تعداد ۷۳۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۵۴۸ - چشم تو ناز می‌کند ناز جهان تو را رسد
چشم تو ناز می‌کند ناز جهان تو را رسد
حسن و نمک تو را بود ناز دگر که را رسد؟
چشم تو ناز می‌کند لعل تو داد می‌دهد
کشتن و حشر بندگان لاجرم از خدا رسد
چشم کشید خنجری لعل نمود شکری
بو که میان کش مکش هدیه به آشنا رسد
سلطنت است و سروری خوبی و بنده پروری
وانچه به گفت ناید آن کز تو به جان عطا رسد
نطق عطاردانه‌ام مستی بی‌کرانه‌ام
گر نبود ز خوان تو راتبه از کجا رسد؟
چرخ سجود می‌کند خرقه کبود می‌کند
چرخ زنان چو صوفیان چون که ز تو صلا رسد
جز تو خلیفهٔ خدا کیست بگو به دور ما؟
سجده کند ملک تو را چون ملک از سما رسد
دولت خاکیان نگر کز ملکند پاک‌تر
پرورش این چنین بود کز بر شاه ما رسد
سر مکش از چنین سری کاید تاج از آن سرش
کبر مکن بر آن کسی کز سوی کبریا رسد
نقد الست می‌رسد دست به دست می‌‌رسد
زود بکن بلی بلی ور نکنی بلا رسد
من که خریدهٔ وی‌ام پرده دریدهٔ وی‌ام
رگ به رگ مرا ازو لطف جدا جدا رسد
گر به تمام مستمی راز غمش بگفتمی
گفت تمام چون شکر زان مه خوش لقا رسد
مولوی : غزلیات
غزل ۵۴۹ - آب زنید راه را هین که نگار می‌رسد
آب زنید راه را هین که نگار می‌رسد
مژده دهید باغ را بوی بهار می‌رسد
راه دهید یار را آن مه ده چهار را
کز رخ نوربخش او نور نثار می‌رسد
چاک شده‌ست آسمان غلغله‌یی‌ست در جهان
عنبر و مشک می‌دمد سنجق یار می‌رسد
رونق باغ می‌رسد چشم و چراغ می‌رسد
غم به کناره می‌رود مه به کنار می‌رسد
تیر روانه می‌رود سوی نشانه می‌رود
ما چه نشسته‌ایم پس شه ز شکار می‌رسد
باغ سلام می‌کند سرو قیام می‌کند
سبزه پیاده می‌رود غنچه سوار می‌رسد
خلوتیان آسمان تا چه شراب می‌خورند
روح خراب و مست شد عقل خمار می‌رسد
چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما
زان‌که ز گفت و گوی ما گرد و غبار می‌رسد
مولوی : غزلیات
غزل ۵۵۰ - پنبه ز گوش دور کن بانگ نجات می‌رسد
پنبه ز گوش دور کن بانگ نجات می‌رسد
آب سیاه درمرو کاب حیات می‌رسد
نوبت عشق مشتری بر سر چرخ می‌زند
بهر روان عاشقان صد صلوات می‌رسد
جمله چو شهد و شیر شو وز خود خود فقیر شو
زان که ز شه فقیر را عشر و زکات می‌رسد
رحمت اوست کاب و گل طالب دل همی‌شود
جذبهٔ اوست کز بشر صوم و صلات می‌رسد
در ظلمات ابتلا صبر کن و مکن ابا
کاب حیات خضر را در ظلمات می‌رسد
مولوی : غزلیات
غزل ۵۵۱ - جان و جهان چو روی تو در دو جهان کجا بود؟
جان و جهان چو روی تو در دو جهان کجا بود؟
گر تو ستم کنی به جان از تو ستم روا بود
چون همه سوی نور توست کیست دورو به عهد تو؟
چون همه رو گرفته‌یی روی دگر کجا بود؟
آن که بدید روی تو در نظرش چه سرد شد
گنج که در زمین بود ماه که در سما بود
با تو برهنه خوش‌ترم جامهٔ تن برون کنم
تا که کنار لطف تو جان مرا قبا بود
ذوق تو زاهدی برد جام تو عارفی کشد
وصف تو عالمی کند ذات تو مر مرا بود
هر که حدیث جان کند با رخ تو نمایمش
عشق تو چون زمردی گرچه که اژدها بود
هر که رخش چنین بود شاه غلام او شود
گر چه که بنده‌یی بود خاصه که در هوا بود
این دل پاره پاره را پیش خیال تو نهم
گر سخن وفا کند گویم کین وفا بود؟
