تعداد ۴۸۴۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۱۳ - با عشق ز تسبیح و مصلا نتوان گفت
با عشق ز تسبیح و مصلا نتوان گفت
جز باده گل رنگ مصفا نتوان گفت
آنجا که کند عشق خداغارت دلها
جز ذکر تقدس و تعالا نتوان گفت
ای جان،خبرت نیست ز عالی بحقیقت
باتو سخن از عالم اعلا نتوان گفت
گر عشق و سلامت طلبی، مایه سوداست
با عشق ز سرمایه سودا نتوان گفت
در بحر وصالش همه در موج فناییم
آنجا زمربی و مربا نتوان گفت
این واعظ ما مرد شریفیست، فاما
با او صفت باده حمرا نتوان گفت
زان باده حمراست، که بی رنج خمارست
زان باده حمراست که آنرا نتوان گفت
جان و دل قاسم همگی غرق وصالست
با او سخن صوفی و ملا نتوان گفت
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۱۴ - در حسن و جمالی که تو داری چه توان گفت؟
در حسن و جمالی که تو داری چه توان گفت؟
سروی، صنمی، لاله عذاری، چه توان گفت؟
بر صفحه دل، ای دل وجان، از غم وشادی
نقشی که نگاری چو نگاری چه توان گفت؟
خود را سگ کوی تو شمردیم و تو ما را
گر از سگ آن کو نشماری چه توان گفت؟
در دل همه غمهای تو داریم شب و روز
در دل غم ما هیچ نداری، چه توان گفت؟
دلداده و سودایی و رندم، چه توان کرد؟
زیبا و دل افروز و عیاری، چه توان گفت؟
ز یاد تو بشکفت دلم چون گل سیراب
در خاصیت باد بهاری چه توان گفت؟
کارت همه آزار دل قاسم مسکین
ای دوست،ببین،تابچه کاری،چه توان گفت؟
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۲۰ - عشق تو مرا از هر دو جهان ساخت مجرد
عشق تو مرا از هر دو جهان ساخت مجرد
ای عشق گرانمایه و ای دولت سرمد
مردم ز غم عشق و نی یافتم آخر
از دولت دیدار تو صد جان مجدد
من رند خرابات مغانم،چه توان کرد؟
اینست مرا مذهب، اگر نیکم،اگر بد
از عشق تو منعم نکند توبه و تقوی
ویران شود از سنگ قضا قصر مشید
در کوی تو پستیم، زهی منصب عالی!
با روی تو مستیم، زهی عشق مؤبد
از غمزه جادوی تو مستیم و فراغت
از حادثه دایره چرخ مشعبد
مطلق سخن اینست که :مرغ دل قاسم
جز دام تو در دام کسی نیست مقید
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۴۸ - من رند خرابات مغانم چه توان کرد؟
من رند خرابات مغانم چه توان کرد؟
آشفته و رسوای جهانم چه توان کرد؟
با یاد سر زلف چو زنجیر تو دایم
در حلقه سودازدگانم چه توان کرد؟
پیوسته مرا پیشه همینست که در عشق
نعره زنم و جامه درانم چه توان کرد؟
ناصح خبری گوید و پیغام و نشانی
من بی خبر از نام و نشانم چه توان کرد؟
من مست شرابم، چو چنینم چه توان گفت؟
من رند خرابم، چو چنانم چه توان کرد؟
واعظ دهدم وعده دیدار بفردا
این قصه شنیدن نتوانم، چه توان کرد؟
بر مذهب عشقست دل قاسم مسکین
چون خوشتر ازین راه ندانم چه توان کرد؟
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۷۱ - آیینه سبب گشت که روی تو عیان شد
آیینه سبب گشت که روی تو عیان شد
روی تو سبب بود که آیینه نهان شد
از شرم رخت گشت نهان آینه، آری
چون حسن ترا دید که مشهور جهان شد
یک لمعه ز رخسار تو ناگاه درخشید
جانها همه زان حالت خوش رقص کنان شد
با حلقه گیسوی تو هرکس که سری داشت
در عاقبت کار ز سودازدگان شد
از نور تجلی رخت هر که خبر یافت
در لذت دیدار تو از بی خبران شد
سر حلقه سودا زدگانم من مسکین
مشکین گره زلف تو تا مسکن جان شد
قاسم دل و دین خواست که در راه تو بازد
از بخت نکو عاقبت الامر همان شد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۷۸ - آن ماه دل افروز که رشک قمر آمد
آن ماه دل افروز که رشک قمر آمد
در پرده نهانست ولی پرده در آمد
گلهای بساتین همه نالند چو بلبل
چون حسن تو در صحن چمن جلوه گر آمد
هرجا که تجلی رخت جلوه عیان کرد
بالا شجری،دل حجری،لب شکر آمد
یک لمعه ز رخسار تو در ملک جهان تافت
«صدق » ز دل خرقه و زنار بر آمد
صد بار بکشتند مرا در غم عشقت
