تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۹۹ - ترا گهی که نظر بر من خراب افتد
ترا گهی که نظر بر من خراب افتد
دلم ز بسکه تپد در من اضطراب افتد
دلم به یاد لبت هر زمان شود بیخود
علی الخصوص زمانی که در شراب افتد
تو چون شراب خوری با رقیب خنده زنان
ز خنده تو نمک در دل کباب افتد
ز بهر جلوه چو خورشید من رود بر بام
به خانها همه از روزن آفتاب افتد
مگو: به دوزخ هجر افگنم هلالی را
روا مدار که بیچاره در عذاب افتد
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۱۰۶ - نمی توان به تو شرح بلای هجران کرد
نمی توان به تو شرح بلای هجران کرد
فتاده ام به بلایی، که شرح نتوان کرد
ز روزگار مرا خود همیشه دردی بود
غم تو آمد و آن را هزار چندان کرد
بلای هجر تو مشکل بود، خوش آن بیدل
که مرد پیش تو و کار بر خود آسان کرد
خیال کشتن من داشت وه! چه شد یارب؟
کدام سنگدل آن شوخ را پشیمان کرد؟
جراحت دل ما بر طبیب ظاهر نیست
که تیر غمزه او هر چه کرد پنهان کرد
نیافت لذت ارباب ذوق، بی دردی
که قدر درد ندانست و فکر درمان کرد
هلالی، از دل مجروح من چه می پرسی؟
خرابه ای که تو دیدی فراق ویران کرد
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۱۰۸ - به ناز می رود و سوی کس نمی نگرد
به ناز می رود و سوی کس نمی نگرد
هزار آه کشم، یک نفس نمی نگرد
گهی به پس روم و گه سر رهش گیرم
ولی چه فایده؟ چون پیش و پس نمی نگرد
چو غمزه اش ره دین زد چه سود ناله جان؟
که راهزن به فغان جرس نمی نگرد
کسی که در هوس روی ماه رخساریست
در آفتاب ز روی هوس نمی نگرد
دلم به سینه صد چاک مشکل آید باز
که مرغ رفته به سوی قفس نمی نگرد
خطاست پیش رخش سوی نو خطان دیدن
کسی به موسم گل خار و خس نمی نگرد
گذشت و سوی هلالی ندید و رحم نکرد
چه طالعست که هرگز به کس نمی نگرد؟
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۱۲۴ - غم بتان مخور، ای دل، که زار خواهی شد
غم بتان مخور، ای دل، که زار خواهی شد
اگر عزیز جهانی، تو خوار خواهی شد
اگر چو من هوس زلف یار خواهی کرد
ز عاشقان سیه روزگار خواهی شد
تو از طریقه یاری همیشه فارغ و من
نشسته ام به امیدی که یار خواهی شد
چو در وفای توام، بر دلم جفا مپسند
که پیش اهل وفا شرمسار خواهی شد
کنون به حسن تو کس نیست از هزار یکی
تو خود هنوز یکی از هزار خواهی شد
ز فکر کار جهان بار غم به سینه منه
وگرنه در سر این کار و بار خواهی شد
هلالی، از پی آن شهسوار تند مرو
که نارسیده به گردش غبار خواهی شد
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۱۳۳ - عجب! که رسم وفا هرگز آن پری داند
عجب! که رسم وفا هرگز آن پری داند
پری کجا روش آدمی گری داند؟
دلم به عشوه ربود اول و ندانستم
که آخر اینهمه شوخی و دلبری داند
به عاشقان ستم دوست عین مصلحتست
که شاه مصلحت کار لشکری داند
حدیث لعل خود از چشم درفشانم پرس
که قد گوهر سیراب گوهری داند
بناز گفت: هلالی کمینه بنده ماست
زهی سعادت! اگر بنده پروری داند
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۱۴۰ - چو ترک من هوس مجلس شراب کند
چو ترک من هوس مجلس شراب کند
هزار عاشق دل خسته را کباب کند
خراب چون نشوم از کرشمه‌ای کسی
که در کرشمه اول جهان خراب کند؟
شدم ز حسرت او در نقاب خاک و هنوز
به خاک من چو رسد روی در نقاب کند
چه طالعست که ناگاه بر سرم روزی
اگر فرشته رحمت رسد عذاب کند؟
تپیدن دل من روز هجر دانی چیست؟
برای دیدن روی تو اضطراب کند
ز خواب چشم گشایی و فتنه انگیزی
تو آفتی، نگذاری که فتنه خواب کند
نمود وعده دیدار و دیدمش در خواب
نگویمش، که مبادا به آن حساب کند
چو سایه روی هلالی به خاک یکسان باد
اگر ز سایه تو رو به آفتاب کند
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۱۴۴ - چو لاله سینه من کاش پاره پاره کنند!