چون در ماجرا زنم خانهٔ شرع وا شود
شاهد من رخش بود نرگس او گوا بود
از تبریز شمس دین چون که مرا نعم رسد
جز تبریز و شمس دین جمله وجود لا بود
مولوی : غزلیات
غزل ۵۵۲ - چیست صلای چاشتگه خواجه به گور می‌رود
چیست صلای چاشتگه خواجه به گور می‌رود
دیر به خانه وارسد منزل دور می‌رود
در عوض بت گزین کزدم و مار هم نشین
وز تتق بریشمین سوی قبور می‌رود
شد می و نقل خوردنش عشرت و عیش کردنش
سخت شکست گردنش سخت صبور می‌رود
زهره نداشت هیچ کس تا بر او زند نفس
پخته شود ازین سپس چون به تنور می‌رود
صاف صفا نمی‌رود راه وفا نمی‌رود
مست خدا نمی‌رود مست غرور می‌رود
ای خنک آن که پیش شد بندهٔ دین و کیش شد
موسی وقت خویش شد جانب طور می‌رود
چند برید جامه‌ها بست بسی عمامه‌ها
چون که نداشت ستر حق ناکس و عور می‌رود
آن که ز روم زاده بد جانب روم وارود
وان که ز غور زاده بد هم سوی غور می‌رود
آن که ز نار زاده بد همچو بلیس نار شد
وان‌که ز نور زاده بد هم سوی نور می‌رود
آن که ز دیو زاده بد دست جفا گشاده بد
هیچ گمان مبر که او در بر حور می‌رود
بانمکان و چابکان جانب خوان حق شده
وان دل خام بی‌نمک در شر و شور می‌رود
طبل سیاستی ببین کز فزع نهیب او
شیر چو گربه می‌شود میر چو مور می‌رود
بس که بیان سر تو گر چه به لب نیاوری
همچو خیال نیکوان سوی صدور می‌رود
مولوی : غزلیات
غزل ۵۵۳ - بی‌همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود
بی‌همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود
دیدهٔ عقل مست تو چرخهٔ چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو بی‌تو به سر نمی‌شود
جان ز تو جوش می‌کند دل ز تو نوش می‌کند
عقل خروش می‌کند بی‌تو به سر نمی‌شود
خمر من و خمار من باغ من و بهار من
خواب من و قرار من بی‌تو به سر نمی‌شود
جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی
آب زلال من تویی بی‌تو به سر نمی‌شود
گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی
آن منی کجا روی بی‌تو به سر نمی‌شود
دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی
این همه خود تو می‌کنی بی‌تو به سر نمی‌شود
بی‌تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی
باغ ارم سقر شدی بی‌تو به سر نمی‌شود
گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم
ور بروی عدم شوم بی‌تو به سر نمی‌شود
خواب مرا ببسته‌یی نقش مرا بشسته‌یی
وز همه‌ام گسسته‌یی بی‌تو به سر نمی‌شود
گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من
مونس و غم‌گسار من بی‌تو به سر نمی‌شود
بی‌تو نه زندگی خوشم بی‌تو نه مردگی خوشم
سر ز غم تو چون کشم بی‌تو به سر نمی‌شود
هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد
هم تو بگو به لطف خود بی‌تو به سر نمی‌شود
مولوی : غزلیات
غزل ۵۵۴ - این رخ رنگ رنگ من هر نفسی چه می‌شود؟
این رخ رنگ رنگ من هر نفسی چه می‌شود؟
بی‌هوسی مکن ببین کز هوسی چه می‌شود؟
دزد دلم به هر شبی در هوس شکرلبی
در سر کوی شب روان از عسسی چه می‌شود؟
هیچ دلی نشان دهد هیچ کسی گمان برد؟
کین دل من ز آتش عشق کسی چه می‌شود؟
آن شکر چو برف او وان عسل شگرف او
از سر لطف و نازکی از مگسی چه می‌شود؟
