تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۹۴۳ - نماز شام چو خورشید در غروب آید
نماز شام چو خورشید در غروب آید
ببندد این ره حس راه غیب بگشاید
به پیش درکند ارواح را فرشته خواب
به شیوه گله بانی که گله را پاید
به لامکان به سوی مرغزار روحانی
چه شهرها و چه روضاتشان که بنماید
هزار صورت و شخص عجب ببیند روح
چو خواب نقش جهان را ازو فروساید
هماره گویی جان خود مقیم آن جا بود
نه یاد این کند و نی ملالش افزاید
ز بار و رخت که این جا بر آن همی‌لرزید
دلش چنان برهد که غمیش نگزاید
مولوی : غزلیات
غزل ۹۴۴ - به باغ بلبل از این پس نوای ما گوید
به باغ بلبل از این پس نوای ما گوید
حدیث عشق شکرریز جان فزا گوید
اگر ز رنگ رخ یار ما خبر دارد
ز لاله زار و ز نسرین و گل چرا گوید؟
ز راه غیرت گوید که تا بپوشاند
رها کند سر چشمه حدیث پا گوید
که پاره پاره به تدریج ذره که گردد
فنا شود که اگر تند و بر ولا گوید
کهی که ذره بود پیش او دو صد که قاف
دوان دوان شود آن دم که او بیا گوید
چو گوش کوه شنید آن بیای فرخ او
به سر بیاید و لبیک را دو تا گوید
به حق گلشن اقبال کندرو مستی
چو گل خموش که تا بلبلت ثنا گوید
مولوی : غزلیات
غزل ۹۴۵ - ندا رسید به جان‌ها که چند می‌پایید؟
ندا رسید به جان‌ها که چند می‌پایید؟
به سوی خانه اصلی خویش بازآیید
چو قاف قربت ما زاد و بود اصل شماست
به کوه قاف بپرید خوش چو عنقایید
ز آب و گل چو چنین کنده‌یی‌ست بر پاتان
به جهد کنده ز پا پاره پاره بگشایید
سفر کنید ازین غربت و به خانه روید
ازین فراق ملولیم عزم فرمایید
به دوغ گنده و آب چه و بیابان‌ها
حیات خویش به بیهوده چند فرسایید؟
خدای پر شما را ز جهد ساخته است
چو زنده‌اید بجنبید و جهد بنمایید
به کاهلی پر و بال امید می‌پوسد
چو پر و بال بریزد دگر چه را شایید؟
ازین خلاص ملولید و قعر این چه نی
هلا مبارک در قعر چاه می‌پایید
ندای فاعتبروا بشنوید اولوالابصار
نه کودکیت سر آستین چه می‌خایید؟
خود اعتبار چه باشد به جز ز جو جستن؟
هلا ز جو بجهید آن طرف چو برنایید
درون هاون شهوت چه آب می‌کوبید
چو آبتان نبود باد لاف پیمایید
حطام خواند خدا این حشیش دنیا را
درین حشیش چو حیوان چه ژاژ می‌خایید؟
هلا که باده بیامد ز خم برون آیید
پی قطایف و پالوده تن بپالایید
هلا که شاهد جان آینه همی‌جوید
به صیقل آینه‌ها را ز زنگ بزدایید
نمی‌هلند که مخلص بگویم این‌ها را
ز اصل چشمه بجویید آن چو جویایید
مولوی : غزلیات
غزل ۹۴۶ - میان باغ گل سرخ های و هو دارد
میان باغ گل سرخ های و هو دارد
که بو کنید دهان مرا چه بو دارد
پیاله‌یی به من آورد لاله که بخوری؟
خورم چرا نخورم؟ بنده هم گلو دارد
گلو چه حاجت؟ می‌نوش بی‌گلو و دهان
رحیق غیب که طعم سقا همو دارد
چو سال سال نشاط است و روز روز طرب
