تعداد ۶۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۶۰ - بتی دارم به حسن از کافرستان کافرستان‌تر
بتی دارم به حسن از کافرستان کافرستان‌تر
زبان از لعل و لعل از شکّرستان شکّرستان‌تر
رخش چون مهر اما پاره‌ای از مهر تابان‌تر
دو ابرو ماه عید اما ز ماه اندک نمایان‌تر
گذارش بر ره دل‌ها فتد گر از قضا روزی
درآید مست ناز از رخشِ همت گرم‌جولان‌تر
به قصد عاشقان چون لاله گلگون کرد عارض را
گلستان جهان گردید از حسنش گلستان‌تر
چو بر من رفت عکس عارضش در عین بیتابی
شدم در دیدنش یک پیرهن زآیینه حیران‌تر
ز جا برخاستم بگرفتم از شادی عنانش را
چو دیدم هست امروز آن بت از هر روز مستان‌تر
به مژگان برد دست غمزه و رو کرد بر جانم
که خونم را ز خون دیگران ریزد نمایان‌تر
شدم تسلیم تا آب شهادت نوشم از تیغش
پشیمان بود شد یکباره زین احسان پشیمان‌تر
فرو باریدم آب حسرت از چشمِ تر و گفتم
که هرگز من ندیدم از تو یاری سست‌پیمان‌تر
پس آنگه گفت شعری چند می‌خواهم بیان سازی
که گردم در تبسم اندکی از پسته خندان‌تر
مرا آمد به خاطر یک غزل در شأن حسن او
بگفتم بشنو ای رخسارت از خورشید تابان‌تر
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۶۱ - ندیدم چون تو شوخ از سرکشی برگشته‌مژگان‌تر
ندیدم چون تو شوخ از سرکشی برگشته‌مژگان‌تر
ندیدم از تو آشوب جهانی نامسلمان‌تر
ز بهر آنکه ریزی بر زمین خون اسیران را
شوی از چشم مست خویشتن هر روز مستان‌تر
خرام از قد و قد از ناز و ناز از جلوه زیباتر
نگاه از چشم و چشم از طور و طور از شیوه فتان‌تر
بیان کردم حدیث دوری و شرح شب هجران
پریشان کرد زلف و گفت از زلفم پریشان‌تر
ز بهر پیشکش جان بر کف دست آمدم سویش
چو دیدم ابروی خون‌ریزش از شمشیر برّان‌تر
چو بشنید از غزل را از ره مهر و وفا سویم
تبسم کرد و گفت ای خانه از ویرانه ویران‌تر
تو گر قصاب خواهی سبز بستان محبت را
بباید کرد پیدا دیده‌ای از ابر گریان‌تر
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۶۶ - شده‌ست از بس که روز از ماه و ماه از سال رسواتر
شده‌ست از بس که روز از ماه و ماه از سال رسواتر
مرا هر لحظه گردد صورت احوال رسواتر
مکن دل پایبند شاهد دنیا که در محفل
کند معشوقه بدشکل را خلخال رسواتر
ندانم صیدگاه کیست این صحرای پر وحشت
که از صید گرفتار است فارغ‌بال رسواتر
قلندرمشربان را پرده‌پوشی کی بود لازم
در این ره کوچک ابدال است از ابدال رسواتر
ز بی‌تابی ره سیلاب را کی‌ می‌توان بستن
کند نوکیسه را هر دم غرور مال رسواتر
گذشت از حد تو را رسوایی ای قصاب می‌ترسم
که سازد روز حشرت نامه اعمال رسواتر
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۷۹ - به نوعی گرم رفت از سینه بیرون تیر مژگانش
به نوعی گرم رفت از سینه بیرون تیر مژگانش
که گل چون شعله سر خواهد زد از خاک شهیدانش
مرا وحشی‌نگاهی کرده سرگردان صحرایی
که چون ریگ روان دل می‌توان رفت از بیابانش
سواد دیده را از خاک پایی کرده‌ام روشن
که باشد سرمه چشم کواکب گرد جولانش
شود هر سبزه چون خطی به کف دست موسایی
به گلشن اوفتد گر سایه سرو خرامانش
