تعداد ۸۸۱۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۲۷ - لب لعلت به لطافت گرو از جان ببرد
لب لعلت به لطافت گرو از جان ببرد
روی رنگین تو آب گل خندان ببرد
سرو بالای تو، گر سوی چمن بخرامد
به تگ پاگرو از سرو خرامان ببرد
دست پیمان لبت هر چه بخواهی بدهم
وصلت ار دست وفا بر سر پیمان ببرد
بوسه ای از لب تو عاریه خواهم ندهد
جز به شرطی که دل خسته گروگان ببرد
گرنه لنگر شود اندوه چو کوه تو مرا
یاد برداشته تا خاک خراسان ببرد
جان خلقی به لب آورده دهان تنگت
نه همانا که کسی از لب تو جان ببرد
نیم جان از تن خسرو سر زلفین تو برد
ترسم آن نیم دگر را شب هجران ببرد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۲۸ - تو که روزت به نشاط دل و جان می گذرد
تو که روزت به نشاط دل و جان می گذرد
شب، چه دانی، که مرا بی تو چسان می گذرد؟
آب خوش می خورد این خلق ز سیل چشمم
بس که دل سوخته زان آب روان می گذرد
قامتت راست چو تیر است و عجایب تیری
که ز من دور و مرا در دل و جان می گذرد
ناوک چشم توام می کشد و غیرت هم
که چرا در دل و جان دگران می گذرد؟
باش از من شنو، ای جان، غم دل چند خوری
جان، دل این است که ما را به زبان می گذرد
دل گم کرده همی جوید خلقی در خاک
اندر ان راه که آن سرو روان می گذرد
سوز جانهاست، مبادا که رسد در گوشت
ناله ها کز دل خسرو به دهان می گذرد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۲۹ - چه خوش است از جگر سوخته بویی که زند
چه خوش است از جگر سوخته بویی که زند
در فلکها فگند رخنه ز مویی که زند
سر سربازی و یا صاحب حالی باشد
زلف چوگان وش کژباز تو گویی که زند
نیک بخت آنکه کند مست و خرابش گه هوش
از لب لعل می آلود تو بویی که زند
من که میخواره خامم به سرم باید دید
محتسب پر ز می خشم سبویی که زند
روی من گشت ز محراب، بگردد ناچار
پنجه حسن بتان لطمه به رویی که زند
ای بسا خواب صبوحی که به تاراج برند
هر شب آن راهزن راه به سویی که زند
نقل و می از دل خسرو خورد آن شاهسوار
خیمه عیش و طرب بر لب جویی که زند
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۳۰ - یارب، این شهره لشکر ز کجا می آید؟
یارب، این شهره لشکر ز کجا می آید؟
که ز عشقش دل خلقی به بلا می آید
فتنه جان من خسته دل آمد چشمش
باز بر جان من این فتنه کجا می آید؟
باد مشک از سر زلفش بوزید، ای بلبل
بوستان را خبری ده که صبا می آید
عاشقان را به گه رفتن و باز آمدنش
دل ز جا می رود و باز به جا می آید
از وفا بوی ندارد، تو چنین صورت کن
گر چه از صورت او بوی وفا می آید
ما به نظاره آن ماه چنان مستغرق
که همه خلق به نظاره ما می آید
خسروا، هر چه ترا بر سرت آید نه از اوست
عقل داند که سراسر ز قضا می آید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۳۱ - سبزه ها می دمد و آب روان می آید
سبزه ها می دمد و آب روان می آید
ابر چون دیده من گریه کنان می آید
از پس گشتن صحرا و لب جوی و چمن
هوسی در دل هر پیر و جوان می آید
سر و بالای من از من شده، زانم ناخوش
که به گلزار بسی سرو روان می آید
جان کشم پیش و جهان هم، اگرم دست دهد
اندر آن راه که آن جان جهان می اید
نه همانا که من امشب بکشم تا به سحر
کای صبا، از تو مرا بوی فلان می آید
اینکه آن شوخ همی آید و خلقی بیهوش
مرده را مژده رسانید که جان می آید
منه، ای باد، فزون بار غبارش زین بیش
