تعداد ۴۸۷۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۰۴ - جاری چو به یاد رخ جانان شودم اشک
جاری چو به یاد رخ جانان شودم اشک
گلپوش تر از صحن گلستان شودم اشک
بی قدر شود رشته چو خالی ز گهر شد
کو عشق که آویزهٔ مژگان شودم اشک؟
از جلوهٔ مستانهٔ آن سرو قباپوش
چالاکتر از سیل بهاران شودم اشک
مستانه رگ ابر تری از مژه برخاست
تا صف شکن زهد فروشان شودم اشک
از حسرت نظارهٔ آن ناوک مژگان
در سینه گره گردد و پیکان شودم اشک
ویرانهٔ عالم شده محتاج به سیلی
بگذار حزین آفت دوران شودم اشک
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۰۸ - رنگین سخنی چون کند از خامهٔ ما گل
رنگین سخنی چون کند از خامهٔ ما گل
باغ از گره غنچه دهد روی نما گل
در انجمن صحبت ما باغ و بهاریست
خاموشی ما غنچه، سخن سازی ما گل
بردار نقاب از رخ و بخرام به گلزار
تا از دل صدپاره شود پرده گشا گل
شیرازه چو اوراق خزان دیده نگیرد
ازگوشهٔ دستار تو تاگشت جدا گل
حسرت نگهانیم به بزم تو عجب نیست
چون شمع کند از مژه، داغ دل ما گل
در عشق به بی طاقتیم خرده نگیری
از دست غمت جامه جان کرده قبا گل
دلگیر حزین از اثر گریه و آهیم
یک غنچه نگردید درین آب و هوا گل
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۱۷ - چون طوطی اگر نام به گفتار بر آرم
چون طوطی اگر نام به گفتار بر آرم
کام دل از آن لعل شکربار برآرم
کارم به چمن وعدهٔ دیدار تو باشد
باشد مگر از پای گل این خار، برآرم
پرگالهٔ دل باشدش آویزهٔٔ دامان
آهی اگر از سینهٔ افگار، برآرم
ساقی به کفم لنگری از رطل گران ده
کاین عمر سبک سیر ز رفتار برآرم
دل را نکنم عرضه به هر بی سر و پایی
این آینه را در نظر یار برآرم
افتد اگر این بار به کف دامن وصلش
ای هجر، دمار از تو ستمکار بر آرم
نگذاشت سبک دستی ایام بهاران
تا بوی گل از رخنهٔ دیوار بر آرم
دل را به چه تدبیر، بگویید حریفان
تا ازکف آن طره طرار برآرم
در دام حزین گر کشم از سینه صفیری
مرغان همه را مست ز گلزار بر آرم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۱۹ - چون شاخ گل از باد سحر، بار فشاندم
چون شاخ گل از باد سحر، بار فشاندم
در دامن مطرب، سر و دستار فشاندم
بنیاد هوس ریخت، ز پا کوفتن دل
بر هر دو جهان دست به یکبار فشاندم
فیض کرم ابر سیه کاسه چه باشد؟
مژگان تر خویش به گلزار فشاندم
تا از مژه خالی نبود مائدهٔ خون
مشت نمکی بر دل افگار فشاندم
شرمندهٔ کس نیستم از کلک چو نیسان
یکسان گهر خود به گل و خار فشاندم
از فیض، تهی بود کنار گل و نسرین
دامان نقاب تو به گلزار فشاندم
از حوصلهٔ دل قدری بیشتر آمد
خونابه اشکی که به ناچار فشاندم
جبریل به این مرگ نمرده ست که جان را
پروانه صفت در قدم یار فشاندم
کردم به چمن یاد بهار خط سبزت
در بستر نسرین و سمن خار فشاندم
ازشکوه غرض مرحمت یار، حزین نیست
گردیست که از خاطر افگار فشاندم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۲۰ - از دیده ی دل پرده ی پندارگرفتیم
از دیده ی دل پرده ی پندارگرفتیم
تا رخصت نظّارهٔ دیدار گرفتیم
بستیم چو از رد و قبول دگران چشم
تشریف قبول نظر یار گرفتیم
نشنیدکسی حرف زباد از دهن ما
گفتار به اندازهٔ کردار گرفتیم
خون دل ما بی گنهان حوصله سوز است
از چشم سیه مست تو اقرار گرفتیم
اوّل قدم از آرزوی خویش گذشتیم
تا ساغر وصل از کف دلدار گرفتیم
سرتاسر آفاق چو خورشید دویدیم
تا جای در آن سایهٔ دیوار گرفتیم
شد شارع کثرت بلد عالم وحدت
ما گوشهٔ خلوت سر بازار گرفتیم
چون شبنم افتاده به خورشید رسیدیم
از همّت خود قافله سالار گرفتیم