هر بار از آن بار دگر زنده تر آمد
هر تیرکه از شست تو آمد،بحقیقت
بر سینه عشاق چو شهد و شکر آمد
هر جام که خوردیم از آن خم دل افروز
در بار دگر جودت او بیشتر آمد
شاید که بدنیی و بعقبی نکند میل
جانی که دو عالم بر او مختصر آمد
یاران همه در حالت خوش مست سماعند
کز یار سفر کرده قاسم خبر آمد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۸۶ - آن یار چو ناگاه ببازار برآمد
آن یار چو ناگاه ببازار برآمد
از هر طرفی مشرق انوار بر آمد
ناگاه تجلی جلالی اثری کرد
از روزنه روز شب تار برآمد
از خانه برون آمد و در خرقه نهان گشت
ناگاه بسر حلقه ابرار برآمد
منصور کجا بود؟ و ندانم که کجا بود
آن دم که «اناالحق » ز سر دار برآمد
وصفش نتوان گفت،که از دیده نهان شد
با خرقه برون رفت و بزنار برآمد
جانم همه از کار جهان پیچ و گره بود
چون روی ترا دید،همه کار برآمد
چون روی ترا زلف تو پوشید، بناگاه
از جمله جهت نعره ستار برآمد
ما منتظر دولت دیدار تو بودیم
ناگه علم وصل ز کهسار بر آمد
قاسم، نتوانی که دگر گوشه گزینی
چون نور رخش از در و دیوار برآمد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۸۷ - چون ماه من از مشرق انوار بر آمد
چون ماه من از مشرق انوار بر آمد
کام دلم از لمعه دیدار برآمد
آن ماه دل افروز چو بنمود جمالش
کام دل و جان جمله بیک بار برآمد
چون نور تجلی خداوند عیان شد
منصور «اناالحق » گو بردار برآمد
آن نور چو با دار و رسن رفت بیک بار
آتش ز ته که گل فخار برآمد
هر دم سفری دارد و نامی و نشانی
ازخانه سفر کرد و ببازار برآمد
در صومعه و بتکدها ذکر تو میرفت
«صدق » ز دل خرقه و زنار بر آمد
جان را بحرج داد دل قاسم مسکین
از هر طرفی بانگ خریدار برآمد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۸۸ - چون ماه نو از مشرق انوار برآمد
چون ماه نو از مشرق انوار برآمد
فریاد ز اسلام وز کفار برآمد
حسنت سخنی گفت بگلذار و ریاحین
ریحان بخجالت شد و گل زار بر آمد
عشق تو چو افتاد بسر حلقه مستان
از حلقه مستان همه انوار برآمد
شوقت گذری کرد بکاشانه رندان
«صدق » ز دل مست و ز هشیار برآمد
شادند جهانی و چه گویم که چه شادند؟
زین مشغله کز که گل فخار بر آمد
زین پیش دو عالم همه ز اغیار تهی بود
چون کرد ظهور این همه اظهار برآمد
گفتند که:قاسم طلب وصل تو دارد
در حال و زمان لمعه دیدار برآمد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۸۹ - دلدار من از خانه ببازار برآمد
دلدار من از خانه ببازار برآمد
ناگه بسر کوچه خمار برآمد
گلبانگ «تعالی » بشنیدند روانها
صد نعره ز تسبیح و ز زنار برآمد
دعوی بچه تیره فرو رفت بخواری
معنی ز ته که گل فخار برآمد
عالم همه روشن شد از آن نور بیکبار
گفتند که: آن دلبر عیار برآمد
گفتیم: چو خورشید جمال تو عیانست
«صدق » ز دل مؤمن وکفار برآمد
گفتم که: تویی، غیر تو کس نیست بعالم
این نعره هم از طبله عطار برآمد
خورشید رسیدست ز ایمن بدل من
تا از دل قاسم دم اقرار برآمد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۹۹ - در هیچ زمان غیر بدل راه ندادند
در هیچ زمان غیر بدل راه ندادند
قومی که مریدند و گروهی که مرادند
آنها که کمالات و جمالات تو دیدند
بر خاک همه جبهه تسلیم نهادند
در صومعه و مسجد و می خانه رسیدیم
قومی ز تو غمگین و گروهی ز تو شادند
قومیکه دل و دین بهوای تو بدادند
آنها همه شادند، که از اهل رشادند
مستند بسودای تو در مسکن دلها
گر اهل بیاضند و گر اهل سوادند
این گنج نهان را،که نهادند درین کوی
بر هیچ کس این سر نهانی نگشادند
قاسم، چو ز اسرار تو رمزی بشنیدند
سلطان سلاطین و فریدون و قبادند
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۳۰۴ - آنان که بجز روی تو جایی نگرانند
آنان که بجز روی تو جایی نگرانند
کوته نظرانند و چه کوته نظرانند!
