تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۹۱ - رفت دل، نیست روشنم حالش
رفت دل، نیست روشنم حالش
برو، ای جان، تو هم به دنبالش
من بدینسان که حال خود بینم
نبرم جان ز چشم اقبالش
چه خبر شهسوار رعنا را؟
که صف مورد گشت پامالش
هر که از شمع سوخت پروانه
کاتش دل فتاد در بالش
دل شناسد که چیست حالت عشق
نیست عقل حکیم دلالش
هر که بر حال عاشقان خندد
گریه واجب است بر حالش
من مسکین نه مرد درد توام
کوه البرز و پشه حمالش
در چه آن دم فتاد دل کامد
سوره یوسف از رخت فالش
چه درازست بین غم خسرو
که رود بی تو هر شبی سالش
برو، ای جان، تو هم به دنبالش
من بدینسان که حال خود بینم
نبرم جان ز چشم اقبالش
چه خبر شهسوار رعنا را؟
که صف مورد گشت پامالش
هر که از شمع سوخت پروانه
کاتش دل فتاد در بالش
دل شناسد که چیست حالت عشق
نیست عقل حکیم دلالش
هر که بر حال عاشقان خندد
گریه واجب است بر حالش
من مسکین نه مرد درد توام
کوه البرز و پشه حمالش
در چه آن دم فتاد دل کامد
سوره یوسف از رخت فالش
چه درازست بین غم خسرو
که رود بی تو هر شبی سالش
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۹۲ - لب نگر وان دهان خندانش
لب نگر وان دهان خندانش
وان خم طره پریشانش
روی چون بامداد تابستان
زلف همچون شب زمستانش
تیر بالای او بخست مرا
از گشاد ره گریبانش
دامن از ما همی کشد امروز
چنگ ما روز حشر و دامانش
کوفته ماند شخص چون زر من
از دل سخت همچو سندانش
چون فرو برد در دلم دندان
جان فرستم به مزد دندانش
دل من گشت خون و خون دلم
آب شد در چه زنخدانش
خسروا، پرسشی بکن که به دل
خار دارم ز نوک مژگانش
وان خم طره پریشانش
روی چون بامداد تابستان
زلف همچون شب زمستانش
تیر بالای او بخست مرا
از گشاد ره گریبانش
دامن از ما همی کشد امروز
چنگ ما روز حشر و دامانش
کوفته ماند شخص چون زر من
از دل سخت همچو سندانش
چون فرو برد در دلم دندان
جان فرستم به مزد دندانش
دل من گشت خون و خون دلم
آب شد در چه زنخدانش
خسروا، پرسشی بکن که به دل
خار دارم ز نوک مژگانش
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۲۱۸ - بوستان جلوه در گرفت اینک
بوستان جلوه در گرفت اینک
گل ز رخ پرده برگرفت اینک
آتش لاله برفروخت ز باد
دامن کوه در گرفت اینک
بلبل آمد، نشست بر سر گل
بینوا بود، زر گرفت اینک
غنچه در پیش فاخته ز اصول
سبقی تازه بر گرفت اینک
ورق غنچه را که نم زده بود
ورقش یکدگر گرفت اینک
آب را گر چه چشم ها پاک است
بوستان را ببر گرفت اینک
بید در لرزه گشت و تیغ کشید
آب را رهگذر گرفت اینک
خار چون تیز کرد پیکان را
گل به برگش سپر گرفت اینک
شاخ گلگون که بارگیر گل است
ناگه از باد برگرفت اینک
مرغ می گفت، گل نخواهد رفت
لاله گوی کمر گرفت اینک
ابر در گریه شد ز ناله خویش
پرده ای تنگ در گرفت اینک
کرد بر وی سحاب ریختنی
باغ را در و زر گرفت اینک
طوطی آغاز شعر خسرو کرد
روی گل در شکر گرفت اینک
گل ز رخ پرده برگرفت اینک
آتش لاله برفروخت ز باد
دامن کوه در گرفت اینک
بلبل آمد، نشست بر سر گل
بینوا بود، زر گرفت اینک
