تعداد ۴۸۷۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۳۲ - با خوش نفسی می خور اگر ماهوشی نیست
با خوش نفسی می خور اگر ماهوشی نیست
آواز خوشی باری اگر حسن خوشی نیست
گر روسیه از حسن تو گشتیم هم از ماست
در آینه صورتگر چین و حبشی نیست
زاد منشین در صف میخانه که اینجا
رندی است هنر کار بدستار کشی نیست
تلخ است مذاق غم و این چاشنی زهر
جز من که شناسد که چو من زهر چشی نیست
هرچند فلک کینه کش از تلخی مرگ است
هرگز بتر از زهر غمت کینه کشی نیست
از سینه صد چاک و صفای دل اهلی
پیداست که در آینه اش هیچ غشی نیست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۴۰ - تا گوشه چشمی بمن آن سیم تن انداخت
تا گوشه چشمی بمن آن سیم تن انداخت
خوبان جهان را همه از چشم من انداخت
آن نرگس مستانه چو بر گل نظر افکند
خون در جگر لاله خونین کفن انداخت
آزاده برآمد ز غم باد خزان سرو
زان سایه که او بر سر سرو چمن انداخت
گر تا ابد از کوه دمد لاله عجب نیست
زان خون که فلک در جگر کوهکن انداخت
آن دل شکن از عشوه شکست دل ما خواست
بر زلف دلاویز از آنرو شکن انداخت
از خون دل آن سیل که چشم از غم او ریخت
طوفان بلا بود که در انجمن انداخت
طوطی که شکر خنده او دید چو اهلی
سرمست چنان شد که شکر از دهن انداخت
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۴۱ - قد طوبی و لب کوثر و خود حور بهشت است
قد طوبی و لب کوثر و خود حور بهشت است
یارب ملک است آدمی این چه بهشت است
جز برق محبت نبود آتش موسی
گر از سر طورست و گر از کنج کنشت است
آن لعل روان بخش بود یا خط نوخیز
یا چشمه آبی که روان از لب کشت است
پیش رخ خوبش که ملک را نمکی نیست
از حسن پری هیچ مگویید که زشت است
خشت سرخم بس بودم بالش راحت
بالین چکنم من که سرم لایق خشت است
این نیز هم از طینت پاک است که اهلی
آمیخته با مهر تو ای حور سرشت است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۴۹ - آن شمع که پروانه صفت بال و پرم سوخت
آن شمع که پروانه صفت بال و پرم سوخت
هرگاه که در خاطرم آید جگرم سوخت
جز صورت او در نظرم هیچ نیاید
کز یک نگه آن مه، دو جهان در نظرم سوخت
از غیرت اغیار چراغ دل و جان مرد
کرد از رخ خود زنده و غیرت دگرم سوخت
ای شمع شب افروز که ماندی ز نظر دور
باز آی که بی روی تو آه سحرم سوخت
در جان منی هجر و وصالم چه تفاوت
مشتاقی حرف لب همچون شکرم سوخت
من بودم و چشمی تر از ایام و لبی خشک
در خرمنم آتش زدی و خشک و ترم سوخت
گویند که اهلی بخبر باش از آن شمع
تا چشم زدم برق بلا بی خبرم سوخت
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۵۰ - هرچند غمی همچو غم بی درمی نیست
هرچند غمی همچو غم بی درمی نیست
آنرا که بود گنج غمت هیچ غمی نیست
مردم ز خمار غم و جامم ندهد یار
در نرگس او شیوه صاحب کرمی نست
با حکم ازل مانع عاشق نتوان شد
ای خواجه برو حاجت ای بوالحکمی نیست
آن کز ستم خط تو دیدیم مگر باد
در گوش تو گوید که حکایت قلمی نیست
صورتگر چین صورت زیبا چه نماید
دل بردن عشاق بزیبا صنمی نیست
گر جام جم آیینه صفت عیب نما گشت
