تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۳۳ - به جان عشق که از بهر عشق دانه و دام
به جان عشق که از بهر عشق دانه و دام
که عزم صد سفرستم، زروم تا سوی شام
نمی‌خورم به حلال و حرام من سوگند
به جان عشق که بالاست از حلال و حرام
به جان عشق که از جان جان لطیف‌تر است
که عاشقان را عشق است هم شراب و طعام
فتاده ولوله در شهر از ضمیر حسود
که بازگشت فلان کس زدوست دشمن کام
نه عشق آتش و، جان من است سامندر؟
نه عشق کوره و، نقد من است زر تمام؟
نه عشق ساقی و، مخمور اوست جان شب و روز؟
نه آن شراب ازل را شده‌ست جسمم جام؟
نهاده بر کف جامی، بر من آمد عشق
که ای هزار چو من عشق را غلام غلام
هزار رمز به هم گفته جان من با عشق
در آن رموز نگنجیده نظم حرف و کلام
بیار بادهٔ خامی که خالی است وطن
که عاشق زر پخته زعشق باشد خام
ورای وهم، حریفی کنیم خوش با عشق
نه عقل گنجد آن جا، نه زحمت اجسام
چو گم کنیم من و عشق خویشتن در می
بیاید آن شه تبریز، شمس دین، که سلام
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۳۴ - سماع چیست؟ ز پنهانیان دل پیغام
سماع چیست؟ ز پنهانیان دل پیغام
دل غریب بیابد زنامه‌شان آرام
شکفته گردد از این باد شاخ‌های خرد
گشاده گردد ازین زخمه در وجود، مسام
سحر رسد ز ندای خروس روحانی
ظفر رسد ز صدای نقارهٔ بهرام
عصیر جان به خم جسم تیر می‌انداخت
چو دف شنید برآرد کفی نشان قوام
حلاوتی عجبی در بدن پدید آید
که از نی و لب مطرب، شکر رسید به کام
هزار کزدم غم را کنون ببین کشته
هزار دور فرح بین، میان ما بی­جام
فسون رقیهٔ کزدم نویس، عید رسید
که هست رقیهٔ کزدم به کوی عشق مدام
ز هر طرف بجهد بی‌قرار یعقوبی
که بوی پیرهن یوسفی بیافت مشام
چو جان ما زنفخت‌ست فیه من روحی
روا بود که نفختش بود شراب و طعام
چو حشر جمله خلایق به نفخ خواهد بود
ز ذوق زمزمه بجهند مردگان ز منام
که خاک بر سر جان کسی که افسرده‌ست
اثر نگیرد از آن نفخ و کم بود ز اعدام
تن و دلی که بنوشید از این رحیق حلال
بر آتش غم هجران حرام گشت حرام
جمال صورت غیبی ز وصف بیرون است
هزار دیدهٔ روشن به وام خواه به وام
درون توست یکی مه کز آسمان خورشید
ندا‌ همی‌کندش کی منت غلام غلام
ز جیب خویش بجو مه، چو موسی عمران
نگر به روزن خویش و بگو سلام سلام
سماع گرم کن و خاطر خران کم جو
که جان جان سماعی و رونق ایام
زبان خود بفروشم، هزار گوش خرم
که رفت بر سر منبر خطیب شهد کلام
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۳۵ - به گوش من برسانید هجر تلخ پیام
به گوش من برسانید هجر تلخ پیام
که خواب شیرین بر عاشقان شده‌ست حرام
بکرد بر خور و بر خواب چارتکبیری
هر آن کسی که بر او کرد عشق نیم سلام
به من نگر که بدیدم هزار آزادی
چو عشق را دل و جانم کنیزک است و غلام
عظیم نور قدیم است عشق پیش خواص
اگر چه صورت و شهوت بود به پیش عوام
دلم چو زخم نیابد، رود که توبه کند
مخند بر من و بر خود، کدام توبه، کدام
زهی گناه که کفر است توبه کردن ازو
نه پس طریق گریز و نه پیش جای مقام
به چار مذهب خونش حلال و ریختنی
از آن که عشق نریزد به غیر خون کرام
بکش مرا که چو کشتی به عشق زنده شدم
خموش کردم و مردم، تمام گشت کلام