و آنان که رسیدند زنامت بنشانی
در عالم حیرت همه بی نام و نشانند
در جای خیال تو اگر اشک در آید
صاحب نظران دردمش از دیده برانند
سکان سر کوی تو ملک دو جهان را
هرچند که عورند، بیک جو نستانند
در کوی تو گر پای نهم عیب مفرما
عشاق تو مستند، سر از پای ندانند
سرمایه شادی جهان مستی عشقست
آنها که ازین می نچشیدند ندانند
قاسم،سر وجان باختن اندر ره معشوق
شرطست، ولی مردم عاقل نتوانند
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۳۰۷ - ای عشق توام در دو جهان مقصد و مقصود
ای عشق توام در دو جهان مقصد و مقصود
در طور عدم گشتن من وصل تو موجود
بنمود بعشاق جهان سکه مهرت
سیماب سرشک مژه بر روی زر اندود
سازم همه در مجلس غمهای تو چون چنگ
سوزم همه بر آتش سودای تو چون عود
اقفال زر اندود ز ابواب سعادت
کس جز بمفاتیح هدایات تو نگشود
آخر نظری کن بدل غمزده یکبار
کاندر غم هجران تو یک باره بفرسود
نی نی،چو ترا بر دل من هجر مرا دست
با هجر تو دلشادم و با درد تو خشنود
چون شد بتقاضای تو راضی دل قاسم
سودش همه خسران شد و خسران همگی سود
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۳۱۱ - دل آینه صورت و معنیست عجب بود
دل آینه صورت و معنیست عجب بود
کان شاهدما روی درین آینه ننمود
نه نه، چو صفا نبود هرگز ننماید
در آینه جان صفت شاهد و مشهود
در راه تو عشاق سر از پای ندانند
ای دولت عشاق،زهی مقصد و مقصود
حاجی ز ره کعبه پشیمان شد و برگشت
چون باده نپیمود ره بادیه پیمود
واعظ،بس از این قصه،که هرگز نستانند
در دار عیار دل ما قلب زراندود
دیگر سخن ازشمع وزپروانه مگویید
با زاهد ما، چون نه ایازست و نه محمود
در راه غمت قاسم بیچاره شب و روز
اندر طلبت دربدر و کوی بکو بود
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۳۱۴ - زلفت شب قدرست،زهی سایه ممدود!
زلفت شب قدرست،زهی سایه ممدود!
رویت مه بدرست،زهی طالع مسعود!
