تعداد ۴۸۴۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۰۵ - داغ دلم آن نیست که بامن سخنت نیست
داغ دلم آن نیست که بامن سخنت نیست
این داغ دلم سوخت که پروای منت نیست
پیوسته خورم ز خم جفا از غمت ای سرو
جز زخم جفا هیچ گلی در چمنت نیست
بازار شکر از دهن تنک تو بشکست
کس را گذر از پسته شکر شکنت نیست
تسلیم شو ای مرغ گرفتار که هرگز
از دام محبت ره بیرون شدنت نیست
چون غنچه زبانم همه، وز درد خموشم
هرچند که گویند زبان در دهنت نیست
اهلی چو لب یار در آید بحکایت
گر خضر و مسیحی که مجال سخنت نیست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۰۶ - آنشمع که حسنش دل ارباب وفا سوخت
آنشمع که حسنش دل ارباب وفا سوخت
در هرکه زد آتش رخ او جان مرا سوخت
گفتم که چرا سوختی ام خنده زنان گفت
از شمع نپرسند که پروانه چرا سوخت
آنکس که زند طعنه بمن ز آتش عشقش
اورا خود ازین آتش جانسوز کجا سوخت
آن مه دل من سوخت چه در هجر و چه در وصل
این بین که مرا طالع خود در همه جا سوخت
تا جان مرا سوخت فروغ رخ آن شمع
بس خرمن عشاق که این برق بلا سوخت
تا آه اسیران چکند با رخ آن گل
کز آتش دلها جگر مرغ هوا سوخت
از عشق که؟ اهلی است ترا گریه ندانیم
بس گریه جانسوز تو باری دل ما سوخت
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۰۷ - شمعی که ز سوز دل گرمش خبری هست
شمعی که ز سوز دل گرمش خبری هست
زان است که با عاشق خویشش نظری هست
ناصح چه ملامت کنی ام روی نکو بین
جز روی من و روی تو روی دگری هست
گفتی که کباب از جگرت میکنم امشب
از چشم بد مست کسی را جگری هست؟
عقل و دل و دین جمله نثار قدمت شد
ور کار بجان میرسد آنهم قدری هست
دارند سری با سر تیغت همه عالم
تو تیغ برآور که مرا نیز سری هست
صاحب نظران قدر دو رخسار تو دانند
بیدیده چه دانست که شمس و قمری هست
اهلی همه کس عیب تو از عشق کند لیک
مشنو بجز عشق کسی را هنری هست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۱۵ - مسکینی ما را نتوان شرح و بیان کرد
مسکینی ما را نتوان شرح و بیان کرد
مسکین تر از آنیم که تقریر توان کرد
کار می و معشوقه سراسر همه سودست
از کس نشنیدم که درین کار زیان کرد
المنه لله که در صید گه عشق
تیر تو مرا در صف عشاق نشان کرد
باور نکنم من که پری تو بحسن است
حسنی اگرش بود چرا از تو نهان کرد
شاید که دل کوه بفریاد در آید
امروز که اهلی ز غم عشق فغان کرد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۱۹ - مستان تو گر باغ و بهاری طلبیدند
مستان تو گر باغ و بهاری طلبیدند
از درد سر خلق کناری طلبیدند
هرکس که درین بادیه کشته چو مجنون
هر پاره او در سر خاری طلبیدند
راه همه در معرکه عشق بتان نیست
کاین قوم ز صد خیل سواری طلبیدند
می باد گران خور که مرا پاس تو کارست
در کوی تو هرکس پی کاری طلبیدند
بی روی تو مشنو که بشمع مه و خورشید
از اهلی گمگشته غباری طلبیدند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۲۶ - خوبان همه محبوب دل و آفت جانند
خوبان همه محبوب دل و آفت جانند
هرچند که من وصف کنم بهتر از آنند
در عبد تو شیرین دهن آن طفل نزاید
کش چاشنی شهد محبت بچشانند
تیر تو نشان مردمک دیده ما کرد
صاحب نظران در همه عالم به نشانند
خون گریه کند هرکه شود واقف حالم
پس حال من خسته همان به که ندانند
از مردمک دیده ما وصف لبت پرس
کاندر صفت لعل لبت خون بچکانند
شیرین دهنان را غم فرهاد وشان نیست
هرچند که اینطایفه دیدیم همانند
غم نیست که از بهر بتان دین رود از دست
دین من و ایمان من این طرفه بتانند
اهلی که ز خوبان بود امید هلاکش
وقت است که از بند امیدش برهانند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۳۶ - امروز دل از آینه جان نظرت کرد
امروز دل از آینه جان نظرت کرد
عاشق نظر امروز بچشم دگرت کرد
می نوش که مهلت نبود در چمن عمر
کز آب حیاتی که بباید گذرت کرد
در میکده از جرعه کسی هیچ کمی نیست