خنک مرا و کسی را که عیش خو دارد
چرا مقیم نباشد چو ما به مجلس گل؟
کسی که ساقی باقی ماه رو دارد؟
به آفتاب جلالت که ذره ذره عشق
نهان به زیر قبا ساغر و کدو دارد
سؤال کردم از گل که بر که می‌خندی؟
جواب داد بدان زشت کو دو شو دارد
غلام کور که او را دو خواجه می‌باید
چو سگ همیشه مقام او میان کو دارد
سؤال کردم از خار کین سلاح تو چیست؟
جواب داد که گلزار صد عدو دارد
هزار بار چمن را بسوخت و بازآراست
چه عشق دارد با ما چه جست و جو دارد
ز شمس مفخر تبریز پرس کین از چیست؟
وگر چه دفع دهد دم مخور که او دارد
مولوی : غزلیات
غزل ۹۴۷ - مخسب شب که شبی صد هزار جان ارزد
مخسب شب که شبی صد هزار جان ارزد
که شب ببخشد آن بدر بدره بی‌حد
به آسمان جهان هر شبی فرود آید
برای هر متظلم سپاه فضل احد
خدای گفت قم اللیل و از گزاف نگفت
ز شب روی‌ست فرو قد زهره و فرقد
ز دود شب پزی ای خام زاتش موسی
مداد شب دهد آن خامه را ز علم مدد
بگیر لیلی شب را کنار ای مجنون
شب است خلوت توحید و روز شرک و عدد
شب است لیلی و روز است در پی‌اش مجنون
که نور عقل سحر را به جعد خویش کشد
بدان که آب حیات اندرون تاریکی‌ست
چه ماهی‌یی که ره آب بسته‌یی بر خود؟
به دیبه سیه این کعبه را لباسی ساخت
که اوست پشت مطیعان و اوستشان مسند
درون کعبه شب یک نماز صد باشد
ز بهر خواب ندارد کسی چنین معبد
شکست جمله بتان را شب و بماند خدا
که نیست در کرم او را قرین و کفو احد
خمش که شعر کساد است و جهل از آن اکسد
چه زاهدی تو درین علم و در تو علم ازهد
مولوی : غزلیات
غزل ۹۴۸ - کسی خراب خرابات و مست می‌باشد
کسی خراب خرابات و مست می‌باشد
ازو عمارت ایمان و خیر کی باشد؟
یکی وجود چو آتش بود نباشد آب
محال باشد یک مه بهار و دی باشد
منم خراب خرابات و مست طاعت حق
درون شهر معظم ز نیک و بی‌باشد
عمارتی‌ست خراباتیان شهر مرا
که خانه‌هاش نهان در زمین چو ری باشد
شکوفه‌هاست درختان زهد را ز شراب
نه آن شراب که اشکوفه‌هاش قی باشد
چو هست و نیست مرا دید چشم معتزلی
بگفت دیدم معدوم را که شی باشد
به سایه‌ها و به خورشید شمس تبریزی
که بی‌مکان و زمان آفتاب و فی باشد
مولوی : غزلیات
غزل ۹۴۹ - مرا وصال تو باید صبا چه سود کند؟
مرا وصال تو باید صبا چه سود کند؟
چو من زمین تو گشتم سما چه سود کند؟
ایا بتان شکرلب چو روی شه دیدم
مرا جمال و کمال شما چه سود کند؟
دلم نماند و گدازید چون شکر در آب
جمال ماه رخ دلربا چه سود کند؟
فلک ببست میان مرا ز فضل کمر
ولیک بی‌شه شهره قبا چه سود کند؟
هزار حیله کنم من دغا و شیوه عشق
چو شه حریف نباشد دغا چه سود کند؟
مرا بقا و فنا از برای خدمت اوست
مرا چو آن نبود این بقا چه سود کند؟
سقا و آب برای حرارت جگر است
جگر چو خون شد ای دل سقا چه سود کند؟
فلک به ناله شد از بس دعا و زاری من
چو بخت یار نباشد دعا چه سود کند؟
