تعداد ۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۰۳ - هله ساقیا بیارید شراب ارغوانی
هله ساقیا بیارید شراب ارغوانی
که زتوبه توبه کردیم بعهد جاودانی
تو و زهد جانگزائی من و باده سبکروح
تو سبک بیار ساقی که بری زسر گرانی
زتجلیت ملک مات و زجلوه آدمی مست
زپری ربوده ای هوش بعشوه نهانی
بسماع و وجد و رقصم هوس است مطرب امشب
بنواز پرده عشق و بیار امتحانی
نکشد تا که دستان زحدیث گل هزاران
زحدیث تو ببستان ببریم داستانی
بخدنگ نیزه و تیغ نمیروم زکویت
همه عمر ما برآنیم تو خود اگر برانی
نه چو سایه من دوانم بقفای سرو قدت
تو کشان کشان بخاکم زچه روهمی کشانی
بنگاه اولینم تو بریز خون و مگذار
که برم دوباره منت بخدنگ غمزه بانی
خم طره پریشان تو بحلق او درافکن
که زقید عقل آشفته بیک کشش رهانی
دل عاشقان مرنجان که کبوتر حریمند
که بجز بطوف کویت نکنند پرفشانی
بمکان چه جوئی ایدل تو فروغ روی حیدر
که دهد فروغ آنشمع ببزم لامکانی
که زتوبه توبه کردیم بعهد جاودانی
تو و زهد جانگزائی من و باده سبکروح
تو سبک بیار ساقی که بری زسر گرانی
زتجلیت ملک مات و زجلوه آدمی مست
زپری ربوده ای هوش بعشوه نهانی
بسماع و وجد و رقصم هوس است مطرب امشب
بنواز پرده عشق و بیار امتحانی
نکشد تا که دستان زحدیث گل هزاران
زحدیث تو ببستان ببریم داستانی
بخدنگ نیزه و تیغ نمیروم زکویت
همه عمر ما برآنیم تو خود اگر برانی
نه چو سایه من دوانم بقفای سرو قدت
تو کشان کشان بخاکم زچه روهمی کشانی
بنگاه اولینم تو بریز خون و مگذار
که برم دوباره منت بخدنگ غمزه بانی
خم طره پریشان تو بحلق او درافکن
که زقید عقل آشفته بیک کشش رهانی
دل عاشقان مرنجان که کبوتر حریمند
که بجز بطوف کویت نکنند پرفشانی
بمکان چه جوئی ایدل تو فروغ روی حیدر
که دهد فروغ آنشمع ببزم لامکانی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۳۹ - بهواست برق امشب بطلب پری وبالی
بهواست برق امشب بطلب پری وبالی
قدمی بساز از سر نو گرت مجالی
بلی ای طبیب گفتی که علاج هجر وصلست
چکنم بدرد حرمان که ندارم احتمالی
بسیاه چال هجران شبی ار بروز آری
نفسی که در فراقی بودت فزون بسالی
بشب وصال سویم نظری بکن که گویم
که سها و شمس دارند بنظره اتصالی
شب هجر و عمر اغیار بسی دراز دیدم
بفزای زین دو یارب همه بر شب وصالی
زنوای مطرب عشق برقص زاهد آید
چه عجب که صوفی آید زطرب بوجد و حالی
من و کوی میفروشان و شراب و شاهد مست
چکنم بهشت و حورت که ندارد اعتدالی
غم از این و آن نبودم همه غرق در تو بودم
که نه عاشق است کش هست بخویش اشتغالی
خم طره ات چو از چنگ شب وصال دادم
چو رباب بایدم خورد زهجر گوشمالی
بجز آن عذار چون ماه و دو ابروان دلبند
قمری شنیده باشی که برآورد هلالی
چو دو گونه تو از سیم عیارتست قدرت
زیکی بکاست در مشک بر او فزود خالی
زجمال پرده برگیر که این گنه نباشد
گنه است گر بپوشند زکس چنین جمالی
زغبار راه توحید تو بساز کیمیائی
که مرا نه دولتی ماند بجا نه جاه و مالی
تو که آشفته نشاید که زخویش نام آری
که زداغ عشقت مولاست گر بود جمالی
قدمی بساز از سر نو گرت مجالی
بلی ای طبیب گفتی که علاج هجر وصلست
چکنم بدرد حرمان که ندارم احتمالی
بسیاه چال هجران شبی ار بروز آری
نفسی که در فراقی بودت فزون بسالی
بشب وصال سویم نظری بکن که گویم
که سها و شمس دارند بنظره اتصالی
شب هجر و عمر اغیار بسی دراز دیدم
بفزای زین دو یارب همه بر شب وصالی
زنوای مطرب عشق برقص زاهد آید
چه عجب که صوفی آید زطرب بوجد و حالی
