تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۷۹۳ - تو با آن رو بگو مه را، چه باشی؟
تو با آن رو بگو مه را، چه باشی؟
تو با آن رخ بگو شه را، چه باشی؟
ببین آیینه و خود را صفت کن
حدیث زهره و مه را چه باشی
دلا، زینسان چه می نالی در آن کوی؟
گدایان شبانگه را چه باشی
بمیر ای مرغ تشنه در بیابان
امید ابر ناگه را چه باشی
چه سویت، خسروا، دارد جدا گوش
به کویش ناله و وه را چه باشی
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۷۹۴ - چه بد کردیم کز ما برشکستی؟
چه بد کردیم کز ما برشکستی؟
ز غم بر جان ما نشتر شکستی
روان شد گریه تا گیرد عنانت
گذشتی و عنان را بر شکستی
مرا در طعنه خصمان فگندی
به سنگ ناکسان گوهر شکستی
تنم خستی و خونم نوش کردی
چرا می خوردی و ساغر شکستی؟
دلم را خرد بشکستی به هجران
قوی بتخانه ای را در شکستی
چه شکل است این که دین را غارتیدی؟
چه نازست این که هم، کافر، شکستی؟
چه بانگ پای اسپ است این که در وجد؟
نوا در حلق خنیاگر شکستی؟
نگویم زلف کان دزد سیه را
نکو کردی که پا و سر شکستی
گره محکم زدی بر جان خسرو
که زلف عنبرین را بر شکستی
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۸۰۲ - شتربانا، دمی محمل میارای
شتربانا، دمی محمل میارای
رها کن تا ببوسم ناقه را پای
نهادند آشنایان بار بر دل
دلم رفته ست و بارش ماند بر جای
روان شد محمل و جانم به دنبال
جرس می نالد و من می کنم وای
ندیدم ره چو غایب شد ز چشمم
غبار بختیان دشت پیمای
تو، ای کت بر شتر آب حیات است
به وادی تشنه می میرم، ببخشای
بیابان پیش چشمم گشت تاریک
مه محمل نشینم، پرده بگشای
دلم چون همرهش شد گویش، ای باد
که جان هم می رسد، تعجیل منمای
خوشی بر مردنم آخر نیارم
بدین دوری همم منزل مفرمای
رسید آن ماه چون خسرو به منزل
تو ره می بین و رو بر خاک می سای
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۸۰۳ - مرا زان میر خوبان نیست روزی
مرا زان میر خوبان نیست روزی
گدایان را ز شاهان نیست روزی
به سنگی چون سگان خرسندم از دور
گرم چوبی ز دربان نیست روزی
ز من زایل کن، ای جان، زحمت خویش
چو درمانت ز جانان نیست روزی
رو، ای اسکندر، از همراهی خضر
ترا چون آب حیوان نیست روزی
به حیله چند بتوان زیست آخر
تنی دارم کش از جان نیست روزی
هوس بردم به رویش، گفت بختم
شما را از گلستان نیست روزی
دل و جان و خرد بردی، ترا باد
مرا باری از ایشان نیست روزی
ز دردت باد روزی مند جانم
به دردی کش ز درمان نیست
چه سود از گریه خسرو در این غم؟
چو کشتش را ز باران نیست روزی
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۸۰۴ - چه کردم کآخرم فرمان نکردی
چه کردم کآخرم فرمان نکردی
بدیدی دردم و درمان نکردی
ز هجران تو کفری هست بر من
شب کفر مرا ایمان نکردی
به دشواری برآمد جانم از تن
ببردی جان من، آسان نکردی
چه جانها کان به وجه بوسه تو