که گرانبار دل و جان کسان می آید
کوه غم دارم و یک لحظه برون می ریزم
بر دل نازکش آن نیز گران می آید
خسروا، دست به فتراک امید که زدی؟
تو سنی دان که نه در ضبط عنان می آید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۳۲ - اینچنین تند که آن قلب شکن می آید
اینچنین تند که آن قلب شکن می آید
سهمی از غمزه او در دل من می آید
چه خطا رفت ندانم که بر ابرو زده چین؟
بهر آرا من آن ترک ختن می آید
سخنی از دهنش گفتم و زد بر دهنم
بهر هیچ آن همه خواری و زدن می آید
مستی و رندی و عاشق کشی و شیوه و ناز
هر چه گویند ازان تنگ دهن می آید
به وفاداری او گشت تنم خاک و هنوز
نکهت دوستی او ز کفن می آید
چشم بر هم زدی و گشت روان از نظرم
دور باشد که به یک چشم زدن می آید
خسروا، شعر تو اسرار خدا نیست مگر؟
کز سخنهای توام بوی حسن می آید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۳۳ - گر چه در کشتن عشاق زبون می آید
گر چه در کشتن عشاق زبون می آید
باری آن شکل ببینید که چون می آید
ای صبا، خاک رهش آر و بینداز به چشم
که بلاها همه زین رخنه درون می آید
گر کنم گریه دل ماندگی، از تست، ای دوست
کین شکایت همه از بخت نگون می آید
دل صیاد کجا سوزد، اگر ناله کند
مرغ بیچاره که در دام زبون می آید
آمدی باز و به نظاره برون آمد دل
لحظه ای باش که جان نیز برون می آید
خوشم از گریه خود، گر چه همه خون دل است
زانکه بوی تو ز هر قطره خون می آید
تا شبم چون گذرد، آه که بازم در دل
یاد آن سلسله غالیه گون می آید
حذر از گوشه چشمش که ز شوخی خود را
مست می سازد و با سحر و فسون می آید
خسروا، چون سخن اول نشنیدی، ناچار
بکش از دوست بلایی که کنون می آید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۳۴ - باش تا بار دگر آن پسر این سو آید
باش تا بار دگر آن پسر این سو آید
مست و خوش پیش ملامتگر بدخو آید
گر چه من کشته شوم زان، که بگوید به کمند؟
وه که آن عشوه گری هات چه نیکو آید
هر چه اندر دلم و پیش دو چشمم، یارب
پیش آن نرگس خونخواره جادو آید
آنکه بد گفت مرا روی چو ماهش بینید
آن همه در نظر من بر سر او آید
دل که در زلف گره بست غم آن نیست، غم آنست
که به خفتن گرهش در سر پهلو آید
نیست زان شوخ، همه از دل پر خون من است
هر دمم این همه خونابه که بر رو آید
خسروا، زمزمه عشق نهان نتوان داشت
هر کجا عود بر آتش بنهی، بو آید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۳۵ - باشد آن روز که آن فتنه به ما باز آید
باشد آن روز که آن فتنه به ما باز آید
لیک از آنگونه که او رفت، کجا باز آید؟
رفت و باز آمدنش تا به قیامت نبود
ای قیامت، تو بیا زود که تا باز آید
ای صبا، از سر آن کوی غباری به من آر
مگر این دل که ز جا رفت به جا باز آید!
یارب، این سرو در آن باغ نه تنها مانده ست
باز پرسم خبر از باد صبا، باز آید
چند روز است کزین سو گذری می نکند
باز گویید، مگر جانب ما باز آید!
خسروا، رفتن او نه ز پیش آمدن است
به دعا ساز، خدایا، به دعا باز آید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۳۶ - خشمگین یار مرا دل به رضا باز آمد
خشمگین یار مرا دل به رضا باز آمد
گل بد عهد به بستان وفا باز آمد
آن همه مستی و شوخی و بلا انگیزی
باز جان من دلسوخته را باز آمد
چند گاهی دلم از فتنه امان یافته بود
وه که این درد دل رفته کجا باز آمد!
