تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۹۴ - مرا بگرفت روحانی نگاری
مرا بگرفت روحانی نگاری
کناری و کناری و کناری
بزد با من میان راه تنگی
دوچاری و دوچاری و دوچاری
ز جان برخاست زاتش‌‌های عشقش
بخاری و بخاری و بخاری
مبادا هیچ دل را زین چنین عشق
قراری و قراری و قراری
سکست این کرهٔ تند دل من
فساری و فساری و فساری
نهاده بر سرش افسار سودا
غباری و غباری و غباری
فتاده در سرش از شمس تبریز
خماری و خماری و خماری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۹۵ - متاز ای دل سوی دریای ناری
متاز ای دل سوی دریای ناری
که می‌ترسم که تاب نار ناری
وجودت از نی و دارد نوایی
ز نی هر دم نوایی نو برآری
نیستانت ندارد تاب آتش
وگر چه تو ز نی شهری برآری
میان شهر نی منشین بر آذر
که هر سو شعله اندر شعله داری
اگر نی سوی آتش میل دارد
چو میل رزق، سوی رزق خواری
نیاز آتش است آن میل نی‌ها
که آتش رزق می‌خواهد به زاری
به هر چت نی بفرماید، تو نی کن
خلاف نی بکن از شهریاری
خلافش کردی و نی در کمین است
چو نی کم شد، سر دیگر نخاری
پدید آید تو را ناگه وجودی
نه نی دارد نه شکر، آنچه داری
یکی نوری، لطیفی، جان فزایی
درو می‌‌های گوناگون کاری
گشایی پر و بالی کز حلاوت
نمایی لطف‌‌های لاله زاری
میان این چنین نوری نماید
دگر خورشید و جان‌ها چون ذراری
به نور او بسوزی پر خود را
ز شیرینی نورش، گردی عاری
ز ناله واشکافد قرص خورشید
که گل گل وادهد، هم خار، خاری
زبان واماند زین پس از بیانش
زبان را کار، نقش است و نگاری
نگار و نقش چون گلبرگ باشد
گدازیده شود چون آب واری
بران ساحل که ای ن گل‌ها گدازید
اگر خواهی تو مستی و خماری
همی‌گو نام شمس الدین تبریز
کزو این کارها را برگزاری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۹۶ - مرا در خنده می‌آرد بهاری
مرا در خنده می‌آرد بهاری
مرا سرگشته می‌دارد خماری
مرا در چرخ آورده‌‌‌ست ماهی
مرا بی‌یار گردانید یاری
چو تاری گشتم از آواز چنگی
نوایش فاش و پیدا نیست تاری
جهانی چون غباری، او برانگیخت
که پنهان شد چو بادی در غباری
حیاتی چون شرار آن شه برافروخت
که پنهان شد چو سوزی در شراری
جمال گلستان آن کس برآراست
که پنهان شد چو گل در جان خاری
دلم گوید که ساقی را تو می‌گو
که جانم مست آن باقی‌ست، باری
دلم چون آینه خاموش گویاست
به دست بوالعجب آیینه داری
کزو در آینه ساعت به ساعت
همی‌تابد عجب نقش و نگاری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۹۷ - بدید این دل درون دل بهاری
بدید این دل درون دل بهاری
سحرگه دید، طرفه مرغزاری
درو آرامگاه جان عاشق
درو بوس و کنار بی‌کناری
که فردوسش غلام آن گلستان
بهشت از سبزه زارش شرمساری
به هر جانب یکی حلقه‌ی سماعی
به زیر هر درختی، خوش نگاری
اگر پیری درآید همچو کافور
شود گل عارضی، مشکین عذاری
چو شیر اسکست جان زنجیرها را
رمید آن سو چو مجنون بی‌قراری
برفتم در پی جان تا کجا شد
دران رفتن مرا بگشاد کاری
بدیدم طرفه منزل‌‌های دلکش
ولیک از جان ندیدم من غباری
بگو راز مرا تا بازآید
وگر ناید، بیا واپس تو باری
نشانی‌ها بیاور ارمغانی
که تا تن را کنم من دارداری
کی است آن مه خداوند شمس تبریز
خداخلقی، عجیبی، نام داری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۹۸ - خداوندا زکات شهریاری