برد یک‌باره از رخساره شب رنگ ظلمت را
اگر خورشید گیرد پرتو از شمع شبستانش
شهیدان را به قالب می‌دهد جان چون دم عیسی
نسیم صبح اگر برخیزد از طرف گلستانش
چو ابر رحمتش بر چار ارکان سایه اندازد
کند سیراب کشت دهر را یک قطره بارانش
چراغ بزم نه افلاک و شمع هفت منظر شد
از آن روزی که ماه افکند خود را در گریبانش
ز عکس پرتو او شد چراغ نه فلک روشن
شب معراج چون گردید طالع ماه تابانش
شفیع روز محشر ماهروی والضحا یعنی
محمد آنکه ایزد بود در قرآن ثناخوانش
شب عید است قصاب این‌قدر استادگی تا کی
قدم نه پیش کامشب می‌توان گردید قربانش
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۸۰ - کنی گر رو به صحرا روی صحرا می‌شود آتش
کنی گر رو به صحرا روی صحرا می‌شود آتش
بشویی گر به دریا روی، دریا می‌شود آتش
چو بر دل بگذرد یاد رخت عالم خبر دارد
به هر جایی که افتد زود رسوا می‌شود آتش
گرفتارم به دست تندخوی شعله‌بالایی
که برخیزد چو از جا تا ثریا می‌شود آتش
دل سرگشته را در آرزوی دیدن رویت
چه شد امروز اگر آب است فردا می‌شود آتش
مبادا تا کسی هم‌صحبت روشن‌دلان گردد
چون بر آیینه افتد گرم سودا می‌شود آتش
رفاقت کردن ناجنس چون سنگ است و چون آهن
چو با هم آشنا گردند پیدا می‌شود آتش
چنان از سینه‌ام قصاب برق آه می‌ریزد
که گر در بحر آب افتد سراپا می‌شود آتش
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۸۳ - مهی دارم که هرگه پرده بردارد ز رخسارش
مهی دارم که هرگه پرده بردارد ز رخسارش
رود خورشید در زیر نقاب از شرم دیدارش
بتی غارتگر هوشی ز قد با سرو هم‌دوشی
ز لب چون غنچه خاموشی که کس نشنیده گفتارش
فرنگی طفل بی‌باکی به قصد دین و ادراکی
ز زلف افکنده فتراکی که عالم شد گرفتارش
ز دل بی‌رحم صیادی ز درس دانش استادی
ز قامت سرو آزادی که حق باشد نگهدارش
به تیره غمزه دل‌دوزی به رخ شمع شب‌افروزی
به غبغب صبح نوروزی که گلریزان بود کارش
سراپا کافرستانی ز پا تا سر گلستانی
که گلچین هوس هرگز نچیده گل ز گلزارش
مریض عشق او را درد افزون می‌شود دائم
به در کی جان برد قصاب هرکس گشت بیمارش
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۸۷ - صدای بال جبریل است آواز پر تیرش
صدای بال جبریل است آواز پر تیرش
چراغ خانه دل‌ها است عکس برق شمشیرش
رفیق ماه و خورشید است زآن‌رو می‌توان گفتن
که همزاد رخش ماه است و خورشید است همشیرش
رسد چون بر میان نازکش باریک‌بین گردد
مصور موشکافی می‌کند هنگام تصویرش
دل غم‌دیده‌ام داند خرابی به ز آبادی
عجایب منزلی دارم که ویرانی است تعمیرش
کند چون ابروی صیدافکنش عزم کمان‌داری
دو زنجیر است بی‌مانند یک‌سر بر دم تیرش
شبی قصاب در بستر به زلفش هم‌سخن بودم
چنین خوابی که من دیدم پریشان است تعبیرش
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۰۶ - لب آن شوخ طالب علم خندان است در واقع
لب آن شوخ طالب علم خندان است در واقع
چو باز این غنچه شد حالم گلستان است در واقع
سخن با آنکه او با من به لفظ خویش می‌گوید
نمی‌دانم چرا عالم پریشان است در واقع
به سر دستار می‌پیچد و من با خویش می‌گفتم