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۳۶ - به گرد تو چو نگردم، به گرد خود گردم
به گرد تو چو نگردم، به گرد خود گردم
به گرد غصه و اندوه و بخت بد گردم
چو نیم‌مست من از خواب برجهم به صبوح
به گرد ساقی خود، طالب مدد گردم
به گرد لقمهٔ معدود خلق گردانند
به گرد خالق و بر نقد‌ بی‌عدد گردم
قوام عالم محدود، چون ز‌ بی‌حدی‌ست
مگیر عیب اگر من برون ز حد گردم
کسی که او لحد سینه را چو باغی کرد
روا نداشت که من بستهٔ لحد گردم
لحد چه باشد؟ در آسمان نگنجد جان
ز پنج و شش گذرم زود بر احد گردم
اگر چه آینهٔ روشنم، ز بیم غبار
روا بود که دو سه روز بر نمد گردم
اگر گلی بده‌ام، زین بهار باغ شوم
وگر یکی بده‌ام، زین وصال صد گردم
میان صورت‌ها این حسد بود ناچار
ولی چو آینه گشتم، بر حسد گردم
من از طویلهٔ این حرف می‌روم به چرا
ستور بسته نیم، از چه بر وتد گردم؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۳۷ - بیار باده که اندر خمار خمارم
بیار باده که اندر خمار خمارم
خدا گرفت مرا، زان چنین گرفتارم
بیار جام شرابی که رشک خورشید است
به جان عشق که از غیر عشق بیزارم
بیار آن که اگر جان بخوانمش حیف است
بدان سبب که ز جان دردهای سر دارم
بیار آن که نگنجد درین دهان نامش
که می‌شکافد ازو شقه‌های گفتارم
بیار آن که چو او نیست، گولم و نادان
چو با وی‌ام، ملک گربزان و طرارم
بیار آن که دمی کز سرم شود خالی
سیاه و تیره شوم، گوییا ز کفارم
بیار آن که رهاند ازین بیار و میار
بیار زود و مگو دفع کز کجا آرم
بیار و بازرهان سقف آسمان‌ها را
شب دراز ز دود و فغان بسیارم
بیار آن که پس مرگ من، هم از خاکم
به شکر و گفت درآرد مثال نجارم
بیار می که امین می‌ام مثال قدح
که هر چه در شکمم رفت، پاک بسپارم
نجار گفت پس مرگ کاشکی قومم
گشاده دیده بدندی ز ذوق اسرارم
به استخوان و به خونم نظر نکردندی
به روح شاه عزیزم، اگر به تن خوارم
چه نردبان که تراشیده‌ام من نجار
به بام هفتم گردون رسید رفتارم
مسیح‌وار شدم من، خرم بماند به زیر
نه در غم خرم و نی به گوش خروارم
بلیس‌وار ز آدم مبین تو آب و گلی
ببین که در پس گل صد هزار گلزارم
طلوع کرد ازین لجم شمس تبریزی
که آفتابم و سر زین وحل برون آرم
غلط مشو، چو وحل در رویم دیگربار
که برقرارم و زین روی پوش در عارم
به هر صبوح برآیم، به کوری کوران
برای کور، طلوع و غروب نگذارم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۳۸ - به گوشه‌یی بروم، گوش آن قدح گیرم
به گوشه‌یی بروم، گوش آن قدح گیرم
که عاشق قدح درد و خصم تدبیرم
خوش است گوشه و یا گوشه گشته‌یی چون من
به هر چه باشد از این دو، چو شهد و چون شیرم
چو آب و روغن با هر که مرغ آبی نیست
که زهره طالعم و شکر سکرتاثیرم
ز خلق من آن خواهم که شکر سکر کند
دگر همه به تو بخشیدم ای بک و میرم
روم سری بنهم، کان سری‌ست بادهٔ جان
که خفته به سر پراحتیال و تزویرم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۳۹ - زهی حلاوت پنهان، در این خلای شکم
زهی حلاوت پنهان، در این خلای شکم
مثال چنگ بود آدمی، نه بیش و نه کم
چنان که گر شکم چنگ پر شود مثلا
نه ناله آید از آن چنگ پر، نه زیر و نه بم