خداوندا زکات شهریاری
ز من مگذر شتاب، ار مهر داری
هلا آهسته‌تر ای برق سوزان
که شد چشمم ز تو ابر بهاری
نمی‌تاند نظر کندر رکابت
رسد در گرد مرکب از نزاری
عنان درکش، پیاده پروری کن
که خورشیدی و عالم بی‌تو تاری
جدایی نیست این، تلخی نزع است
گلوی ما به هجران می‌فشاری
چو سایه می‌دود جان در پی تو
گذشت از سایه، جان در بی‌قراری
به روی او دلا بس باده خوردی
بدین تلخی، ازان رو در خماری
چه باشد ای جمالت ساقی جان
خماری را به رحمت سر بخاری؟
نه دست من گرفتی، عهد کردن؟
که ما را تا قیامت دست یاری؟
ز دست عهد تو از دست رفتم
به جان تو که دست از من نداری
که یارد با تو دیگر عهد کردن؟
که تو سنگین دلی، بی‌زینهاری
تو خیره کش تری، یا چشم مستت؟
که بر خسته دلانش می‌گماری
حدیث چشم تو گفتم، دلم رفت
به دریای فنا و جانسپاری
دل من رفت، عشقت را بقا باد
در اقبال و مراد و کامکاری
بزی ای عشق بهر عاشقان را
ابد، تا کارشان را می‌گزاری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۹۹ - ندارد مجلس ما بی‌تو نوری
ندارد مجلس ما بی‌تو نوری
که مجلس بی‌تو باشد همچو گوری
بیایی، یا بدان سومان بخوانی
ز فضلت این کرامت نیست دوری
خلایق همچو کشت و تو بهاری
به تو یابد شقایقشان ظهوری
تجلی کن که تا سرمست گردند
کنند اجزای عالم مست شوری
چو دریای عتاب تو بجوشد
برآید موج طوفان از تنوری
چو گردون قبول تو بگردد
شود جمله مصیبت‌ها سروری
خمش، بگذار این شیشه گری را
مبادا که زند بر شیشه کوری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۰۰ - ز هر چیزی ملول است آن فضولی
ز هر چیزی ملول است آن فضولی
ملولش کن خدایا از ملولی
به قاصد، تا بیاشوبد، بجنگد
بدو گفتم ملولی هست گولی
بخورد آن بازی من، خشمگین شد
مرا گفتا خمش دیوانه لولی
نگوید هیچ را بد، مرد این راه
مبین بد هیچ را، ورنی تو غولی
بگفتم عین انکار تو بر من
نه بد دیدن بود، یا بی‌حصولی؟
مرا گفت او تناقض‌‌های بینا
بود از مصلحت، نز بی‌اصولی
محالی گر بگوید مرد کامل
تو عین حال دانش، ای حلولی
گهی درد که داند، گه بدوزد
گهی شاهی کند، گاهی رسولی
به تاویلات تو او درنگنجد
که تو هستی فصولی، او اصولی
ز خود منگر درو، از خود برون آ
که بر بی‌حد ندارد حد شمولی
خمش، ای نفس تازی هم بگویم
دوباره لا تقولی، لا تقولی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۰۱ - مرا هر لحظه قربان است جانی
مرا هر لحظه قربان است جانی
تو را هر لحظه در بنده گمانی
دو چشم تو بیان حال من بس
که روشن‌تر ازین نبود بیانی
جهان چون نی هزاران ناله دارد
که یک نی دید از شکرستانی
ازان شکرستان دیدم نشان‌ها
ندیدم از تو شیرین‌‌تر نشانی
مثال عشق، پیدایی و پنهان
ندیدم همچو تو پیدا، نهانی
جهان جویای توست و جای آن هست
مثل بشنو که جان به از جهانی
نه‌یی بر آسمان ای ماه لیکن
شود هر جا که تابی، آسمانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۰۲ - مگیر ای ساقی از مستان کرانی
مگیر ای ساقی از مستان کرانی
که کم یابی گرانی،‌ بی‌گرانی
بیا ای سرو گل رخ، سوی گلشن
که به از سرو نبود سایه بانی
چو نور از ناودان چشم ریزد
یقین‌ بی‌بام نبود ناودانی
عجب آن بام، بالای چه خانه ست؟
مبارک جا، مبارک خاندانی
که را بود این گمان، که بازیابیم
نشانی، زین چنین فتنه نشانی؟
