تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۵۲ - خال مشکین بر آفتاب مزن
خال مشکین بر آفتاب مزن
شیوه‌ای دیگرم بر آب مزن
گر به آتش نمی‌زنی آبی
آتشم در دل خراب مزن
صد گره هست از تو بر کارم
گرهی نو ز مشک ناب مزن
برد زنجیر زلف تو دل من
قفل بر لؤلؤ خوشاب مزن
فتنه را بیش ازین مکن بیدار
راهم از چشم نیم خواب مزن
شب تاریک ره زنند نه روز
راه را روز و آفتاب مزن
دل عطار مرغ دانهٔ توست
مرغ خود را به ناصواب مزن
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۶۵ - چند باشم در انتظار تو من
چند باشم در انتظار تو من
فتنهٔ روی چون نگار تو من
خشک‌لب مانده نعل در آتش
تشنهٔ لعل آبدار تو من
وقت آمد که بر میان بندم
کمر از زلف مشکبار تو من
برقع از روی برفکن تا جان
پای‌کوبان کنم نثار تو من
گر جهان آمده است با روزی
سر نهم مست در کنار تو من
گرچه آورده‌ای به جان کارم
تا به جان در شدم به کار تو من
بر من از صد هزار عزت بیش
آنکه باشم ذلیل و خوار تو من
شد قرارم که چند خواهد بود
چشم بر راه بیقرار تو من
تیره شد روز من چرا نکنم
دیده روشن به روزگار تو من
ترک کار فرید از آن گفتم
تا شوم فرد و یار غار تو من
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۶۸ - ای دل و جان زندگانی من
ای دل و جان زندگانی من
غم تو برده شادمانی من
کردم از چشم و دل شراب و کباب
می نیایی به میهمانی من
دو جهان ترک کرده‌ام که توی
این جهانی و آن جهانی من
اندرین باب شعر ای عطار
نیست اندر زمانه ثانی من
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۷۹ - ای مرا زندگی جان از تو
ای مرا زندگی جان از تو
زنده بینم همه جهان از تو
به زمین می فرو شود خورشید
هر شب از شرم، پر فغان از تو
گر زبانی دهی به یک شکرم
شکر گویم به صد زبان از تو
دست چون در کمر کنم با تو
که کمر ماند بی میان از تو
بار ندهی و پیش خود خوانی
این چه شیوه است صد فغان از تو
دل ز من بردی و نگفتم هیچ
لیک جان کرده‌ام نهان از تو
نتوانم که باز خواهم دل
که مرا هست بیم جان از تو
جان رها کن به من چو دل بردی
کین بدادم ز بیم آن از تو
دعوی صبر چون کنم که مرا
صبر کفر است یک زمان از تو
اثر وصل تو کسی یابد
که شود محو جاودان از تو
تا نشانی ز خلق می‌ماند
نتوان یافت نشان از تو
عاشقان را خط امان دادی
نیست عطار را امان از تو
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۹۳ - ای سیه گر سپید کاری تو
ای سیه گر سپید کاری تو
سرخ رویی و سبز داری تو
من به جان سوختم بگو آخر
با شب و روز در چه کاری تو
روز به کار تو کی توانم برد
زانکه بس بوالعجب نگاری تو
کار ما را قرار می ندهی
دلبری سخت بی قراری تو
نیست بویی ز وصل تو کس را
زانکه همرنگ روزگاری تو
غم من خور که غم بخورد مرا
راستی نیک غمگساری تو
زان سبب شادمانی از غم من
که ازین غم خبر نداری تو
بلبل شاخ عشق عطار است
گر به خوبی گل بهاری تو
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۹۴ - گر چنین سنگدل بمانی تو
گر چنین سنگدل بمانی تو
وه که بس خون‌ها برانی تو
چه بلایی بر اهل روی زمین
از بلاهای آسمانی تو
از تو صد فتنه در جهان افتاد
فتنهٔ جملهٔ جهانی تو
فتنه برخیزد آن زمان که سحر
فرق مشکین فروفشانی تو
دهن عقل باز ماند باز
چون درآیی به خوش زبانی تو
همه اهل زمانه دل بنهند
بر امیدی که دلستانی تو
خط نویسی به خون ما چو قلم
