تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۵۸ - از کینه هیچ‌کس گر هم بر جبین ندید
از کینه هیچ‌کس گر هم بر جبین ندید
کس بر جبین آینه از خشم چین ندید
از بس به سر زدم ز فراقت جدا جدا
از دست، سر چه دید که از آستین ندید
زین خاکدان هزار سلیمان شد و ز پی
کس نقش پای مورچه‌ای بر زمین ندید
این راه پرخطر به چه امید می‌رود
روی تو هرکه در نفس واپسین ندید
کی کم شود ز سیلی کس، تازه رویی‌ام؟
صد خشم کرد خصم و مرا خشمگین ندید
قدسی ز هر دو، ملت عشق اختیار کرد
بیچاره هیچ ذوق چو در کفر و دین ندید
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۷۴ - کی بی توام نظاره به چشم آشنا شود؟
کی بی توام نظاره به چشم آشنا شود؟
بنمای روی خود که مرا دیده وا شود
سوی در تو کعبه روان پی نمی‌برند
گر سنگشان به زیر قدم توتیا شود
نرگس دهد پیاله خالی به دست تو
از بس که پیش چشم تو بی دست و پا شود
یکرنگم آنچنان که به شمشیر آفتاب
باور مکن که روز من از شب جدا شود
افتد ز اضطراب دل من در اضطراب
پهلوی من، به بزم تو آن را که جا شود
بر روی دوستان به نظر زنده‌ام چو شمع
میرم، اگر به هم مژه‌ام آشنا شود
بیرون شدم ز بزم تو از حرف بوالهوس
مرغ از چمن رمیده ز رشک صبا شود
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۷۷ - چشم ترم گهی که به آن خاک پا رسد
چشم ترم گهی که به آن خاک پا رسد
باشد چنان که تشنه به آب بقا رسد
از لذت خدنگ تو ترسم که روز حشر
من کشته تو باشم و دعوای ترا رسد
گل را کند ذخیره صدساله در کنار
بوی خوش تو گر به مشام صبا رسد
ساقی که هیچ‌کس ز می‌اش ناامید نیست
ریزد به شیشه زهر چو نوبت به ما رسد
قدسی مساز رنجه، دل از لاف دوستی
هر بوالهوس به پایه عاشق کجا رسد
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۸۰ - نام تو بردم آتش شوقم به جان فتاد
نام تو بردم آتش شوقم به جان فتاد
باز این نهفتنی سخنم بر زبان فتاد
طفلی بود که خون دلم خورده جای شیر
هر قطره اشک کز مژه خون‌فشان فتاد
غوغای رستخیز برآمد ز هر طرف
چشمت مگر به نیم‌نگه در زمان فتاد؟
در دیده‌ام خیال تو هرچند سیر کرد
هرجا نظر فکند بر آب روان فتاد
آگه ز حال غرقه به خونان نه‌ای، ای رفیق
کشتی ز موج‌خیز غمت بر کران فتاد
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۸۳ - هر لحظه‌ام بتان به غمی آشنا کنند
هر لحظه‌ام بتان به غمی آشنا کنند
ترسم که رفته‌رفته مرا بی‌وفا کنند
آنها که خار دیده و گل‌گل شکفته‌اند
گر ناوکی رسد ز تو دانی چه‌ها کنند
کی با درازی شب هجران وفا کند
آن عمر هم که وعده به روز جزا کنند
داد از شب فراق که آخر نمی‌شود
صد روز محشرش گر از آخر جدا کنند
آیینه خواستی و ندانند عاشقان
چون دیده را به حیله در آیینه جا کنند
گویا که قبله ابروی بت شد که زاهدان
در هر نماز سجده شکری ادا کنند
در دامم اضطراب نه از بیم کشتن است
ترسم از آنکه صید زبون را رها کنند
تا نبود از شمار تماشاییان برون
خوبان به چشم آینه هم توتیا کنند
نشنیده‌اند اجر شهیدان تیغ عشق
آنها که یاد چشمه آب بقا کنند
قومی که سر دریغ ز دشمن نداشتند
با دوستان مضایقه در جان کجا کنند
دست امید باز ندارم ز دامنت
پیراهن حیات مرا گر قبا کنند
داغم ازین زیان که چرا اهل کاروان
یوسف برند جانب مصر و رها کنند
شاید ز عیبجویی بیگانه وا رهم
کاش اندکی به عیب خودم آشنا کنند
قدسی مریض عشق کجا و شفا کجا
راضی مشو که درد دلت را دوا کنند
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۰۷ - ای خوشدلی برو که غمینم سرشته‌اند
ای خوشدلی برو که غمینم سرشته‌اند
درمان گداز و درد گزینم سرشته‌اند
از آب و خاک کعبه و بتخانه نیستم
نه دوستم، نه خصم، چنینم سرشته‌اند
نگذاشت شغل عشق به کار دگر مرا
گویا که از برای همینم سرشته‌اند
عاشق کجا و تیره‌دلی این گمان مبر
سر تا قدم ز نور یقینم سرشته‌اند
قدسی برای سجده گلبن در این چمن
چون برگ گل تمام جبینم سرشته‌اند
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۱۱ - آسودگی نصیب دل زار کس مباد!