برفت و نرخ را ازان نکردی
به گریه خواستم وصلت در این ملک
گدای خویش را سلطان نکردی
به کویت آرزومندان نمودند
نگاهی جانب ایشان نکردی
ترا گفتم که یک روزی مرا باش
برفتی از من و فرمان نکردی
دلم بردی و گفتی خواهمت داد
چو رفتی، پیش یاد آن نکردی
ندیدی عیش خسرو تلخ هرگز
به حلوای لبش مهمان نکردی
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۸۰۵ - چنین کان خنده شیرین تو کردی
چنین کان خنده شیرین تو کردی
هلاک عاشقان آیین تو کردی
جفا می کرد بر من خود زمانه
بلای عشق تا شد، این تو کردی
نکردی رد سؤال بوسه هرگز
گدایی بر دلم شیرین تو کردی
ترا من دل سپردم، لیک جایش
در آن گیسوی چین بر چین تو کردی
نه مرد عشق بودم من، ولیکن
مگس را طعمه شاهین تو کردی
مبادا نام غم هرگز بر آن دل
مرا گر چه چنین غمگین تو کردی
مرا این ماجرای دیده با تست
چنینم بیدل و بی دین تو کردی
تو خوبان را نمودی پیشم، ای چشم
ستم بر جان من چندین تو کردی
نگفتم بد ترا، ای عشق، هرگز
که قصد خسرو مسکین تو کردی
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۸۰۶ - ز رحمت چشم بر چاکر نداری
ز رحمت چشم بر چاکر نداری
نداری رحمت، ای کافر، نداری
دلم بردی و خوشتر آنکه گر من
بگویم بیدلم، باور نداری
مگو در من مبین، در دیگران بین
که مثل خویش در کشور نداری
به پشت پای خود بنگر که وقت است
از این آیینه بهتر نداری
کله را کج منه چندین بر آن سر
که تا با ما کجی در سر نداری
بخور خون دل و دیده مکن، ای آب
نه خون من که خواب و خور نداری
چودل برداشتن اندیشه ات بود
چرا سنگی به کشتن برنداری؟
حدیث خسرو اندر گوش می کن
ز بهر گوش اگر گوهر نداری
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۸۰۷ - شکستی طره، تا در سر چه داری؟
شکستی طره، تا در سر چه داری؟
نگویی کینه با چاکر چه داری؟
کله کج کرده ای از بهر آن راست
که خون ریزی، دگر در سر چه داری؟
مسلمان کشتن اندر مذهب تست
بجز این خود تو، ای کافر، چه داری؟
مسلمانی ست این، آخر نه کفرست؟
ستم را، بیوفا، داور چه داری؟
ربودی جان ز خلقی از نگاهی
کنون تا چشم دیگر بر چه داری؟
ورق چون داغ شد، ابتر نگردد
چو داغم کرده ای، ابتر چه داری؟
اگر من گفته ام کز تو صبورم
دروغی گفته ام، باور چه داری؟
غمی دادی و آن دل را سپردم
من اینک حاضرم، دیگر چه داری؟
گرم دیوانه خواهی داشت در دشت
میان بربسته ام بر هر چه داری؟
فتاده سوختم بر خاک راهت
چنینم خاک و خاکستر چه داری؟
بر آب دیده خسرو ببخشای
چو جان تر کرد، چشمش تر چه داری؟
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۸۰۸ - مرا چند آخر از خود دور داری؟
مرا چند آخر از خود دور داری؟
دلم را در هم و رنجور داری
روا داری که با آن روی چو شمع
شب تاریک ما بی نور داری
میان داری چو زنبوران کافر
مژه کافرتر از زنبور داری
ز رسوایی مرنج، آخر محال است
که عاشق باشی و مستور داری!