اگر ز روزه بسوزد دماغ و اشکم تو
زسوز ناله برآید ز سینه‌ات هر دم
هزار پرده بسوزی به هر دمی زان سوز
هزار پایه برآری به همت و به قدم
شکم تهی شو و می‌نال همچو نی به نیاز
شکم تهی شو و اسرار گو بسان قلم
چو پر شود شکمت در زمان حشر آرد
به جای عقل تو شیطان، به جای کعبه صنم
چو روزه‌داری، اخلاق خوب جمع شوند
به پیش تو چو غلامان و چاکران و حشم
به روزه­ باش که آن خاتم سلیمان است
مده به دیو تو خاتم، مزن تو ملک به هم
وگر ز کف تو شد ملک و لشکرت بگریخت
فراز آید لشکرت بر فراز علم
رسید مایده از آسمان به اهل صیام
به اهتمام دعاهای عیسی مریم
به روزه خوان کرم را تو منتظر می‌باش
از آنک خوان کرم به ز شوربای کلم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۴۰ - خوشی خوشی تو ولی من هزار چندانم
خوشی خوشی تو ولی من هزار چندانم
به خواب دوش که را دیده‌ام؟ نمی­دانم
ز خوش‌دلی و طرب در جهان‌ نمی‌گنجم
ولی ز چشم جهان همچو روح پنهانم
درخت اگر نبدی پا به گل مرا جستی
کزین شکوفه و گل حسرت گلستانم
همیشه دامن شادی کشیدمی سوی خویش
کشد کنون کف شادی به خویش دامانم
ز بامداد کسی غلملیج می‌کندم
گزاف نیست که من ناشتاب خندانم
ترانه‌ها ز من آموزد این نفس زهره
هزار زهره غلام دماغ سکرانم
شکرلبی لب ما را به پگاهٔ شیرین کرد
که غرقه گشت شکر اندر آب دندانم
صلا که قامت چون سرو او صلا درداد
که من نماز شما را، لطیف ارکانم
صلا که فاتحهٔ قفل‌های بسته منم
بدان چو فاتحه‌تان در نماز می‌خوانم
به دار ملک ملاحت لبش چو غماز است
که بنگرید نصیب مرا که دربانم
چنان که پیش جنونم عقول حیرانند
من از فسردگی این عقول حیرانم
فسرده ماند یخی که به زیر سایه بود
ندید شعشعهٔ آفتاب رخشانم
تبسم خوش خورشید هر یخی که بدید
سبال مالد و گوید که آب حیوانم
بیار ناطق کلی، بگو تو باقی را
ز گفتنم برهان، من خموش برهانم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۴۱ - به کوی عشق تو من نامدم که باز روم
به کوی عشق تو من نامدم که باز روم
چگونه قبله گذارم چو در نماز روم؟
به جز که کور نخواهد که من به هیچ سبب
به سوی ظلمت از آن شمع صد طراز روم
کدام عقل روا بیند این که من تشنه
به غیر حضرت آن بحر‌ بی‌نیاز روم؟
براق عشق گزیدم، که تا به دور ابد
به سوی طرهٔ هندو به ترک تاز روم
شب چو باز و بط روز را بسوزد پر
چو در سحر به مناجات او به راز روم
چو چشم بند قضا راه چشم بسته کند
به بوی عنبری‌اش چشم‌ها فراز روم
به خاک پای خداوند، شمس تبریزی
که چون شدم ز وی از دست، سرفراز روم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۴۲ - ببسته است پری نهانی‌یی پایم
ببسته است پری نهانی‌یی پایم
ز بند اوست که من در میان غوغایم
ز کوه قافم من، که غریب اطرافم
به صورتم چو کبوتر، به خلق عنقایم
کبوترم چو شود صید چنگ باز اجل
از آن سپس پر عنقای روح بگشایم
ز آفتاب خرد گر چه پشت من گرم است
برای سایه‌نشینان چو خیمه برپایم
چو ابن وقت بود، دامن پدر گیرد
چه صوفی‌آم که به سودای دی و فردایم؟
مرا چو پرده درآویختی برین درگاه
هم از برای برآویختن نمی‌شایم
ز لطف توست که از جغدی‌ام برآوردی
