگهان مستی رمیده از جهان
ای جان عمم که منم خالوی خم
روی از آن سو کن کزین سو گفت و گو را راه نیست
چون ز شش سو وارهیدی بازیابی سوی خم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۸۹ - چشم بگشا جان نگر کش سوی جانان می‌برم
چشم بگشا جان نگر کش سوی جانان می‌برم
پیش آن عید ازل جان بهر قربان می‌برم
چون کبوترخانه جان‌‌ها از او معمور گشت
پس چرا این زیره را من سوی کرمان می‌برم؟
زان که هر چیزی به اصلش شاد و خندان می‌رود
سوی اصل خویش جان را شاد و خندان می‌برم
زیر دندان تا نیاید قند شیرین کی بود؟
جان همچون قند را من زیر دندان می‌برم
تا که زر در کان بود او را نباشد رونقی
سوی زرگر اندک اندک زودش از کان می‌برم
دود آتش کفر باشد نور او ایمان بود
شمع جان را من ورای کفر و ایمان می‌برم
سوی هر ابری که او منکر شود خورشید را
آفتابی زیر دامن بهر برهان می‌برم
شمس تبریز ارمغانم گوهر بحر دل است
من ز شرم جان پاکت همچو عمان می‌برم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۹۰ - چون ز صورت برتر آمد آفتاب و اخترم
چون ز صورت برتر آمد آفتاب و اخترم
از معانی در معانی تا روم من خوش ترم
در معانی گم شدستم همچنین شیرین‌تر است
سوی صورت بازنایم در دو عالم ننگرم
در معانی می‌گدازم تا شوم هم رنگ او
زان که معنی همچو آب و من درو چون شکرم
دل نگیرد هیچ کس را از حیات جان خویش
من ازین معنی ز صورت یاد نارم لاجرم
می‌خرامم من به باغ از باغ با روحانیان
چون گل سرخ لطیف و تازه چون نیلوفرم
کشتی تن را چو موجم تخته تخته بشکنم
خویشتن را بسکلم چون خویشتن را لنگرم
ور من از سختی دل در کار خود سستی کنم
زود از دریا برآید شعله‌‌‌های آذرم
همچو زر خندان خوشم اندر میان آتشش
زان که گر ز آتش برآیم همچو زر من بفسرم
من ز افسونی چو ماری سر نهادم بر خطش
تا چه افتد ای برادر از خط او بر سرم
من ز صورت سیر گشتم آمدم سوی صفات
هر صفت گوید درآ این جا که بحر اخضرم
چون سکندر ملک دارم شمس تبریزی ز لطف
سوی لشکرهای معنی لاجرم سرلشکرم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۹۱ - وقت آن آمد که من سوگندها را بشکنم
وقت آن آمد که من سوگندها را بشکنم
بندها را بردرانم پندها را بشکنم
چرخ بد پیوند را من برگشایم بند بند
همچو شمشیر اجل پیوندها را بشکنم
پنبه‌یی از لاابالی در دو گوش دل نهم
پند نپذیرم ز صبر و بندها را بشکنم
مهر برگیرم ز قفل و در شکرخانه روم
تا ز شاخی زان شکر این قندها را بشکنم
تا به کی از چند و چون؟ آخر ز عشقم شرم باد
کی ز چونی برتر آیم چندها را بشکنم؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۹۲ - نی تو گفتی از جفای آن جفاگر نشکنم؟
نی تو گفتی از جفای آن جفاگر نشکنم؟
نی تو گفتی عالمی در عشق او برهم زنم؟
نی تو دست او گرفتی عهد کردی دو به دو
کز پی آن جان و دل این جان و دل را برکنم؟
نور چشمت چون منم دورم مبین ای نور چشم
سوی بالا بنگر آخر زان که من بر روزنم
ای سررشته‌ی طرب‌‌ها عیسی دوران تویی