من و کوی میفروشان و شراب و شاهد مست
چکنم بهشت و حورت که ندارد اعتدالی
غم از این و آن نبودم همه غرق در تو بودم
که نه عاشق است کش هست بخویش اشتغالی
خم طره ات چو از چنگ شب وصال دادم
چو رباب بایدم خورد زهجر گوشمالی
بجز آن عذار چون ماه و دو ابروان دلبند
قمری شنیده باشی که برآورد هلالی
چو دو گونه تو از سیم عیارتست قدرت
زیکی بکاست در مشک بر او فزود خالی
زجمال پرده برگیر که این گنه نباشد
گنه است گر بپوشند زکس چنین جمالی
زغبار راه توحید تو بساز کیمیائی
که مرا نه دولتی ماند بجا نه جاه و مالی
تو که آشفته نشاید که زخویش نام آری
که زداغ عشقت مولاست گر بود جمالی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۴۳ - غم حورت از چه باشد که تو این غلام داری
غم حورت از چه باشد که تو این غلام داری
زبهشت خاص برخورده هوای عام داری
نکنی بزخم ناسور دل از چه رو رعایت
تو که زلف عنبرین بو خط مشکفام داری
زشکر لبت چه حاصل که جواب تلخ گوید
چکنم بسیم سینه که دل از رخام داری
بهوای روز اضحی بمنای نورسیده
من و گوسفند قربان تو سر کدام داری
نه عسل نه شکر است این نه فرات و کوثر است این
چه حلاوت است یا رب که تو در کلام داری
نه همین زآهوی چین تو عبیر میفروشی
تو هلال غالیه سا بمه تمام داری
به نیام تیغ ابرو و کشیده تیر مژگان
زکه باز یا رب امشب سر انتقام داری
ندهد اگر که نامش بنگین تو فروغی
زنگینی ای سلیمان تو چه احتشام داری
چه هراس باشد آشفته تو را زحول محشر
که علی و یازده تن بجهان امام داری
تو که تن بعشق دادی و شدی نشان طعنه
چه غمت زننگ باشد چو هوای نام داری
زبهشت خاص برخورده هوای عام داری
نکنی بزخم ناسور دل از چه رو رعایت
تو که زلف عنبرین بو خط مشکفام داری
زشکر لبت چه حاصل که جواب تلخ گوید
چکنم بسیم سینه که دل از رخام داری
بهوای روز اضحی بمنای نورسیده
من و گوسفند قربان تو سر کدام داری
نه عسل نه شکر است این نه فرات و کوثر است این
چه حلاوت است یا رب که تو در کلام داری
نه همین زآهوی چین تو عبیر میفروشی
تو هلال غالیه سا بمه تمام داری
به نیام تیغ ابرو و کشیده تیر مژگان
زکه باز یا رب امشب سر انتقام داری
ندهد اگر که نامش بنگین تو فروغی
زنگینی ای سلیمان تو چه احتشام داری
چه هراس باشد آشفته تو را زحول محشر
که علی و یازده تن بجهان امام داری
تو که تن بعشق دادی و شدی نشان طعنه
چه غمت زننگ باشد چو هوای نام داری
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۷۰ - سحر است بر کمان نه دل را زتیر آهی
سحر است بر کمان نه دل را زتیر آهی
که زبرق آه دارد شب تیره صبحگاهی
گذرد چو تیر آرش زکسان بیک گشادن
بسحر اگر برآید زدل شکسته آهی
چو حکیم نخشب امشب زچه درون بحکمت
بدر آور از گریبان بفروغ قرص ماهی
تو بچاه نفس تاریک چو یوسفی بمحبس
مگر آه کاروانان بدر آردت زچاهی
بسر برهنه چون خور تو بعجز اگر درآئی
بسپهر رفعت البته که صاحب کلاهی
اگرت سرشگ رخسار نشویدت سحرگاه
بصباح روز محشر زگناه روسیاهی
بگدائی در دوست بیا در این دل شب
که چو بامدادت آید بیقین که پادشاهی
همه توبه شکسته است چو آبگینه در ره
با چه حیله میتوان جست در این میانه راهی
مگر از ولای حیدر بکف آوری رکیبی
بنشینی ار بکشتی تو بموجه تباهی
زگناه خویش آشفته بگوی و مهر حیدر
چه محل که پیش صرصر بنهند برک کاهی
که زبرق آه دارد شب تیره صبحگاهی
گذرد چو تیر آرش زکسان بیک گشادن
بسحر اگر برآید زدل شکسته آهی
چو حکیم نخشب امشب زچه درون بحکمت
بدر آور از گریبان بفروغ قرص ماهی
تو بچاه نفس تاریک چو یوسفی بمحبس