بتی گر داری، از فردا میندیش
که در خانه بهشت و حور داری
تو آن سلطان خوبانی، نگارا
که همچون فتنه صد دستور داری
ز چندان دل که ویران کرده تست
چه باشد گر یکی معمور داری؟
چو آتش در زدی، باری همین بین
چنین باشد که خود را دور داری
معافی، گر نمی پرسی ز خسرو
که خوبی و دل مغرور داری
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۸۰۹ - دلا، با غمزه خوبان چه بازی؟
دلا، با غمزه خوبان چه بازی؟
بگو با تیغ خون افشان چه بازی؟
مرا گویی که با من بازیی کن
کنم، جانا، ولی با جان چه بازی؟
ز جان سیر آمدستم من، وگرنه
مرا با آن لب و دندان چه بازی؟
تفحص کن که حال کشتگان چیست؟
چه رانی مرکب و چوگان چه بازی؟
چرا بر خود نمی بخشایی، ای دل
بر کافر مسلمانان چه بازی؟
چو پوشی درد خود از بیم جانی
چنین عشقی، بگو، پنهان چه بازی؟
نه از یارست خوشتر، آنکه بینی
نه از عشق است بهتر، آنچه بازی؟
مکن خسرو که بازی نیست این کار
ترا با ساقی سلطان چه بازی؟
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۸۱۱ - اگر تو سرگذشت من بدانی
اگر تو سرگذشت من بدانی
دگر افسانه مجنون نخوانی
همی گوید «برو بیدار می باش
مکن تعلیم سگ را پاسبانی »
ز من پرسی که همدردان چه کردند؟
ترا دادند جان و زندگانی
مرا گرد سر آن چشم گردان
که تا بر من فتد آن ناتوانی
نماندم استخوانی هم که باری
سگ تو باشد از من میهمانی
طبیبم داغ فرماید، نداند
که صد جا بیش دارم در نهانی
به بالینش منالید، ای اسیران
که بس شیرین بود خواب گرانی
مرا جان در وفاداری برآمد
هنوز اندر حق من بدگمانی
به قتل خسرو آمد عشق و شادم
که یاری همرهی شد آن جهانی
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۸۱۲ - نگارین مرا شد نوجوانی
نگارین مرا شد نوجوانی
که نو بادش نشاط و کامرانی
خطش پیرامن لب، گوییا خضر
برآمد گرد آب زندگانی
بمیرم بر سر کویش که باشد
سگان کوی او را میهمانی
نه بر رویت خطت، ای آیت حسن
که هست آن فتوی نامهربانی
من از باغ تو گر برگی نبندم
تو باری بر خور از شاخ جوانی
غمی چون کوه بر جانم نهادی
تو باقی مان که من بردم گرانی
چه یارد گفت در وصف تو خسرو
که هرچ اندر دل آرم، بیش از آنی
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۸۱۳ - سزد گر نیکویی در من ببینی
سزد گر نیکویی در من ببینی
که خودکام و جوان و نازنینی
به گاه خنده چون دندان نمایی
مرا اندر میان چشم شینی
مسلمان دیدمت، زان دل سپردم
ندانستم که تو کافر چنینی
مه و خورشید را بسیار دیدم
بهی از هر که می گویم، نه اینی
به عیش خوش ترش خوشنودم از تو
که گاهی سرکه گاهی انگبینی
ز جان آیم به استقبال تیرت
که بر من راست کرده در کمینی
بیا گر در همی چینی ز چشمم
به شرط آنکه مهره برنچینی
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۹۱۳ - نشان آن دهن از من چه پرسی؟
نشان آن دهن از من چه پرسی؟
حدیث جانست این، از تن چه پرسی؟
مرا جان بخش بی دستوری چشم
ازان عیار مردافگن چه پرسی؟
ز سوز سینه پر آتش من
چو دانی یک به یک روشن چه پرسی؟
سگان کوی خود را پرس حالم
مرا از خانه و مسکن چه پرسی؟
به رسوایی دریدم جامه صبر
برون شد پایم از دامن چه پرسی؟
مرا گویی، چه کردی آن دل خویش؟
ز خود پرس این خبر، از من چه پرسی؟
ز مستوران چه پرسی درد عشاق؟
غم یوسف ز پیراهن چه پرسی؟
کمال عشق نامردان چه دانند؟
نبرد تهمتن از زن چه پرسی؟
بپرس از شیرمردان، خسرو، این راز
ز رعنایان روبه فن چه پرسی؟
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۹۱۵ - به خوبی همچو مه تابنده باشی
به خوبی همچو مه تابنده باشی