عشق تو صاف و ساده‌یی بحر صفت گشاده‌یی
چون که در آن همی‌فتد خار و خسی چه می‌شود؟
از تبریز شمس دین دست دراز می‌کند
سوی دل و دل من از دست رسی چه می‌شود؟
مولوی : غزلیات
غزل ۵۵۵ - چون که جمال حسن تو اسب شکار زین کند
چون که جمال حسن تو اسب شکار زین کند
نیست عجب که از جنون صد چو مرا چنین کند
بال برآرد این دلم چون که غمت پرک زند
بار خدا تو حکم کن تا به ابد همین کند
چون که ستارهٔ دلم با مه تو قران کند
اه که فلک چه لطف‌ها از تو برین زمین کند
باده به دست ساقی‌ات گرد جهان همی‌رود
آخر کار عاقبت جان مرا گزین کند
گرچه بسی بیاورد در دل بنده سر کند
غیرت تو بسوزدش گر نفسی جزین کند
از دل همچو آهنم دیو و پری حذر کند
چون دل همچو آب را عشق تو آهنین کند
جان چو تیر راست من در کف توست چون کمان
چرخ ازین ز کین من هر طرفی کمین کند
دیدهٔ چرخ و چرخیان نقش کند نشان من
زان که مرا به هر نفس لطف تو هم‌نشین کند
سجده کنم به هر نفس از پی شکر آن که حق
در تبریز مر مرا بندهٔ شمس دین کند
مولوی : غزلیات
غزل ۵۵۶ - جور و جفا و دوری‌یی کان کنه کار می‌کند
جور و جفا و دوری‌یی کان کنه کار می‌کند
بر دل و جان عاشقان چون کنه کار می‌کند
هم‌تک یار یار کو راحت مطلق است او
یار ز حکم و داوری با تو چه یار می‌کند
یک صفتی قرین شود چرخ بدو زمین شود
یک صفتی خریف را فصل بهار می‌کند
از صفتی فرشته را دیو و بلیس می‌کند
وز تبشی شب مرا رشک نهار می‌کند
می‌زده را معالجه هم به می از چه می‌کند؟
اشتر مست را ز می باز چه بار می‌کند
از کف پیر میکده مجلسیان خرف شده
دور ز حد گذشت کو آن که شمار می‌کند؟
هست شد آن عدم که او دولت هست‌ها بود
مست شد آن خرد که او یاد خمار می‌کند
عشرت خشک لب شده آمد و تر همی‌زند
آن تری‌یی که اندر او آب غبار می‌کند
ساقی جان بیا که دل بی‌تو شده‌ست مشتغل
تا که نبیند او تو را با که قرار می‌کند؟
جزو دوید تا به کل خار گرفت صدر گل
جذبهٔ خارخار بین کان دل خار می‌کند
مطرب جان بیا بزن تنتن تن تنن تنن
کین دل مست از بگه یاد نگار می‌کند
یاد نگار می‌کند قصد کنار می‌کند
روح نثار می‌کند شیر شکار می‌کند
تا که چه دید دوش او یا که چه کرد نوش او
کز بن بامداد او نالهٔ زار می‌کند
گفت حبیب نادر است همچو الست و جنس او
تا که به پاسخ بلی چرخ دوار می‌کند
جمله مکونات را چرخ زنان چو چرخ دان
جسم جهار می‌کند روح سرار می‌کند
دور به گرد ساغرش هست نصیب اسعدی
کو به حراک دست او دور سوار می‌کند
ای همراه راه‌بین بر سر راه ماه بین
لیک خمش سخن مگو گفت غبار می‌کند
مولوی : غزلیات
غزل ۵۵۷ - دل چو بدید روی تو چون نظرش به جان بود؟
دل چو بدید روی تو چون نظرش به جان بود؟
جان ز لبت چو می کشد خیره و لب گزان بود
تن برود به پیش دل کین همه را چه می‌کنی؟
گوید دل که از مهی کز نظرت نهان بود
جز رخ دل نظر مکن جز سوی دل گذر مکن
زان‌که به نور دل همه شعلهٔ آن جهان بود
شیخ شیوخ عالم است آن که تو راست نومرید
آن که گرفت دست تو خاصبک زمان بود
دل به میان چو پیردین حلقهٔ تن به گرد او
شاد تنی که پیر دل شسته در آن میان بود
راز دل تو شمس دین در تبریز بشنود
دور ز گوش و جان او کز سخنت گران بود
مولوی : غزلیات