از تلخی دشنام حزین ، ذائقه مست است
ما کام خود آخر ز لب یار گرفتیم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۲۱ - راه از همه سو بر خبر خویش گرفتیم
راه از همه سو بر خبر خویش گرفتیم
در سنگ، فروغ شرر خویش گرفتیم
تا خیره ز نورش نظر مهر نگردد
در گرد یتیمی گهر خویش گرفتیم
هرگز نگرفته ست رگ ابر ز دریا
این بهره که از چشم تر خویش گرفتیم
همّت نکشد دردسر منّت صندل
این بود که ما ترک سر خویش گرفتیم
پرواز بلندی ست پر همّت ما را
گردون به ته بال و پر خویش گرفتیم
کالای کمال است که معیوب نظرهاست
عبرت به جهان از هنر خویش گرفتیم
ساغر نستانیم حزین از کف ساقی
پیمانه ز خون جگر خویش گرفتیم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۲۲ - غافل دمی از جذبهٔ صیّاد نگردیم
غافل دمی از جذبهٔ صیّاد نگردیم
هر چند قفس بشکند آزاد نگردیم
تا رخت به دریا نکشد قافله ما
خاموش چو سیلاب ز فریاد نگردیم
کام دل ما بسته به کام دل یار است
آزرده دل از ناوک بیداد نگردیم
خون درتن ما بی خبر از مستی چشمی ست
آگه ز رگ نشتر فولاد نگردیم
سر را ننماییم دریغ از ره دشمن
گر شمع شویم از گذر باد نگردیم
داریم حزین از همه سو، جانب دشمن
هرگز به شکست دگری شاد نگردیم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۲۳ - عشاق تو را قافله سالار نگردیم
عشاق تو را قافله سالار نگردیم
تا کشتهٔ مژگان سپهدار نگردیم
از نرگس مخمور تو ای شور قیامت
مستیم و چنان مست که هشیار نگردیم
جانا نظر پاک تر از آینه داریم
ظلم است که ما محرم دیدار نگردیم
در ناصیهٔ طالع ما نقش مرادی ست
آن نیستکه خاک قدم یار نگردیم
تا سر نشود خاک سر کوی تو ما را
در خیل شهیدان تو سردار نگردیم
تسلیم نماییم در اول نگهت جان
پروانه صفت گرد تو بسیار نگردیم
محو تو چنانیم که خون ریز نگاهت
گر بگذرد از سینه، خبردار نگردیم
ویرانهٔ عشق است حزین جان و دل ما
شرمنده ی غمهای وفادار نگردیم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۳۹ - سر تا قدم از خون جگر، غیرت باغم
سر تا قدم از خون جگر، غیرت باغم
گلرنگ تر از لاله بود پنبهٔ داغم
در میکدهٔ درد، چو من نیست حریفی
جوشد ز لب خویش چو تبخاله ایاغم
دارم دلی آزرده تر از خاطر مجنون
آشفته تر از طرهٔ لیلی ست دماغم
تا شور جنون داشت دلم، درد یکی بود
از عشق، پرآشوبتر افتاد فراغم
سرگشتگیم برد ز ره راهنما را
صد خضر درین بادیه گم شد به سراغم
منقار بریدند ز مرغان چمن سیر
خاطر چه گشاید ز نوا سنجی زاغم
افزود حزین آتشم افسانهٔ ناصح
چون لاله ازین باد برافروخت چراغم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۴۰ - ترسم که پریشان شود از ناله غبارم
ترسم که پریشان شود از ناله غبارم
در کوی تو خاموشی از آن است شعارم
این مژده ز من بال فشانان چمن را
کنج قفس امسال گذشته ست بهارم
نارس نگهی دیدم و آشفته ترم ساخت
ساقی می کم داد و فزون گشت خمارم
پیداست که خواهی به سر تربتم آمد
چون دل نتپد بی سببی سنگ مزارم
ای صبح بیا هم نفسم باش زمانی
شاید به صفا با تو دمی چند برآرم
محویم حزین از دل چون آینه خویش
افتاده به دیدار پرستی سر و کارم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۴۵ - چون مهرهٔ ششدر، شده رفتار ز یادم
چون مهرهٔ ششدر، شده رفتار ز یادم
از چار جهت بسته فلک راه گشادم
آب گهرم ساخته باگرد یتیمی
جنس هنرم، در همه بازار کسادم
ممنون نبود شمع من از دست حمایت
یاران وفا پیشه سپردند به بادم
سر رشته ی تدبیر من از دست برون است
باشد چو نفس در کف دل، بست و گشادم