چو لاله سینه من کاش پاره پاره کنند!
به داغهای درون یک به یک نظاره کنند
به پیش یار دلم را، چو غنچه، بشکافند
به او جراحت پنهانم آشکاره کنند
ز سیل دیده خرابم، ز سوز سینه کباب
میان آتش و آبم، ز من کناره کنند
ز اشک و چهره زردم اگر نیند آگاه
شبی تفحص آن از مه و ستاره کنند
بر آستان وفا سر نهاده ام عمری
که در حساب سگانش مرا شماره کنند
ز تیغ طعنه به یک بار نیم کشته شدم
نعوذ بالله! اگر طعن من دوباره کنند
دل حزین هلالی ز درد هجران سوخت
برای درد دل او به لطف چاره کنند
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۱۵۷ - اگر نه از گل نو رسته بوی یار آید
اگر نه از گل نو رسته بوی یار آید
هوای باغ و تماشای گل چه کار آید؟
بهار میرسد، آهنگ باغ کن، زان پیش
که رفته باشی و بار دگر بهار آید
ز باده سرخوشی خود، زمان زمان، نو کن
چنان مکن که: رود مستی و خمار آید
فتاد کشتی عمرم بموج خیر فراق
امید نیست کزین ورطه بر کنار آید
هزار عاشق دلخسته خاک راه تو باد
ولی مباد که بر دامنت غبار آید
جدا ز لعل تو هر قطره ای ز آب حیات
مرا بدیده چو پیکان آبدار آید
چو بار نیست برین آستان هلالی را
ازین چه سود که روزی هزار بار آید؟
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۱۸۹ - قد تو عمر درازست و سرو گلشن ناز
قد تو عمر درازست و سرو گلشن ناز
بیا و سایه فگن بر سرم، چو عمر دراز
ز گریه، بی تو، مرا بسته بود راه نظر
تو آمدی و نظر می کنم به روی تو باز
چراغ عشرت من مرد و بر تو ظاهر نیست
بیا، که پیش تو، روشن کنم به سوز و گداز
ز آسمان و زمین فارغیم، در ره عشق
درین سفر چه تفاوت کند نشیب و فراز؟
به روی زرد هلالی ز روی ناز مبین
که از جهان به تو آورده است روی نیاز
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۱۹۱ - از آن چه سود که نوروز شد جهان افروز؟
از آن چه سود که نوروز شد جهان افروز؟
که بی تو روز و شب ما برابرست امروز
اگر بقصد دلم سوی تیغ دست بری
بپای خویشتن آید، چو مرغ دست آموز
دلم بذوق شکر خنده تو پر خون شد
کجاست غمزه خونریز و ناوک دلدوز؟
بدفع لشکر غم، صد سپه برانگیزم
ولی چه سود؟ که بختم نمی شود پیروز
بگریه گفتمش: ای مه، بعاشقان می ساز
بخنده گفت: هلالی، بداغ ما می سوز
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۲۰۳ - زبان او، که ندیدم ز تنگی دهنش
زبان او، که ندیدم ز تنگی دهنش
امید هست که بینم به کام خویشتنش
چه نازکیست، تعالی الله! آن سهی قد را؟
که از گل و سمن آزرده می‌شود بدنش
هزار تازه گل از بوستان دمید ولی
یکی ز روی لطافت نمی‌رسد به تنش
سزد که جامه‌ی جان را قبا کند از شوق
هزار یوسف مصری به بوی پیرهنش
تبارک الله! ازین سبزه‌ای که تازه دمید!