غنچه در پیش فاخته ز اصول
سبقی تازه بر گرفت اینک
ورق غنچه را که نم زده بود
ورقش یکدگر گرفت اینک
آب را گر چه چشم ها پاک است
بوستان را ببر گرفت اینک
بید در لرزه گشت و تیغ کشید
آب را رهگذر گرفت اینک
خار چون تیز کرد پیکان را
گل به برگش سپر گرفت اینک
شاخ گلگون که بارگیر گل است
ناگه از باد برگرفت اینک
مرغ می گفت، گل نخواهد رفت
لاله گوی کمر گرفت اینک
ابر در گریه شد ز ناله خویش
پرده ای تنگ در گرفت اینک
کرد بر وی سحاب ریختنی
باغ را در و زر گرفت اینک
طوطی آغاز شعر خسرو کرد
روی گل در شکر گرفت اینک
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۴۶۲ - ما که در راه غم قدم زده ایم
ما که در راه غم قدم زده ایم
بر خط عافیت رقم زده ایم
تا به طوفان عشق غرقه شدیم
بر سر نه فلک قدم زده ایم
قدمی کو به راه عشق شتافت
دیده بر راه آن قدم زده ایم
چون که اندر وجود نیست ثبات
دست در نامه عدم زده ایم
آستین بر زد آب دیده به رقص
بس که در سینه ساز غم زده ایم
از سر نیستی چو سلطانی
هستی هر دو کون کم زده ایم
بر خط عافیت رقم زده ایم
تا به طوفان عشق غرقه شدیم
بر سر نه فلک قدم زده ایم
قدمی کو به راه عشق شتافت
دیده بر راه آن قدم زده ایم
چون که اندر وجود نیست ثبات
دست در نامه عدم زده ایم
آستین بر زد آب دیده به رقص
بس که در سینه ساز غم زده ایم
از سر نیستی چو سلطانی
هستی هر دو کون کم زده ایم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۴۶۳ - ما در این شهر پای بند توایم
ما در این شهر پای بند توایم
عاشق قامت بلند توایم
مرده آن دهان چون پسته
کشته آن لب چو قند توایم
می دوانی و می کشی ما را
چون بدیدی که در کمند توایم
ای جفا بر دلم پسندیده
دوستی بود، ار سپند توایم
گو رفیقان، سفر کنید که ما
نتوانیم، پای بند توایم
گذری می کن، ار طبیب منی
آتش می نه، ار سپند توایم
باز پرسی تو حال خسرو را
تا چه غایت نیازمند توایم
عاشق قامت بلند توایم
مرده آن دهان چون پسته
کشته آن لب چو قند توایم
می دوانی و می کشی ما را
چون بدیدی که در کمند توایم
ای جفا بر دلم پسندیده
دوستی بود، ار سپند توایم
گو رفیقان، سفر کنید که ما
نتوانیم، پای بند توایم
گذری می کن، ار طبیب منی
آتش می نه، ار سپند توایم
باز پرسی تو حال خسرو را
تا چه غایت نیازمند توایم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۴۶۴ - غم کشی چند یار خویش کنم
غم کشی چند یار خویش کنم
گریه بر روزگار خویش کنم
با دل خویش درد خود گویم
مویه بر سو کوار خویش کنم
می رود چون ز خون دل رقمی
بر درت یادگار خویش کنم
مرغ دامیم کو رخت که دمی
ناله در نوبهار خویش کنم؟
دل نی و جان نی، پیش تو چه کنم؟
که تو را شرمسار خویش کنم
چون به جز غم کسی نه محرم ماست
غم خود غمگسار خویش کنم
یار باید به وقت خوردن غم
خسرو خسته یار خویش کنم
گریه بر روزگار خویش کنم
با دل خویش درد خود گویم
مویه بر سو کوار خویش کنم
می رود چون ز خون دل رقمی
بر درت یادگار خویش کنم
مرغ دامیم کو رخت که دمی
ناله در نوبهار خویش کنم؟