اقبال بلندم، علم افراشت چو خورشید
روزی که به دنبال تو چون سایه فتادم
دارم به دل از لالهرخسار تو داغی
دور از تو نشسته ست به جا، نقش مرادم
نامم به زبان فلک سفله گران است
چون حرف وفا از دهن دهر فتادم
خوشتر چه ازین غم که دلم را غم عشق است؟
شادی چه ازین به که به اندوه تو شادم؟
سازد چو دم صبح حزین زنده جهان را
از دل چو برآید نفس پاک نژادم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۵۳ - جز ذکر تو ساقی، دگر اوراد ندارم
جز ذکر تو ساقی، دگر اوراد ندارم
می ده که سر صحبت زهّاد ندارم
بی تابی دامم نه ز اندوه اسیری ست
من تاب فراموشی صیّاد ندارم
از قید محبت نتوان یافت رهایی
بیرون شد ازین بیضهٔ فولاد ندارم
ای شیشهٔ طاقت زده بر خاره کجایی؟
در سنگدلی چون تو دگر یاد ندارم
خاموشیم از ناله نه قانون شکیب است
آسوده نیم، قوّت فریاد ندارم
بیرون ننهم پا ز دل خود که خراب است
دیوانهٔ عشقم، سر آباد ندارم
سنگین دلی ناز تو غلتاند به خونم
حاجت به سبکدستی جلاد ندارم
ساقی دوسه ساغر به کدو ربز، گدا را
از پیر مغان جز طلب ارشاد ندارم
آخر نه حزین توام ای دوست وفا کو؟
دیری ست که خاطر ز غمت شاد ندارم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۵۴ - من صبر ز مژگان سیه تاب ندارم
من صبر ز مژگان سیه تاب ندارم
لب تشنهٔ تیغم، به گلو آب ندارم
در، خانهٔ غارت زده را باز گذارند
تا روی تو رفت از نظرم خواب ندارم
آسوده ام ازکعبه و آزاده ام از دیر
جز قبلهٔ ابروی تو محراب ندارم
جایی که نگاه تو بود حاجت می نیست
پروای چراغ شب مهتاب ندارم
عشق آمد و من همسفر خانه به دوشان
ویران کده ای در خور سیلاب ندارم
گر رفت گل اشک، دل خون شده دریاست
این نیست که خار مژه شاداب ندارم
خشک است دماغ من و ذوق چمنم نیست
مخمورم و پروای می ناب ندارم
آرام حزین از دل من شور لبت برد
چشم نمک انباشته ام، خواب ندارم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۶۰ - برخیز که دامان سحرگاه بگیریم
برخیز که دامان سحرگاه بگیریم
کام دو جهان از دل آگاه بگیریم
تا ساغر هر ذره پر از صاف تجلی ست
یک جرعه به نام خوش الله بگیریم
سلطان جهان می گذرد با حشم و خیل
برخیز فقیرانه سر راه بگیریم
در پای علم فتح و ظفر روی نماید
بشتاب که پای علم آه بگیریم
بگذار حزین دامن این عمر سبک پی
تاکی سر این رشته ی کوتاه بگیریم؟
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۶۱ - دل را به نهانخانهٔ دیدار فرستیم
دل را به نهانخانهٔ دیدار فرستیم
این نامهٔ سربسته به دلدار فرستیم
یک سجدهٔ مستانهٔ که سر جوش نیاز است
از دور به آن سایهٔ دیوار فرستیم
مشکل که سر از نافه دگر مشک برآرد
گر تاری از آن طرّه به تاتار فرستیم
واپس نفرستیم، تهیدست صبا را
ما بوی تو را تحفه به گلزار فرستیم
ناموس چه ارزد که به رندی ندهیمش؟
این خرقهٔ پشمینه به خمّار فرستیم
از ذروهٔ تقدیس، به طور تن خاکی
ما موسی جان را پی دیدار فرستیم
یک مسأله از مشرب بی رنگی عشق است
از سبحه پیامی که به زنّار فرستیم
جان را چه بقا گر نشود واصل جانان؟
این قطره به آن قلزم زخّار فرستیم
در عشق تو داغ خوشی افتاده به دستم
این لاله به آرایش دستار فرستیم
صد خسته گرفته ست سر تیر نگاهت
ما هم به امیدی دل افگار فرستیم
تا غوطه زند تلخی جان در شکرستان
پیغامی از آن لعل شکربار فرستیم
گر یار سخندان طلبد شعر حزین را
این خوش غزل از کلک گهربار فرستیم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۶۳ - رفتیم و به آن قامت رعنا نرسیدیم
رفتیم و به آن قامت رعنا نرسیدیم
ما جلوه پرستان به تماشا نرسیدیم