سرکشان را به سر دوانی تو
سرگرانی و سرکشی چه کنی
که سبک روح‌تر از آنی تو
باده ناخورده از من بیدل
با من آخر چه سر گرانی تو
چشم من ظاهرت همی بیند
گرچه از چشم بد نهانی تو
اگر از من کنار خواهی کرد
روز و شب در میان جانی تو
گلی از گلستانت باز کنم
که به رخ همچو گلستانی تو
شکری از لب تو بربایم
که به لب چون شکرستانی تو
خون فشانند عاشقان بر خاک
چون ز یاقوت در فشانی تو
چند آخر به خون نویسی خط
هیچ خط نیز می ندانی تو
دل عطار در غمت ریش است
مرهمی کن اگر توانی تو
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۷۱۰ - ای لبت حقهٔ گهر بسته
ای لبت حقهٔ گهر بسته
دهنت شور در شکر بسته
طوطیان خط تو پیش شکر
بال بگشاده و کمر بسته
خطت از پستهٔ تو بر رستهٔ است
هست بر رستهٔ تو بر بسته
زان خط سبز بر رخ زردم
خون دل جمله چون جگر بسته
عاشق از جان به صد هزاران دل
در تو هر دم دلی دگر بسته
هر که از تو کشیده مویی سر
دستش از موی باز بر بسته
به شکرخنده بر دهان بگشا
که گره کس ندید بر بسته
تا به کی همچو حلقه بر در تو
سر زنم دایم و تو در بسته
نظری کن دلم مسوز که هست
کار جانم در آن نظر بسته
کمترم سوز اگر نه فاش کنم
مکر تو چند مکر سربسته
چشم عطار سیل بگشاده
دل ز هجر تو در خطر بسته
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۷۳۶ - ای شکر با لب تو شیرین نه
ای شکر با لب تو شیرین نه
پیش زلف تو مشک مشکین نه
ماهرویان ره جفا سپرند
با همه کس ولیک چندین نه
گفته‌ای ترک تو بخواهم کرد
هرچه خواهی بکن ولی این نه
چون ز عطار بگذری کس را
در صفاتت زبان شیرین نه
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۷۵۲ - از من بی خبر چه می‌طلبی
از من بی خبر چه می‌طلبی
سوختم خشک و تر چه می‌طلبی
گر چه شهباز معرفت بودم
ریختم بال و پر چه می‌طلبی
در دو عالم ز هرچه بود و نبود
بگسستم دگر چه می‌طلبی
مانده‌ام همچو گوی در ره تو
گم شده پا و سر چه می‌طلبی
من آشفته را ز عشق رخت
هر دم آشفته‌تر چه می‌طلبی
پیش طرف کلاه گوشهٔ تو
کرده‌ام جان کمر چه می‌طلبی
گفته‌ای درد تو همی طلبم
درد ازین بیشتر چه می‌طلبی
با دلی پر ز درد تو شب و روز
شده‌ام نوحه‌گر چه می‌طلبی
بی خبر مانده‌ام ز مستی عشق
هستت آخر خبر چه می‌طلبی
پرده برگیر و بیش ازین آخر
پردهٔ من مدر چه می‌طلبی
چند باشم نه دل نه جان بی تو
راندهٔ در بدر چه می‌طلبی
بی تو عطار را روا نبود
خون گرفته جگر چه می‌طلبی
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۷۵۴ - عشق را گر سری پدیدستی
عشق را گر سری پدیدستی
این در بسته را کلیدستی
نرسد هیچکس به درگه عشق
کاشکی هیچ کس رسیدستی
یا اگر کس به پیشگه نرسد
اثر آن ز دور دیدستی
لیک عالم ز عشق موج زن است
ورنه عاشق نیارمیدستی
در دل ار نیستی تسلی عشق
بارها زین قفس پریدستی
در بیابان عشق نعره‌زنان
بی سر و پای می‌دویدستی
گاه چون خاک می‌فتادستی
گاه چون باد می‌وزیدستی
به یکی آه آتشین در راه
پرده از پیش بر دریدستی
در میان شراب‌خانهٔ عشق
بی دهان قطره‌ای چشیدستی
تا صبوح ابد چو دلشدگان
نعرهٔ عشق بر کشیدستی
دل عطار را درین معنی
به سخن روح پروریدستی
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۷۶۰ - درج یاقوت درفشان کردی
درج یاقوت درفشان کردی
دیو بودی و قصد جان کردی
شکری خواستم از لعل لبت
هر دو لب را شکرستان کردی
گفتم این لحظه یافتم شکری
روی از آستین نهان کردی