دل نی و جان نی، پیش تو چه کنم؟
که تو را شرمسار خویش کنم
چون به جز غم کسی نه محرم ماست
غم خود غمگسار خویش کنم
یار باید به وقت خوردن غم
خسرو خسته یار خویش کنم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۴۶۵ - خیز تا باده در پیاله کنیم
خیز تا باده در پیاله کنیم
گل درون قدح چو لاله کنیم
با می جان فزا و نغمه چنگ
تا به کی خون خوریم وناله کنیم
هر دم از دیده قدح پیمای
باده لعل در پیاله کنیم
با گل و لاله همچو بلبل مست
وصف آن عنبرین کلاله کنیم
شادخواران چو باده پیمایند
دفع غم راست بر حواله کنیم
وز شگرفان چارده ساله
طلب عمر شصت ساله کنیم
وز بخار شراب آتش فام
ورق چهره پر ز ژاله کنیم
همچو خسرو به نام می خواران
ملک دیوان به خون قباله کنیم
گل درون قدح چو لاله کنیم
با می جان فزا و نغمه چنگ
تا به کی خون خوریم وناله کنیم
هر دم از دیده قدح پیمای
باده لعل در پیاله کنیم
با گل و لاله همچو بلبل مست
وصف آن عنبرین کلاله کنیم
شادخواران چو باده پیمایند
دفع غم راست بر حواله کنیم
وز شگرفان چارده ساله
طلب عمر شصت ساله کنیم
وز بخار شراب آتش فام
ورق چهره پر ز ژاله کنیم
همچو خسرو به نام می خواران
ملک دیوان به خون قباله کنیم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۴۶۶ - هر شب از شوق جامه پاره کنم
هر شب از شوق جامه پاره کنم
عاشق عاشقم، چه چاره کنم
گر برآید مه از گریبانش
دامن از گریه پر ستاره کنم
از درونم برون نخواهد رفت
گر چه صد جای سینه پاره کنم
خون شد این دل، نگر ز بهر جفات
دل دیگر ز سنگ خاره کنم
جرعه ای گر بیابم از لب تو
صوفیان را شراب خواره کنم
چند گویی که صبر کن در هجر
گر توانم هزار باره کنم
من همی میرم و تو آب حیات
چون توانم ز تو کناره کنم
تو کنی جور بر دل خسرو
من چو بیگانگان نظاره کنم
عاشق عاشقم، چه چاره کنم
گر برآید مه از گریبانش
دامن از گریه پر ستاره کنم
از درونم برون نخواهد رفت
گر چه صد جای سینه پاره کنم
خون شد این دل، نگر ز بهر جفات
دل دیگر ز سنگ خاره کنم
جرعه ای گر بیابم از لب تو
صوفیان را شراب خواره کنم
چند گویی که صبر کن در هجر
گر توانم هزار باره کنم
من همی میرم و تو آب حیات
چون توانم ز تو کناره کنم
تو کنی جور بر دل خسرو
من چو بیگانگان نظاره کنم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۴۶۷ - چون شکر زان دو لعل تر بکنم
چون شکر زان دو لعل تر بکنم
دل نخواهم که از شکر بکنم
لب تو آب زندگانی را
ترعه خون شود، اگر بکنم
تا بسوزم در آتش غم تو
گوشه ای هر دم از جگر بکنم
گر نباشد امید دیدن تو
دیده خویش را ز سر بکنم
پیش رویت در آتش اندازم
گل که از باغ تازه تر بکنم
نکنم دل ز مهرت، ار هر شب
جان ز عشق تو تا سحر بکنم
بر مکن چشم مردمی از من
که نیارم ز تو نظر بکنم
جان کند خسرو از لبت هر دم
خنده ای زن که بیشتر بکنم
دل نخواهم که از شکر بکنم
لب تو آب زندگانی را
ترعه خون شود، اگر بکنم
تا بسوزم در آتش غم تو
گوشه ای هر دم از جگر بکنم
گر نباشد امید دیدن تو
دیده خویش را ز سر بکنم
پیش رویت در آتش اندازم