مگر آه کاروانان بدر آردت زچاهی
بسر برهنه چون خور تو بعجز اگر درآئی
بسپهر رفعت البته که صاحب کلاهی
اگرت سرشگ رخسار نشویدت سحرگاه
بصباح روز محشر زگناه روسیاهی
بگدائی در دوست بیا در این دل شب
که چو بامدادت آید بیقین که پادشاهی
همه توبه شکسته است چو آبگینه در ره
با چه حیله میتوان جست در این میانه راهی
مگر از ولای حیدر بکف آوری رکیبی
بنشینی ار بکشتی تو بموجه تباهی
زگناه خویش آشفته بگوی و مهر حیدر
چه محل که پیش صرصر بنهند برک کاهی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۷۴ - دل دردمند عاشق که زدوست داشت داغی
دل دردمند عاشق که زدوست داشت داغی
نه عجب زلاله و گل بودش اگر فراغی
نه برنگ لاله در باغ بگل بود مشابه
چه مشابهت بدل داشت اگر نداشت زاغی
چو بدید خط سبزت بلب تو خال زنگی
بشکر بگفت کز چیست مکان گرفته زاغی
تو که رفتی از شبستان و نداد نور ماهم
مگر آه سینه از برق فروزدم چراغی
همه جا خیام لیلی است بدشت خاطر تو
عجبم من از تو مجنون که زحی کنی سراغی
تو که ساقی بهشتی و بجام تست کوثر
چه کم ار کنی عنایت تو بتشنگان ایاغی
مستای هیچ آشفته بر علی تو کس را
بر آفتاب تابان چکند چراغ راغی
نه عجب زلاله و گل بودش اگر فراغی
نه برنگ لاله در باغ بگل بود مشابه
چه مشابهت بدل داشت اگر نداشت زاغی
چو بدید خط سبزت بلب تو خال زنگی
بشکر بگفت کز چیست مکان گرفته زاغی
تو که رفتی از شبستان و نداد نور ماهم
مگر آه سینه از برق فروزدم چراغی
همه جا خیام لیلی است بدشت خاطر تو
عجبم من از تو مجنون که زحی کنی سراغی
تو که ساقی بهشتی و بجام تست کوثر
چه کم ار کنی عنایت تو بتشنگان ایاغی
مستای هیچ آشفته بر علی تو کس را
بر آفتاب تابان چکند چراغ راغی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۷۷ - تو که از شعاع شمعش بدرون چراغ داری
تو که از شعاع شمعش بدرون چراغ داری
زفروغ شمع انجم همه شب فراغ داری
تو که پر گلست باغت زهوای لاله رویان
چه سر تفرج گل چه هوای باغ داری
چه زنی چو سرو آزاد تو لاف سربلندی
که به بندگی عشقش تو چو لاله داغ داری
چه بری زساقی بزم تو منت ایاغی
که زساغر دو چشمم همه دور ایاغ داری
زچه روی روی به هامون بطلب مدام مجنون
تو که خیمه گاه لیلی بدرون سراغ داری
شنوی زمرغ عاشق تو اگر نوای عشقی
نه زصوت بلبلی خوش نه حذر ززاغ داری
زچه روفتادی آشفته بچاه ظلمت نفس
که زمهر روی حیدر بدورن چراغ داری
زفروغ شمع انجم همه شب فراغ داری
تو که پر گلست باغت زهوای لاله رویان
چه سر تفرج گل چه هوای باغ داری
چه زنی چو سرو آزاد تو لاف سربلندی
که به بندگی عشقش تو چو لاله داغ داری
چه بری زساقی بزم تو منت ایاغی
که زساغر دو چشمم همه دور ایاغ داری
زچه روی روی به هامون بطلب مدام مجنون
تو که خیمه گاه لیلی بدرون سراغ داری
شنوی زمرغ عاشق تو اگر نوای عشقی
نه زصوت بلبلی خوش نه حذر ززاغ داری
زچه روفتادی آشفته بچاه ظلمت نفس
که زمهر روی حیدر بدورن چراغ داری
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۹۹ - متحیریم یا رب بکجاست خضر راهی
متحیریم یا رب بکجاست خضر راهی
که چو کور در شب تار فتاده ایم بچاهی
چه کمست باغبانا زتو و زبوستانت
که بپای گلبن تو خورد آب هم گیاهی
همه خلق در گمانند زنقطه دهانت
سخنی بگو خدا را پی رفع اشتباهی
همه عمر بر جمالت نگران و منتظر من
نظری بحالتم کن بنوازم از نگاهی
مژه ات چو جنبشی کرد دل من طپید و گفتا
بخرابی حصاری شده متفق سپاهی
به که داوری توان برد و جز از دعا چه گوید
