تعداد ۶۴۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
بابافغانی : غزلیات
شماره ۲۰۴ - بر اوج حسن چو آن ترک کج کلاه بر آید
بر اوج حسن چو آن ترک کج کلاه بر آید
خروش عشق ز درویش و پادشاه برآید
چو طالعست ببینندگان ستاره ی روشن
بآفتاب رود همره و بماه برآید
چو خط و خال تو چند از برای سوختن من
یکی غنیم شود دیگری گواه برآید
گناه کرده ی عشقم چنان رسان بقصاصم
که دوست گرید و از جان دشمن آه برآید
نهال بی ثمر خود به گریه سبز چه دارم
بسوزم وز گلم لاله ی سیاه برآید
ز حد گذشت ملامت حذر ز شعله ی آهی
که روز داد ز دلهای دادخواه برآید
غم و ندامت و حسرت بجان زنند شبیخون
چسان فغانی تنها به این سپاه برآید
بابافغانی : غزلیات
شماره ۲۶۱ - کدام عید که حسن تو صد شهید ندارد
کدام عید که حسن تو صد شهید ندارد
صباحتی که تو داری صباح عید ندارد
غنیمتست زمانی مه جمال تو دیدن
که عید وصل بتان مدت مدید ندارد
چه حاصل از نظر پاک ما و دیده ی روشن
چو چشم مست تو پروای اهل دید ندارد
یبا که بهر تو بازست دیده ها بسر راه
در خزانه ی اهل نظر کلید ندارد
کسی مناظره با من کند ز دیدن رویت
که هیچ آگهی از مصحف مجید ندارد
غلام همت پیر مغان و حکمت اویم
چرا که او ستم و جور بر مرید ندارد
رسید عید و ندید آن مه جمال، فغانی
که چشم مرحمت از طالع سعید ندارد
بابافغانی : غزلیات
شماره ۲۷۰ - سری که در قدم سرو سرفراز تو باشد
سری که در قدم سرو سرفراز تو باشد
در اوج سلطنت از جلوه های ناز تو باشد
گرت ایاز بیند بدین جمال و نکویی
کند قبول که سلطان او ایاز تو باشد
اگر چه نقد دلم سکه ی قبول ندارد
بدین خوشست که در بوته ی گداز تو باشد
زهر چه غیر تو پرداخت دل خزینه ی جان را
بدین امید که روزی امین راز تو باشد
بخدمت تو چه آرم نثار وقت تکلم
که در مقابله ی لعل دلنواز تو باشد
ز سحر خامه ببندم زبان طعن مخالف
اگر اشاره ی ابروی عشوه ساز تو باشد
چه کام خوشتر ازین عشق بی زوال فغانی
که هر کجا قدم او رخ نیاز تو باشد
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۴۳ - فغان ز بازی اسب و هوای خانه ی زینش
فغان ز بازی اسب و هوای خانه ی زینش
که باد خاک قدم صد نگارخانه ی چینش
تبارک الله از آن آب و رنگ خاتم خوبی
که خال چهره ی صد یوسفست نقش نگینش
درین خیال که گردی بدامنش ننشیند
نهاده آینه ی دل نشسته ام بکمینش
چه پرده یی دگرش دست داد مطرب مجلس
که خون ز چشم حریف آورد نوای حزینش
بهر طرف که عنان تابد آن سپهر ملاحت
هزار زهره جبین خیزد از یسار و یمینش
همان زمان که نظر بر رخش ز دور فگندم
نشان نازکی خوی داد چین جبینش
بیا که در دل تنگ من از خزانه ی عشقت
امانتیست که روح الامین نبود امینش
چراغ حسن ز محراب ابروی تو فروزان
که در پیست دعای هزار گوشه نشینش
توایکه در نظرت اشتیاق آن گل خندانست
بیا به دیده ی گریان من نشین و ببینش
ز دست ساقی مجلس پیاله گیر فغانی
گل مراد شکفت، از نهال عیش بچینش
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۹۹ - قدح بیار که من خانه سوز و دیر پرستم
قدح بیار که من خانه سوز و دیر پرستم
ز جام جرعه چه خیزد سرقرابه شکستم
گهی شکایت مستی و گاه طعنه ی توبه
نرسته ام ز زبانها بهر طریق که هستم
بمجلسی که رسیدم سپند بودم و آتش
کدام روز ببزمی برای عیش نشستم
هزار خار کشیدم ز دیده بر سر کویش
که هیچ کس ز ترحم گلی نداد به دستم
نه در طریقه ی مستی و آفتاب پرستی
به هیچ مرتبه پیدا نشد ستاره پرستم
هزار جام جم اینجا بجرعه ییست فغانی
چنانکه بود ادا کردم این ترانه، نه مستم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۰۷ - چنین که پیش نظر صورت نکوی تو دارم