گل که از باغ تازه تر بکنم
نکنم دل ز مهرت، ار هر شب
جان ز عشق تو تا سحر بکنم
بر مکن چشم مردمی از من
که نیارم ز تو نظر بکنم
جان کند خسرو از لبت هر دم
خنده ای زن که بیشتر بکنم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۴۶۸ - جان من از غمت چنان شده ام
جان من از غمت چنان شده ام
که ز غمخوارگی به جان شده ام
غم جان بود پیش از این و کنون
بکشم خویش را، بر آن شده ام
تا تو مهمان من شوی، خود را
از اجل یک شبی ضمان شده ام
پندت، ای نیک خواه، می شنوم
من که خود پند مردمان شده ام
کوه دردم ترا، گنه چه کنم
که اگر بر دلت گران شده ام
گر سگان تو التفات کنند
دور از آن روی استخوان شده ام
خوار منگر که خسروم آخر
که غلام تو رایگان شده ام
که ز غمخوارگی به جان شده ام
غم جان بود پیش از این و کنون
بکشم خویش را، بر آن شده ام
تا تو مهمان من شوی، خود را
از اجل یک شبی ضمان شده ام
پندت، ای نیک خواه، می شنوم
من که خود پند مردمان شده ام
کوه دردم ترا، گنه چه کنم
که اگر بر دلت گران شده ام
گر سگان تو التفات کنند
دور از آن روی استخوان شده ام
خوار منگر که خسروم آخر
که غلام تو رایگان شده ام
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۴۶۹ - گر در وصل را گشاد دهیم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۴۷۰ - تیغ برکش که تا ز سر برهیم
تیغ برکش که تا ز سر برهیم
تیر بگشای کز نظر برهیم
آشکارا مکش که تا باری
هم ز سر هم، ز درد سر برهیم
خشم کن تا بمیرم اندر حال
از تو وز خویشتن دگر برهیم
آخرم جرعه ای ببخش از لب
تا ازین عقل حیله گر برهیم
گفتیم «خوش بزی و عشق مباز»
زنده از دست تو اگر برهیم
وه که شب در میان کنم نروم
از تو روزی که، ای پسر، برهیم
غم خسرو بگویمت که اگر
از رفیقان بی هنر برهیم
تیر بگشای کز نظر برهیم
آشکارا مکش که تا باری
هم ز سر هم، ز درد سر برهیم
خشم کن تا بمیرم اندر حال
از تو وز خویشتن دگر برهیم
آخرم جرعه ای ببخش از لب
تا ازین عقل حیله گر برهیم
گفتیم «خوش بزی و عشق مباز»
زنده از دست تو اگر برهیم
وه که شب در میان کنم نروم
از تو روزی که، ای پسر، برهیم
غم خسرو بگویمت که اگر
از رفیقان بی هنر برهیم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۴۷۱ - گل دل تازه گردد از دم خم
گل دل تازه گردد از دم خم
دل گل زنده گردد از نم خم
روح پاکت است چشم عیسی جام
و اشک لعل است خون مریم خم
تا شوی محرم حریم حرم
غوطه ای خور به آب زمزم خم
در شبستان می پرستان کش
شاهد جام را ز طارم خم
خیز تا صبحدم فرو شوییم
گل رویین قدح به شبنم خم
داد عیش از ربیع بستانم
به طلوع مه محرم خم
جان خسرو مگر به وقت صبوح
همچو ساغر برآمد از غم خم
دل گل زنده گردد از نم خم
روح پاکت است چشم عیسی جام
و اشک لعل است خون مریم خم
تا شوی محرم حریم حرم
غوطه ای خور به آب زمزم خم
در شبستان می پرستان کش
شاهد جام را ز طارم خم
خیز تا صبحدم فرو شوییم
گل رویین قدح به شبنم خم
داد عیش از ربیع بستانم
به طلوع مه محرم خم
جان خسرو مگر به وقت صبوح