در بادیه محنت هجران،شب تاریک
بی نور رخت جان نبرد راه بمقصود
در باده و زاویه جز دوست ندیدیم
این راه بدانستم و این بادیه پیمود
از مسکن جانهاگل صد برگ بر آمد
تا سنبل سیراب تو بربرگ سمن سود
از حسن هویدا شود این عشق جهان سوز
این جا بشناسی صفت شاهد و مشهود
یک غمزه ز تو دادن و صد جان و دل از ما
بردند باقبال تو سودازدگان سود
حیران تو امروز نشد قاسم مسکین
تا هست چنین باشد و تا بود چنین بود
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۳۲۴ - این عشق و مودت اثر لطف خدا بود
این عشق و مودت اثر لطف خدا بود
وین جمله عنایت نه باندازه ما بود
جوری، که ز تو بر دل غمدیده ما رفت
بر شکل بلا بود ولی عین عطا بود
از روز ازل عاشق و شوریده و مستیم
این نیز هم از سابقه لط ف شما بود
در حال «اناالحق » زد و شد بر سر آن دار
منصور که سر حلقه مستان خدا بود
هر یک دو سه گامی بدویدند و برفتند
گر مست خدا بود و گر مرد هوا بود
هر قصه، که بینید درین راه خطرناک
زنهار مپرسید که: چونست و چرا بود؟
دایم دل قاسم بکرمهای تو شاد است
شان تو همیشه کرم و صدق و صفا بود
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۳۲۵ - گیسوی تو هر چند کمندی زبلا بود
گیسوی تو هر چند کمندی زبلا بود
خوش سلسله ای بود، که در گردن ما بود
هر حال که در حسن مودت دل ما داشت
باروی تو، بی شایبه روی و ریا بود
از دولت وصلت فلک اندر همه حالی
با عاشق مسکین تو در «طال بقا» بود
در آتش هجران دل من سوخت و لیکن
چون قدر وصال تو ندانست سزا بود
این بلبل جان پیش تر از واقعه هجر
از شوق گل روی تو با برگ و نوا بود
جنت طلبد زاهد و ما کوی تو هیهات
بنگر که تفاوت ز کجا تا بکجا بود
بشکفت گل روی تو از گفته قاسم
چون در نفسش خاصیت باد صبا بود
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۳۳۱ - گر با تو دمی محرم اسرار توان بود
گر با تو دمی محرم اسرار توان بود
بر ملک و ملک فایض انوار توان بود
با ابروی تو محرم محراب توان شد
با چشم خوشت ساکن خمار توان بود
با روی تو برمذهب اسلام توان زیست
با زلف تو در حلقه کفار توان بود
با شحنه عشقت می توحید توان خورد
با محتسب حکم تو هشیار توان بود
گر بر سر بیمار خود آیی بعیادت
صد سال بامید تو بیمار توان بود
یک آه، که از جان بهوای تو بر آید
حقا که بکونین خریدار توان بود
با حفظ تو در دوزخ سوزان بتوان زیست
با یاری تو رافع اغیار توان بود
آن بار که از شدت او کوه ابا کرد
با قوت تو حامل آن بار توان بود
در بادیه محنت هجران شب تاریک
با نور رخت قافله سالار توان بود
با لمعه تو نیر خورشید توان گشت
با قطره تو قلزم زخار توان بود
گر بر سر بازار جهان جلوه گر آیی
قلاش صفت بر سر بازار توان بود
گر وعده دیدار تو در صومعه باشد
تا روز ابد در پس دیوار توان بود
با حکمت تو لذت اسرار توان یافت
با جذبه تو سالک اطوار توان بود
با معرفت حسن تو معروف توان گشت
با نقد غمت مالک دینار توان بود
مشکین نفس از شوق تو شد قاسمی، آری
با طیب موالات تو عطار توان بود
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۳۳۳ - چون حسن دلاویز تو در جلوه گری بود
چون حسن دلاویز تو در جلوه گری بود
کار دل بیچاره من پرده دری بود
در دور رخت یک دل هشیار ندیدیم
این شیوه ز خاصیت دور قمری بود
ای جان جهان، نسبت یاد تو بجانم
چون باد سحر بر رخ گل برگ طری بود
جان و دل و دین برد زمن عشق تو،هیهات!
در غارت عشق تو چنین حمله بری بود!
هر جا که نظر کرد دلم روی ترا دید
این نیز هم از غایت صاحب نظری بود
درمان وصال تو فنا آمد و دیگر
هر چاره که کردیم همه حیله گری بود
گفتند که:قاسم همه از زهد زند لاف
بیچاره خود از تهمت این قصه بری بود
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۳۴۶ - از خم صفا جام می ناب بیارید
از خم صفا جام می ناب بیارید
گر شمع ندارید بمهتاب بیارید
محراب دل و جان رخ آن ماه حجازیست
روی دل و جان جانب محراب بیارید
آن زلف پریشان همه آیات نکوییست
هر جا که حدیثیست درین باب بیارید
ماتشنه لبانیم درین بادیه عشق
آخر خبری زان گل سیراب بیارید
هر کس که شود درد مرا موجب درمان
فی الجمله،اگر شیخ،اگر شاب بیارید
از بهر دوا جام صفایی بمن آرید
تأخیر روانیست،با شتاب بیارید
قاسم،می توحید حیوة دل و جانست
جامی دو سه دیگر ز می ناب بیارید