تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۷۲ - عاشقا دو چشم بگشا، چار جو در خود ببین
عاشقا دو چشم بگشا، چار جو در خود ببین
جوی آب و جوی خمر و جوی شیر و انگبین
عاشقا در خویش بنگر، سخرهٔ مردم مشو
تا فلان گوید چنان و آن فلان گوید چنین
من غلام آن گل بینا که فارغ باشد او
کان فلانم خار خواند و آن فلانم یاسمین
دیده بگشا، زین سپس با دیدهٔ مردم مرو
کان فلانت گبر گوید، وان فلانت مرد دین
ای خدا داده تو را چشم بصیرت از کرم
کز خمارش سجده آرد شهپر روح الامین
چشم نرگس را مبند و چشم کرکس را مگیر
چشم اول را مبند و چشم احول را مبین
عاشقان صورتی در صورتی افتاده اند
چون مگس کز شهد افتد در طغار دوغگین
شاد باش ای عشق باز ذوالجلال سرمدی
با چنان پرها چه غم باشد تو را از آب و طین
گر‌ همی‌خواهی که جبریلت شود بنده، برو
سجده‌یی کن پیش آدم زود ای دیو لعین
بادیه‌‌ی خون خوار اگر واقف شدی از کعبه ام
هر طرف گلشن نمودی، هر طرف ماء معین
ای به نظاره‌‌ی بد و نیک کسان درمانده
چون بدین راضی شدی؟ یارب تو را بادا معین
چون امانت‌‌های حق را آسمان طاقت نداشت
شمس تبریزی چگونه گستریدش در زمین؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۷۳ - موی بر سر شد سپید و روی من بگرفت چین
موی بر سر شد سپید و روی من بگرفت چین
از فراق دلبری کاسدکن خوبان چین
جان ز غیرت گوش را گوید حدیثش کم شنو
دل ز غیرت چشم را گوید که رویش را مبین
دست عشرت برگشادم تا ببندم پای غم
عشرتم هم رنگ غم شد ای مسلمانان چنین
دست در سنگی زدم، دانم که نرهاند مرا
لیک غرقه گشته هم چنگی زند در آن و این
از در دل درشدم امروز، دیدم حال او
زردروی و جامه چاک و‌ بی‌یسار و‌ بی‌یمین
گفتمش چونی دلا؟ او گریه در شد های های
از فراق ماه روی هم نشان هم نشین
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۷۴ - ای چراغ آسمان و رحمت حق بر زمین
ای چراغ آسمان و رحمت حق بر زمین
نالهٔ من گوش دار و درد حال من ببین
از میان صد بلا من سوی تو بگریختم
دست رحمت بر سرم نه، یا بجنبان آستین
یا روان کن آب رحمت، آتش غم را بکش
یا خلاصم ده چو عیسی از جهان آتشین
یا مراد من بده، یا فارغم کن از مراد
وعدهٔ فردا رها کن، یا چنان کن یا چنین
یا در انا فتحنا برگشا تا بنگرم
صد هزاران گلستان و صد هزاران یاسمین
یا زالم نشرح روان کن چارجو در سینه ام
جوی آب و جوی خمر و جوی شیر و انگبین
ای سنایی رو مدد خواه از روان مصطفی
مصطفی ما جاء الا رحمة للعالمین
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۷۵ - عشق شمس الدین‌ست، یا نور کف موسی‌‌‌ست آن؟
عشق شمس الدین‌ست، یا نور کف موسی‌‌‌ست آن؟
این خیال شمس دین، یا خود دو صد عیسی‌‌‌ست آن؟
گر همه معنی‌ست، پس این چهرهٔ چون ماه چیست؟
صورتش چون گویم آخر؟ چون همه معنی‌‌‌ست آن
خواه این و خواه آن، باری از آن فتنه‌‌ی لبش
جان ما رقصان و خوش، سرمست و سودایی‌‌‌ست آن
نیک بنگر در رخ من، در فراق جان جان
بی دل و جان می‌نویسد، گرچه در انشی‌‌‌ست آن
من چه گویم خود عطارد با همه جان‌‌های پاک
از برای پاکی او، عاشق املی‌‌‌ست آن
جان من همچون عصا، چون دست بوس او بیافت
پس چو موسی درفکندش جان کنون افعی‌‌‌ست آن
دیدهٔ من در فراق دولت احیای او