که بر گرد سرش گردیدن آسان است در واقع
میان او که در دست تصور در نمی‌آید
چرا در دست تصویر قلمدان است در واقع
اگر صد جان ستاند در عوض بوسی دهد زان لب
بده بستان عزیز من که ارزان است در واقع
نمک‌پاش است لعلش در تبسم بر جراحت‌ها
چه شورش‌ها در این کنج نمک‌دان است در واقع
اگر نه روی او قصاب را نور نظر باشد
چرا چون چشم قربان‌گشته حیران است در واقع
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۱۵ - غم از آیینه خاطر زدودم تا شدم عاشق
غم از آیینه خاطر زدودم تا شدم عاشق
در دولت به روی خود گشودم تا شدم عاشق
نبودم تا به درد و داغ همدم در عدم بودم
پدید آمد در این عالم وجودم تا شدم عاشق
برون بردم ز چوگان محبت داغ جانان را
ز دل گوی سعادت را ربودم تا شدم عاشق
در این گلشن پی تعظیم تا آن دل‌ربا برخواست
به رنگ بید مجنون در سجودم تا شدم عاشق
ز یک نظّاره‌اش نقد دو عالم را ز کف دادم
عیان از آستین شد دست جودم تا شدم عاشق
به بازار جنون قصاب بردم شیشه دل را
به سنگ امتحانش آزمودم تا شدم عاشق
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۲۴ - نمی‌رفتم برون از جاده گر هشیار می‌بودم
نمی‌رفتم برون از جاده گر هشیار می‌بودم
به منزل می‌رسیدم گر شبی بیدار می‌بودم
درشتی پیکرم را زیر دست کوهکن دارد
نمی‌خوردم بر اعضا تیشه گر هموار می‌بودم
ز گردون شکوه بیجا چه گویم ز آنچه خود کردم
نمی‌بودم غمین گر خویش را غمخوار می‌بودم
ز غم چون شمع از شرح غمت خاموش می‌گشتم
زمانی گر ز شغل خویشتن بی‌کار می‌بودم
تو آن روزی که با رخسار چون گل در چمن بودی
چه می‌شد گر من آن خار سر دیوار می‌بودم
جدا کی می‌نمودم دیگر از دل عکس جانان را
اگر آیینه‌آسا محرم اسرار می‌بودم
به پیش چشمم اطراف چمن می‌بود زندانی
زمانی بی‌تو گر در جانب گلزار می‌بودم
در این دیر کهن قصاب نزد زاهدان من هم
اگر می‌داشتم سر صاحب دستار می‌بودم
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۲۵ - ز حرف مدعی از الفت دلدار می‌ترسم
ز حرف مدعی از الفت دلدار می‌ترسم
چمن پرورده‌ام از دوری گلزار می‌ترسم
ندارم قوّت دیدار ابروی کمانش را
ز تیر غمزه آن ترک بی زنهان می‌ترسم
میان ما و بلبل در چمن فرقی که هست این است
که او از خار و من از آن گل بی‌خار می‌ترسم
به من تا گشت ظاهر کز وفا دوراند مهرویان
همه از هجر و من از روز وصل یار می‌ترسم
همه شب می‌پرم پروانه‌سان بر گرد بالایش
ولی از آرزوی حسرت دیدار می‌ترسم
نمی‌گیرم ز لعلش بوسه‌ای قصاب تا دانی
گیاه خشگم از آن آتش رخسار می‌ترسم
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۳۱ - من آن نخلم که چون در موسم حاصل ثمر ریزم
من آن نخلم که چون در موسم حاصل ثمر ریزم
ز هر جانب به مژگان بر زمین آب گهر ریزم
به طوفان می‌دهم در یک نفس بنیاد عالم را
ز عشقت وای اگر سیلاب اشگ از چشم تر ریزم
رسید آن تیر مژگان آن‌قدر ای ضعف مهلت ده
که من از جوی رگ آبی به پای نیشتر ریزم
نه پا دارم که بتوانم به گرد قامتش گردم
نه دستی کز فراق آن صنم خاکی به سر ریزم
من آن مرغ مصیبت‌دیده خاطر پریشانم