دلی که چون شفق غرقاب خون بود
پر از خورشید شد، چون آسمانی
ز حرص این شکم،پهلو تهی کن
که تا پهلو زنی با پهلوانی
عجب، ننگت‌ نمی‌آید؟ برادر
ز جانی کو بود محتاج نانی
که آب زندگانی گفت ما را
که جز دکان نان، داری دکانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۰۳ - ز مهجوران‌ نمی‌جویی نشانی؟
ز مهجوران‌ نمی‌جویی نشانی؟
کجا رفت آن وفا و مهربانی؟
درین خشکی هجران ماهیانند
بیا، ای آب بحر زندگانی
برون آب ماهی چند ماند؟
چه گویم؟ من‌ نمی‌دانم، تو دانی
که باشم من که مانم یا نمانم؟
تو را خواهم که در عالم بمانی
هزاران جان ما و بهتر از ما
فدای تو، که جان جان جانی
مرا گویی خمش نی توبه کردی
که بگذاری طریق‌ بی‌زبانی؟
به خاک پای تو، باخود نبودم
ز مستی و شراب و سرگرانی
به خاموشی به از خنبی نباشم
نمی ماند می اندر خم نهانی
شراب عشق، جوشان‌‌تر شرابی‌ست
که آن یک دم بود، این جاودانی
رخ چون ارغوانش آن کند، آن
که صد خم شراب ارغوانی
دگر، وصف لبش دارم ولیکن
دهان تو بسوزد گر بخوانی
عجب مرغابی آمد جان عاشق
که آرد آب زاتش ارمغانی
ز آتش یافت تشنه ذوق آبش
کند آتش به آبش نردبانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۰۴ - برون کن سر، که جان سرخوشانی
برون کن سر، که جان سرخوشانی
فروکن سر ز بام‌ بی‌نشانی
به هر دم رخت مشتاقان خود را
بدان سو کش، که بس خوش می‌کشانی
که عاشق همچو سیل و تو چو بحری
که عاشق چون قراضه‌ست و تو کانی
سقط‌‌های چو شکر باز می‌گوی
که تو از لعل‌ها در می‌فشانی
زهی آرامگاه جمله جان‌ها
عجب افتاد حسن و مهربانی
ز خوبی روی مه را خیره کردی
به رحمت خود چنان‌‌تر از چنانی
به هر تیری هزار آهو بگیری
زهی شیری که بس سخته کمانی
به هر بحری که تازی همچو موسی
شکافد بحر تا در وی برانی
همه جان در شکر دارند از وصل
که هر یک گفت ما را نیست ثانی
به کوه طور تو بسیار موسی
ز غیرت گفته نی، نی، لن ترانی
ز شمس الدین بپرس اسرار لن را
که تبریز است دریای معانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۰۵ - مرا هر لحظه منزل آسمانی
مرا هر لحظه منزل آسمانی
تو را هر دم خیالی و گمانی
تو گویی کو طمع کرده‌‌‌ست در من
جهانی زین خیال اندر زیانی
بران چشم دروغت طمع کردم
که چون دوزخ نمودستت جنانی
بران عقل خسیست طمع کردم
که جان دادی برای خاکدانی
چه نور افزاید از برق آفتابی؟
چه بربندد ز ویرانی جهانی؟
ز یک قطره چه خواهد خورد بحری؟
ز یک حبه چه دزدد گنج و کانی؟
چه رونق یا چه آرایش فزاید
ز پژمرده گیایی گلستانی؟
به حق نور چشم دلبر من
که روشن‌تر ازین نبود نشانی
به حق آن دو لعل قندبارش
که شرح آن نگنجد در دهانی
که مقصودم گشاد سینه‌یی بود
نه طمع آن که بگشایم دکانی
غرض تا نانی آن‌جا پخته گردد
نه آن که درربایم از تو نانی
ز بهمان و فلان تو فارغ آیند
طمع آن نی که گویندم فلانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۰۶ - چه دلشادم به دلدار خدایی
چه دلشادم به دلدار خدایی
خدایا تو نگه دار از جدایی
بیا ای خواجه بنگر یار ما را
چو از اصحاب و از یاران مایی
بدان شرطی که با ما کژ نبازی
وگر بازی تو با ما برنیایی
دغایانی که با جسم چو پیلند
سوار اسب فرهنگ و کیانی
پیاده گشته و رخ زرد ماندند
ز فرزین بند شاهان بقایی
چه بودی گر بدانستی مهی را