در میان خندان شده، در قدرت مولی‌‌‌ست آن
هر که او اندر رکاب شاه شمس الدین دوید
فارغ از دنیا و عقبی، آخر و اولی‌‌‌ست آن
وان که او بوسید دستش، خود چه گویم بهر او؟
عاقلان دانند کان خود در شرف اولی‌‌‌ست آن
جسم او چون دید جانم، زود ایمان تازه کرد
گفتمش چه؟ گفت، بنگر معجزه‌‌ی کبری‌‌‌ست آن
فر تبریز است از فر و جمال آن رخی
کان غبین و حسرت صد آزر و مانی‌‌‌ست آن
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۷۶ - عشق شمس حق و دین کان گوهر کانی‌‌‌ست آن
عشق شمس حق و دین کان گوهر کانی‌‌‌ست آن
در دو عالم جان و دل را دولت معنی‌‌‌ست آن
گر به ظاهر لشکر و اقبال و مخزن نیستش
رو به چشم جان نگر، کان دولت جانی‌‌‌ست آن
کلهٔ سر را تهی کن از هوا بهر می‌اش
کلهٔ سر جام سازش، کان می‌جامی‌‌‌ست آن
پختگان عشق را باشد ز خام خمر، جان
پخته نی و خام جستن، مایهٔ خامی‌‌‌ست آن
تا کتاب جان او اندر غلاف تن بود
گرچه خاص خاص باشد، در هنر عامی‌‌‌ست آن
آن که بالایی گزیند، پست باشد عشق در
آن که پستی را گزید او، مجلس سامی‌‌‌ست آن
هر که جان پاک او زان می درآشامد ابد
گرچه هندو باشد آن، او مکی و شامی‌‌‌ست آن
مر تن معمور را ویران کند هجران می
هر که کرد این تن خراب می، می‌اش بانی‌ست آن
آن می باقی بود اول که جان زاید ازو
پس دروغ است آن که می جان است کان ثانی‌‌‌ست آن
جان فانی را همیشه مست دار از جام او
رنگ باقی گیرد از می روح کان فانی‌‌‌ست آن
در می باقی نشان پیوسته جان مردنی
کز جوار کیمیا آن مس زر کانی‌‌‌ست آن
چون میان عقل و تن افتاد از می سه طلاق
هر تنی کو با خرد جفت است، آن زانی‌‌‌ست آن
در دل تنگ هوس باده‌‌ی بقا ساکن نگشت
هر دلی کین می درو بنشست، میدانی‌‌‌ست آن
آن که جام او بگیرد، یک نشانش این بود
در بیان سر حکمت، جان او منشی‌‌‌ست آن
در شعاع می بقا بیند ابد، پس بعد از آن
مال چبود؟ کو ز عین جان خود معطی‌‌‌ست آن
آن که وصف می بگوید، با خود است و هوشیار
اهل قرآن نبود آن کس، لیک او مقری‌‌‌ست آن
حق و صاحب حق را از عاشقان مست پرس
زان که جام مست اندر عاشقان قاضی‌‌‌ست آن
زان که حکم مست فعل می بود، پس روشن است
حق و صاحب حق هم با حکم او راضی‌‌‌ست آن
مطرب مستور‌ بی‌پرده یکی چنگی بزن
وارهان از نام و ننگم، گرچه بدنامی‌‌‌ست آن
وانما رخسار را تا بشکنی بازار بت
زان رخی کو حسرت صد آزر و مانی‌‌‌ست آن
ای صبا تبریز رو، سجده ببر، کان خاک پاک
خاک درگاه حیات انگیز ربانی‌‌‌ست آن
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۷۷ - در ستایش‌‌های شمس الدین نباشم مفتتن
در ستایش‌‌های شمس الدین نباشم مفتتن
تا تو گویی کین غرض نفی من است از لا و لن
چون که هست او کل کل، صافی صافی کمال
وصف او چون نوبهار و وصف اجزا یاسمن
هر یکی نوعی گلی و هر یکی نوعی ثمر
او چو سرمجموع باغ و جان جان صد چمن
چون ستودی باغ را، پس جمله را بستوده‌یی
چون ستودی حق را، داخل شود نقش وثن
ور وثن را مدح گویی، نیست داخل حسن حق
گرچه هم می‌بازگردد آن به خالق فاعلمن
لیک باقی وصف‌ها بستوده باشی جزو در
شمس حق و دین چو دریا، کی شود داخل به دن؟
حق‌ همی‌گوید منم، هش دار ای کوته نظر
شمس حق و دین بهانه ست، اندرین برداشتن
هرچه تو با فخر تبریز آوری،‌ بی‌خردگی
آن به عین ذات من تو کرده‌یی، ای ممتحن