بگدای ره نشینی چو ستم رسد زشاهی
همه کشتگان چو بینند جمال تو بمحشر
نزند زخون بها دم بحساب دادخواهی
نشنیدم آفتابی بجز از تو سرو گلروی
که برآرد از گریبان بشبان تیره ماهی
برسان بمستحقان تو زکوة حسن رویت
که مباد خرمنت را شرری رسد زآهی
زچه رانیم خدا را تو زمیکده که خامی
که جز این سرا مرا نیست دگر گریزگاهی
بجز از نجف تو آشفته مبر پناه هرگز
که بهر دو کون نبود بجز از علی پناهی
بر کوه رحمت اوست چو کاه جرمت ایدل
بعبث کسی نسنجد بر کوه برگ کاهی
که چو کور در شب تار فتاده ایم بچاهی
چه کمست باغبانا زتو و زبوستانت
که بپای گلبن تو خورد آب هم گیاهی
همه خلق در گمانند زنقطه دهانت
سخنی بگو خدا را پی رفع اشتباهی
همه عمر بر جمالت نگران و منتظر من
نظری بحالتم کن بنوازم از نگاهی
مژه ات چو جنبشی کرد دل من طپید و گفتا
بخرابی حصاری شده متفق سپاهی
به که داوری توان برد و جز از دعا چه گوید
بگدای ره نشینی چو ستم رسد زشاهی
همه کشتگان چو بینند جمال تو بمحشر
نزند زخون بها دم بحساب دادخواهی
نشنیدم آفتابی بجز از تو سرو گلروی
که برآرد از گریبان بشبان تیره ماهی
برسان بمستحقان تو زکوة حسن رویت
که مباد خرمنت را شرری رسد زآهی
زچه رانیم خدا را تو زمیکده که خامی
که جز این سرا مرا نیست دگر گریزگاهی
بجز از نجف تو آشفته مبر پناه هرگز
که بهر دو کون نبود بجز از علی پناهی
بر کوه رحمت اوست چو کاه جرمت ایدل
بعبث کسی نسنجد بر کوه برگ کاهی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۰۶ - چه غمت اگر ای خم زلف که زنگی و سیاهی
چه غمت اگر ای خم زلف که زنگی و سیاهی
که تو سایبان خورشیدی و ماه را پناهی
منمای دست مخضوب بعرصه قیامت
که بخون ناحق من تو بحشر خود گواهی
نه زبرق در خطر هست گیاه بوستانی
زتو سوخت خرمن حسن تو خط عجب گیاهی
به که داوری برد کس بقصاصگاه فردا
که همان کشنده ای تو که بحشر دادخواهی
تو چو برق رانده کشی و رسانده ای بساحل
چه غمت زغرقه بحر و زکشتی تباهی
چو بدید چشم و مژگان تو عقل در عجب شد
که شده است طرفه بیمار امیر بر سپاهی
بخطا و جرم آشفته ببخش تا بگویند
بگدای کوی بخشید زلطف پادشاهی
زکرامت کم البته کریم عار دارد
من از آن بتحفه هر روز بیارمت گناهی
تو امین و پرده داری و ولی کردگاری
زتو چشم عفو دارم که تو مظهر الهی
که تو سایبان خورشیدی و ماه را پناهی
منمای دست مخضوب بعرصه قیامت
که بخون ناحق من تو بحشر خود گواهی
نه زبرق در خطر هست گیاه بوستانی
زتو سوخت خرمن حسن تو خط عجب گیاهی
به که داوری برد کس بقصاصگاه فردا
که همان کشنده ای تو که بحشر دادخواهی
تو چو برق رانده کشی و رسانده ای بساحل
چه غمت زغرقه بحر و زکشتی تباهی
چو بدید چشم و مژگان تو عقل در عجب شد
که شده است طرفه بیمار امیر بر سپاهی
بخطا و جرم آشفته ببخش تا بگویند
بگدای کوی بخشید زلطف پادشاهی
زکرامت کم البته کریم عار دارد
من از آن بتحفه هر روز بیارمت گناهی
تو امین و پرده داری و ولی کردگاری
زتو چشم عفو دارم که تو مظهر الهی
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۵ - ز حریم کعبه کمتر نبود کنشت ما را
ز حریم کعبه کمتر نبود کنشت ما را
که ز شوق او نمانده، سر خوب و زشت ما را
ز کجا شنیده یارب که غبار کوی یاریم
کند آن کسی که نسبت به گل بهشت ما را
به اسیری ام برد خط چو شوم ز زلف آزاد
خط بندگی برآمد، خط سرنوشت ما را
به بهار باغبانم مسپار گو به دهقان
نتوان چو مرغ راندن ز چمن به کشت ما را
نه سر نوای بلبل، نه دماغ نکهت گل
دل خوش جهان نبیند که چنین سرشت ما را!