شکسته اختری، در‌ بی‌وفایی؟
وگر مه را نداند، ماه ماه است
چگونه مه؟ نه ارضی، نی سمایی
که ارضی و سمایی را غروب است
فتد‌ بی‌اختیارش، اختفایی
ظهور و اختفای ماه جانی
به دست اوست در قدرت نمایی
بسوز ای تن که جان را چون سپندی
به دفع چشم بد، چون کیمیایی
که چشم بد، به جز بر جسم ناید
به معنی کی رسد چشم هوایی
کناری گیرمش در جامهٔ تن
که جان را زوست هر دم جان فزایی
خیالت هر دمی این جاست با ما
الا ای شمس تبریزی، کجایی؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۰۷ - کجایید ای شهیدان خدایی؟
کجایید ای شهیدان خدایی؟
بلاجویان دشت کربلایی
کجایید ای سبک روحان عاشق؟
پرنده‌‌تر ز مرغان هوایی
کجایید ای شهان آسمانی؟
بدانسته فلک را درگشایی
کجایید ای ز جان و جا رهیده؟
کسی مر عقل را گوید کجایی؟
کجایید ای در زندان شکسته؟
بداده وام داران را رهایی
کجایید ای در مخزن گشاده؟
کجایید، ای نوای‌ بی‌نوایی؟
در آن بحرید کین عالم کف اوست
زمانی بیش دارید آشنایی
کف دریاست صورت‌‌های عالم
ز کف بگذر، اگر اهل صفایی
دلم کف کرد کین نقش سخن شد
بهل نقش و به دل رو، گر ز مایی
برآ ای شمس تبریزی ز مشرق
که اصل اصل اصل هر ضیایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۰۸ - تو هر روزی ازان پشته برآیی
تو هر روزی ازان پشته برآیی
کنی مر تشنه جانان را سقایی
تو هر صبحی جهان را نور بخشی
که جان جان خورشید سمایی
مباد آن روز کز تو بازماند
دو دیده، ای چراغ و روشنایی
تو دریایی و می‌گویی جهان را
درآ در من، بیاموز آشنایی
لب و لنج کفوری را دریدی
بدان دریای امواج عطایی
گشادی چشم و گوش خاکیان را
همه حیران که چون بر می‌گشایی؟
گلوی جان بسوزید از حلاوت
چنین شیرین، چنین حلوا چرایی؟
اگر چون آسیا گردم شب و روز
ز تو باشد، که آب آسیایی
وگر این آسیا جوید سکونت
ز چرخ تو‌ نمی‌یابد رهایی
هران سنگی که در چرخش کشیدی
بیابد کان، بیابد کیمیایی
به تو جنبد جهان، جان جهانی
اگر چه او نداند که کجایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۰۹ - دلاراما چنین زیبا چرایی؟
دلاراما چنین زیبا چرایی؟
چنین چست و چنین رعنا چرایی؟
گرفتم من که جانی و جهانی
چنین جان و جهان آرا چرایی؟
گرفتم من که الیاسی و خضری
چو آب خضر عمرافزا چرایی؟
گرفتم من که دنیایی و دینی
چو دنیا مایهٔ سودا چرایی؟
گرفتم گنج قارونی به خوبی
چو موسی با ید بیضا چرایی؟
ز رشکت دوست خون دوست ریزد
بدین حد شنگ و سرغوغا چرایی؟
چو نور تو گرفت از قاف تا قاف
نهان از دیده چون عنقا چرایی؟
ندارد هیچ حلوا طبع صهبا
تو هم حلوا و هم صهبا چرایی؟
ز عشق گفت تو با خود به جنگم
که پیش چون وی‌یی گویا چرایی؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۱۰ - بیا ای غم که تو بس باوفایی
بیا ای غم که تو بس باوفایی
که ابر قطره‌‌های اشک‌هایی
زنی درویش آمد سوی عباس
که تعلیمم بده نوعی گدایی
در حیلت خدا بر تو گشاده ست
تو آموزی گدایان را دغایی
تو نعمانی درین مذهب بگو درس
که خوش تخریج و پاکیزه ادایی
من مسکین دمی دارم فسرده
ندارم روزی‌یی از ژاژخایی
مرا یک کدیهٔ گرمی بیاموز
که تو بس نرگدا و اوستایی
بدان که انبیا عباس دبسند
در استرزاق آثار سمایی
ز انواع گدایی‌‌های طاعات
که برجوشد بدان بحر عطایی
ز صوم و از صلات و از مناسک
ز نهی منکر و شیر غزایی