که گر از آشیان پرواز گیرم بال و پر ریزم
در این مهمان‌سرا آن میزبانم کز سیه بختی
شود چون زهر اگر در کاسه مهمان شکر ریزم
فلک کور است و من آهی غبارآلود می‌خواهم
که گرد توتیا در دیده این بی‌بصر ریزم
ز خود هر قسم طرحی ریختم قصاب شد باطل
همان بهتر که من این طرح در خاک دگر ریزم
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۳۴ - میان خوب‌رویان تا نمودند انتخاب از هم
میان خوب‌رویان تا نمودند انتخاب از هم
جدا کردند رخسار تو را با آفتاب از هم
ز بس کاهید ما را درد او زین هجر، از آهی
فرو ریزد بنای هستی ما چون حباب از هم
مگر اندر بغل دارند جزو بی‌وفایی را
که آموزند دائم گل‌رخان درس کتاب از هم
دل صدپاره آتش‌نهاد خون‌چکانم را
به بزم عیش می‌گیرند خوبان چون کباب از هم
یکی از زلف پیچ و دیگری تاب از کمر دارد
نمی‌باشد پریشان‌خاطران را پیچ و تاب از هم
دل آباد اگر خواهی مکن ویران دل کس را
که می‌باشند اکثر خانه دل‌ها خراب از هم
نمی‌آیند بیرون روز حشر از عهده دل‌ها
اگر جوییم ما قصاب با خوبان حساب از هم
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۴۳ - شبی ای مه به پابوست رسیدن آرزو دارم
شبی ای مه به پابوست رسیدن آرزو دارم
دو بیت از لعل جان‌بخشت شنیدن آرزو دارم
نشینی در بساط دل چو شمع و من چو پروانه
تو را یکسر به گرد سر پریدن آرزو دارم
سرت گردم کمان تارت از بس چاشنی دارد
لب زخم خدنگت را مکیدن آرزو دارم
گلستان است سر تا پایت ای غارتگر دل‌ها
گل وصلی از این گلزار چیدن آرزو دارم
من لب تشنه قربانت شوم در وادی هجران
ز تیغت شربت آبی چشیدن آرزو دارم
چو شمع زنده در بزم وصالت تا سحر سوزان
سر خود را به پای خویش دیدن آرزو دارم
چه می‌خواهد دگر قصاب یک شب در سر کویش
طپیدن جان بدون آرمیدن آرزو دارم
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۴۵ - درون آشیان از بیضه تا من سر برآوردم
درون آشیان از بیضه تا من سر برآوردم
ز تیر غمزه و بیداد خوبان پر برآوردم
لبش را با تبسم آشنا کردم به مهر آخر
به قلاب محبت ماهی از کوثر برآوردم
ز خال عنبرش بویی گمان می‌داشتم در دل
زدم آتش به خود تا دود از مجمر برآوردم
دل سوزان ز چشمم لخت‌لخت افتاد بر دامان
به جای اشگ از این دریای خون آذر برآوردم
شکستم بستم از بیم نگاهش آرزو در دل
کشم چون آه گویی از جگر خنجر برآوردم
نهال باغ حرمانم گلم داغ است و بارم غم
ندیدم فصل شادی از زمین تا سربرآوردم
مرا شد دیدگان لبریز ز اشک گاه‌گاه دل
دو دریا آب از این یک قطرهٔ گوهر برآوردم
ندارم شکوه قصاب از کسی در سوختن هرگز
چنارآسا ز جسم خویشتن آذر برآوردم
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۵۰ - به بزم دهر حرف دشمنی عام است می‌دانم
به بزم دهر حرف دشمنی عام است می‌دانم
لبی کز شکوه نگشاید لب جام است می‌دانم
همین باشد میسّر کیمیای وصل عاشق را
نشان از هستی عنقا همین نام است می‌دانم
به کار خستگان خویش می‌کن گوشه چشمی
غذای عاشق بیمار بادام است می‌دانم
مکن منعم ز بیتابی که چون سیماب عاشق را
نگردد آنچه گرد خاطرآرام است می‌دانم