آفتابی که سیه روی ویم زین دم سرد
قدری نرم شد و بر سر ما باز آمد
آنکه همواره جفا بود و ستم عادت او
کرد آهنگ وفا و ز جفا باز آمد
به دعا پیش خود آوردمش، اما عجب است
در جهان عمر کسی کی به دعا باز آمد
چون دران کوی روم، خلق برآرد فریاد
کاینک آن شهره انگشت نما باز آمد
دل گمگشته خود جستم و دربانش گفت
که دل رفته درین کوی کرا باز آمد؟
زاهدا، توبه مفرما ز رخ خوب که من
بت پرستم، نتوانم به خدا باز آمد
دی ز بوی تو به حیله ز صبا جان بردم
باز آن وقت شد و باد صبا باز آمد
خسروا، تن به قضا ده که هواهای کهن
تازه شد از سر و ایام بلا باز آمد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۳۷ - عمر نو گشت مرا باز که جان باز آمد
عمر نو گشت مرا باز که جان باز آمد
وز پس عمری آن جان جهان باز آمد
ره ده، ای دیده و خار مژه را یک سو کن
که خرامان و خوش آن سرو روان باز آمد
جان من چشم از آنگه که به روی تو فتاد
جز تو در غیر توان دید؟ از آن باز آمد
باز نامد دل من، گر چه به کویت صدبار
شادمان رفت و به فریاد و فغان باز آمد
هر کسم گویم باز آی ازان تا برهی
گر دل این است که دارم نتوان باز آمد
بنده خسرو که ز تو دیده بپوشید و برفت
چون میسر نشدش، ناله کنان باز آمد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۳۸ - وه که باز این دل دیوانه گرفتار آمد
وه که باز این دل دیوانه گرفتار آمد
باز بر جان حشری از غم و تیمار آمد
ماه من بهر خدا پیش برو از سر بام
کافتاب من بیچاره به دیوار آمد
عقلم، ار گوی صفا پیش لب جانان باخت
صوفی از صومعه در خانه خمار آمد
خویش را دور میفگن که کجا شد دل تو؟
هم به نزدیک تو از دور گرفتار آمد
سینه کز درد تهی داشتمش چندین گاه
اینک امروز برای غم تو کار آمد
حال خونابه خود من نه ترا دیدم، لیک
ماجرای دلم از دیده به گفتار آمد
ما چو در کوچه فتادیم دل از ما برگیر
سنگ بردار که دیوانه به بازار آمد
دل مرا سوزد و زلف تو نسیمی بخشد
مثلم قصه آهنگر و عطار آمد
جز دعایی نکند خسرو مسکین به رخت
گر چه زان روی به رویش همه آزار آمد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۳۹ - از کجا در رهم آن شوخ بلا پیش آمد؟
از کجا در رهم آن شوخ بلا پیش آمد؟
چه بلا بود ندانم، ز کجا پیش آمد؟
سوی صحرا به تماشای چمن می رفتم
دلبری، سر و قدی، ماه لقا پیش آمد
آنچه من دیدم و من می کشم از جور فراق
که شنیده ست و که دیده ست و که را پیش آمد
آن بت از مهر نخستین به وفا دل می برد
آنکه دل برد ز ما پس به جفا پیش آمد
خسروا، خون خور و دم در کش و صبری پیش آر
که چنین واقعه تنها نه ترا پیش آمد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۴۰ - باز عشق آمد و دیوانگیم پیش آمد
باز عشق آمد و دیوانگیم پیش آمد
بر دلم از مژه غمزه زنی نیش آمد
خرد و صبر سر خویش گرفتند و شدند
هر چه آمد ز برای دل درویش آمد
دی به نظاره او رفت رهی بر سر راه
یک نظر دید، چو باز آمد، بی خویش آمد
گفتم، ای دل، مرو آنجا که گرفتار شوی
عاقبت رفتی و آن گفت منت پیش آمد
برده بودم ز جفاهای فلک جان، لیکن
چه کنم، ناز تو، جانا، قدری بیش آمد
چشم من می پرد امروز، کرا خواهد دید؟
مگر آن کافر ناوک زن بدکیش آمد
خسروا، عشق همی باز و به خوبان می زی
عقل بگذار که او عاقبت اندیش آمد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۴۱ - گر مرا هیچ مرادی پس ازین پیش آمد
گر مرا هیچ مرادی پس ازین پیش آمد
حاسدم را ز حسد روز پسین پیش آمد