آسودگی نصیب دل زار کس مباد!
مرهم وبال سینه افگار کس مباد!
بس دلشکسته‌ایم ز آسوده‌خاطری
یا رب که عافیت پی آزار کس مباد!
شادم به کوچه‌گردی عالم چو آفتاب
آسایشم ز سایه دیوار کس مباد!
شد زهد شیخ و برهمن آمد به راه عشق
دل در گرو به سبحه و زنار کس مباد!
تا دل به خون خویش نغلتد، نمی‌شود
این صید خون‌گرفته، گرفتار کس مباد!
قدسی ز غنچه دلت آتش علم کشید
این گل، نصیب گوشه دستار کس مباد
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۱۴ - هرگز مرا به کعبه ز دیر التجا نشد
هرگز مرا به کعبه ز دیر التجا نشد
یک حاجتم نماند که آنجا روا نشد
بختم فریب جلوه نیک‌اختری نخورد
فرقم زبون سایه بال هما نشد
در حیرت از شکستگی شیشه دلم
با آنکه هرگز از کف خوبان رها نشد
روز وصال نیست جز این حیرتم که چون
در دیده‌ام نظاره ازین بیش جا نشد؟
تا عشق، توبه داد دلم را ز ترک خویش
یک سجده‌ام ز طاعت خوبان قضا نشد
باشد هنوز حسرت تیر تو در دلم
با آنکه یک خدنگ تو از دل خطا نشد
ننشست فتنه‌ای ز حوادث درین دیار
کز قامت تو فتنه دیگر بپا نشد
روزی به شام برد به کوری، چو خفتگان
صبحی که چشم مهر به روی تو وا نشد
یک بار یافتم ز تو دستور سجده‌ای
چون سایه‌ام ز خاک، دگر تن جدا نشد
با آنکه نقد عمر، مرا صرف دوست شد
یک روزه دین مدت وصلش ادا نشد
هرجا حدیث زلف تو مذکور شد مرا
بر تن کدام مو که زبان دعا نشد؟
ما را همین بس است که بیگانه شد ز غیر
قدسی چه غم که یار به ما آشنا نشد
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۱۵ - آن غنچه‌ام که راز دلم بر ملا نشد
آن غنچه‌ام که راز دلم بر ملا نشد
گر شد زبان به شکوه رضا، دل رضا نشد
شکرانه جفای تو جان دادم و هنوز
دین وفا به شرع محبت ادا نشد
نیرنگ بین، که جز نگه آشنا نکرد
بیگانه‌ای که در همه عمر آشنا نشد
پیکان یک خدنگ تو در پهلویم نماند
یک ره دل ز جا شده من به جا نشد
سررشته‌ای که روز نخستم سپرد عشق
گردید خاک، دست و ز چنگم رها نشد
داغم ولی گرانی مرهم ندیده‌ام
آن دیده‌ام که طرح‌کش توتیا نشد
تاثیر دوستی به دلش عرض حال کرد
پیغام ما گرانی دوش صبا نشد
چندان که آب خورد ز چشمم نهال بخت
چون چوب خشک، قابل نشو و نما نشد
با شمع عارضت ز تجلی اثر نماند
برق از کجا گذشت که قحط گیا نشد؟
چندین بنای خیر که شد رسم در جهان
جایی به فیض دیر محبت بنا نشد
قدسی به چاک پیرهن گل حسد بریم
کان هم چرا نصیب گریبان ما نشد
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۱۸ - یا رب چرا به درد دلم دیروا رسید
یا رب چرا به درد دلم دیروا رسید
از دل شکستنم به دلش چون صدا رسید
گلزار حسن را چه غم از آفت خزان
برگی اگر فتاد گلی از قفا رسید
کشت امید من چو پی برق شد سیاه