سر ازین روزن فروکن گر چه من چون سوزنم
عشق را روز قیامت آتش و دودی بود
نور آن آتش تو باشی دود آن آتش منم
تا نبینم روی چون گلزار آن صد نوبهار
همچو لاله من سیه دل صدزبان چون سوسنم
شاه شمس الدین تبریزی منت عاشق بسم
روز بزمت همچو مومم روز رزمت آهنم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۹۳ - روی نیکت بد کند من نیک را بر بد نهم
روی نیکت بد کند من نیک را بر بد نهم
عاشقی بس پخته‌‌‌‌ام این ننگ را بر خود نهم
ننگ عاشق ننگ دارد از همه فخر جهان
ننگ را من بر سر آن عشرت‌‌ بی‌حد نهم
علم چون چادر گشاید در برم گیرد به لطف
حرف‌‌‌های علم را بر گردن ابجد نهم
تاج زرین چون نهد از عاشقی بر فرق من
تخت خود را من برآرم بر سر فرقد نهم
چون در آب زندگانی صورتم پنهان شود
صورت خود را به پیش صورت احمد نهم
نام شمس الدین تبریزی چو بنویسم بدانک
شکر دلخواه را در اشکم کاغذ نهم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۹۴ - ایها العشاق آتش گشته چون استاره‌ایم
ایها العشاق آتش گشته چون استاره‌ایم
لاجرم رقصان همه شب گرد آن مه پاره‌ایم
تا بود خورشید حاضر هست استاره ستیر
بی رخ خورشید ما می‌دان که ما آواره‌ایم
الصلا ای عاشقان هان الصلا این کاریان
باده کاری‌‌‌‌ست این جا زان که ما این کاره‌ایم
هر سحر پیغام آن پیغامبر خوبان رسد
کالصلا بیچارگان ما عاشقان را چاره‌ایم
نعره لبیک لبیک از همه برخاسته
مصحف معنی تویی ما هر یکی سی پاره‌ایم
خون بهای کشتگان چون غمزه خونی اوست
در میان خون خود چون طفلک خون خواره‌ایم
کوه طور از باده‌‌‌‌اش بی‌خود شد و بدمست شد
ما چه کوه آهنیم؟ آخر چه سنگ خاره‌ایم؟
یک جو از سرش نگوییم ار همه جو جو شویم
گرد خرمنگاه چرخ ار چه که ما سیاره‌ایم
همچو مریم حامله‌ی نور خدایی گشته‌ایم
گر چو عیسی بسته این جسم چون گهواره‌ایم
از درون باره این عقل خود ما را مجو
زان که در صحرای عشقش ما برون باره‌ایم
عشق دیوانه‌‌‌‌ست و ما دیوانه دیوانه‌ایم
نفس اماره است و ما اماره اماره‌ایم
مفخر تبریز شمس الدین تو بازآ زین سفر
بهر حق یک بارگی ما عاشق یک باره‌ایم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۹۵ - سر قدم کردیم و آخر سوی جیحون تاختیم
سر قدم کردیم و آخر سوی جیحون تاختیم
عالمی برهم زدیم و چست و بیرون تاختیم
چون براق عشق عرشی بود زیر ران ما
گنبدی کردیم و سوی چرخ گردون تاختیم
عالم چون را مثال ذره‌‌ها برهم زدیم
تا به پیش تخت آن سلطان‌‌ بی‌چون تاختیم
اولین منزل یکی دریای پر خون رو نمود
درمیان موج آن دریای پرخون تاختیم
فهم و وهم و عقل انسان جملگی در ره بریخت
چون که از شش حد انسان سخت افزون تاختیم
چون که در سینور مجنونان آن لیلی شدیم
سرکش آمد مرکب و از حد مجنون تاختیم
نفس چون قارون ز سعی ما درون خاک شد
بعد از آن مردانه سوی گنج قارون تاختیم
دشت و هامون روح گیرد گر بیابد ذره‌یی
ز آنچه ما از نور او در دشت و هامون تاختیم
بس صدف‌‌‌های چو گوهر زیر سنگی کوفتیم