هر آیینه یی را صفت جام جمی نیست
بازی نخوری اهلی از ایام که هرگز
در دور فلک شیوه صاحب قدمی نیست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۵۳ - چشم تو دگر در پی صید دل و جان است
چشم تو دگر در پی صید دل و جان است
صیادیت از دیدن دزدیده عیان است
گر داشت پری چون تو جمالی چه نهان داشت
پیداست که از شرم جما تو نهان است
حال دل بیچاره مگر جان بتو گوید
با دوست حکایت نه سرو کار زبان است
بوی تو نشان میدهدم ناله پر درد
هر ناله که از درد برآید به نشان است
مرهم بنهم بر دل و زخمم مزن از طعن
کین زخم زبان سخت تر از زخم سنان است
گیرم بت چین جان دهد آرایش حسنش
من کشته آن ساد رخم کلفت جان است
می بارد ازین مغبچگان طرفه غزالی
اینست درین مردم و اهلی سگ آن است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۵۶ - تشریف کرامت اگر از لطف الهی است
تشریف کرامت اگر از لطف الهی است
پشمینه مارا چه کم از اطلس شاهی است
گر نامه سفیدی سببش توبه ز عشق است
این نامه سفیدی نبود نامه سیاهی است
چون برگ خزان دیده به پیرانه سرم بین
خون جگر از گریه که بر چهره گاهی است
در دعوی خونم اگرت غمزه گواه است
من راضی ام ایشوخ چهه حاجت بگواهی است
در وصف جمالت که نهایت نپذیرد
هرچند که گویند سخن نامتناهی است
عاشق که ز طوفان بلا روی نتابد
یونس صفتش کشتی نوح از دل ماهی است
اهلی نگرد نور دگر هر دم از آن رخ
آن رخ مگر آیینه انوار الهی است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۶۹ - بود از ازلم درد تو وین درد همان است
بود از ازلم درد تو وین درد همان است
عشقت ز ازل هرکه رقم کرد همان است
هرچند بهار آمد و ایام خزان رفت
عشاق ترا رنگ رخ زرد همان است
آمد شب و آسوده خوابند جهانی
فریاد و فغان سگ شبگرد همان است
من زنده و تو سوخته یی مدعیان را
بر آینه خاطر من گرد همان است
اهلی بود از روز ازل مرد غم عشق
گر روز نه آنست ولی مرد همان است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۸۳ - دل مرده از آنم که مسیحا نفسی نیست
دل مرده از آنم که مسیحا نفسی نیست
فریادم از آنست که فریاد رسی نیست
از خانقه ایشیخ در کس نگشایند
معلوم شد امروز که در خانه کسی نیست
ای مرغ گرفتار که دوری ز گلستان
واماندگیت جز بشکست قفسی نیست
بگذر چو نسیم از سر این باغ که دروی
هرجا که گلی سرزده بیخار و خسی نیست
گر طالب یاری قدمی پیش نه ایشیخ
کز صومعه تا دیر مغان راه بسی نیست
در سیل غم از جای شدن کار خسان است
اهلی چو حریفان سبکی بوالهوسی نیست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۸۶ - چشم همه را بر گل روی تو نگاه است
چشم همه را بر گل روی تو نگاه است
انصاف بده دیده مارا چه گناه است
طوبی چکنم من که خرابم ز قد تو
سرو تو مگر کمتر از آن شاخ گیاه است
مگذر ز وداع من بیمار که امروز
دل عزم سفر دارد و جان بر سر راه است
آن خال ز نخدان که دل من به چه افکند
گر چاه دلم کند خود اندر ته چاه است
گیرم که بر افالک زند خیمه رقیبت
موقوف بیک شعله از این آتش و آه است
گر خضر بسر چشمه حیوان رسدش دست
مارا می کوثر بکف از دولت شاه است