آنکه در خاطر من غیر ترا داشت گمان
شرم بادش ز خود آن دم که یقین پیش آمد
در خم تست و سر زلف تو، ار جان طلبند
زیر هر سلسله چاه کمین پیش آید
طلب روی تو کردم، شب زلف آمد پیش
آفت کفر، بلی، در ره دین پیش آید
طعنه زد عشق تو بر دل که مرو از این راه
این مثل را که ازان بگذری این پیش آمد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۴۲ - دانم، ای دوست که در خانه شرابت باشد
دانم، ای دوست که در خانه شرابت باشد
یک صراحی به من آور که صوابت باشد
بو که بر دفع خمارم ز خم آری قدحی
چون نظر بر من مخمور خرابت باشد
با من سوخته خور باده صافی چو خوری
جگر سوختگان بوی کبابت باشد
خوی به دامن ز بناگوش سمن سای مگیر
تا به دامان قبا بوی گلابت باشد
دل ربودی ز ره شعبده و عیاری
شیوه چشم خوشت سد عتابت باشد
جور بر من مکن امروز که مظلوم توام
بکن اندیشه فردا که حسابت باشد
آنچه از جور تو بر خسرو بیچاره گذشت
نکنی فکر که فردا چه جوابت باشد؟
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۴۳ - بر من، ار دولت وصل تو مقرر می شد
بر من، ار دولت وصل تو مقرر می شد
کارم از لعل گهر بار تو چون زر می شد
دوش گفتم، نتوان دید به خوابت، لیکن
با فراق تو مرا خواب مقرر می شد
شرح هجران تو گفتم، بنویسم، لیکن
ننوشتم که بسی عمر دران سر می شد
بارها شمع بکشتم که نشینم تاریک
خانه دیگر ز خیال تو منور می شد
عقل وارون ز تمنای تو منعی می کرد
عشق می آمد و او نیز مسخر می شد
گر چه بسیار بگفتم نیامد در گوش
خوش تر از نام تو، با آنکه مکرر می شد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۴۴ - ترک عاشق کش من، ترک جفا خوش باشد
ترک عاشق کش من، ترک جفا خوش باشد
به وفا کوش که از دوست وفا خوش باشد
بی تو، ای گل، سر گلگشت چمن نیست مرا
که تماشای گلستان شما خوش باشد
پرده برگیر ز رخ تا که دعایی بکنم
که به هنگام سحرگاه دعا خوش باشد
گر کند ناز وگر عربده با اهل نظر
چشم مردم کش آن شوخ به ما خوش باشد
گر دلم ریش کند ور جگرم خون سازد
چشم غارتگر آن ترک مرا خوش باشد
دایم از پرورش من آن سرو خوش است
همه خواهند که پرورده ما خوش باشد
خسروا، دیده نگه دار ز دیدار رقیب
که زیان نظر از صحبت ناخوش باشد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۴۵ - بس که خون جگر از راه نظر بیرون شد
بس که خون جگر از راه نظر بیرون شد
دل نمی باید ازین ورطه ره بیرون شد
ناوک چشم تو تا خون دلم ریخت ز چشم
در میان دل و چشم من آن دم خون شد
از تب هجر بمردیم به کنج غم و هیچ
کس نپرسید که آن خسته غمگین چون شد
تا چو ماه نو ازان مهر جدا افتادم
عمر من کم شد و مهر رخ او افزون شد
گر نه زنجیر دل از طره خوبان کردند
زلف لیلی ز چه رو سلسله مجنون شد
یار چون درج عقیقی به تبسم بگشاد
چشم خسرو چو صدف پر ز در مکنون شد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۴۶ - هر کسی روز وداع از پی محمل می شد
هر کسی روز وداع از پی محمل می شد
تو مپندار که آن دلبرم از دل می شد
هیچ منزل نشود قافله از آب جدا
زانکه پیش از همه سیلاب به منزل می شد
گفتم، از محمل آن جان جهان برگردم
پایم از خون دل سوخته در گل می شد
ساربان خیمه به صحرا زد و اینم عجب است
که قیامت نشد آن روز که محمل می شد
راستی هر که در آن شکل و شمایل می دید
هم چو من فتنه در آن شکل و شمایل می شد
پند عاقل نکند سود که در بند فراق
دل دیوانه ندیدیم که عاقل می شد
بگذر از خویش که بی طبع مسالک، خسرو
هیچ سالک نشنیدیم که واصل می شد