مگو چنین تو چه دانی بلادری‌ست نهان
خدای داند و بس کین بلا چه سود کند؟
چو خون بهای تو ای دل هوای عشق وی است
مگو که کشته شدم خون بها چه سود کند؟
تو هان و هان به دل و دیده خاک این ره شو
چو خاک باشی باید علا چه سود کند؟
دران فلک که شعاعات آفتاب دل است
هزار سایه و ظل هما چه سود کند؟
هما و سایه‌اش آن جا چو ظلمتی باشد
ز نور ظلمت غیر فنا چه سود کند؟
دلا تو چند زنی لاف از وفاداری؟
برو به بحر وفا این وفا چه سود کند؟
صفای باقی باید که بر رخت تابد
تو جندره زده گیر این صفا چه سود کند؟
چو کبر را بگذاری صفا ز حق یابی
بدانی آن گه کین کبریا چه سود کند؟
برو به نزد خداوند شمس تبریزی
فقیر او شو جانا غنا چه سود کند؟
مولوی : غزلیات
غزل ۹۵۰ - سپاس آن عدمی را که هست ما بربود
سپاس آن عدمی را که هست ما بربود
ز عشق آن عدم آمد جهان جان به وجود
به هر کجا عدم آید وجود کم گردد
زهی عدم که چو آمد ازو وجود فزود
به سال‌ها بربودم من از عدم هستی
عدم به یک نظر آن جمله را ز من بربود
رهد ز خویش و ز پیش و ز جان مرگ اندیش
رهد ز خوف و رجا و رهد ز باد و ز بود
که وجود چو کاه است پیش باد عدم
کدام کوه که او را عدم چو که نربود؟
وجود چیست؟ و عدم چیست؟ کاه و که چه بود؟
شه ای عبارت از در برون ز بام فرود
مولوی : غزلیات
غزل ۹۵۱ - هر آن نوی که رسد سوی تو قدید شود
هر آن نوی که رسد سوی تو قدید شود
چو آب پاک که در تن رود پلید شود
ز شیر دیو مزیدی مزید تو هم ازوست
که بایزید ازین شیردان یزید شود
مرید خواند خداوند دیو وسوسه را
که هر که خورد دم او چو او مرید شود
چو مشرق است و چو مغرب مثال این دو جهان
بدین قریب شود مرد زان بعید شود
هر آن دلی که بشورید و قی شدش آن شیر
ز شورش و قی آن شیر بوسعید شود
هر آن که صدر رها کرد و خاک این در شد
هزار قفل گران را دلش کلید شود
ترش ترش تو به خسرو مگو که شیرین کو؟
پدید آید چون خواجه ناپدید شود
چو غوره رست ز خامی خویش شد شیرین
چو ماه روزه به پایان رسید عید شود
خموش آینه منمای در ولایت زنگ
نما به قیصر رومش که تا مرید شود
مولوی : غزلیات
غزل ۹۵۲ - ز شمس دین طرب نوبهار بازآید
ز شمس دین طرب نوبهار بازآید
نشاط بلبله و سبزه زار بازآید
کرانه کرد دلم از نبیذ و از ساقی
چو وصل او بگشاید کنار بازآید
کبوتر دل من در شکار باز پرید
خنک زمانی کو از شکار بازآید
بگردد این رخ زردم چو صد هزار نگار
ز طبل دعوت من گر نگار بازآید
چو ملک حسن به روی مهم قرار گرفت
بود که سوی دلم زو قرار بازآید
چو خارخار دلم می‌نشیند از هوسش
که گلشنش بر این خار خار بازآید
چو مهره‌ها که شود محو نطع آن گوهر
دغای عشق چو خانه‌ی قمار بازآید
ز مستی‌اش چه گمان بردمی که بعد از می
ز هجر عربده کن آن خمار بازآید؟
ازین خمار مرا نیست غم اگر روزی