که‌ بی‌حد است انواع عبادات
و انواع ثقات و ابتلایی
بدو گفتا برو، کین دم ملولم
ببر زحمت، مکن طال بقایی
مکرر کرد آن زن لابه کردن
که نومیدم مکن، ای لالکایی
مکرر کرد استا دفع راهم
که سودت نیست این زحمت فزایی
ملولم، خاطرم کند است این دم
ندارد این نفس مکرم کیایی
سجود آورد و گریان گشت آن زن
که طفلانم مرند از‌ بی‌نوایی
بسی بگریست، پس عباس گفتش
همین را باش، کاستاتر ز مایی
دو عباسند با تو این دو چشمت
تلین القاسیین بالبکآء
به آب دیده چون جنت توان یافت
روان شو، چیز دیگر را چه پایی؟
که آب چشم با خون شهیدان
برابر می‌روند اندر روایی
کسی را که خدا بخشید گریه
بیاموزید راه دلگشایی
به جز این، گریه را نفعی دگر هست
ولی سیرم ز شعر و خودنمایی
ولیکن خدمت دل به ز گریه ست
که اطلس می‌کند پنجه عبایی
که دل اصل است و اشک تو وسیلت
که خشک و‌‌تر نگنجد در خدایی
خمش، با دل نشین و رو درو نه
که از سلطان دل صاحب لوایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۱۱ - بیا ای یار کامروز آن مایی
بیا ای یار کامروز آن مایی
چو گل باید که با ما خوش برآیی
خدایا چشم بد را دور گردان
خداوندا نگه دار از جدایی
اگر چشم بد من راه من زد
به یک جامی ز خویشم ده رهایی
نهادم دست بر دل تا نپرد
تو دل از سنگ خارا درربایی
نه من مانم، نه دل ماند، نه عالم
اگر فردا بدین صورت درآیی
بیا ای جان ما را زندگانی
بیا ای چشم ما را روشنایی
به هر جایی ز سودای تو دودی‌ست
کجایی تو؟ کجایی تو؟ کجایی؟
یکی شاخی ز نور پاک یزدان
که جان جان جمله میوه‌هایی
به لطف از آب حیوان درگذشتی
کند لطفش ز لطف تو گدایی
اگر کفر است اگر اسلام، بشنو
تو یا نور خدایی، یا خدایی
خمش کن، چشم در خورشید درنه
که مستغنی‌‌‌ست خورشید از گدایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۱۲ - بیا جانا که امروز آن مایی
بیا جانا که امروز آن مایی
کجایی تو؟ کجایی تو؟ کجایی؟
به فر سایه‌ات چون آفتابیم
همایی تو، همایی تو، همایی
جهان فانی نماند زان که او را
بقایی تو، بقایی تو، بقایی
چه چنگ اندر تو زد عالم که او را
نوایی تو، نوایی تو، نوایی
چو عاشق‌ بی‌کله گردد، تو او را
قبایی تو، قبایی تو، قبایی
خمش کردم، ولی بهر خدا را
خدایی کن، خدایی کن، خدایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۱۳ - چنان گشتم ز مستی و خرابی
چنان گشتم ز مستی و خرابی
که خاکی را‌ نمی‌دانم ز آبی
درین خانه‌ نمی‌یابم کسی را
تو هشیاری، بیا، باشد بیابی
همین دانم که مجلس از تو برپاست
نمی‌دانم شرابی یا کبابی
به باطن، جان جان جان جانی
به ظاهر، آفتاب آفتابی
ازان رو خوش فسونی، که مسیحی
ازان رو دیوسوزی، که شهابی
مرا خوش خوی کن، زیرا شرابی
مرا خوش بوی کن، زیرا گلابی
صبایی، که بخندانی چمن را
اگر چه تشنگان را تو عذابی
بیا، مستان‌ بی‌حد بین به بازار
اگر تو محتسب در احتسابی
چو نان خواهان، گهی اندر سوآلی
چو رنجوران، گهی اندر جوابی
مثال برق، کوته خنده‌یی تو
ازان محبوس ظلمات سحابی
درآ در مجلس سلطان باقی
ببین گردان جفان کالجوابی
تو خوش لعلی، ولیکن زیر کانی
تو بس خوبی، ولیکن در نقابی
به سوی شه پری، باز سپیدی
وگر پری به گورستان، غرابی
جوان بختا بزن دستی و می‌گو
شبابی یا شبابی یا شبابی
مگو با کس سخن، ور سخت گیرد
بگو والله اعلم بالصواب