همچو ساغر برآمد از غم خم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۴۷۲ - این تویی تا به خواب می بینم
این تویی تا به خواب می بینم
یا به شب آفتاب می بینم
در دل خویشتن خیال لبت
نمکی بر کباب می بینم
یک شب از خویشتن مکن دورم
که ز هجران عذاب می بینم
راز دل چون نهان کنم از اشک
همه بر روی آب می بینم
با که گویم غم تو، کز غم تو
همه عالم خراب می بینم
مگر امروز کز پس عمری
نرگست را به خواب می بینم
جان خسرو، مرو، شتاب مکن
عمر خود در شتاب می بینم
یا به شب آفتاب می بینم
در دل خویشتن خیال لبت
نمکی بر کباب می بینم
یک شب از خویشتن مکن دورم
که ز هجران عذاب می بینم
راز دل چون نهان کنم از اشک
همه بر روی آب می بینم
با که گویم غم تو، کز غم تو
همه عالم خراب می بینم
مگر امروز کز پس عمری
نرگست را به خواب می بینم
جان خسرو، مرو، شتاب مکن
عمر خود در شتاب می بینم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۴۷۳ - رویت، ای نازنین، که می بینم
رویت، ای نازنین، که می بینم
جان ستاند، چنین که می بینم
گفتی «از رویم آرزوی تو چیست؟»
آرزویم همین که می بینم
دیدنت مردنی ست هر روزم
نزیم من چنین که می بینم
نتوان رنج عشق او بشنید
من بیچاره بین که می بینم
بهر روی تو دوست می دارم
هر گل و یاسمین که می بینم
لب نمودی، ببخش چاشتیی
هم از آن انگبین که می بینم
یا خود از بهر جان خسرو راست
این همه خشم و کین که می بینم
جان ستاند، چنین که می بینم
گفتی «از رویم آرزوی تو چیست؟»
آرزویم همین که می بینم
دیدنت مردنی ست هر روزم
نزیم من چنین که می بینم
نتوان رنج عشق او بشنید
من بیچاره بین که می بینم
بهر روی تو دوست می دارم
هر گل و یاسمین که می بینم
لب نمودی، ببخش چاشتیی
هم از آن انگبین که می بینم
یا خود از بهر جان خسرو راست
این همه خشم و کین که می بینم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۴۷۴ - دوش می رفت و آه می کردم
دوش می رفت و آه می کردم
در پی او نگاه می کردم
هر دم از خون دیده در پی او
قاصدی رو به راه می کردم
شب همه شب ز دود سینه خویش
سرمه در چشم ماه می کردم
ناوک غمزه در دلم می زد
من دلخسته آه می کردم
خون دل تا به روز می خوردم
ناله تا صبحگاه می کردم
گریه می کردم و به حالت خویش
خنده هم گاه گاه می کردم
آفتابی به صبح باز آمد
کانتظارش نگاه می کردم
یافتم عاقبت مهی کاو را
طلبش سال و ماه می کردم
آه اگر باز پس نمی آید
عالمی را سیاه می کردم
گر چه تقصیر ما ز حد بگذشت
کرمش عذر خواه می کردم
بعد از این وقت توبه شد، خسرو
پیش از این گر گناه می کردم
در پی او نگاه می کردم
هر دم از خون دیده در پی او
قاصدی رو به راه می کردم
شب همه شب ز دود سینه خویش
سرمه در چشم ماه می کردم
ناوک غمزه در دلم می زد
من دلخسته آه می کردم
خون دل تا به روز می خوردم
ناله تا صبحگاه می کردم
گریه می کردم و به حالت خویش
خنده هم گاه گاه می کردم
آفتابی به صبح باز آمد
کانتظارش نگاه می کردم
یافتم عاقبت مهی کاو را
طلبش سال و ماه می کردم
آه اگر باز پس نمی آید
عالمی را سیاه می کردم