اهلی که غلام تو بود زان خودش دان
گر نامه سفیدست و گر نامه سیاه است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۰۰ - جان من مسکین که گرفتار غم اوست
جان من مسکین که گرفتار غم اوست
موقوف بیک گوشه چشم کرم اوست
ما مست جفاییم و نخواهیم زساقی
هر جرعه که بی چاشنی زهر غم اوست
عمری است که در مدرسه از فکر دهانش
بحث همه اثبات وجود و عدم اوست
جز دردل ما صورت او نقش نبندد
کاین آینه غیب نما جام جم اوست
صدجان بفدای قلم صورت آنکس
کاین صورت زیبا همه نقش قلم اوست
با باد نشاید خبرش گفت ولیکن
جز باد کرا ره بحریم حرم اوست
شادند حریفان همه از عیش دمادم
خود شادی اهلی بغم دمبدم اوست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۰۹ - زاهد بره کعبه رود کاین ره دین است
زاهد بره کعبه رود کاین ره دین است
خوش میرود اما ره مقصود نه این است
تا بود دل خسته غمی بود ز عشقت
هر چند که دیدیم همین بود و همین است
جان دادن و کام از لب معشوق گرفتن
این رسم حریفی است محبت نه چنین است
امروز که عشق تو بعالم زده آتش
آسوده حریفی است که در زیر زمین است
هرچند که شد فتنه چشم تو جهانسوز
تا خط تو بر خاسته او گوشه نشین است
خوشوقتی خلق از دل شادست ولیکن
خوشوقت دلی کز غم عشق تو حزین است
اهلی مکن از زخم جفا ناله که در عشق
گه مرهم لطفست و گهی نشتر کین است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۱۳ - با یکدم وصلت غم عالم نتوان گفت
با یکدم وصلت غم عالم نتوان گفت
صد ساله سخن باتو بیکدم نتوان گفت
ما وصل نجوییم و غم هجر تو خواهیم
وز نازکی خوی تو این هم نتوان گفت
با زخم تو خاموشم و زخمی دگرست این
کاحوال دل ریش بمرهم نتوان گفت
بسیار دهان تو کم از ذره بود لیک
در روی نکویان سخن کم نتوان گفت
هر کس که سگ یار نشد گرچه فرشته است
در مذهب ما هرگزش آدم نتوان گفت
ای من سگ آن گوشه نشین کو قدم از دیر
بیرون ننهاد و خبرش هم نتوان گفت
ساقی قدحی بخش و مترس از غم ایام
کانجا که تو باشی سخن از غم نتوان گفت
پیش تو هزار آینه جم به یکی جو
با چشمه خورشید ز شبنم نتوان گفت
ترسا بچه یی قاتل اهلی است که از ناز
با او سخن از عیسی مریم نتوان گفت
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۱۷ - هرگز بوفا چشم خوشت جانب من نیست
هرگز بوفا چشم خوشت جانب من نیست
میلت بمن سوخته یک چشم زدن نیست
در معرکه عشق تو هرکس که شهید است
مردست و بر او حاجت چادر ز کفن نیست
در خون جگر گردم و گلگشت من اینست
مرغ دل ما را هوس گشت چمن نیست
ایخواجه ترا گفت و شنید از پی دنیاست
من بنده عشقم بتوام هیچ سخن نیست
اهلی، اگر از شرم و حیا پرسی از آن شوخ
در غنچه سخن هست و در آن غنچه دهن نیست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۳۳ - بی شمع رخت هیچ صفا در دل ما نیست
بی شمع رخت هیچ صفا در دل ما نیست
بالله که بی روی تو در کعبه صفا نیست
خواهم سخنی گفت مرنج ای گل رعنا
حیف است که با چون تو گلی بوی وفا نیست
ما اهل وفاییم و زجور تو ننالیم
جایی که وفا هست غم از جور و جفا نیست
هر نکته خوبی که خدا داد به خوبان