تا شعله غمت به کدامین گیا رسید
لطف تو بود بیشتر از خواهش دلم
هر مدعایم از تو به صد مدعا رسید
ناسور شد جراحتم از بوی طره‌ای
باز این نسیم لطف به من از کجا رسید
بی گریه کی شگفتی دل میسرست؟
گلشن ز فیض قطره به نشو و نما رسید
در چارسوی عشق بجز من کسی نماند
از هر طرف رسید بلایی، به ما رسید
در حیرتم که در قدم جغد بود گنج
چون میمنت به سایه بال هما رسید؟
قاصد میان عاشق و معشوق رسم نیست
شد فاش هر خبر که به گوش صبا رسید
تا شیشه امید که پهلو به سنگ زد؟
کامشب صدای ناله به گوش آشنا رسید
هرگز به گرد وادی ما محملی نگشت
در حیرتم که بانگ جرس از کجا رسید
ساقی که هیچ‌کس ز می‌اش ناامید نیست
در شیشه ریخت زهر چو نوبت به ما رسید
قدسی، ندید روزن ما روی آفتاب
..............................
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۲۲ - چون کشته نگاه تو سوی کفن رود
چون کشته نگاه تو سوی کفن رود
جان ز تن برون شده بازش به تن رود
بوی گلاب از نفسش می‌توان شنید
آن را که بر لب از گل رویت سخن رود
جذب محبت است که گلگون عنان خویش
بربوده از سوار و سوی کوهکن رود
زحمت مکش رقیب، که در فصل گل به باغ
بلبل کند ترانه و زاغ و زغن رود
قدسی ترحم است بر احوال آنکه او
از کوی دوست با دل پرخون چو من رود
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۲۵ - می را چو آب، لعل تو بر خود حلال کرد
می را چو آب، لعل تو بر خود حلال کرد
گویا که خون بی‌گنهانش خیال کرد
حالی نداشتم که توان گفت، بی شراب
ساقی به یک پیاله‌ام از اهل حال کرد
بلبل دم از خصومت طوطی زند، مگر
آیینه را ز عکس رخت گل خیال کرد؟
در بالشیم روز به روز از هوای تو
آخر هوای سرو تو ما را نهال کرد
مجنون چرا هوایی صحرا بود، مگر
لیلی بر او کرشمه به چشم غزال کرد؟
بر صفحه زمانه، سخن را ز بی‌کسی
هر سر بریده همچو قلم پایمال کرد
قدسی کسی که دوستی از خلق چشم داشت
اوقات خویش صرف خیال محال کرد
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۳۰ - در هجرت، از شکست، دلم را اثر نماند
در هجرت، از شکست، دلم را اثر نماند
زین پیش بی تو بود قرارم، دگر نماند
شمعی که تازه کشته شود، دودش اندک است
بازآ که بی تو یک نفسم بیشتر نماند
ای بلبلان، بقای شما باد در چمن
کز ما به نیم چاشت چو شبنم اثر نماند
وقتی به پرسش دلم آمد خدنگ یار
کز گریه نیم قطره خون در جگر نماند
بر من ز باغ وصل چنان بسته‌اند راه
کامیدواری‌ام به نسیم سحر نماند
قدسی چنان گداخت ز تاثیر درد عشق
کز نام‌بردنش به زبانها خبر نماند
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۳۷ - زورم به یک اشاره ابرو نمی‌رسد
زورم به یک اشاره ابرو نمی‌رسد
هرگز به ناتوانی من مو نمی‌رسد