چنین که پیش نظر صورت نکوی تو دارم
بهر طرف که کنم سجده روبروی تو دارم
ز دیدن دگرانم چه سود چون من حیران
نظر بصورت ایشان و دل بسوی تو دارم
صبا ز دست تو برگ گلی که سوی من آرد
درون پیرهنش مدتی ببوی تو دارم
نشسته اند حریفان ببزم عشق و من از غم
گرفته ساغر و با خویش گفتگوی تو دارم
درون سوخته و آه گرم و چهره ی شمعی
نشانه هاست که از داغ آرزوی تو دارم
ز گرد هستی موهوم شسته آینه ی دل
چو آب دیده ی خود رو بخاک کوی تو دارم
شب شراب اگر نیست ره ببزم تو این بس
که گوش دل چو فغانی بهای و هوی و دارم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۱۵ - مبین، که تاب نگاه تو آفتاب ندارم
مبین، که تاب نگاه تو آفتاب ندارم
بناز خنده ی پنهان مزن که تاب ندارم
هنوز در خفقانم ز گریه های شبانه
زبان بگز که وجود چنین شراب ندارم
بماند دانش من در جواب یک سخن تو
دگر زهر چه سخن می کنی جواب ندارم
قلم بحرف ملامت کشیده ام من مجنون
چنانکه گر بزنند آتشم عذاب ندارم
ببزم لاله رخان گشته چون سپند بر آتش
چه جای باغ که پروای مشک ناب ندارم
ز گلخنم مبر ای دل که داشتی بچراغم
برو که من هوس گشت ماهتاب ندارم
زمان زمان ز خیالت در آتشم همه ی شب
چه خوابهای پریشان کز اضطراب ندارم
زیاد روی تو هر شب نداشتم خبر از خود
تویی برابرم امشب که هیچ خواب ندارم
گذشت گریه ام از حد چنین مسوز فغانی
که آب در جگر از دود این کباب ندارم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۲۲ - بیا که پیش تو ای سرو گلعذار بمیرم
بیا که پیش تو ای سرو گلعذار بمیرم
بهر کرشمه و نازت هزار بار بمیرم
فتاده در سر راه تو جان من بلب آمد
روا مدار که از درد انتظار بمیرم
غریب شهر توام شهریار من نظری کن
که حسرتی نبود گر درین دیار بمیرم
فتاده ام بخمار از می وصال مبادا
که ساقیم ندهد جام و در خمار بمیرم
بداغ روی تو در لاله زار، زار بسوزم
بیاد خط تو از جلوه ی بهار بمیرم
تو در فسانه تبسم کنی و من ز تحیر
ز شوق آن لب جانبخش، زار زار بمیرم
بیاد جلوه ی نخل قد تو دیده ی گریان
نهاده در قدم سرو جویبار بمیرم
بهار شد که درین باغ هر نفس چو فغانی
ز صورت فاخته و نغمه ی هزار بمیرم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۴۹ - خوش آنکه بیخبر از جام آرزوی تو باشم
خوش آنکه بیخبر از جام آرزوی تو باشم
چو دیده باز کنم در طواف کوی تو باشم
حدیث حسن تو گویم نشان کوی تو پرسم
ز بسکه گم شده از خود بجستجوی تو باشم
سزای دیده ی من نیست دیدن مه رویت
همین بسست که در آرزوی روی تو باشم
شراب خورده و خوی کرده چون روی بگلستان
سپند آتش غیرت ز رنگ و بوی تو باشم
دمی که غنچه ی سیراب در سخن بگشایی
چو گل شکفته و خندان ز گفتگوی تو باشم
چو کاکل تو پریشان ز شوق روی تو گردم
ز فکر موی میان تو همچو موی تو باشم
سحرگهی که کند زهره ساز چنگ صبوحی
نشسته منتظر رقص و های و هوی تو باشم
گهی که ناز کند خوی نازکت بفغانی
غلام ناز تو گردم اسیر خوی تو باشم
امامی هروی : اشعار دیگر
شماره ۱۶ - دلم ز روح سحر گه سئوال کرد بلفظی
دلم ز روح سحر گه سئوال کرد بلفظی
چنانکه آب خجل گشت ازو بگاه روانی
که چیست در همه عالم بطبع موجب صحت
که کیست در همه گیتی سجود حاتم ثانی
جواب داد دلمرا که ای بر اسب تفکر
ز هر دو کون گذشته بگاه تیر عنانی
یکی می است که مرا را بنقد باز رهاند
باتفاق طبایع ز اندوه دو جهانی
یکی پناه صدور است و افتخار اکابر
شهاب دولت و ملت، سپهر مهر معانی
ایا رسیده بجائی که هر چه در نظر آید
بفکر پیر خرد را بقدر برتر از آنی