مطلب سلیم از ما، خبری ز دین و دنیا
که به حال خود زمانی غم او نهشت ما را
که ز شوق او نمانده، سر خوب و زشت ما را
ز کجا شنیده یارب که غبار کوی یاریم
کند آن کسی که نسبت به گل بهشت ما را
به اسیری ام برد خط چو شوم ز زلف آزاد
خط بندگی برآمد، خط سرنوشت ما را
به بهار باغبانم مسپار گو به دهقان
نتوان چو مرغ راندن ز چمن به کشت ما را
نه سر نوای بلبل، نه دماغ نکهت گل
دل خوش جهان نبیند که چنین سرشت ما را!
مطلب سلیم از ما، خبری ز دین و دنیا
که به حال خود زمانی غم او نهشت ما را
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۸۸۰ - نخورند در گلستان، گل و لاله آب بی تو
نخورند در گلستان، گل و لاله آب بی تو
به گلوی شیشه ی می، نرود شراب بی تو
چو دو یار مهربانی که ز هم جدا نگردند
به چمن نمی گذارد قدم آفتاب بی تو
چو پیاله جلوه ای کن به بساط بزم مستان
که ز موج باده دارد قدح اضطراب بی تو
نتوان کباب کردن اگر آتشی نباشد
همه حیرتم که من چون شده ام کباب بی تو
ز کجا سلیم خوابد شب دوری تو هیهات
که چو شمع تا نمیرد، نرود به خواب بی تو
به گلوی شیشه ی می، نرود شراب بی تو
چو دو یار مهربانی که ز هم جدا نگردند
به چمن نمی گذارد قدم آفتاب بی تو
چو پیاله جلوه ای کن به بساط بزم مستان
که ز موج باده دارد قدح اضطراب بی تو
نتوان کباب کردن اگر آتشی نباشد
همه حیرتم که من چون شده ام کباب بی تو
ز کجا سلیم خوابد شب دوری تو هیهات
که چو شمع تا نمیرد، نرود به خواب بی تو
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۵ - برخ تو مه جبینان حسدست یک بیک را
برخ تو مه جبینان حسدست یک بیک را
تو چه آدمی که باشد بتو رشک صد ملک را
ندهد کس از شهیدان بتو شوخ یاد اگرنه
نفس تو زنده سازد چو مسیح یک بیک را
بر تو دیده بانی بره امید دارم
نه بهر زه می نشانم به دو دیده مردمک را
منم اوفتاده موری بره سمندت اما
نه تو راست رحم بر من نه سمند تیزتک را
نه فراغتی ز عشقم نه سعادتی ز بختم
نه ارادتی به راهم نه کرامتی فلک را
به جفا چو چشم مستش جگرم کباب سوزد
تو لبش نگه کن ای دل مشکن حق نمک را
به سیه دلی شکایت نتوان ز عشق اهلی
چو زر تو قلب باشد چه گنه بود محک را
تو چه آدمی که باشد بتو رشک صد ملک را
ندهد کس از شهیدان بتو شوخ یاد اگرنه
نفس تو زنده سازد چو مسیح یک بیک را
بر تو دیده بانی بره امید دارم
نه بهر زه می نشانم به دو دیده مردمک را
منم اوفتاده موری بره سمندت اما
نه تو راست رحم بر من نه سمند تیزتک را
نه فراغتی ز عشقم نه سعادتی ز بختم
نه ارادتی به راهم نه کرامتی فلک را
به جفا چو چشم مستش جگرم کباب سوزد
تو لبش نگه کن ای دل مشکن حق نمک را
به سیه دلی شکایت نتوان ز عشق اهلی
چو زر تو قلب باشد چه گنه بود محک را
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۳ - دل اگر زغم خروشد چه غم از خروش اورا
دل اگر زغم خروشد چه غم از خروش اورا
که فغان دردمندان نرسد بگوش اورا
دل من زنوش آن لب نرسد بکام هرگز
مگر از کسی که داد این لب همچو نوش اورا
اگر ای عزیز یوسف به منش نمی فروشی
به زکات حسن باری ز نظر مپوش او را
دل من چو دجله خون نکند چگونه طوفان
که هوای دوست آرد همه دم به جوش اورا