غزل ۵۵۸ - یار مرا چو اشتران باز مهار می‌کشد
یار مرا چو اشتران باز مهار می‌کشد
اشتر مست خویش را در چه قطار می‌کشد؟
جان و تنم بخست او شیشهٔ من شکست او
گردن من ببست او تا به چه کار می‌کشد
شست وی‌ام چو ماهیان جانب خشک می‌برد
دام دلم به جانب میر شکار می‌کشد
آن که قطار ابر را زیر فلک چو اشتران
ساقی دشت می‌کند بر که و غار می‌کشد
رعد همی‌زند دهل زنده شده‌ست جزو و کل
در دل شاخ و مغز گل بوی بهار می‌کشد
آنک ضمیر دانه را علت میوه می‌کند
راز دل درخت را بر سر دار می‌کشد
لطف بهار بشکند رنج خمار باغ را
گرچه جفای دی کنون سوی خمار می‌کشد
مولوی : غزلیات
غزل ۵۵۹ - زهرهٔ عشق هر سحر بر در ما چه می‌کند؟
زهرهٔ عشق هر سحر بر در ما چه می‌کند؟
دشمن جان صد قمر بر در ما چه می‌کند؟
هر که بدید ازو نظر باخبر است و بی‌خبر
او ملک است یا بشر بر در ما چه می‌کند؟
زیر جهان زبر شده آب مرا ز سر شده
سنگ ازو گهر شده بر در ما چه می‌کند؟
ای بت شنگ پرده‌یی گر تو نه فتنه کرده‌یی
هر نفسی چنین حشر بر در ما چه می‌کند؟
گر نه که روز روشنی پیشه گرفته ره زنی
روز به روز و ره‌گذر بر در ما چه می‌کند؟
ورنه که دوش مست او آمد و در شکست او
پس به نشانه این کمر بر در ما چه می‌کند؟
گر نه جمال حسن او گرد برآرد از عدم
این همه گرد شور و شر بر در ما چه می‌کند؟
از تبریز شمس دین سوی که رای می‌کند؟
بحر چه موج زد گهر بر در ما چه می‌کند؟
مولوی : غزلیات
غزل ۵۶۰ - عاشق دلبر مرا شرم و حیا چرا بود؟
عاشق دلبر مرا شرم و حیا چرا بود؟
چون که جمال این بود رسم وفا چرا بود؟
این همه لطف و سرکشی قسمت خلق چون شود؟
این همه حسن و دلبری بر بت ما چرا بود؟
درد فراق من کشم ناله به نای چون رسد؟
آتش عشق من برم چنگ دوتا چرا بود؟
لذت بی‌کرانه‌یی‌ست عشق شده‌ست نام او
قاعده خود شکایت است ورنه جفا چرا بود؟
از سر ناز و غنج خود روی چنان ترش کند
آن ترشی روی او روح فزا چرا بود؟
آن ترشی روی او ابرصفت همی‌شود
ورنه حیات و خرمی باغ و گیا چرا بود؟
مولوی : غزلیات
غزل ۵۶۱ - طوطی جان مست من از شکری چه می‌شود
طوطی جان مست من از شکری چه می‌شود
زهرهٔ می پرست من از قمری چه می‌شود
بحر دلم که موج او از فلک نهم گذشت
خیره بمانده‌ام که او از گهری چه می‌شود
باغ دلم که صد ارم در نظرش بود عدم
نرگس تازه خیره شد کز شجری چه می‌شود
جان سپه است و من علم جان سحر است و من شبم
این دل آفتاب من هر سحری چه می‌شود
دل شده پاره پاره‌ها در نظر و نظاره‌ها
کاین همه کون هر زمان از نظری چه می‌شود
از غلبات عشق او عقل چه شور می‌کند
وز لمعان جان او جانوری چه می‌شود
من همگی چو شیشه‌ام شیشه‌گری‌ست پیشه‌ام
آه که شیشهٔ دلم از حجری چه می‌شود
باخبران و زیرکان گرچه شوند لعل کان
بی خبرند ازین کزو بی‌خبری چه می‌شود
از تبریز شمس دین راست شود دل و نظر
آن نظر خوش از کژ و کژنگری چه می‌شود
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۲۰ - ای تو نگار خانگی، خانه درآ از این سفر
ای تو نگار خانگی، خانه درآ از این سفر
پسته لعل برگشا، تا نشود گران شکر
ساقی روح چون تویی، کشتی نوح چون تویی
تا که تهیست ساغرم، خون چه پرست این جگر
طعنه زند مرا ز کین، رو صنمی دگر گزین