به دامن سمن و بر کنار یاسمنش
برادران، به سگ کوی یار اگر برسید
تحیتی برسانید از زبان منش
هلالی از لب جانان عجب حدیثی گفت!
که تازه شد همه جان‌ها ز لذت سخنش
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۲۲۵ - عجب شکسته دل و زار و ناتوان شده ام!
عجب شکسته دل و زار و ناتوان شده ام!
چنان که هجر تو میخواست، آنچنان شده ام
تو آفتابی و من ذره، ترک مهر مکن
که در هوای توام، گر بر آسمان شده ام
به گفتگوی تو افسانه گشته ام همه جا
به جستجوی تو آواره جهان شده ام
خدای را، دگر، ای باد، سوی من مگذر
که من به کوی کسی خاک آستان شده ام
چه گویم از تن بیمار و کنج محنت خویش؟
به تنگنای لحد مشت استخوان شده ام
دلم ز شادی عالم گرفته است ولی
غمی که از تو رسیده است شادمان شده ام
از آن شده است، هلالی، دلم شکاف شکاف
که ناوک غم و اندوه را نشان شده ام
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۲۳۴ - ز پیر میکده عمری در التماس شدم
ز پیر میکده عمری در التماس شدم
که خاک درگه دیر فلک اساس شدم
غم مرا به غم دیگران قیاس مکن
که من نشانه غم‌های بی‌قیاس شدم
مرا ز حسن تو صنع خدای ظاهر شد
تو را شناختم، آنگه خداشناس شدم
سپاس عید بود پاس نُقل و باده و جام
هزار شکر که مشغول این سپاس شدم!
پلاس فقر، هلالی، لباس فخر منست
من از برای تفاخر درین لباس شدم
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۲۳۶ - دو روز شد که ز درد فراق بیمارم
دو روز شد که ز درد فراق بیمارم
ازین دو روزه حیاتی که هست بیزارم
چو لاله سینه من چاک شد، بیا و ببین
که از تو بر دل پر خون چه داغها دارم؟
مرا ز گریه مکن منع، ساعتی بگذار
که زار زار بگریم، که عاشق زارم
رسید جان به لب و نیست غیر ازین هوسم
که آیم و به سگان در تو بسپارم
خلاصی من از آن قید زلف ممکن نیست
که در کمند بلای سیه گرفتارم
به جلوه گاه بتان می روم، سرشک فشان
به باغ سنگدلان تخم مهر می کارم
هلالی، از غم یارست روز من شب تار
چه شد که صبح شود یک نفس شب تارم؟
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۲۶۲ - بهار میرسد، اما بهار را چه کنم؟
بهار می‌رسد، اما بهار را چه کنم؟
چو نیست گلرخ من، لاله زار را چه کنم؟
به اختیار توانم که راز نگشایم
فغان و ناله بی اختیار را چه کنم؟
اگر چه روی تو خورشیدوار جلوه نماست
سیاه‌رویی شب‌های تار را چه کنم؟
قرار عاشق بی‌دل به صبر باشد و بس
چو صبر نیست دل بی‌قرار را چه کنم؟
گرفتم این که شب از می دمی بیاسایم
علی الصباح بلای حمار را چه کنم؟
هلالی، این همه غم را توان کشید، ولی
غم غریبی و هجران یار را چه کنم؟
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۲۶۳ - دلم به آرزوی جان نمیرسد، چه کنم؟
دلم به آرزوی جان نمیرسد، چه کنم؟
به جان رسید و به جانان نمیرسد، چه کنم؟
من ضعیف برآنم که: پیرهن بدرم
چو دست من به گریبان نمیرسد، چه کنم؟