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۷۸ - ایها الساقی ادر کأس الحمیا نصف من
ایها الساقی ادر کأس الحمیا نصف من
ان عشقی مثل خمر، ان جسمی مثل دن
مطربا نرمک بزن، تا روح بازآید به تن
چون زنی، بر نام شمس الدین تبریزی بزن
نام شمس الدین به گوشت بهتر است از جسم و جان
نام شمس الدین چو شمع و جان بنده چون لگن
مطربا بهر خدا تو غیر شمس الدین مگو
بر تن و جان وصف او بنواز، تن تن تن تنن
نام شمس الدین چو شمعی، همچو پروانه بسوز
پیش آن چوگان نامش، گوی جان را درفکن
تا شود این جان تو رقاص سوی آسمان
تا شود این جان پاکت پرده سوز و گام زن
شمس دین و شمس دین و شمس دین می‌گو و بس
تا ببینی مردگان رقصان شده، اندر کفن
مطربا گرچه نه‌یی عاشق، مشو از ما ملول
عشق شمس الدین کند مر جانت را چون یاسمن
یک شبی تا روز دف را تو بزن بر نام او
کز جمال یوسفی، دف تو شد چون پیرهن
ناگهان آن گلرخم از گلستان سر برزند
پیش آن گل محو گردد گلستان‌‌های چمن
لاله‌ها دستک زنان و یاسمین رقصان شده
سوسنک مستک شده گوید چه باشد خود سمن؟
خارها خندان شده، بر گل بجسته برتری
سنگ‌ها تابان شده، با لعل گوید ما و من
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۷۹ - عاشقان را مژده‌یی از سرفراز راستین
عاشقان را مژده‌یی از سرفراز راستین
مژده مر دل را هزار از دلنواز راستین
مژده مر کان‌‌های زر را، از برای خالصیش
هست نقاد بصیر و هست گاز راستین
مژده مر کسوه‌‌ی بقا را کز پی عمر ابد
هستش از اقبال و دولت‌ها طراز راستین
فرخا زاغی که در زاغی نماند بعد ازین
پیش شمس الدین درآید، گشت باز راستین
حبذا دستی که او به ستم درازی کم کند
دست در فتراک او زد، شد دراز راستین
شد دراز آن دست او تا بگذرید او را ختن
تا گرفت از جیب معشوقی طراز راستین
بعد از آن خوب طرازی، چون شود هم دست او
دو به دو چون مست گشته، گفته راز راستین
چشم بگشاید ببیند از ورای وهم و روح
آن که بر ترک طرازی کرد ناز راستین
شاه تبریزی کریمی، روح بخشی، کاملی
در فرازی، در وصال و ملک، باز راستین
ملک جانی‌ها نه ملک فانی جسمانی‌یی
تا شود جان‌ها ز ملکش، چشم باز راستین
مرحبا ای شاه جان‌ها، مرحبا ای فر و حسن
ملک بخش بندگان و کارساز راستین
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۸۰ - یارکان رقصی کنید اندر غمم خوش‌تر ازین
یارکان رقصی کنید اندر غمم خوش‌تر ازین
کرهٔ عشقم رمید و نی لگامستم، نه زین
پیش روی ماه ما مستانه یک رقصی کنید
مطربا بهر خدا بر دف بزن ضرب حزین
رقص کن در عشق جانم، ای حریف مهربان
مطربا دف را بکوب و نیست بختت غیر ازین
آن دف خوب تو این جا هست مقبول و صواب
مطربا دف را بزن، بس مر تو را طاعت همین
مطربا این دف برای عشق شاه دلبر است
مفخر تبریز، جان جان جان‌ها شمس دین
مطربا گفتی تو نام شمس دین و شمس دین
درربودی از سرم یک بارگی تو عقل و دین
چون که گفتی شمس دین، زنهار تو فارغ مشو
کفر باشد در طلب، گر زان که گویی غیر این
مطربا گشتی ملول از گفت من، از گفت من
هم چنان خواهی، مکن تو هم چنین و هم چنین
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۸۱ - مطربا نرمک بزن، تا روح بازآید به تن
مطربا نرمک بزن، تا روح بازآید به تن
چون زنی، بر نام شمس الدین تبریزی بزن