وا گرفتی ز بیدلی شکری
با چنین لب چرا چنان کردی
از سبک روحی تو این نسزد
گر تو بر خشم سر گران کردی
عشوه دادی مرا در اول کار
دلم از وصل شادمان کردی
آخر کار چون ز دست شدم
چشمم از هجر خون‌فشان کردی
ریختی تیر غمزه بر رویم
تا مرا پشت چون کمان کردی
چون دلم پیش خود هدف دیدی
دل من بد بتر از آن کردی
آن چه کردی ز جور با عطار
شیوهٔ دور آسمان کردی
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۷۶۴ - ای لبت ختم کرده دلبندی
ای لبت ختم کرده دلبندی
بنده بودن تو را خداوندی
آفتاب سپهر رویت را
بر گرفته ز ره به فرزندی
دیده‌ام آب زندگانی تو
من بمیرم ز آرزومندی
در غم آب زندگانی تو
گر بمیرم به درد نپسندی
تا به زلفت دراز کردم دست
همچو زلفت به پای افکندی
چون به زلف تو دست بگشادیم
چون به موییم در فروبندی
قلعهٔ آسمان به یک سر موی
بگشایی به حکم دلبندی
عاشقان چون سپر بیفکندند
زره زلف چند پیوندی
چون کرشمه کنی به نرگس مست
گم شود عقل را خردمندی
تا به آزادی آمدی در کار
سرو را بن ز بیخ بر کندی
بوسه‌ای بی جگر بده آخر
چند عطار را جگر بندی
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۷۶۵ - ای که با عاشقان نه پیوندی
ای که با عاشقان نه پیوندی
بی تو دل را کجاست خرسندی
زهره دارد که پیش نرگس تو
دم زند جادوی دماوندی
من ز شوقت چو شمع می‌گریم
تو ز اشکم چو صبح می‌خندی
تو ز ما فارغی و ما همه روز
خویش را می‌دهیم خرسندی
چند آخر من جگر خسته
در تو پیوندم و تو نپسندی
بنده‌ای چون فرید نتوان یافت
اگرش می‌کنی خداوندی
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۷۹۸ - زلف را تاب داد چندانی
زلف را تاب داد چندانی
که نه عقلی گذاشت نه جانی
نیست در چار حد جمع جهان
بی سر زلف او پریشانی
کس چو زلف و لبش نداد نشان
ظلماتی و آب حیوانی
دهن اوست در همه عالم
عالمی قند در نمکدانی
دی برای شکر ربودن ازو
می‌شدم تیز کرده دندانی
لیک گفتم به قطع جان نبرم
او چنین تیز کرده مژگانی
بامدادی که تیغ زد خورشید
مگر از حسن کرد جولانی
گوی سیمین او چو ماه بتافت
گشت خورشید تنگ میدانی
لاجرم شد ز رشک او جاوید
زرد رویی کبود خلقانی
جرم خورشید بود کز سر جهل
پیش رویش نمود برهانی
هست نازان رخش چنانکه به حکم
هرچه او کرد نیست تاوانی
ماه رویا اسیر تو شده‌اند
هر کجا کافر و مسلمانی
صد جهان عاشقند جان بر دست
جمله در انتظار فرمانی
پرده برگیر تا برافشانند
هرکجا هست جان و ایمانی
چند سازی ز زلف خم در خم
دار اسلام کافرستانی
تا به دامن ز عشق تو شق کرد
هر که سر بر زد از گریبانی
ندمد در بهارگاه دو کون
سبزتر از خط تو ریحانی
نتواند شکفت در فردوس
تازه‌تر از رخت گلستانی
من چنانم ز لعل سیرابت
که بود تشنه در بیابانی
گر دهی شربتیم آب زلال
شوم از عشق آتش‌افشانی
ورنه در موکب ممالک تو
کرده گیر از فرید قربانی
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۸۰۸ - خاک کوی توام تو می‌دانی
خاک کوی توام تو می‌دانی
خاک در روی من چه افشانی
سر نگردانم از ره تو دمی
گر به خون صد رهم بگردانی
با چو من کس که ناتوان توام
بتوان کرد هرچه بتوانی
گر به خونم درافکنی ز درت
بر نگیرم ز خاک پیشانی
سر مهر غم تو در دل من
راز عشقت بس است پنهانی
گر به رویم نظر کنی نفسی
همه از روی من فرو خوانی
من ز درمان به جان شدم بیزار
جان من درد توست می‌دانی
گر مرا درد تو نخواهد بود