سودای زیادت طلبی در بدرت کرد
افسانه واعظ خبر گمشدگان است
خاک ره او باش که از خود خبرت کرد
خوش باش اگرت یار جدا کرد سر از تن
شکر کرمش گوی که بی درد سرت کرد
اول بکشیدی ز قدم یار که سهل است
امروز مکن ناله که ره در جگرت کرد
اهلی،مس قلبی تو، ولی زر شوی از عشق
زان روی که اکسیر سعادت نظرت کرد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۵۴ - گر قسمن ما شد ز ازل غم چه توان کرد؟
گر قسمن ما شد ز ازل غم چه توان کرد؟
وین دردی غم گر نرسد هم چه توان کرد؟
گفتی که بپرداز دل از دردم و خوش باش
چون درد تو از دل نشود کم چه توان کرد؟
از دوستیت دشمن من شد همه عالم
ایدوست بگو با همه عالم چه توان کرد؟
زخمی که زدی بر جگر ریش من از هجر
چون چاره هلاک است به مرهم چه توان کرد؟
زاهد ز کف دوست ننوشید می خلد
حیوان صفتی گر نشد آدم چه توان کرد؟
گیرم که پریشانی ایام شود جمع
با فتنه آن کاکل پرخم چه توان کرد؟
وصف لب خاموش تو اهلی چه بگوید
جایی که مسیحا نزند دم چه توان کرد؟
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۵۵ - خوبان دل گرم و نفس سرد چه دانند؟
خوبان دل گرم و نفس سرد چه دانند؟
باروی چو گل قدر رخ زرد چه دانند؟
آسوده دلانی که بخوابند همه شب
سرگشتگی عاشق شبگرد چه دانند؟
گویند حریفان که چرا دل بتو دادم
من دانم و دل مردم بیدرد چه دانند؟
خلقی همه را چشم حسد بر گل وصل است
خاری که بود بر جگر مرد چه دانند؟
اهلی، سخن صومعه بگذار که زهاد
راه و روش میکده پرورد چه دانند؟
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۵۶ - در چنگ غمت سخت اسیرم چه توان کرد؟
در چنگ غمت سخت اسیرم چه توان کرد؟
راضی بهلاکم چه نمیرم چه توان کرد؟
بی زر نتوان دامن یوسف بکف آورد
مسکین من محروم فقیرم چه توان کرد؟
در روز جوانی نزدم صید مرادی
امروز که افتاده و پیرم چه توان کرد؟
گیرم که شفابخش شود لعل تو روزی
آن روز که درمان نپذیرم چه توان کرد؟
هرچند که من کوه غمم در صف عشاق
در چشم رقیب تو حقیرم چه توان کرد؟
گر کار بجان میرسد از جان گذرم هست
وز لعل لبت نیست گریزم چه توان کرد؟
در بند غم او جگرم سوخت چو اهلی
با اینهمه چون پند نگیرم چه توان کرد؟
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۶۴ - مجنون شوم و وارهم از بوالهوسی چند
مجنون شوم و وارهم از بوالهوسی چند
باشد که برآرم بفراغت نفسی چند
مردن به ازین زندگی تلخ که بینم
بر شکر عیسی نفسان خرمگسی چند
باشد که نسیمی وزد از جانب لیلی
تا از ره مجنون ببرد خار و خسی چند
هرگز دم وارستگی از کس نشنیدیم
مرغی دو سه دیدیم اسیر قفسی چند
اهلی ز حریفان جهان قطع نظر کن
آدم شو و بگریز ازین هیچکسی چند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۸۵ - تا کلک قضا نقد وجود از عدم آورد
تا کلک قضا نقد وجود از عدم آورد
نقشی چو خط سبز تو کم در قلم آورد
ای تازه پسر یوسف مصری بحقیقت
یا مادر گیتی دو برادر بهم آورد
جانی بشهیدان ره کعبه دل داد
بویی که نسیم سحر از آن حرم آورد
صبر از دل غمدیده چو کم گشت چه جویم
کان گمشده تا در دل من کشت غم آورد
مو بر تن من از رقم عشق تو زد تیغ
تیغ همه عالم بسرم این رقم آورد
بر سنگ مزارم بنویسید چو فرهاد
کاین بود که تاب اینهمه سنگ ستم آورد
مجنون جگر خسته بود در صف عشاق
اهلی که نواهای عرب در عجم آورد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۸۶ - چون میل دل خلق جهان سوی تو یابند
چون میل دل خلق جهان سوی تو یابند
هر دل که شود گم بسر کوی تو یابند
میل دل عشاق چرا سوی تو نبود
چون قبله دلها خم ابروی تو یابند
چون سوی تو نایم که گرم خاک شود تن
هر ذره که بادش ببرد سوی تو یابند
گل در نظر اهل محبت خس و خاری است
زان روی عزیزست کزو بوی تو یابند
آن مشک کزو نور برد مردمک چشم
از نافه مشکین دو آهوی تو یابند
اهلی که سر بندگی از ترک فلک داشت