نام شمس الدین به گوشت بهتر است از جسم و جان
نام شمس الدین چو شمع و جان بنده چون لگن
مطربا بهر خدا، تو غیر شمس الدین مگو
بر تن چون جان او بنواز تن تن تن تنن
تا شود این نقش تو رقصان به سوی آسمان
تا شود این جان پاکت پرده سوز و گام زن
شمس دین و شمس دین و شمس دین می‌گوی و بس
تا ببینی مردگان رقصان شده اندر کفن
مطربا گرچه نه‌یی عاشق، مشو از ما ملول
عشق شمس الدین کند مر جانت را چون یاسمن
لاله‌ها دستک زنان و یاسمین رقصان شده
سوسنک مستک شده گوید که باشد خود سمن؟
خارها خندان شده، بر گل بجسته برتری
سنگ‌ها با جان شده، با لعل گوید ما و من
ایها الساقی، ادر کاس الحمیا نصفه
ان عشقی مثل خمر، ان جسمی مثل دن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۹۵ - خوش خرامان می‌روی، ای جان جان بی‌من مرو
خوش خرامان می‌روی، ای جان جان بی‌من مرو
ای حیات دوستان در بوستان بی‌من مرو
ای فلک بی‌من مگرد و ای قمر بی‌من متاب
ای زمین بی‌من مروی و ای زمان بی‌من مرو
این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است
این جهان بی‌من مباش و آن جهان بی‌من مرو
ای عیان بی‌من مدان و ای زبان بی‌من مخوان
ای نظر، بی‌من مبین و ای روان بی‌من مرو
شب ز نور ماه، روی خویش را بیند سپید
من شبم تو ماه من، بر آسمان بی‌من مرو
خار ایمن گشت زآتش در پناه لطف گل
تو گلی من خار تو، در گلستان بی‌من مرو
در خم چوگانت می‌تازم چو چشمت با من است
هم چنین در من نگر، بی‌من مران بی‌من مرو
چون حریف شاه باشی ای طرب بی‌من منوش
چون به بام شه روی، ای پاسبان بی‌من مرو
وای آن کس کو درین ره بی‌نشان تو رود
چو نشان من تویی، ای بی‌نشان بی‌من مرو
وای آن کو اندرین ره می‌رود بی‌دانشی
دانش راهم تویی، ای راه دان بی‌من مرو
دیگرانت عشق می‌خوانند و من سلطان عشق
ای تو بالاتر ز وهم این و آن بی‌من مرو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۹۶ - از حلاوت‌ها که هست از خشم و از دشنام او
از حلاوت‌ها که هست از خشم و از دشنام او
می‌ستیزم هر شبی با چشم خون آشام او
دام‌های عشق او گر پر و بالم بسکلد
طوطی جان نسکلد از شکر و بادام او
چند پرسی مر مرا از وحشت و شب‌های هجر؟
شب کجا ماند بگو؟ در دولت ایام او
خون ما را رنگ خون و فعل می‌آمد، از آنک
خون‌ها می می‌شود چون می‌رود در جام او
وعده‌های خام او در مغز جان جوشان شده
عاشقان پخته بین از وعده‌های خام او
خسروان بر تخت دولت بین که حسرت می‌خورند
در لقای عاشقان کشتهٔ بدنام او
آن سگان کوی او، شاهان شیران گشته اند
کان چنان آهوی فتنه دیده شد بر بام او
الله الله تو مپرس از باخودان اوصاف می
تو ببین در چشم مستان لطف‌های عام او
دست بر رگ‌های مستان نه دلا، تا پی بری
از دهان آلودگان زان بادهٔ خودکام او
شمس تبریزی که گامش بر سر ارواح بود
پا منه تو، سر بنه بر جایگاه گام او
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۹۷ - ای خراب اسرارم از اسرار تو، اسرار تو
ای خراب اسرارم از اسرار تو، اسرار تو
نقش‌‌‌هایی دیدم از گلزار تو، گلزار تو
کشتهٔ عشق توام، ورزان تو منکر شوی
خط‌‌‌هایی دارم از اقرار تو، اقرار تو
می‌گدازم، می‌گدازم هر زمان همچون شکر
از شکرها رسته از گفتار تو، گفتار تو