سر بگردانم از مسلمانی
هیچ درمان مرا مکن هرگز
که نیم جز به درد ارزانی
گفته بودی که دل ز تو ببرم
که ز دلداری و پریشانی
نتوانی که دل ز من ببری
دل چگونه بری چو درمانی
من ز عطار جان بخواهم برد
برهد از هزار حیرانی
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۸۲۰ - گر نقاب از جمال باز کنی
گر نقاب از جمال باز کنی
کار بر عاشقان دراز کنی
ور چنین زیر پرده بنشینی
پرده از روی کار باز کنی
از همه کون بی نیاز شود
عاشقی را که اهل راز کنی
جگرم خون گرفت از غم آن
که مبادا که در فراز کنی
گرچه چون شمع سوختم ز غمت
هر زمانم به زیر گاز کنی
گفتیم ساز کار تو بکنم
چون مرا سوختی چه ساز کنی
وعده دادی به وصل جان مرا
عمر بگذشت چند ناز کنی
بکشد ناز تو به جان عطار
گر به وصلیش بی نیاز کنی
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۸۲۲ - گه به دندان در عدن شکنی
گه به دندان در عدن شکنی
گه به مژگان صف ختن شکنی
گه لب همچو لاله بگشایی
روز بازار یاسمن شکنی
گه رخ همچو ماه بنمایی
رونق برگ نسترن شکنی
هر گلی را که زینت چمن است
ز سر طعنه در چمن شکنی
دل ربایی عالم جان را
طرهٔ مشک بر سمن شکنی
زلف برهم زنی و توبهٔ ما
همه زان زلف پر شکن شکنی
پشت گرمی ز تیر غمزه از آنک
همه در روی و جان من شکنی
قصهٔ جادوان رهزن را
زان دو جادوی راهزن شکنی
گر نسازی ز ناز با عطار
قیمت او و خویشتن شکنی
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۸۲۶ - به سر زلف دلربای منی
به سر زلف دلربای منی
به لب لعل جان‌فزای منی
گر ببندد فلک به صد گرهم
تو به مویی گره‌گشای منی
به بلای جهانت دارم دوست
گرچه تو از جهان بلای منی
هر کست از گزاف می گوید
که تویی کز جهان سزای منی
این همه ترهات می‌دانم
من برای تو تو برای منی
گر نمانم من ای صنم روزی
تو که جان منی بجای منی
جاودان پادشا شود عطار
گر تو گویی که تو گدای منی
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۸۳۲ - هرچه هست اوست و هرچه اوست توی
هرچه هست اوست و هرچه اوست توی
او تویی و تو اوست نیست دوی
در حقیقت چو اوست جمله تو هیچ
تو مجازی دو بینی و شنوی
کی رسی در وصال خود هرگز
که تو پیوسته در فراق توی
زان خبر نیست از توی خودت
که تو تا فوق عرش تو به توی
تا وجود تو کل کل نشود
جزو باشی به کل کجا گروی
نقطه‌ای از تو بر تو ظاهر گشت
تو بدان نقطه دایما گروی
نقطهٔ تو اگر به دایره رفت
رو که کونین را تو پیش روی
ور درین نقطه باز ماندی تو
اینت سجین صعب وضیق قوی
چون تو در نقطه کشته باشی تخم
نه همانا که دایره دروی
نتوان رست از چنان ضیقی
جز به خورشید نور مصطفوی
کرد عطار در علو پرواز
تا بدو تافت اختر نبوی
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۸۴۲ - منم و گوشه‌ای و سودایی
منم و گوشه‌ای و سودایی
تن من جایی و دلم جایی
هر زمانم به عالمی میلی
هر دمم سوی شیوه‌ای رایی
مانده در انقلاب چون گردون
گاه شیبی و گاه بالایی
ساکن گوشهٔ جهان ز جهان
همچو من نیست هیچ تنهایی
ای عجب گرچه مانده‌ام تنها
مانده‌ام در میان غوغایی
رهزن من بسی شدند که من
راه گم کرده‌ام به صحرایی
کارم اکنون ز دست من بگذشت
که در افتاده‌ام به دریایی
نیست غرقه شدن درین دریا
کار هر نازکی و رعنایی
من سرگشته عمر خام طمع
می‌پزم بر کناره سودایی
مانده امروز با دلی پر خون
منتظر بر امید فردایی
الغیاث الغیاث زانکه ندید
کس چو عطار هیچ شیدایی