به دستم آن قدح پرشرار بازآید
هزار چشمه حیوان چه در شمار آید؟
اگر ازو لطف بی‌شمار بازآید
سؤال کردم رخ را که چند زر باشی؟
که جان من ز زری تو زار بازآید
مرا جواب چو زر داد من زرم دایم
مگر که سیم بر خوش عیار بازآید
بگفتمش چو بماندی تو زنده بی‌آن جان
چه عذر آری چون آن عذار بازآید؟
من آن ندانم دانم که آه از تبریز
کز آتشش ز دلم الحذار بازآید
مولوی : غزلیات
غزل ۹۵۳ - سپیده دم بدمید و سپیده می‌ساید
سپیده دم بدمید و سپیده می‌ساید
که ویس روز رخ خویش را بیاراید
غلام روز دلم کو به جای صد سال است
سپیده چهره دل را به کار می‌ناید
سپیدی رخ این دل سپیده‌ها بخشد
که طاس چرخ حواشیش را نپیماید
سپیده را چو فروشست شب به آب سیاه
رخ عجوزه دنیا ببین چه را شاید؟
بده عجوزه زراق را هزار طلاق
دم عجوزه جوانیت را بفرساید
بران تو دیو ز خود پیش از آن که دیو شوی
وگر نه من خمشم عن قریب بنماید
مولوی : غزلیات
غزل ۹۵۴ - فزود آتش من آب را خبر ببرید
فزود آتش من آب را خبر ببرید
اسیر می‌بردم غم ز کافرم بخرید
خدای داد شما را یکی نظر که مپرس
اگر چه زان نظر این دم به سکر بی‌خبرید
طراز خلعت آن خوش نظر چو دیده شود
هزار جامه ز درد و دریغ و غم بدرید
ز دیده موی برست از دقیقه بینی‌ها
چرا به موی و به روی خوشش نمی‌نگرید
ز حرص خواجگی از بندگی چه محرومید
ز غورها همه پختید یا که کور و کرید؟
در آشنا عجمی وار منگرید چنین
فرشته‌اید به معنی اگر به تن بشرید
هزار حاجب و جاندار منتظر دارید
برای خدمتتان لیک در ره و سفرید
همی‌پرد به سوی آسمان روان شما
اگر چه زیر لحافید و هیچ می‌نپرید
همی‌چرد همه اجزای جان به روض صفات
ازان ریاض که رستید چون ازان نچرید؟
درخت مایه از آن یافت سبز و تر زان شد
زبون مایه چرایید چون که شیر نرید؟
هزار گونه کجا خستتان به زیر سجود
کجا نظر که بدانید تیغ یا سپرید؟
هزار حرف به بیگار گفتم و مقصود
به هر دمی ز شما خفیه تر چه بی‌هنرید؟
هنر چو بی‌هنری آمد اندرین درگاه
هنروران ز چه شادیت؟ چون نه زین نفرید
همه حیات درین است کاذبحوا بقره
چو عاشقان حیاتید چون پس بقرید؟
هزار شیر تو را بنده‌اند چبود گاو؟
هزار تاج زر آمد چه در غم کمرید؟
چو شب خطیب تو ماه است بر چنین منبر
اگر نه فهم تباه است از چه در سمرید؟
کجا بلاغت ماه و کجا خیال سپاه
به مقنعه بمنازید چون کلاه ورید
بیافت کوزه زرین و آب بی‌حد خورد
خموش باش که تا زاب هم شکم ندرید
مولوی : غزلیات
غزل ۹۵۵ - سلام بر تو که سین سلام بر تو رسید
سلام بر تو که سین سلام بر تو رسید
سلام گرد جهان گشت جز تو نپسندید
به گرد بام تو گردان کبوتران سلام
که بی‌پناه تو کس را نشاید آرامید
چو پر و بال ز تو یافته‌ست هر مرغی
ز غیر تو به کجا باشدش امید مرید؟
به هر طرف که ببینی تو مرغ سوخته پر
بدان که از طمع خام سوی دام پرید