شب همه خلقان بخفته، چشم من بیدار و باز
همچو بخت و طالع بیدار تو، بیدار تو
چند گویی مر مرا کز کار چون کاهل شدی؟
راست گویی ای صنم از کار تو، از کار تو
ای طبیب عاشقان این جملهٔ بیماری ام
هست زان دو نرگس بیمار تو، بیمار تو
ای دم هشیاری‌‌‌‌ام بی‌هوش هشیاری تو
ای دم بی‌هوشی‌‌‌‌ام هشیار تو، هشیار تو
چشمه‌ها بر دل بجوشد هر دم از دریای تو
چشم دل پرک زن انوار تو، انوار تو
شمس تبریزی که عالم اندک اندک بود
از عطا و بخشش بسیار تو، بسیار تو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۹۸ - جمله خشم از کبر خیزد، از تکبر پاک شو
جمله خشم از کبر خیزد، از تکبر پاک شو
گر نخواهی کبر را، رو، بی‌تکبر خاک شو
خشم هرگز برنخیزد جز ز کبر و ما و من
هر دو را چون نردبان زیر آر و بر افلاک شو
هر کجا تو خشم دیدی، کبر را در خشم جو
گر خوشی با این دو مارت، خود برو ضحاک شو
گر ز کبر و خشم بیزاری، برو کنجی بخست
ور ز کبر و خشم دلشادی، برو غمناک شو
خشم سگساران رها کن، خشم از شیران ببین
خشم از شیران چو دیدی، سر بنه، شیشاک شو
لقمهٔ شیرین که از وی خشم انگیزد، مخور
لقمه از لولاک گیر و بندهٔ لولاک شو
رو تو قصاب هوا شو، کبر و کین را خون بریز
چند باشی خفته زیر این دو سگ؟ چالاک شو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۹۹ - ای سنایی عاشقان را درد باید، درد کو؟
ای سنایی عاشقان را درد باید، درد کو؟
بار جور نیکوان را مرد باید، مرد کو؟
بار جور نیکوان از دی و فردا برتر است
وانما جان کسی از دی و فردا فرد کو؟
ور خیال آید تو را کز دی و فردا برتری
برتری را کار و بار و ملک و بردابرد کو؟
در میان هفت دریا، دامن تو خشک کو؟
در میان هفت دوزخ، عنصر تو سرد کو؟
این نداری خود، ولیکن گر تو این را طالبی
آه سرد و اشک گرم و چهره‌های زرد کو؟
هر نفس بوی دل آید از صراط المستقیم
تا نگویی عشق ره رو را که راه آورد کو؟
گرد ازان دریا برآمد، گرد جسم اولیاست
تا نگویی قوم موسی را درین یم گرد کو؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۰۰ - ای صبا بادی که داری در سر از یاری بگو
ای صبا بادی که داری در سر از یاری بگو
گر نگویی با کسی، با عاشقان باری بگو
قصه کن در گوش ما، گر دیگران محرم نی اند
با دل پر خون ما، پیغام دلداری بگو
آن مسیح حسن را دانم که می‌دانی کجاست
با کسی کز عشق دارد بسته زناری بگو
بانگ برزن عاشقی را کو به گل مشغول شد
گو که شرمت باد ازان رخ ترک گلزاری بگو
ای صبا خوش آمدی، چون باز گردی سوی دوست
حال من دزدیده اندر گوش عیاری بگو
سوسنی با صد زبان گر حال من با او بگفت
تو چو نرگس بی‌زبان از چشم اسراری بگو
با چنان غیرت که جان دارد، بگفتم پیش خلق
شمس تبریزی بگویم؟ گفت جان آری بگو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۰۱ - در گذر آمد خیالش، گفت جان این است او
در گذر آمد خیالش، گفت جان این است او
پادشاه شهرهای لامکان این است او
صد هزار انگشت‌ها اندر اشارت دیده شد
سوی او از نور جان‌ها کی فلان این است او
چون زمین سرسبز گشت از عکس آن گلزار او
نعره‌ها آمد به گوشم زآسمان این است او
هین، سبک تر دست در زن، در عنان مرکبش
پیش ازان کو برکشاند آن عنان این است او
جمله نور حق گرفته همچو طور این جان ازو
همچو گوهر تافته از عین کان این است او