در دو جهان یکی بگو، کو صنمی؟ کجا دگر؟
آن قلمی که نقش کرد، چونک بدید نقش تو
گفت که های گم شدم این ملکست یا بشر؟
جان و جهان چرا چنین، عیب و ملامتم کنی؟
در دل من درآ، ببین هر نفسی یکی حشر
عشق بگوید الصلا مایده دو صد بلا
خشک لبی و چشم تر، مایده بین ز خشک و تر
چونک چشیدی این دو را، جلوه شود بتی تو را
شهره یکی ستاره‌ای، بنده او دو صد قمر
فاش بگو که شمس دین خاصبک و شه یقین
در تبریز همچو دین اوست نهان و مشتهر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۲۱ - گرم درآ و دم مده باده بیار و غم ببر
گرم درآ و دم مده باده بیار و غم ببر
ای دل و جان هر طرف چشم و چراغ هر سحر
هم طرب سرشته‌یی هم طلب فرشته‌یی
هم عرصات گشته‌یی پر ز نبات و نیشکر
خیز که رسته خیز شد روز نبات ریز شد
با خردم ستیز شد هین بربا ازو خبر
خوش خبران غلام تو رطل گران سلام تو
چون شنوند نام تو یاوه کنند پا و سر
خیز که روز می‌رود فصل تموز می‌رود
رفت و هنوز می‌رود دیو ز سایه عمر
ای بشنیده آه جان باده رسان ز راه جان
پشت دل و پناه جان پیش درآ چو شیر نر
مست و خراب و شاد و خوش می‌گذری ز پنج و شش
قافله را بکش بکش خوش سفری‌ست این سفر
لحظه به لحظه دم به دم می بده و بسوز غم
نوبت توست ای صنم دور تواست ای قمر
عقل رباست و دل ربا در تبریز شمس دین
آن تبریز چون بصر شمس در اوست چون نظر
گر چه بصر عیان بود نور درو نهان بود
دیده نمی‌شود نظر جز به بصیرتی دگر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۷۸ - جاء الربیع و البطر زال الشتاء و الخطر
جاء الربیع و البطر زال الشتاء و الخطر
من فضل رب عنده کل الخطایا تغتفر
اوحی الیکم ربکم انا غفرنا ذنبکم
فارضوا بما یقضی لکم ان الرضا خیر السیر
کم قایلین فی الخفا انا علمنا بره
فاحک لدینا سره لا تشتغل فیما اشتهر
السر فیک یا فتی لا تلتمس ممن اتی
من لیس سر عنده لم ینتفع مما ظهر
انظر الی اهل الردی کم عاینوا نور الهدی
لم ترتفع استارهم من بعد ما انشق القمر
یا ربنا رب المنن ان انت لم ترحم فمن؟
منک الهدی منک الردی ما غیر ذا الا غرر
یا شوق این العافیه کی اضطفر بالقافیه؟
عندی صفات صافیه فی جنبها نطقی کدر
ان کان نطقی مدرسی قد ظل عشقی مخرسی
و العشق قرن غالب فینا و سلطان الظفر
سر کتیم لفظه سیف حسیم لحظه
شمس الضحی لا تختفی الا بسحا ر سحر
یا ساحرا ابصارنا بالغت فی اسحارنا
فارفق بنا اودارنا انا حضرنا فی السفر
یا قوم موسی اننا فی التیه تهنا مثلکم
کیف اهتدیتم؟ فاخبرو الا تکتموا عنا الخبر
ان عوقوا ترحالنا فالمن و السلوی لنا
اصلحت ربی بالنا طاب السفر طاب الحضر
ان الهوی قد غرنا من بعد ما قد سرنا
فاکشف بلطف ضرنا قال النبی لا ضرر
قالوا ندبر شانکم نفتح لکم آذانکم
نرفع لکم ارکانکم انتم مصابیح البشر
هاکم معاریج اللقا فیها تداریج البقا
انعم به من مستقی اکرم به من مستقر
العیش حقا عیشکم و الموت حقا موتکم
و الدین و الدنیا لکم هذا جزاء من شکر
اسکت فلا تکثر اخی ان ظلت تکثر ترتخی
الحیل فی ریح الهوی فاحفظه کلا لا وزر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۰۵ - سیر نگشت جان من بس مکن و مگو که بس
سیر نگشت جان من بس مکن و مگو که بس
گر چه ملول گشته‌یی کم نزنی ز هیچ کس