تو آب کوثری و سوخته به تو آید
برویدش سپس سوز پر و بال جدید
مولوی : غزلیات
غزل ۹۵۶ - ز جان سوخته‌ام خلق را حذار کنید
ز جان سوخته‌ام خلق را حذار کنید
که الله الله زاتش رخان فرار کنید
که آتش رخشان خاصیت چنین دارد
که هر قرار که دارید بی‌قرار کنید
دلی که کاهل گردد نداش می‌آید
که زنده است سلیمان عشق کار کنید
مباش کاهل کین قافله روانه شده‌ست
ز قافله بممانید و زود بار کنید
چهارپای طبایع نکوبد این ره را
به ترک خاک و هواها و آب و نار کنید
غنی‌ست چشم من از سرمه سپاهانی
ز خاک تبریز او را مگر نثار کنید
بزرگی از شه ارواح شمس تبریزی‌ست
وجودها پی این کبریا صغار کنید
مولوی : غزلیات
غزل ۹۵۷ - هزار جان مقدس فدای روی تو باد
هزار جان مقدس فدای روی تو باد
که در جهان چو تو خوبی کسی ندید و نزاد
هزار رحمت دیگر نثار آن عاشق
که او به دام هوای چو تو شهی افتاد
ز صورت تو حکایت کنند یا ز صفت؟
که هر یکی ز یکی خوش تراست زهی بنیاد
دلم هزار گره داشت همچو رشته سحر
ز سحر چشم خوشت آن همه گره بگشاد
بلندبین ز تو گشته‌ست هر دو دیده عشق
ببین تو قوت شاگرد و حکمت استاد
نشسته‌ایم دل و عشق و کالبد پیشت
یکی خراب و یکی مست وآن دگر دلشاد
به حکم توست بخندانی و بگریانی
همه چو شاخ درختیم و عشق تو چون باد
به باد زرد شویم و به باد سبز شویم
تو راست جمله ولایت تو راست جمله مراد
کلوخ و سنگ چه داند بهار جز اثری؟
بهار را ز چمن پرس و سنبل و شمشاد
مولوی : غزلیات
غزل ۹۵۸ - کدام لب که ازو بوی جان نمی‌آید؟
کدام لب که ازو بوی جان نمی‌آید؟
کدام دل که درو آن نشان نمی‌آید؟
مثال اشتر هر ذره‌یی چه می‌خاید؟
اگر نواله از آن شهره خوان نمی‌آید
سگان طمع چپ و راست از چه می‌پویند؟
چو بوی قلیه ازان دیگدان نمی‌آید
چراست پنجه شیران چو برگ گل لرزان؟
اگر ز غیب به دل‌ها سنان نمی‌آید
هزار بره و گرگ از چه روی هم علفند؟
به جان چو هیبت و بانگ شبان نمی‌آید
برون گوش دو صد نعره جان همی‌شنود
تو هوش دار چنین گر چنان نمی‌آید
درین جهان کهن جان نو چرا روید؟
چو هر دمی مددی زان جهان نمی‌آید
به دست خویش تو در چشم می‌فشانی خاک
نه آن که صورت نو نو عیان نمی‌آید
شکسته قرن نگر صد هزار ذوالقرنین
قرین بسی‌ست که صاحب قران نمی‌آید
دهان و دست به آب وفا که می‌شوید؟
که دم دمش می جان در دهان نمی‌آید
دو سه قدم به سوی باغ عشق کس ننهاد
که صد سلامش از آن باغبان نمی‌آید
ورای عشق هزاران هزار ایوان هست
ز عزت و عظمت در گمان نمی‌آید
به هر دمی ز درونت ستاره‌یی تابد
که هین مگو کاثری ز آسمان نمی‌آید
دهان ببند و دهان آفرین کند شرحش
به صورتی که تو را در زبان نمی‌آید
مولوی : غزلیات
غزل ۹۵۹ - اگر دل از غم دنیا جدا توانی کرد
اگر دل از غم دنیا جدا توانی کرد
نشاط و عیش به باغ بقا توانی کرد
اگر به آب ریاضت برآوری غسلی