رو به ماه آورد مریخ و بگفتش هوش دار
تا نلافی تو ز خوبی، هان و هان این است او
شمس تبریزی شنیدستی، ببین این نور را
کز وی آمد کاسدی‌های بتان این است او
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۰۲ - ای جهان برهم زده سودای تو، سودای تو
ای جهان برهم زده سودای تو، سودای تو
چاشنی عمرم از حلوای تو، حلوای تو
دامن گردون پر از در است و مروارید و لعل
تا بریزد جمله را در پای تو، در پای تو
جان‌های عاشقان چون سیل‌ها غلطان شده
می دوانند جانب دریای تو، دریای تو
ای خمار عاشقان از باده‌های دوش تو
وی خراب امروزم از فردای تو، فردای تو
من نظر کردم به جان سادهٔ بی‌رنگ خویش
زرد دیدم نقشش از صفرای تو، صفرای تو
چون نظر کردم نکو، من در صفای گوهرت
ماه رخ بنمود از سیمای تو، سیمای تو
ماه خواندم من تو را، بس جرم دارم زین سخن
مه که باشد کو بود همتای تو، همتای تو؟
این چنین گوید خداوند شمس تبریزی به نام
ای همه شهر دلم غوغای تو، غوغای تو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۰۳ - جسم و جان با خود نخواهم، خانهٔ خمار کو؟
جسم و جان با خود نخواهم، خانهٔ خمار کو؟
لایق این کفر نادر در جهان زنار کو؟
هر زمان چون مست گردد از نسیم خمر جان
تا در خم خانه می‌تازد، ولیکن بار کو؟
سوی بی‌گوشی سماع چنگ می‌آید، ولیک
چنگ جانان است آن را چوب یا اوتار کو؟
چون که او بی‌تن شود، پس خلعت جان آورند
کندرو دستان حایک یا که پود و تار کو؟
کبر عاشق بوی کن، کان خود به معنی خاکی‌یی است
در چنان دریا تکبر یا که ننگ و عار کو؟
چون مشامت برگشاید، آیدت از غار عشق
طرفه بویی، پس دوی هر سو که آخر غار کو؟
رنگ بی‌رنگی‌‌ست از رخسار عاشق آن صفا
آن وفا و آن صفا و لطف خوش رخسار کو؟
آمدت مژده ز عمر سرمدی، پس حمد کو؟
کندران عمرت غم امسال و یاد پار کو؟
صحبت ابرار و هم اشرار کان جا زحمت است
در حریم سایهٔ آن مهتر اخیار کو؟
شمس حق و دین، خداوند صفاهای ابد
در شعاع آفتابش، ذره‌یی هشیار کو؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۰۴ - عاشقی بر من؟ پریشانت کنم، نیکو شنو
عاشقی بر من؟ پریشانت کنم، نیکو شنو
کم عمارت کن، که ویرانت کنم، نیکو شنو
گر دو صد خانه کنی زنبوروار و موروار
بی کس و بی‌خان و بی‌مانت کنم، نیکو شنو
تو بر آن که خلق مست تو شوند از مرد و زن
من بر آن که مست و حیرانت کنم، نیکو شنو
چون خلیلی، هیچ از آتش مترس، ایمن برو
من ز آتش صد گلستانت کنم، نیکو شنو
گر که قافی، تو را چون آسیای تیزگرد
آورم در چرخ و گردانت کنم، نیکو شنو
ور تو افلاطون و لقمانی به علم و کر و فر
من به یک دیدار نادانت کنم، نیکو شنو
تو به دست من چو مرغی مرده‌یی وقت شکار
من صیادم، دام مرغانت کنم، نیکو شنو
بر سر گنجی چو ماری خفته‌یی ای پاسبان
همچو مار خسته پیچانت کنم، نیکو شنو
ای صدف چون آمدی در بحر ما، غمگین مباش
چون صدف‌ها گوهرافشانت کنم، نیکو شنو
بر گلویت تیغ‌ها را دست نی و زخم نی
گر چو اسماعیل قربانت کنم، نیکو شنو
دامن ما گیر اگر تردامنی، تردامنی
تا چو مه از نور دامانت کنم، نیکو شنو
من همایم، سایه کردم بر سرت از فضل خود
تا که افریدون و سلطانت کنم، نیکو شنو
هین قرائت کم کن و خاموش باش و صبر کن
تا بخوانم، عین قرآنت کنم، نیکو شنو