تا به سوی گنج‌‌‌های در مکنون تاختیم
سوی شمع شمس تبریزی به بیشه‌ی شیر جان
بوده پروانه نپنداری که اکنون تاختیم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۹۶ - چون همه یاران ما رفتند و تنها ماندیم
چون همه یاران ما رفتند و تنها ماندیم
یار تنهاماندگان را دم به دم می‌خواندیم
جمله یاران چون خیال از پیش ما برخاستند
ما خیال یار خود را پیش خود بنشاندیم
ساعتی از جوی مهرش آب بر دل می‌زدیم
ساعتی زیر درختش میوه می‌افشاندیم
ساعتی می‌کرد بر ما شکر و گوهر نثار
ساعتی از شکر او ما مگس می‌راندیم
چون خیال او درآمد بر درش دربان شدیم
چون خیال او برون شد ما درین در ماندیم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۹۷ - این چه کژطبعی بود که صد هزاران غم خوریم؟
این چه کژطبعی بود که صد هزاران غم خوریم؟
جمع مستان را بخوان تا باده‌‌ها با هم خوریم
باده‌یی کابرار را دادند اندر یشربون
با جنید و بایزید و شبلی و ادهم خوریم
ابر نبود ماه ما را تا جفای شب کشیم
مرگ نبود عاشقان را تا غم ماتم خوریم
نفس ماده کیست تا ما تیغ خود بر وی زنیم؟
زخم بر رستم زنیم و زخم از رستم خوریم
بود مردم خوار عالم خلق عالم را بخورد
خالق آورده‌‌‌‌ست ما را تا که ما عالم خوریم
این جهان افسونگراست و وعده فردا دهد
ما از آن زیرک تریم ای خوش پسر که دم خوریم
گر پری زادیم شب جمعیت پریان بود
ور ز آدم زاده‌‌‌‌ایم آن باده با آدم خوریم
گه از آن کف گوهر هستی و سرمستی بریم
گه از آن دف نعره و فریاد زیر و بم خوریم
ماهی‌‌‌‌ایم و ساقی ما نیست جز دریای عشق
هیچ دریا کم شود زان رو که بیش و کم خوریم؟
گه چو گردون از مه و خورشید اشکم پر کنیم
گه چو خورشید آب‌‌ها را جمله‌‌ بی‌اشکم خوریم
شمس تبریزی تو سلطانی و ما بنده‌ی توایم
لاجرم در دور تو باده به جام جم خوریم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۹۸ - ای خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنیم
ای خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنیم
دیده از روی نگارینش نگارستان کنیم
گر ز داغ هجر او دردی‌‌‌‌ست در دل‌‌‌های ما
ز آفتاب روی او آن درد را درمان کنیم
چون به دست ما سپارد زلف مشک افشان خویش
پیش مشک افشان او شاید که جان قربان کنیم
آن سر زلفش که بازی می‌کند از باد عشق
میل دارد تا که ما دل را درو پیچان کنیم
او به آزار دل ما هر چه خواهد آن کند
ما به فرمان دل او هر چه گوید آن کنیم
این کنیم و صد چنین و منتش بر جان ماست
جان و دل خدمت دهیم و خدمت سلطان کنیم
آفتاب رحمتش در خاک ما درتافته‌‌‌‌ست
ذره‌‌‌های خاک خود را پیش او رقصان کنیم
ذره‌‌‌های تیره را در نور او روشن کنیم
چشم‌‌‌های خیره را در روی او تابان کنیم
چوب خشک جسم ما را کو به مانند عصاست
در کف موسی عشقش معجز ثعبان کنیم
گر عجب‌‌‌های جهان حیران شود در ما رواست
کین چنین فرعون را ما موسی عمران کنیم
نیمه‌یی گفتیم و باقی نیم کاران بو برند
یا برای روز پنهان نیمه را پنهان کنیم