زفغان این پریشان چه شو چو زلف درهم
که زخ تو کرد غارت دل و صبر و هوش اورا
دل زار من چو بلبل به فغان میار ای گل
که زبان اگر گشاید، که کند خموش اورا
چو غلام تست اهلی مفروش و گر فروشی
پی پاسبانی در به سگان فروش او را
که فغان دردمندان نرسد بگوش اورا
دل من زنوش آن لب نرسد بکام هرگز
مگر از کسی که داد این لب همچو نوش اورا
اگر ای عزیز یوسف به منش نمی فروشی
به زکات حسن باری ز نظر مپوش او را
دل من چو دجله خون نکند چگونه طوفان
که هوای دوست آرد همه دم به جوش اورا
زفغان این پریشان چه شو چو زلف درهم
که زخ تو کرد غارت دل و صبر و هوش اورا
دل زار من چو بلبل به فغان میار ای گل
که زبان اگر گشاید، که کند خموش اورا
چو غلام تست اهلی مفروش و گر فروشی
پی پاسبانی در به سگان فروش او را
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۹۰ - همه دم ز درد عشقت دل زار من حزین است
همه دم ز درد عشقت دل زار من حزین است
همه درد روزیم شد چکنم نصیبم این است
دل و دین گر از سجودت همه شد مرا همین بس
که زخاک راهت ای بت اثریم بر جبین است
به رخ تو شهسوارا نه غبار خط برآمد
که بر آفتاب گردی زغبار مشک چین است
تو که خرمن مرادی کرم از تو زیبد اما
کرمت به سر بلندان ستمت به خوشه چین است
سر کویت ای سهی قد بود از بهشت خوشتر
به بهشت نیست عیشی که درین سرا زمین است
من اگرچه بت پرستم تو مگو نظر بپوشان
رخ خود بپوش ای دل که بلای عقل و دین است
بگشا کمند اهلی به شکار نو غزالی
که سگ رقیب او را همه وقت در کمین است
همه درد روزیم شد چکنم نصیبم این است
دل و دین گر از سجودت همه شد مرا همین بس
که زخاک راهت ای بت اثریم بر جبین است
به رخ تو شهسوارا نه غبار خط برآمد
که بر آفتاب گردی زغبار مشک چین است
تو که خرمن مرادی کرم از تو زیبد اما
کرمت به سر بلندان ستمت به خوشه چین است
سر کویت ای سهی قد بود از بهشت خوشتر
به بهشت نیست عیشی که درین سرا زمین است
من اگرچه بت پرستم تو مگو نظر بپوشان
رخ خود بپوش ای دل که بلای عقل و دین است
بگشا کمند اهلی به شکار نو غزالی
که سگ رقیب او را همه وقت در کمین است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۷۶ - بهلاک خود نپوشم نظر از رخ چو ماهت
بهلاک خود نپوشم نظر از رخ چو ماهت
که هزار جان شیرین بفدای یک نگاهت
اگرم کشی چه حاجت بهزار تیر مژگان
که بس است یک اشارت ز دو نرگس سیاهت
چو تو پادشاه حسنی غم دادخواه می پرس
که به پرسشی شود خوش دل ریش دادخواهت
ولی از غرور خوبی بگدا کجا کنی رحم
که نگه نمی فتد هم به هزار پادشاهت
چو مگس به خوان وصلم بحساب اگر نیاری
بسم این که در شمارم بسیاهی سپاهت
سر خون خلق داری منه از دلم برون پای
که ز تیر آه مردم دل من بود پناهت
بحیات جاودانی نرسی چو خضر اهلی
مگر آنکه درد جامی برسد ز دست شاهت
که هزار جان شیرین بفدای یک نگاهت
اگرم کشی چه حاجت بهزار تیر مژگان
که بس است یک اشارت ز دو نرگس سیاهت
چو تو پادشاه حسنی غم دادخواه می پرس
که به پرسشی شود خوش دل ریش دادخواهت
ولی از غرور خوبی بگدا کجا کنی رحم
که نگه نمی فتد هم به هزار پادشاهت
چو مگس به خوان وصلم بحساب اگر نیاری
بسم این که در شمارم بسیاهی سپاهت