مرا بیک دو صراحی، شراب لعل بر آنم
که از سئوال و جواب خرد توام برهانی
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۴۱ - بیا که بی خبران را خبر ز روی نکو نیست
بیا که بی خبران را خبر ز روی نکو نیست
وگرنه چیست که عکسی ز نور طلعت او نیست
دلا بسوز که بی سوز دل اگر به حقیقت
شمامهٔ نفس مجمر است غالیه بو نیست
طریق موی شکافی چه سود بی خبران را
ز سرّ آن دهنش چون وقوف یک سر مو نیست
گذار دست سبو ساقیا و پای خمی گیر
چرا که چارهٔ کار غمش به دست سبو نیست
اگر تو محرم رازی خموش باش خیالی
که گویِ عشق به چوگان مرد بیهده گو نیست
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۱۵۶ - چنین که چشم تو پروای دادخواه ندارد
چنین که چشم تو پروای دادخواه ندارد
سزد که دل برد از خلق و جان نگاه ندارد
کمال حسن و جمال تو را دلیل همین بس
که در لطافت رویت کس اشتباه ندارد
به آفتاب جمالت که هست بر همه روشن
که آنچه روی تو دارد به حسن ماه ندارد
سرشک گفت به مردم حدیث راز دلم را
وگرنه دیدهٔ تردامنم گناه ندارد
ز ضعف کار خیالی رسیده است به جایی
که سوخت ز آتش عشق و مجال آه ندارد
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۱۶۱ - چو نام مستیِ نرگس به بزم باغ برآمد
چو نام مستیِ نرگس به بزم باغ برآمد
ز خاک لالهٔ رعنا به کف ایاغ برآمد
ندید نرگس صاحب نظر ز روی لطافت
نظیر روی تو چندان که گرد باغ برآمد
کمند شب رو زلف تو پر دل است از آن رو
به دزدیِ دل عشّاق با چراغ برآمد
ز بس که سوخت ز رشک نسیم سنبل زلفت
بنفشه را به چمن دود از دماغ برآمد
به هرکجا که ز سوز درون خویش خیالی
دهن گشاد چو شمعش ز دل فُراغ برآمد
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۱۷۷ - دلِ شکسته چو در آرزوی لعل تو خون شد
دلِ شکسته چو در آرزوی لعل تو خون شد
به جای اشک همان دم ز راه دیده برون شد
دلا چه سود ز سودای زلف سرکش یارت
جز این که صبر تو کم گشت و درد هجر فزون شد
کجا ز سلسلهٔ عشق جان بَرَد به سلامت
دلی که در سر زلف تو پای بند جنون شد
بیا که مرغ دلم در هوای دانهٔ خالت
به دام زلف اسیر و به چنگ عشق زبون شد
گذشت عمر خیالی در انتظار و تو هرگز
ز راه لطف نپرسیدیش که حال تو چون شد
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۹۸ - گهی که جانب آن زلف خم به خم بینیم
گهی که جانب آن زلف خم به خم بینیم
هرآنچه بر سر ما آید از ستم بینیم
به غم بساز دلا چون قرار ما این بود
که هرچه از طرف او رسد به هم بینیم
چه نسبت است به ابروی تو مهِ نو را
نه مردمی ست که او را به چشم کم بینیم
دلم که رفت ز شهر وجود بی دهنت
به بوی تو مگرش باز در عدم بینیم
به پای بوس تو دارد سری خیالی و نیست
امید کز تو همه عمر این قدم بینیم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۷۸ - گره زکار چو نگشود زاهدا زعبادت
گره زکار چو نگشود زاهدا زعبادت
زخاک میکده جوئیم کیمیای سعادت
بکی باده فروشان اگر خرند فروشم
بیک کرشمه ساقی هزار ساله عبادت
نماز روی ارادت نمودن است بجانان
که این قیام و قعودت بود طبیعت و عادت
بآن امید که دامان قاتلم بکف افتد
مرا بعرضه محشر ضرورتست اعادت
هزار بنده تو خواجه گر خرد همه روزه
ببر کهن نشود بنده را لباس ارادت
بغیر آهوی چشمت که شیر گیر فتاده
کسی زآهوی وحشی ندیده است جلادت
بدر کن این دل آشفته را زحلقه زلفت
که هر نفس شود آشفتگی بموت زیادت
نبرد نام علی در اذان که واجب نیست
بگو بحشر باسلام تو دهد که شهادت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۷۹ - زهجر زلف تو گفتم شبی کنیم شکایت