چون موج سرابیم درین وادی خونخوار
هر چند تپیدیم به دریا نرسیدیم
از عقل بریدن به تمنّای جنون بود
از شهر گذشتیم و به صحرا نرسیدیم
اعجاز لبت بود علاج دل بیمار
ما درد نصیبان به مسیحا نرسیدیم
انگور نشد غورهٔ ما خام سرشتان
از تاک بریدیم و به مینا نرسیدیم
افسوس که ما در طلب گمشدهٔ خویش
بسیار دویدیم و به خود وا نرسیدیم
گشتیم بسی دامن صحرای جنون را
یک ره به دل بادیه پیما نرسیدیم
بستیم حزین از حرم و بتکده محمل
اما به در کعبهٔ دلها نرسیدیم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۶۵ - در هجر تو تا چند من زار بگریم
در هجر تو تا چند من زار بگریم
خونین جگر، از حسرت دیدار بگریم
چون شمع در آتش مژه ام خشک نگردد
فرض است که بر روز، شب تار بگریم
حکم غم عشق است که چون ابر بهاران
در آرزوی آن گل رخسار بگریم
تا چند پریشان به هوای سر زلفت
سودا زده، درکوچه و بازار بگریم؟
با لعل شکرخند درآ، از در یاری
مگذار به کام دل اغیار بگریم
شرط است که گر دست دهد دامن وصلت
لب بندم و در پیش تو بسیار بگریم
تیر از کمان به من اندازد
بگذارکه بر سبحه و زنار بگریم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۶۸ - کی راست به میزان وجود و عدم آیم؟
کی راست به میزان وجود و عدم آیم؟
من بیشتر از هستم و از نیست کم آیم
درکعبه گر از پرده در آید صنم ما
بی رخصت بتخانه به طوف حرم آیم
در عشق چه سازم، که نصیحت ندهد سود
تاکی به نبرد دل ثابت قدم آیم؟
گر پرده گشاید شبی افسانهٔ زلفش
از کعبه سیه مست، به بیت الصّنم آیم
از عهدهٔ شکر تو زبان کی بدر آید؟
یک ره به غلط گر به زبان قلم آیم
آموختهٔ داغ توام بس که چو لاله
آتشکده بر دوش، به باغ ارم آیم
خواهی که بسنجی به جهان قدر حزین را
از جمله جهان بیشم و از خویش کم آیم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۷۴ - ای غاشیهٔ شوق تو بر دوش نگاهم
ای غاشیهٔ شوق تو بر دوش نگاهم
صد دجلهٔ خون بی تو، هماغوش نگاهم
زلفت ز تماشای دو عالم نظرم بست
ای حلقه ی فرمان تو درگوش نگاهم
محرومتر از من به وصال تو کسی نیست
از بادهٔ وصل تو رود هوش نگاهم
گرم از نظرم می گذری، برق نباشی؟
یک لحظه توان بود در آغوش نگاهم
دل داده پیامی که زبان محرم آن نیست
خواهد به تو گفتن، لب خاموش نگاهم
مشاطهٔ غم، شاهد نظاره ام آراست
هر دانهٔ اشکی ست، د ُر گوش نگاهم
مست است چنان کز می و ساقی خبرش نیست
از ساغر لعلت، لب می نوش نگاهم
از یک نگه گرم تو، مژگان ترم سوخت
آتش زده ای خانهٔ خس پوش نگاهم
نظاره حزین ، آب کند شرم تماشا
شبنم زده شد روی گل از جوش نگاهم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۷۹ - صبح آینهٔ طلعت نیکوی تو دیدیم
صبح آینهٔ طلعت نیکوی تو دیدیم
شب گردهٔ گیسوی سمن بوی تو دیدیم
نه سرو شناسیم درین باغ، نه شمشاد
ما جلوه پرستان قد دلجوی تو دیدیم
تا چشم کند کار سواد دو جهان را
یک گردشی از نرگس جادوی تو دیدیم
جان مطلع خورشید جمال تو نوشتیم
دل مشرق انوار مه روی تو دیدیم
آن روز که پا در حرم عشق نهادیم
سرها همه را خاک سر کوی تو دیدیم
آمد چو عیان، نیست دگر جای بیان را
بستیم زبان، چشم سخن گوی تو دیدیم
پروای جهت نیست دل یک جهتان را
در هر جهتی قبلهٔ ابروی تو دیدیم
زان پیش که در زلف تجلّی شکن افتد
دلها همه را درشکن موی تو دیدیم
در دیر و حرم قبلهٔ مقصود تویی تو
ذرّات جهان را همه رو سوی تو دیدیم
نی نی غلطم، ذرّه چه و مهر کدام است؟
ما غیر ندیدیم، عیان روی تو دیدیم
تنها نه حزین است درین باغ نواسنج
هر برگ به گلبانگ هیاهوی تو دیدیم