خواهد که سرش در ره هندوی تو یابند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۹۱ - از صحبت ما درد کشان بازنخیزد
از صحبت ما درد کشان بازنخیزد
صد شیشه دل بشکند آواز نخیزد
بگذار که دل برکند از مهر تو عاشق
کاین مهر گیا گر بکنی باز نخیزد
در گلشن فردوس اگر سرو نشانند
خوشتر ز تو ای سرو سرافراز نخیزد
نردی است نظر بازی ما کز سر آن نرد
تا جان ندهد عاشق جان باز نخیزد
پروانه دل گر نبود میل هلاکش
پیش رخت ای شمع بپرواز نخیزد
زان خانه خراب است چنین اهلی بیدل
کز کوی تو ای خانه برانداز نخیزد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۹۲ - خوشباس که روزی گل امید برآید
خوشباس که روزی گل امید برآید
روشن شود این ظلمت و خورشید برآید
بی نور نماند شب تاریک کس آخر
گر مه نبود صبر که ناهید برآید
دولت ز در میکده جو زانکه بجامی
درویش بصد حشمت جمشید برآید
گل یک دو سه روزیست بیا ساغر می گیر
سرمست گلی باش که جاوید برآید
از غیر مجو فیض محبت که محال است
وین میوه محال است که از بید برآید
یاران سخن راست همین است که گفتم
در باغ جهان هرچه بکارید برآید
نومید مشو اهلی از ایام که آخر
مقصود شود حاصل و امید برآید
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۰۴ - ای همنفسان دست ز ما باز گذارید
ای همنفسان دست ز ما باز گذارید
کار دل ما را بخدا باز گذارید
دستش چه گرفتید گرم میکشد از جور
من دانم و آن دست شما باز گذارید
چون بر سر کویش نتواند که پرد مرغ
پیغام دل ما بصبا باز گذارید
ای ماهر خان گرچه جفا لازم حسن است
آخر به کرم بخش وفا باز گذارید
یکباره همه صبر و سکون را نتوان برد
یکپاره برای دل ما باز گذارید
یاران، دل اهلی سر بهبود ندارد
از زندگیش دست دعا باز گذارید
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۱۸ - دل کارزوی وصل تو در سینه او بود
دل کارزوی وصل تو در سینه او بود
تیغ تو کلید در گنجینه او بود
چون لاله بهر دل که نگه کردم ازین باغ
داغ کهنش از غم دیرینه او بود
ماهیت خورشید چو دریافتم آخر
عکسی ز جمال تو در آیینه او بود
آه از ستم چرخ که با هرکه نشستم
گویا غم عالم همه در سینه او بود
آن شیخ که میگفت که ما فاسق و مستیم
فسق همه در یک شب آدینه او بود
ای برهمن از خرقه چو صوفی بدر آمد
زنار تو یکموی ز پشمینه او بود
غافل مشو از اهلی مسکین که همه عمر
چرخ از سبب مهر تو در کینه او بود
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۱۹ - محرومی ما جز گنه بخت نباشد
محرومی ما جز گنه بخت نباشد
ورنی دل کس نیز چنین سخت نباشد
گر در سر و سامان زدم آتش مکنم عیب
آنرا که جگر سوخت غم رخت نباشد
هرگز نپذیرد رقم نقش محبت
هر سینه که چون آینه یک لخت نباشد
از شوق تو در سر هوس خاک نشینی است
آنرا که سر تاج و دل تخت نباشد
از تیرگی بخت شدی اهلی از او گم
یارب که کسی چون تو سیه بخت نباشد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۴۶ - گر مست تو آهی ز سر درد برآرد
گر مست تو آهی ز سر درد برآرد
از خاک تن مدعیان گرد برآرد
گر بر دمد از خاک من خسته گیاهی
بی باد خزانی ورق زرد برآرد
صد خانه بفریاد شب از من که درین کوی
تا چند فغان این سگ شبگرد برآرد
خامست دل صومعه پرورد و خوش آن دل
کش پیر مغان میکده پرورد برآرد
مرد از غم یوسف چو زلیخا نزند آه
افغان ز محبت دل نامرد برآرد
مشکل که نسوزد دل آزاده اهلی
کاین آه تو دود از دل بیدرد برآرد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۴۷ - گویند شب جمعه مخور می که غم آرد
گویند شب جمعه مخور می که غم آرد
این هیچ تعلق بشب جمعه ندارد
آبی اگر از می برخ کار نیارم
از خاک تنم لشکر غم گرد برآرد
کار دل ماراست شد از زلف کج دوست
آن کار مبادا که خدا راست نیارد
بحر اینهمه طوفان نکند همچو تو ای چشم
ابر اینهمه مانند تو سیلاب ندارد
کار همه اهلی چو زر از دولت او شد
من آن مس قلبم که به هیچم نشمارد