جز مهر و وفا هیچ نبینم که ترا نیست
تا روی تو دیدیم دمی نیست که مارا
رویی بسوی قبله و دستی بدعا نیست
هرچند که صد مرده کنی زنده چو عیسی
تا جان ندهد عاشق دلخسته دوا نیست
اهلی سگ کوی تو شد ای کعبه مقصود
صید حرم است او مکشش چونکه روا نیست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۳۸ - در سوختنم آنکه بر افروختن آموخت
در سوختنم آنکه بر افروختن آموخت
شمعی است که پروانه ازو سوختن آموخت
آنروز که تعلیم نظر کرد مرا عشق
اول ز رخ غیر نظر دوختن آموخت
دل سوختن آموخت چو پروانه بعاشق
آنکس که بدان شمع برافروختن آموخت
بلبل ز سرشک از غم گل دانه فشان است
مورست که حرصش همه اندوختن آموخت
از فیض ازل علم نظر بازی اهلی
فنی است که بی زحمت آموختن آموخت
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۴۲ - عیسی دم ما همدم اگر نیست غمی نیست
عیسی دم ما همدم اگر نیست غمی نیست
ما را غم آن کشت که با ماش دمی نیست
ای ابر کرم مرحمتی کن که درین راه
جز اشک من تشنه جگر هیچ نمی نیست
گر وصل تو جویم بگدایی مکنم عیب
درویشم و در ملک تو صاحب کرمی نیست
با درد تو صد شکر بود صاحب دردش
بی درد کند شکر که او را المی نیست
برخیز و دل شحنه و قاضی ببر از راه
وانگاه بکش هرکه تو خواهی که غمی نیست
اهلی، ره مقصود که در چشم تو دورست
پا بر سر جان نه که بغیر از قدمی نیست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۵۴ - برقی که ز نعل فرس سیم تنی خاست
برقی که ز نعل فرس سیم تنی خاست
آهی است که از سینه خونین کفنی خاست
پروانه صفت آتش غیرت جگرم سوخت
هرگه که از آن شمع بمجلس سخنی خاست
بر محنت فرهاد بسی گریه که کردم
هرجا که صدای طبر کوهکنی خاست
بی باده من امروز بسی تازه دماغم
بویی مگر از جانب گل پیرهنی خاست
حال شب اهلی چه شناسی تو که هر صبح
چون گل ز برت غنچه لبی سیم تنی خاست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۶۱ - ذوقی است که در تیره شبی چون شب مویت
ذوقی است که در تیره شبی چون شب مویت
ناگاه درخشد ز کناری مه رویت
نقاش باندازه کشد نقش تو را چون
کاندازه ندارد صفت روی نکویت
در حلقه عشاق تو آن کعبه جانی
کار باب وفا سجده کنند از همه سویت
آیا تو خود ای آهوی مشکین بکجایی
کز هر طرفی گمشدگانند ببویت
زنهار به بیهوده ناصح نکنی گوش
کز صحبت ما منع کند بیهده گویت
اهلی بده از دست سبوی می و خوشباش
زان پیش که بر سنگ زند چرخ سبویت
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۶۲ - دور از تو شب و روز مرا خواب حرام است
دور از تو شب و روز مرا خواب حرام است
من خود چه شناسم که شب و روز کدام است
شد نامزد از عشق توام محنت عالم
یا محنت عالم همه را عشق تو نام است
از سنبل زلفش حذر ای آهوی دل کن
دانسته رو این راه که اینجا همه دام است
تا در پی کامی همه نا کامیت آید
دست طمع از کام چو شستی همه کام است
ما گرچه هلالیم و حریفان همه بدرند
چون نیک ببینی همه را کار تمام است
صاف می کوثر دهدم پیر خرابات
وز دوست هنوزم طلب دردی جام است
فریاد، که اهلی علم داد برآورد
از آتش آهش که بلند از لب بام است