چون که رسول از قنق گشت ملول و شد ترش
ناصح ایزدی ورا کرد عتاب در عبس
گر نکنی موافقت درد دلی بگیردت
هم نفسی خوش است خوش هین مگریز یک نفس
ذوق گرفت هر چه او پخت میان جنس خود
ما بپزیم هم به هم ما نه کمیم از عدس
من نبرم ز سرخوشان خاصه ازین شکرکشان
مرگ بود فراقشان مرگ که را بود هوس؟
دوش حریف مست من داد سبو به دست من
بشکنم آن سبوی را بر سر نفس مرتبس
نفس ضعیف معده را من نکنم حریف خود
زان که خدوک‌‌‌ می‌شود خوان مرا ازین مگس
من پس و پیش ننگرم پرده شرم بردرم
زان که کمند سکر می‌‌‌ می‌کشدم ز پیش و پس
خوش سحری که روی او باشد آفتاب ما
شاد شبی که باشد او بر سر کوی دل عسس
آمد عشق چاشتی شکل طبیب پیش من
دست نهاد بر رگم گفت ضعیف شد مجس
گفت کباب خور پی قوت دل بگفتمش
دل همگی کباب شد سوی شراب ران فرس
گفت شراب اگر خوری از کف هر خسی مخور
باده منت دهم گزین صاف شده ز خاک و خس
گفتم اگر بیابمت من چه کنم شراب را؟
نیست روا تیممی بر لب نیل و بر ارس
خامش باش ای سقا کین فرس الحیات تو
آب حیات‌‌‌ می‌کشد بازگشا ازو جرس
آب حیات از شرف خود نرسد به هر خلف
زین سبب است مختفی آب حیات در غلس
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۰۶ - سوی لبش هر آن که شد زخم خورد ز پیش و پس
سوی لبش هر آن که شد زخم خورد ز پیش و پس
زان که حوالی عسل نیش زنان بود مگس
روی وی است گلستان مار بود درو نهان
جعد وی است همچو شب مجمع دزد و هر عسس
کان زمردی مها دیدهٔ مار برکنی
ماه دوهفته‌یی شها غم نخوریم از غلس
بی تو جهان چه فن زند؟ بی‌تو چگونه تن زند؟
جان و جهان غلام تو جان و جهان تویی و بس
نصرت رستمان تویی فتح و ظفررسان تویی
هست اثر حمایتت گر زره است وگر فرس
شمس تو معنوی بود آن نه که منطوی بود
صد مه و آفتاب را نور تو است مقتبس
چرخ میان آب تو بر دوران همی‌زند
عقل بر طبیبی‌ات عرضه همی‌کند مجس
ذره به ذره طمع‌ها صف زده پیش خوان تو
سجده کنان و دم زنان بهر امید هر نفس
دست چنین چنین کند لطف که من چنان دهم
آنچه بهار می‌دهد از دم خود به خار و خس
خاک که نور می‌خورد نقره و زر نبات او
خاک که آب می‌خورد ماش شده‌ست یا عدس
رنگ جهان چو سحرها عشق عصای موسوی
باز کند دهان خود درکشدش به یک نفس
چند بترسی ای دل از نقش خود و خیال خود؟
چند گریز می‌کنی؟ بازنگر که نیست کس
بس کن و بس که کمتر از اسپ سقای نیستی
چون که بیافت مشتری باز کند ازو جرس
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۲۰ - دام دگر نهاده‌ام تا که مگر بگیرمش
دام دگر نهاده‌ام تا که مگر بگیرمش
آن که بجست از کفم بار دگر بگیرمش
آن که به دل اسیرمش در دل و جان پذیرمش
گر چه گذشت عمر من باز ز سر بگیرمش
دل بگداخت چون شکر بازفسرد چون جگر
باز روان شد از بصر تا به نظر بگیرمش
راه برم به سوی او شب به چراغ روی او
چون برسم به کوی او حلقهٔ در بگیرمش
درد دلم بتر شده چهرهٔ من چو زر شده
تا ز رخم چو زر برد بر سر زر بگیرمش
گر چه کمر شدم چه شد؟ هر چه بتر شدم چه شد؟
زیر و زبر شدم چه شد؟ زیر و زبر بگیرمش
تا به سحر بپایمش همچو شکر بخایمش
بند قبا گشایمش بند کمر بگیرمش
خواب شده‌ست نرگسش زود درآیم از پسش
کرد سفر به خواب خوش راه سفر بگیرمش