زهجر زلف تو گفتم شبی کنیم شکایت
فغان که این شب تیره نمیرسد بنهایت
نمیدهد دلم از دست دامن شب یلدا
که در درازی و تاری ززلف تست کنایت
بسوزی ار بعدالت ببخشی ار زکرامت
زتست بخشش و رحمت زماست جرم و جنایت
دعا کنم چو بدشنام نام من بلب آری
که فحش از آن لب شیرین کرامتست و عنایت
حدیث عشق زپروانه پرس وصدق از او جو
که سوخت جانش و از سوختن نکرد شکایت
بغیر شمع که میسوخت شب بحالت زارم
کسی بشام فراق توام نکرد حمایت
بدیده رشگ برد دل برای دیدن رویت
ببین که بخل چه قدر است و رشگ تا به چه غایت
بجز نسیم سحر کو شمیم زلف تو آورد
کسی بزخمی ناسور دل نکرد رعایت
فراق نامه آشفته گر بکوه بخوانی
بسنگ خاره کند آه درمند سرایت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۸۰ - زعشق روی تو هر کو مرا نمود ملامت
زعشق روی تو هر کو مرا نمود ملامت
بیک مشاهده از عمر رفته داشت شکایت
کسی زشنعت اعدا زدوست روی نتابد
که همدمند زآغاز عاشقی و ملامت
تمام وحشت مردم بحشر این بود و بس
که شام هجر درآید بجای روز قیامت
گناه دیگری از دیگری نخواسته ایزد
مراست دیده نظرباز و دل کچیده غرامت
طمع زجان ببرد هر که جا گزید در آتش
زعشق دم نزند هر که راست میل سلامت
زنو قیامت دیگر کنی بپای همانا
بمحشر ار بخرامی بتا بآن قد و قامت
زکوی میکده کی رو کنم بصومعه زاهد
که من زپیر مغان دیده ام هزار کرامت
گذر زکوی تو کردن بخلق بس شده مشگل
زبسکه قافله دل فکنده رحل اقامت
زخلق راز من آشفته کی نهفته بماند
که هست چهره و اشکم بدرد عشق علامت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۲۸ - بر آن سرم که برآرم زدل نهال محبت
بر آن سرم که برآرم زدل نهال محبت
که بارهاست بجانم زاحتمال محبت
هر آنچه تخم وفا کشته ام جفا ثمرش بود
کسی نچیده جز این میوه از نهال محبت
چگونه صرف خیالش توان و عطف عنانم
که عمر من همه شد صرف در خیال محبت
چه غم که رفت سر و جان و مال و جاه زدستم
نه بذل مال و سر و جان بود کمال محبت
اگر وصال محبت نشد نصیب بدوران
همین بس است که دریافتی وصال محبت
کند بسیم و زر صیرفی تفاخر بیحد
مسی که پاک برون آمده زقال محبت
مکن تو شکوه که خون حبیب ریخت محبت
که نیک آمده این کارها بفال محبت
اگر چه یوسف مصر است حسن او نخرد کس
بچهره ای که نیفتاده است خال محبت
درون جمیل کن از جلوه جمال حبیبت
که تا زآینه بنمایدت جمال محبت
حدیث کوثر و تسنیم آب خضر نگوئی
زجام عشق بنوشی اگر زلال محبت
نه عشق زاده حب است و مظهر رخ حیدر
مباد آنکه شوی غافلی از جلال محبت
اگر بدام تو آشفته را شکست پر و بال
پرد بگرد در و بام تو ببال محبت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۳۱ - گلم میار خدا را تو باغبان عنایت
گلم میار خدا را تو باغبان عنایت
خزان ما زبهار تو کی رسد بنهایت
بهل که به نشود داغ دل زمرهم اعیار
عتاب دوست بسی به که از رقیب عنایت
مگر بروز فراقت حدیث هجر بگویم ‏
که شام هجر ندارد باین حدیث کفایت
هزار دوست گرفتم ولی بشام فراقت
بغیر مردم چشم کسی نکرد حمایت
بکشت غیرت عشقم اگر چه پا بدرستی
ببین که رشک محبت رسیده تا به چه غایت
نه زهر عشق چشیدی نه بار هجر کشیدی
بدان که فرق بسی از روایتست و درایت
زبیم برنکشم آه در قفای رکیبش
مباد شعله آهم کند بدوست سرایت
چنان که یوسف و یعقوب را رساند بکنعان
مگر خدا برساند تو را بمن زعنایت
بآتش دل درویش هیچکس چو نبخشد
مگر که ساقی کوثر کند زلطف شفایت
گلوی تشنه نخورد آب خوش زجدول تیغت
اگر چه غیر بقتلم بسی نمود سعایت
ززلف تو کند آشفته جلوه ی بتو حاشا
کسی زمنزل مألوف خود نکرده شکایت