چو طوطیان ز کف تو شکر همی‌خایم
اگر ز جود کف تو به بحر راه برم
تمام گوهر هستی خویش بنمایم
شکار درک نیم من ورای ادارکم
به پای وهم نیم من، درازپهنایم
سخن به جای بمان، خویش بین، کجایی تو؟
مرا بجوی همان جا که من همان جایم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۴۳ - اگر چه ما نه خروس و نه ماکیان داریم
اگر چه ما نه خروس و نه ماکیان داریم
ز بیضه سر کن و بنگر که ما کیان داریم
به آفتاب حقایق به هر سحر گوییم
تو جمله جانی و ما از تو نیم‌جان داریم
گر از صفات تو نتوان نشان نمود ولی
ز‌ بی‌نشانی اوصاف او، نشان داریم
دل چو شبنم ما را به بحر باز رسان
که دم به دم ز غریبی دو صد زیان داریم
چو یوسف از کف گرگان دریده پیرهنم
ولی ز همت یعقوب پاسبان داریم
به دام تو که همه دام‌ها زبون وی‌اند
که هر قدم ز قدم دام امتحان داریم
ولیک بندگشا هر دم آن کند با ما
که مادر و پدر و عم، مگر که آن داریم
به­نوش کردن زهر این چه جرات است مگر؟
ز کان فضل تو تریاق بی‌کران داریم
به خرج کردن این نقد عمر مبتشریم
ز عمربخش مگر عمر جاودان داریم
نگیرد آینه زنگار، هیچ اگر گیرد
ز عین زنگ بدان روی دیده‌مان داریم
یقین بنشکند آن نردبان وگر شکند
ز عین رخنهٔ اشکست، نردبان داریم
رهین روز چرایی، چو شب کند روزی
مکان بهل که مکانی ز لامکان داریم
بهار حله دریدی ز رشک و زرد شدی
اگر بدیش خبر کین چنین خزان داریم
دهان پر است و خموشم که تا بگویی تو
کزان لب شکرینت، شکرفشان داریم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۴۴ - بیار مطرب، بر ما کریم باش، کریم
بیار مطرب، بر ما کریم باش، کریم
به کوی خسته دلانی، رحیم باش، رحیم
دلم چو آتش چون دردمی، شود زنده
چو دل مباش مسافر، مسقیم باش، مقیم
بیامد آتش و بر راه عاشقان بنشست
که ای مسافر این ره بسیم باش، بسیم
ندا رسید به آتش که بر همه عشاق
چو شعله‌های خلیلی نعیم باش، نعیم
گلیم از آب چو خواهی که تا برون آری
به زیر پای عزیزان گلیم باش، گلیم
چو بایدت که تو را بحر دایه‌وار بود
مثال دانهٔ در رو یتیم باش، یتیم
درست و راست شد ای دل که در هوا دل را
درست راست نیاید، دو نیم باش، دو نیم
الف مباش ز ابجد، که سرکشی دارد
مباش بی دو سر، تو چو جیم باش، چو جیم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۴۵ - فضول گشته‌ام امروز، جنگ می‌جویم
فضول گشته‌ام امروز، جنگ می‌جویم
منوش نکتهٔ مستان، که یاوه می‌گویم
تنا بسوز چو هیزم، که از تو سیر شدم
دلا برو تو زپیشم، تو را نمی‌جویم
لگن نهاد خیالش به چشمهٔ چشمم
بهانه کرد کزین آب جامه می‌شویم
بگفتمش که به خونابه جامه چون شویی؟
بگفت خون همه زان سوست و من از این سویم
به سوی تو همه خون است و سوی من همه آب
نه قبطی‌ام، که درین نیل موسوی خویم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۴۶ - بران شده‌ست دلم کآتشی بگیرانم
بران شده‌ست دلم کآتشی بگیرانم
که هر که او نمرد، پیش تو بمیرانم
کمان عشق بدرم که تا بداند عقل
که بی‌نظیرم و سلطان بی‌نظیرانم
که رفت در نظر تو که بی‌نظیر نشد؟
مقام گنج شده‌ست این نهاد ویرانم
من از کجا و مباهات سلطنت ز کجا
فقیر فقرم و افتادهٔ فقیرانم