همه کدورت دل را صفا توانی کرد
ز منزل هوسات ار دو گام پیش نهی
نزول در حرم کبریا توانی کرد
درون بحر معانی لا نه آن گهری
که قدر و قیمت خود را بها توانی کرد
به همت ار نشوی در مقام خاک مقیم
مقام خویش بر اوج علا توانی کرد
اگر به جیب تفکر فروبری سر خویش
گذشته‌های قضا را ادا توانی کرد
ولیکن این صفت ره روان چالاک است
تو نازنین جهانی کجا توانی کرد؟
نه دست و پای اجل را فرو توانی بست
نه رنگ و بوی جهان را رها توانی کرد
تو رستم دل و جانی و سرور مردان
اگر به نفس لئیمت غزا توانی کرد
مگر که درد غم عشق سر زند در تو
به درد او غم دل را دوا توانی کرد
ز خار چون و چرا این زمان چو درگذری
به باغ جنت وصلش چرا توانی کرد
اگر تو جنس همایی و جنس زاغ نه‌یی
ز جان تو میل به سوی هما توانی کرد
همای سایه دولت چو شمس تبریزی‌ست
نگر که در دل آن شاه جا توانی کرد
مولوی : غزلیات
غزل ۹۶۰ - به حارسان نکوروی من خطاب کنید
به حارسان نکوروی من خطاب کنید
که چشم بد را از یوسفان به خواب کنید
گهی به خاطر بیگانگان سؤال دهید
گهی دل همه را سخره جواب کنید
و چون شدند همه سخره سؤال و جواب
شما به خلوت ساغر پر از شراب کنید
دلی که نیست در اندیشه سؤال و جواب
وی آفتاب جهان شد بدو شتاب کنید
زنید خاک به چشمی که باد در سر اوست
دو چشم آتشی حاسدان پرآب کنید
از آن که هر که جز این آب زندگی باشد
سراب مرگ بود پشت بر سراب کنید
چو زندگی ابد هست اندر آب حیات
به ترک عمر به صد رنگ شیخ و شاب کنید
گداز عاشق در تاب عشق کی ماند؟
به خدمتی که شما از پی ثواب کنید
چو کف جود و سخاوت به لطف بگشاید
نشاید این که شما قصه سحاب کنید
وگر ز تن حشم زنگبار خون آرد
سپاه قیصر رومی شما حراب کنید
به یک نظر چو بکرد او جهان جان معمور
چرا چو جغد حدیث تن خراب کنید؟
که صد هزار اسیرند پیش زنگ از روم
مخنثی چه بود؟ فک آن رقاب کنید
لوای دولت مخدوم شمس دین آمد
گروه بازصفت قصد آن جناب کنید
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۱۳ - اگر حریف منی، پس بگو که دوش چه بود؟
اگر حریف منی، پس بگو که دوش چه بود؟
میان این دل و آن یار می فروش چه بود؟
فدیت سیدنا انه یری و یجود
الی البقاء یبلغ، من الفناء یذود
اگر به چشم بدیدی، جمال ماهم دوش
مرا بگو که در آن حلقه‌های گوش چه بود؟
معاد کل شرود طغی و منه نآی
مثال ظلک ان طال هو الیک یعود
وگر تو با من هم خرقه‌ای و همرازی
که صورت آن شیخ خرقه پوش چه بود؟
بامر حافظ الله المکان یعی
بمس عاطفه الله الزمان ولود
اگر فقیری و ناگفته راز می‌شنوی
بگو اشارت آن ناطق خموش چه بود؟
ایا فواد فذب فی لظی محبته
ایا حیاه فدومی فقد اتاک خلود
وگر نخفتی و از حال دوش آگاهی
بگو که نیم شب آن نعره و خروش چه بود؟
ترید جبر جبیر الفواد، فانکسرن
ترید نحله تاج، فلا تنی به سجود