ندارند اهل شوق از هیچ جانب راه بیرون‌شو
جهان مرغان دل را سربه‌سر دام است می‌دانم
مخور تا می‌توان ای دل فریب جلوه دنیا
نگردد آنچه حاصل در جهان کام است می‌دانم
تفاوت نیست وصل و هجر حیران‌مانده او را
به پیش چشم اعمی صبح، چون شام است می‌دانم
طمع دل از هوای وصل جانان برنمی‌دارد
وگرنه آرزوی عاشقان خام است می‌دانم
ز قصاب پریشان از سر و سامان چه می‌پرسی
به قربان تو عاشق بی‌سرانجام است می‌دانم
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۵۶ - زنم گردم غبار خاطر دلدار می‌گردم
زنم گردم غبار خاطر دلدار می‌گردم
شوم گر طوطی این آیینه را زنگار می‌گردم
میان ما و جانان آشنایی نیست بی نسبت
به هر رنگی که آن گل می‌شود من خار می‌گردم
ز یک افسانه در خوابیم اما از ره وحشت
به هر کس پا زند ایام من بیدار می‌گردم
مرا سرگشتگی برجاست تا در دل مکان داری
نفس تا هست بر گرد تو چون پرگار می‌گردم
به خاک افتاده چون آب روان قصاب در گلشن
به گرد قامت آن سرو خوش رفتار می‌گردم
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۵۸ - به چشم کم مبین بر ان من در خسته‌جانی هم
به چشم کم مبین بر ان من در خسته‌جانی هم
فلک را می‌توانم زد به هم در ناتوانی هم
به من بی آنکه گردد هم‌نشین برگشته مژگانش
به این دیر آشنایی می‌نماید سرگرانی هم
تلاش وصل اگر افکنده باشد بر پر عنقا
دلی خوش می‌توان کرد از نشان بی‌نشانی هم
جواب نامه‌ام را ای خداناترس با قاصد
نمی‌گویی گر از دل، می‌توان گفتن زبانی هم
شدم رنجور و خونین دل ندانم عاقبت با من
چه خواهد کرد اشک سرخ و رنگ زعفرانی هم
شدم قصاب چون تسلیم پیش یار دانستم
که می‌بوده است خواب راحتی در زندگانی هم
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۶۰ - شدم تسلیم درکوی تو منزل را تماشا کن
شدم تسلیم درکوی تو منزل را تماشا کن
به خاک و خون نشستم تا کمر گل را تماشا کن
ز تن دوری نمود از یک تبسّم سیر کن جان را
ز خود رفت از نگاهی طاقت دل را تماشا کن
کنارم باز سبز از دانه اشک ندامت شد
بیا بر چشم من بنشین و حاصل را تماشا کن
بر داغ جنون پیدا است پنهان سوخت باید دل
در این دیوانگی‌ها عقل کامل را تماشا کن
ز دل هرگز نمی‌گردد خطا یک تیر مژگانش
شکار اندازی صیاد قابل را تماشا کن
عجایب وحشتی قصاب در خون جگر دارم
طپیدن‌های مرغ نیم‌بسمل را تماشا کن
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۶۳ - نه همچون خال بر کنج لبش جا می‌توان کردن
نه همچون خال بر کنج لبش جا می‌توان کردن
نه از لعل لبش قطع تمنا می‌توان کردن
کجا بند نقاب از روی او وا می‌توان کردن
نه ابرویش به یک انگشت پیدا می‌توان کردن
مگر بوی نسیم زلف یاری بشکفد دل را
وگرنه کی ز ناخن غنچه را وا می‌توان کردن
مشو ای شمع مشتاقان زمانی از نظر غائب
دمی چون مردمک بر چشم ما جا می‌توان کردن
زدی چون تیر سیر وحشت در خون طپیدن کن
که صید نیم‌بسمل را تماشا می‌توان کردن
به خطّ پشت لب خطّ بناگوشش سخن دارد
گمانش آنکه با یاقوت دعوا می‌توان کردن
توان گفتن سخن قصاب چند از لعل نوشینش
کجا شیرین ‌دهان از حرف حلوا می‌توان کردن