به ملک دلبری پاینده باشی
من درویش را کشتی به غمزه
کرم کردی، الهی زنده باشی
جفا کم کن که فردا روز محشر
ز روی عاشقان شرمنده باشی
ز غمهای جهان آزاد باشم
اگر تو همنشین بنده باشی
جهان سوزی، اگر در غمزه آیی
شکرریزی، اگر در خنده باشی
به رندی و به شوخی و به صد ناز
هزاران خان و مان برکنده باشی
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۹۱۸ - فسون چشمش ار خوابم نبستی
فسون چشمش ار خوابم نبستی
چرا چشمم چنین در خون نشستی؟
وگر بودی به چشمش مردمی هیچ
بدینسان در به روی من نبستی
ور از خوبان به آسانی شدی دل
ز آه عاشقان آتش بخستی
خوش آن وقتی که گاهی از سر ناز
بدیدی سوی ما و برشکستی
ببازم جان که دل خود بیش از آن برد
مقامر پخته ای من خام دستی
مؤذن چند خوانی در نمازم
چه می خواهی ز چون من بت پرستی
بتا، گر گویمت بوسی ز لب ده
مگیر این بیهده گویی ز پستی
ز تو یک غمزه، وز عشاق شهری
ز تو یک تیر، وز عشاق شستی
رخت را کاش خسرو سیر دیدی
که مردی و ز نادیدن برستی
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۹۱۹ - دلی دارم در او دردی و داغی
دلی دارم در او دردی و داغی
که یکدم نیستش از غم فراغی
به هر دل از دلم سوزی بگیرد
بسوزد چون چراغی از چراغی
ازین شکرلبان شمع صورت
به بازی سوختند هر طرف لاغی
شکافندم جگر، وز غمزه گویند
جراحت را بباید کرد داغی
کم از نظاره ای، باری که هستت
دمید سبزه ای بر گرد باغی
رقیب روسیه را کن ز خود دور
خوی بلبل نیرزد خوی زاغی
بریزد آب خسرو چون نریزد
که گل حیف است در چنگ کلاغی
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۹۲۴ - صبا زلف ترا گر دم ندادی
صبا زلف ترا گر دم ندادی
گره بر کار من محکم ندادی
ور از درد دل ما بودی آگاه
مشاطه گیسویت را خم ندادی
وگر در عقل گنجیدی خیالش
ورق بر دست نامحرم ندادی
حکیم ار عشق دانستی، خرد را
نشان سوی بنی آدم ندادی
وگر عاشق به دست خویش بودی
عنان دل به دست غم ندادی
وگر جاوید بودی ملک مقصود
سلیمان دیو را خاتم ندادی
صبا هم دوزخی دانست ما را
وگرنه سوز ما را دم ندادی
ستد جان و جوانی داد ما را
چه می کردم، اگر آن هم ندادی
خلاصی دیدی ار خسرو ز زلفش
گره ها را ز گریه نم ندادی
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۹۲۵ - زهی رویت شکفته لاله زاری
زهی رویت شکفته لاله زاری
در حسن ترا گل پرده داری
رخت را بهتر از مه می شمارم
وزین بهتر نمی دانم شماری
درخت صندل آمد قامت تو
که می پیچد در او زلفت چو ماری
روان کردی سمند کامران را
نترسیدی که برخیزد غباری
به دنبالت روان شد آب چشمم
که ریزد بر سر راهت نثاری
چو خود رفتی به تسکین دل من
خیال خویش را بفرست باری
بخواهم یادگاری از تو، لیکن
خیال است اینکه بدهی یادگاری
دلم یک چند بود اندر پس کار
فراقت باز پیش آورد کاری
گلی نشکفته بختم را ز وصلت
ز غم هر موی بر تن گشت خاری
ز شاخ وصل چون برگی ندارم
بخواهم از جناب شاه باری
ز بحر نظم خسرو در نثارت
کشد هر لحظه در شاهسواری
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۹۲۹ - فراهم کرد شکل کج کلاهی
فراهم کرد شکل کج کلاهی
که در زیر کلاهش هست ماهی
گناه از دیدن خوبانست حقا
که نفروشم به صد توبه گناهی
سیه رویم ز دل کاین دل چنان سوخت
که بر رو می رود خون سیاهی
چنانم شب دراز آمد که شادم
اگر خورشید بینم بعد ماهی
خیالت خوابگه در چشم من کرد
مرنج، ار هست ناخوش خوابگاهی
ز سوزت چون رهم، ای جان من، وای
که دایم از غمت هستم به چاهی
به هر گلزار اشکم سبزه ها رست
سمندت را رسد زینسان گیاهی
مرا درد و غمت ز آن روی کشتند
که خسرو را رسد در دیده راهی