سر خون خلق داری منه از دلم برون پای
که ز تیر آه مردم دل من بود پناهت
بحیات جاودانی نرسی چو خضر اهلی
مگر آنکه درد جامی برسد ز دست شاهت
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۳۷ - همه راست میل خالی که بر آن رخ جمیلست
همه راست میل خالی که بر آن رخ جمیلست
چه رسد بما ازین خوان عدسی و صد خلیل است
به بهشت و سلسبیلم چه دهی تو وعده، مارا
تو بهشت حسنی و می زکف تو سلسبیل است
پی دفع چشم زخمت نبود به نیل حاجت
که بمصر حسن رویت خط سبز به زنیل است
سرم ار ربود تیغت بقیامتت نگیرم
که بشرع عشقبازی سر و خون ما سبیل است
نشنیده یی که مجنون بقبیله تیغ چون زد
بمحبتت که اهلی بوفا از آن قبیل است
چه رسد بما ازین خوان عدسی و صد خلیل است
به بهشت و سلسبیلم چه دهی تو وعده، مارا
تو بهشت حسنی و می زکف تو سلسبیل است
پی دفع چشم زخمت نبود به نیل حاجت
که بمصر حسن رویت خط سبز به زنیل است
سرم ار ربود تیغت بقیامتت نگیرم
که بشرع عشقبازی سر و خون ما سبیل است
نشنیده یی که مجنون بقبیله تیغ چون زد
بمحبتت که اهلی بوفا از آن قبیل است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۰۳ - چو گلت شکفت از می عرق از کناره سرزد
چو گلت شکفت از می عرق از کناره سرزد
ز مهت شفق برآمد ز شفق ستاره سرزد
بتفرج از سرکو چو برآمدی خرامان
مه نو ببام گردون ز پی نظاره سرزد
بنما چو ماه عیدم ز کنار بام ابرو
که کم از کنار بامی چو تو ماه پاره سرزد
ز سرشک چشم مجنون گل حسرت و ندامت
نه ز گل دمید تنها که ز سنگ خاره سرزد
بزمین فرو ز خجلت رود آفتاب گردون
مگر از کنار میدان مه من سواره سر زد
بکنایه گفت مستی که یکیست با تو اهلی
سخن حقیقت آخر ز شراب خواره سرزد
ز مهت شفق برآمد ز شفق ستاره سرزد
بتفرج از سرکو چو برآمدی خرامان
مه نو ببام گردون ز پی نظاره سرزد
بنما چو ماه عیدم ز کنار بام ابرو
که کم از کنار بامی چو تو ماه پاره سرزد
ز سرشک چشم مجنون گل حسرت و ندامت
نه ز گل دمید تنها که ز سنگ خاره سرزد
بزمین فرو ز خجلت رود آفتاب گردون
مگر از کنار میدان مه من سواره سر زد
بکنایه گفت مستی که یکیست با تو اهلی
سخن حقیقت آخر ز شراب خواره سرزد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۱۴ - سر من اگر نشانی ز در کنشت دارد
سر من اگر نشانی ز در کنشت دارد
چکنم کسی چه داند که چه سرنوشت دارد
بصلاح و پند مردم تن من چگونه چون خم
نشود سرشته می که چنین سرشت دارد
نرسد بدرد نوشان المی ز سیل فتنه
که سراچه محبت نه بنای خشت دارد
چو قدح کشیم رنجد چو کنیم توبه گوید
که هنوز عاشق ما غم خوب و زشت دارد
چو شراب خورد اهلی ز کف حبیب امشب
که حواله صبوحی به می بهشت دارد
چکنم کسی چه داند که چه سرنوشت دارد
بصلاح و پند مردم تن من چگونه چون خم
نشود سرشته می که چنین سرشت دارد
نرسد بدرد نوشان المی ز سیل فتنه
که سراچه محبت نه بنای خشت دارد
چو قدح کشیم رنجد چو کنیم توبه گوید
که هنوز عاشق ما غم خوب و زشت دارد
چو شراب خورد اهلی ز کف حبیب امشب
که حواله صبوحی به می بهشت دارد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۸۲ - بقرار یک نظر دل ز تو چون کنار گیرد
بقرار یک نظر دل ز تو چون کنار گیرد