وصال یار محال و من از فراق ملول
چو این نمیرود آن نمیرسد، چه کنم؟
اگر چه شاه بتان شد ز روی حسن، ولی
به داد هیچ مسلمان نمیرسد، چه کنم؟
مگو که: چند حکایت کنی ز قصه هجر؟
چو این فسانه به پایان نمیرسد، چه کنم؟
هزار نامه نوشتم من گدا، لیکن
یکی به حضرت سلطان نمیرسد، چه کنم؟
حدیث شوق هلالی، که حسب حال منست
به گوش آن مه تابان نمیرسد، چه کنم؟
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۲۶۶ - دلم ز دست شد، از دست دل چه چاره کنم؟
دلم ز دست شد، از دست دل چه چاره کنم؟
اگر به دست من افتد، هزار پاره کنم
خوشست بزم تو، لیکن کجاست طاقت آن
که در میان رقیبان تو را نظاره کنم؟
مگو: کناره کن از من، که جان ز کف ندهی
تو در میانه جانی، چه سان کناره کنم؟
اگر چه سنگدلی، از من این مناسب نیست
که نسبت دل سختت به سنگ خاره کنم
هلالی، از رخ جانان به ماه نتوان دید
ز آفتاب چرا روی در ستاره کنم؟
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۲۸۰ - خراب یک نظر از چشم نیم خواب توایم
خراب یک نظر از چشم نیم خواب توایم
بحال ما نظری کن، که ما خراب توایم
سؤال ما بتو از حد گذشت، لب بگشا
که سالهاست که در حسرت جواب توایم
چه حد آن که توانیم هم عنان تو شد؟
همین سعادت ما بس که: در رکاب توایم
عتاب تو کشد و ناز تو هلاک کند
هلاک ناز تو و کشته عتاب توایم
عجب نباشد اگر از لبت بکام رسیم
که مست باده نازی و ما کباب توایم
ز مهر روی تو داریم داغها بر دل
ستاره سوخته از تاب آفتاب توایم
من و هلالی ازین در بهیچ جا نرویم
چرا که همچو سگان بسته طناب توایم
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۲۸۳ - زهی سعادت! اگر خاک آن حرم باشیم
زهی سعادت! اگر خاک آن حرم باشیم
به هر طرف که نهی پای در قدم باشیم
مکوش اینهمه در احترام و عزت ما
که ما به خواری عشق تو محترم باشیم
مرو، که آخر ایام عمر نزدیک‌ست
بیا، که یک دو سه روز دگر به هم باشیم
غریب ملک وجودیم و اندکی ماندست
که باز ساکن سر منزل عدم باشیم
رقیب را به جناب تو قدر بیش از ماست
سگ توایم، چرا از رقیب کم باشیم؟
حریف بزمگه عیش را وفایی نیست
رفیق ما غم یارست، یار غم باشیم
نه حد ماست، هلالی، امید لطف از دوست
غنیمتست اگر قابل ستم باشیم
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۲۹۹ - اگر برای تو مردن، چه باک از آن مردن؟
اگر برای تو مردن، چه باک از آن مردن؟
هزار بار برای تو می توان مردن
به روز وصل تو دانی که چیست حالت ما؟
نفس نفس به تو دیدن، زمان زمان مردن
زمان عشق و جوانیست مرگ من مطلب
که مشکل‌ست به صد آرزو جوان مردن
بر آستان تو جان می‌دهم، چه بهتر ازین؟
سعادتست بر آن خاک آستان مردن
خدای را، که دگر ناگهان برون مخرام
وگرنه پیش تو خواهیم ناگهان مردن
تو و گرفتن تیر و کمان به قصد شکار
من و ز دیدن آن تیر و آن کمان مردن
به خاک پای تو مردن حیات اهل دلست
هزار جان هلالی فدای آن مردن