من آن کسم که تو نامم نهی،‌ نمی‌دانم
چو من اسیر توام، پس امیر میرانم
جز از اسیری و میری مقام دیگر هست
چو من فنا شوم، از هر دو کس نفیرانم
چو شب بیاید میر و اسیر محو شوند
اسیر هیچ نداند که از اسیرانم
به خواب شب گرو آمد امیری میران
چو عشق هیچ نخسبد ز عشق گیرانم
به آفتاب نگر، پادشاه یک روزه‌ست
همی‌گدازد مه نیز کز وزیرانم
منم که پختهٔ عشقم، نه خام و خام
طمع خدای کرد خمیری، از آن خمیرانم
خمیرکردهٔ یزدان کجا بماند خام؟
خمیرمایه پذیرم، نه از فطیرانم
فطیر چون کند او؟ فاطرالسموات است
چو اختران سماوات از منیرانم
تو چند نام نهی خویش را؟ خمش می‌باش
که کودکی‌ست که گویی که من ز پیرانم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۴۷ - اگر به عقل و کفایت پی جنون باشم
اگر به عقل و کفایت پی جنون باشم
میان حلقهٔ عشاق ذوفنون باشم
منم به عشق سلیمان، زبان من آصف
چرا ببستهٔ هر دارو و فسون باشم
خلیل وار نپیچم سر خود از کعبه
مقیم کعبه شوم، کعبه را ستون باشم
هزار رستم دستان به گرد ما نرسد
به دست نفس مخنث چرا زبون باشم؟
به دست گیرم آن ذوالفقار پرخون را
شهید عشقم و اندر میان خون باشم
درین بساط منم عندلیب الرحمان
مجوی حد و کنارم، ز حد برون باشم
مرا به عشق بپرورد شمس تبریزی
ز روح قدس، ز کروبیان فزون باشم
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۷۲ - جفای تلخ تو گوهر کند مرا ای جان
جفای تلخ تو گوهر کند مرا ای جان
که بحر تلخ بود جای گوهر و مرجان
وفای توست یکی بحر دیگر خوش خوار
که چارجوی بهشت است از تکش جوشان
منم سکندر این دم، به مجمع البحرین
که تا رهانم جان را ز علت و بحران
که تا ببندم سدی عظیم بر یاجوج
که تا رهند خلایق ز حملهٔ ایشان
از آن که ایشان مر بحر را درآشامند
که هیچ آب نماند ز تابشان به جهان
از آن که آتشی‌اند وز عنصر دوزخ
عدو لطف جنان و حجاب نور جنان
ز هر شمار برونند، از آن که از قهرند
که قهر وصف حق است و ندارد آن پایان
برهنه‌اند و همه سترپوششان گوش است
نه سترپوش دلانه، که دیدن است عیان
لحاف گوش چپستش، فراش گوش راست
به شب نتیجهٔ یاجوج را یقین می‌دان
لحاف و فرش مقلد چون علم تقلید است
یقین به معنی یاجوجی است، نی انسان
از آن که دل مثل روزن است، کندر وی
ز شمس نورفشان است و ذره دست افشان
هزار نام و صفت دارد این دل و هر نام
به نسبتی دگر آمد خلاف و دیگر سان
چنان که شخصی نسبت به تو پدر باشد
به نسبت دگری، یا پسر و یا اخوان
چو نام‌های ‌خدا درعدد به نسبت شد
ز روی کافر قاهر، ز روی ما رحمان
بسا کسا که به نسبت به تو که معتقدی
فرشته است و به نسبت به دیگری شیطان
چنان که سر تو نسبت به تو بود مکشوف
به نسبت دگری حال سر تو پنهان
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۷۳ - دلا تو شهد منه در دهان رنجوران
دلا تو شهد منه در دهان رنجوران
حدیث چشم مگو با جماعت کوران
اگر چه از رگ گردن به بنده نزدیک است
خدای دور بود از بر خدادوران
درون خویش بپرداز تا برون آیند
ز پرده‌‌ها به تجلی چو ماه، مستوران
اگر چه گم شوی از خویش و از جهان این جا
برون خویش و جهان گشته‌یی ز مشهوران
اگر تو ماه وصالی، نشان بده از وصل
ز ساعد و بر سیمین و چهرهٔ حوران