تو مگر بجان در آیی که کسی قرار گیرد
تو چنین بخون عاشق چو می شبانه نوشی
بصباح حشر ترسم که ترا خمار گیرد
بکشی به جورم آنگه بکشی به دار عبرت
بتوهر که عشق ورزد زمن اعتبار گیرد
تو بلطف آب خضری من اگر چه تشنه سوزم
نزنم نفس مبادا که دلت غبار گیرد
مژه را گشاد اهلی ندهد بگریه لیکن
چکند که سیل خون را سر ره بخار گیرد
تو مگر بجان در آیی که کسی قرار گیرد
تو چنین بخون عاشق چو می شبانه نوشی
بصباح حشر ترسم که ترا خمار گیرد
بکشی به جورم آنگه بکشی به دار عبرت
بتوهر که عشق ورزد زمن اعتبار گیرد
تو بلطف آب خضری من اگر چه تشنه سوزم
نزنم نفس مبادا که دلت غبار گیرد
مژه را گشاد اهلی ندهد بگریه لیکن
چکند که سیل خون را سر ره بخار گیرد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۶۰ - اگر از غم تو صد جان به یکی نفس برآید
اگر از غم تو صد جان به یکی نفس برآید
نفسی نه از دهانت بمراد کس برآید
توبکاکل پریشان نرسی ز هیچ راهی
که هزار دود آهت نه پیش و پس برآید
بتو حال من که گوید؟ که بحضرت سلیمان
که دهد مجال کانجا سخن مگس برآید
قفس تن من از بس که بمرغ جان بود تنگ
بپرد هزار فرسخ گر ازین قفس برآید
هوس وصال دارم اگرم کشی چه باک است
چه غم از هلاک باشد اگر این هوس برآید
تو گرم نه دل خراشی نکنم فغان و ناله
به خراش زخمی افغان زدل جرس برآید
ببلند همتی جو بر شاخ وصل اهلی
که مراد از آن سهی قد نه بدسترس برآید
نفسی نه از دهانت بمراد کس برآید
توبکاکل پریشان نرسی ز هیچ راهی
که هزار دود آهت نه پیش و پس برآید
بتو حال من که گوید؟ که بحضرت سلیمان
که دهد مجال کانجا سخن مگس برآید
قفس تن من از بس که بمرغ جان بود تنگ
بپرد هزار فرسخ گر ازین قفس برآید
هوس وصال دارم اگرم کشی چه باک است
چه غم از هلاک باشد اگر این هوس برآید
تو گرم نه دل خراشی نکنم فغان و ناله
به خراش زخمی افغان زدل جرس برآید
ببلند همتی جو بر شاخ وصل اهلی
که مراد از آن سهی قد نه بدسترس برآید
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۰۵ - اگر آن پری بعاشق نظر از وصال دارد
اگر آن پری بعاشق نظر از وصال دارد
ز کرشمه اش که داند که چه در خیال دارد
دل تیره بخت مارا چه سعادتی ازین به
که ز ما برید و اکنون بتو اتصال دارد
مرو ای پری ببستان دل گل بخون مگردان
که بسینه خارخاری گل از آن جمال دارد
غم هجر اگر رساند همه را بحال مردن
تو کجا ز ناز پرسی که کسی چه حال دارد
به کسی نمی نماید خضر آب زندگانی
ز لب تو آب حیوان مگر انفعال دارد
بزمین رقیب ترسم که فرو رود چو قارون
که کمال سر گرانی ز غرور مال دارد
به سگش چگونه اهلی ز کمال خود زند دم
که به نسبت سگ او صفت کمال دارد
ز کرشمه اش که داند که چه در خیال دارد
دل تیره بخت مارا چه سعادتی ازین به
که ز ما برید و اکنون بتو اتصال دارد
مرو ای پری ببستان دل گل بخون مگردان
که بسینه خارخاری گل از آن جمال دارد
غم هجر اگر رساند همه را بحال مردن
تو کجا ز ناز پرسی که کسی چه حال دارد
به کسی نمی نماید خضر آب زندگانی
ز لب تو آب حیوان مگر انفعال دارد
بزمین رقیب ترسم که فرو رود چو قارون
که کمال سر گرانی ز غرور مال دارد
به سگش چگونه اهلی ز کمال خود زند دم
که به نسبت سگ او صفت کمال دارد