از آنچ جامه و تن پاره پاره می‌کردیم
بیار پارگکی تا که رنگ و بوش چه بود؟
برغم انفک لا تنکسر کما الحیوان
به نصف وجهک لا تسجدن شبیه یهود
وگر چو یونس رستی، ز حبس ماهی و بحر
بگو که معنی آن بحر و موج و جوش چه بود؟
یقول لیت حبیبی یحبنی کرما
الیس حبک تاثیر حب ود ودود؟
وگر شناخته‌ای کاصل انس و جان ز کجاست
یکیست اصل پس این وحشت وحوش چه بود؟
ایا نضاره عیشی بما تهیجنی؟
متی تقر عیونی و صاحبی مفقود؟
وگر بدیدی جانی که پشت و رویش نیست
گه تصور عشاق، پشت و روش چه بود؟
لان سکرت بما قد سقیتنی یا دهر
اکون مثلک لدا لربه لکنود
وگر ز عشق تو سردفتر غرض ماییم
هزار دفتر و پیغام و گفت و گوش چه بود؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۳۳ - نه در وفات گذارد نه در جفا دلدار
نه در وفات گذارد نه در جفا دلدار
نه منکرت بگذارد نه بر سر اقرار
به هر کجا که نهی دل به قهر برکندت
به هیچ جای منه دل دلا و پا مفشار
به شب قرار نهی روز آن بگرداند
بگیر عبرت از این اختلاف لیل و نهار
ز جهل توبه و سوگند می‌تند غافل
چه حیله دارد مقهور در کف قهار؟
برادرا سر و کار تو با که افتاده‌ست؟
کزوست‌ بی‌سر و پا گشته گنبد دوار
برادرا تو کجا خفته‌یی نمی‌دانی؟
که بر سر تو نشسته‌‌ست افعی بیدار
چه خواب‌هاست که می‌بینی ای دل مغرور؟
چه دیگ بهر تو پخته‌‌ست پیر خوان سلار
هزار تاجر بر بوی سود شد به سفر
ببرد دمدمه حکم حق ز جانش قرار
چنانش کرد که در شهرها نمی‌گنجید
ملول شد ز بیابان و رفت سوی بحار
رود که گیرد مرجان ولیک بدهد جان
که در کمین بنشسته‌‌ست بر رهش جرار
دوید در پی آب و نیافت غیر سراب
دوید در پی نور و نیافت الا نار
قضا گرفته دو گوشش کشان کشان که بیا
چنین کشند به سوی جوال گوش حمار
بتر ز گاوی کین چرخ را نمی‌بینی
که گردن تو ببسته‌‌ست از برای دوار
درین دوار طبیبان همه گرفتارند
کزین دوار بود مست کله بیمار
به بر و بحر و به دشت و به کوه می‌کشدش
که تا کجاش دراند به پنجه شیر شکار
ولیک عاشق حق را چو بردراند شیر
هلا دریدن او را چو دیگران مشمار
دل و جگر چو نیابد درونه تن او
همان کسی که دریدش همو شود معمار
چو در حیات خود او کشته گشت در کف عشق
به امر موتوا من قبل ان تموتوا زار
که‌ بی‌دل است و جگرخون عاشق است یقین
شکار را ندرانید هیچ شیر دو بار
وگر درید به سهوش بدوزدش در حال
در او دمد دم جان و بگیردش به کنار
حرام کرد خدا شحم و لحم عاشق را
که تا طمع نکند در فناش مردم خوار
تو عشق نوش که تریاق خاص فاروقی‌ست
که زهر زهره ندارد که دم زند ز ضرار
سخن رسید به عشق و همی‌جهد دل من
کجا جهد ز چنین زخم‌ بی‌محابا تار؟
چو قطب می‌نجهد از میان دور فلک
کجا جهد تو بگو نقطه از چنین پرگار
خموش باش که این هم کشاکش قدراست
تو را به شعر و به اطلس مرا سوی اشعار