وگر چو زر ز فراقی، کجاست داغ فراق؟
چنین فسرده بود سکه‌های ‌مهجوران
چو نیست عشق تو را، بندگی بجا می‌آر
که حق فرونهلد مزدهای مزدوران
بدان که عشق خدا خاتم سلیمانی ست
کجاست دخل سلیمان و مکسب موران
لباس فکرت و اندیشه‌‌ها برون انداز
که آفتاب نتابد مگر که بر عوران
پناه گیر تو در زلف شمس تبریزی
که مشک بارد، تا وارهی ز کافوران
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۷۴ - مکن، مکن که روا نیست‌،‌ بی‌گنه کشتن
مکن، مکن که روا نیست‌،‌ بی‌گنه کشتن
مرو، مرو که چراغی و دیدهٔ روشن
چو برگشادی از لطف خویشتن سر خم
دماغ ما ز خمار تو است آبستن
مبند آن سر خم را، چو کیسهٔ مدخل
که خانه گردد تاری به بستن روزن
چو آدمی به غم آماج تیر را ماند
ندارد او جز مستی و بی‌خودی جوشن
دو دست عشق مثال دو دست داوود است
که همچو موم‌‌ همی‌گردد از کفش آهن
حدیث عشق هم از عشق باز باید جست
که او چو آینه هم ناطق است و هم الکن
دلا دو دست برآور سبک به گردن عشق
اگر چه دارد او خون خلق در گردن
ز خون بها بنترسد که گنج‌‌ها دارد
که مرده زنده شود زان و وارهد ز کفن
گرفت خواب گریبان تو، بپر سوی غیب
بگه ز غیب بیایی کشان کشان دامن
که تا تمام غزل را بگویمت فردا
که گل پگاه بچینند مردم از گلشن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۷۵ - تویی که بدرقه باشی گهی، گهی ره زن
تویی که بدرقه باشی گهی، گهی ره زن
توی که خرمن مایی و آفت خرمن
هزار جامه بدوزی ز عشق و پاره کنی
و آن گهان بنویسی تو جرم آن بر من
تو قلزمی و دو عالم ز توست یک قطره
قراضه‌یی‌ست دو عالم، تویی دو صد معدن
تو راست حکم که گویی به کور چشم گشا
سخن تو بخشی و گویی که گفت آن الکن
بساختی ز هوس صد هزار مقناطیس
که نیست لایق آن سنگ خاص، هر آهن
مرا چو مست کشانی به سنگ و آهن خویش
مرا چه کار که من جان روشنم یا تن؟
تو باده‌یی، تو خماری، تو دشمنی و تو دوست
هزار جان مقدس فدای این دشمن
تو شمس دین به حقی و مفخر تبریز
بهار جان که بدادی سزای صد بهمن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۷۶ - به جان تو که ازین دل شده کرانه مکن
به جان تو که ازین دل شده کرانه مکن
بساز با من مسکین و عزم خانه مکن
بهانه‌‌ها بمیندیش و عذر را بگذار
مرا مگیر ز بالا و خشک شانه مکن
شراب حاضر و دولت ندیم و تو ساقی
بده شراب و دغل‌های ‌ساقیانه مکن
نظر به روی حریفان بکن که مست تواند
نظر به روزن و دهلیز و آستانه مکن
به جز به حلقهٔ عشاق روزگار مبر
به جز به کوی خرابات آشیانه مکن
ببین که عالم دام است و آرزو دانه
به دام او مشتاب و هوای دانه مکن
ز دام او چو گذشتی، قدم بنه بر چرخ
به زیر پای به جز چرخ آستانه مکن
به آفتاب و به مهتاب التفات مکن
یگانه باش و به جز قصد آن یگانه مکن
مکن قرار تو‌‌ بی‌او، چو کاسه بر سر آب
مگیر کاسه، به هر مطبخی دوانه مکن
زمانه روشن و تاریک و گرم و سرد شود
مقام جز به سرچشمهٔ زمانه مکن
مکن ستایش بر وی عتاب را بمپوش
مده قطایف و آن سیر در میانه مکن
ولی چه سود که کار بتان همین باشد
مگو به شعلهٔ آتش هلا، زبانه مکن
بگو به هرچه بسوزی بسوز، جز به فراق
روا نباشد و این یک ستم روانه مکن