گر چه تقصیر ما ز حد بگذشت
کرمش عذر خواه می کردم
بعد از این وقت توبه شد، خسرو
پیش از این گر گناه می کردم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۴۷۵ - دل به زلفت سپردم و رفتم
دل به زلفت سپردم و رفتم
در به زنجیر کردم و رفتم
در شب وصل ماندنم بیمار
روز هجران شمردم و رفتم
پیچشی داشتم ز هر مویش
همه از دل ببردم و رفتم
چون غمت جمله قسمت من شد
غم تو جمله خوردم و رفتم
چند گویی که «رو، بمیر از غم »
تو همان دان که مردم و رفتم
گر ترا بود زحمتی از من
زحمت خویش بردم و رفتم
جان خسرو که کس قبول نکرد
هم به خدمت سپردم و رفتم
در به زنجیر کردم و رفتم
در شب وصل ماندنم بیمار
روز هجران شمردم و رفتم
پیچشی داشتم ز هر مویش
همه از دل ببردم و رفتم
چون غمت جمله قسمت من شد
غم تو جمله خوردم و رفتم
چند گویی که «رو، بمیر از غم »
تو همان دان که مردم و رفتم
گر ترا بود زحمتی از من
زحمت خویش بردم و رفتم
جان خسرو که کس قبول نکرد
هم به خدمت سپردم و رفتم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۴۷۶ - دل ز مهر تو در که پیوندم؟
دل ز مهر تو در که پیوندم؟
دل ز مهرت کجا کند بندم؟
بس که دل می دری و می دوزی
یک دل است و هزار پیوندم
پیش ازینم دلی و دردی بود
دل شد، اکنون به درد خرسندم
به یکی دل غم تو نتوان خورد
بو که زلفت دهد دلی چندم
روی من زعفران شد و زین روی
خیره بر روی خود همی خندم
هر دم از تندباد سینه خویش
صبر از شاخ و بیخ برکندم
پند کم ده مراکز آن بگذشت
که نصیحت کند خردمندم
بعد از این دل به نیکوان ندهم
خسرو، ار جان دهد خداوندم
دل ز مهرت کجا کند بندم؟
بس که دل می دری و می دوزی
یک دل است و هزار پیوندم
پیش ازینم دلی و دردی بود
دل شد، اکنون به درد خرسندم
به یکی دل غم تو نتوان خورد
بو که زلفت دهد دلی چندم
روی من زعفران شد و زین روی
خیره بر روی خود همی خندم
هر دم از تندباد سینه خویش
صبر از شاخ و بیخ برکندم
پند کم ده مراکز آن بگذشت
که نصیحت کند خردمندم
بعد از این دل به نیکوان ندهم
خسرو، ار جان دهد خداوندم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۴۷۷ - من اگر دوستت همی دارم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۴۷۸ - ای وجود تو دیده جانم
ای وجود تو دیده جانم
جسم پیدا و جان پنهانم
بس که سوی تو می دوم به خیال
سوی خود باز ره نمی دانم
گه کرشمه کنی و گاهی ناز
من بدین گونه زیست نتوانم
مهرت از جان من برون نرود
جان من، گر برون رود جانم
تا ترا دیدم و ندادم جان
والله از زیستن پشیمانم
پندم، ای دوست، می نهفتم، از آنک
تو ز شهری، من از بیابانم
این چنین با خیال یارب من
خسروم یا خیال جانانم؟
جسم پیدا و جان پنهانم
بس که سوی تو می دوم به خیال
سوی خود باز ره نمی دانم
گه کرشمه کنی و گاهی ناز
من بدین گونه زیست نتوانم
مهرت از جان من برون نرود
جان من، گر برون رود جانم
تا ترا دیدم و ندادم جان
والله از زیستن پشیمانم
پندم، ای دوست، می نهفتم، از آنک
تو ز شهری، من از بیابانم
این چنین با خیال یارب من
خسروم یا خیال جانانم؟