قمری فکنده طوق به تقلید در گلو
چون گردنش به حلقه گیسو نمی‌رسد
انصاف بین که پای به دامن کشیده‌ام
با جامه‌ای که تا سر زانو نمی‌رسد
لب‌تشنگان ناز، تسلی نمی‌شوند
تا چین زلف یار به ابرو نمی‌رسد
ازچشم تو که دیده بد دور باد ازو
غیر از نگاه دور به آهو نمی‌رسد
زلفت به بردن دلم اعجاز می‌کند
نوبت بدان دو نرگس جادو نمی‌رسد
دل گوشه‌گیر موی تو گردید از ازل
چون گوشه‌ای بدان خم گیسو نمی‌رسد
دل در میان گرفته سر زلف یار را
ای شانه دور شو به تو یک مو نمی‌رسد
قدسی چو تیغ آه ضعیفان شود بلند
کس را سخن ز قوت بازو نمی‌رسد
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۴۴ - چشمی که با غبار درت آشنا شود
چشمی که با غبار درت آشنا شود
دیگر چو نقش پا، کی ازین در جدا شود؟
بر لب شکسته می‌گذرد حرف توبه‌ام
چون کودکی که نو به سخن آشنا شود
آن طالعم کجاست که افتد به کار من
هر عقده‌ای که از سر زلف تو وا شود
چون صبح، یابد از نفسش نور، عالمی
هر ذره را که مهر تو در سینه جا شود
کی می‌رود خیال تو از دیده‌ام برون
در خاک، استخوانم اگر توتیا شود
دست امید، باز ندارم ز دامنت
پیراهن امید، مرا گر قبا شود
هر سرمه‌ای که آن نه ز خاک درت بود
در دیده جا ندارد اگر توتیا شود
زنهار فردباش، که خواری نمی‌کشد
هر قطره کز محیط، چو گوهر جدا شود
هر دم به یاد تیر تو آهی ز دل کشم
تا جای تیر تو به دل تنگ وا شود
از بی‌تعلقی چه عجب آب دیده‌ام
گر قطره‌قطره چون گوهر از هم جدا شود
بخت سیاه، بر سر قدسی ز یمن عشق
شاید که رشک سایه بال هما شود
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۴۹ - ..............................
..............................
..............................ون نوشته‌اند
مکتوب بوسه‌ای ز خط جام، هر زمان
دردی‌کشان به آن لب میگون نوشته‌اند
یک ره به خط جوهر تیغت نگاه کن
بنگر که سرنوشت مرا چون نوشته‌اند
صحرانورد تا شده سیلاب گریه‌ام
عرض نیاز دجله به هامون نوشته‌اند
تا عارفان تصرف میخانه کرده‌اند
طعن درون خم به فلاطون نوشته‌اند
در وادی گریختن از سنگ کودکان
از شهر، صد کنایه به مجنون نوشته‌اند
ای عافیت کناره گزین شو، که پیش ما
نام ترا ز دایره بیرون نوشته‌اند
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۵۱ - تا پرده از رخت به کشیدن نمی‌رسد
تا پرده از رخت به کشیدن نمی‌رسد
صبح نشاط ما به دمیدن نمی‌رسد
در باغ، دست باد خزان بس که شد دراز
دامان گل ز شاخ، به چیدن نمی‌رسد
غوغای ما بلند و ز کوتاه فطرتی
تا بام آسمان به پریدن نمی‌رسد
شادم ز لاغری، که چو بسمل کند مرا
خونم ز خنجرش به چکیدن نمی‌رسد
ایمن بود ز چشم بداندیش، آن پری
چشم بد از پی‌اش به پریدن نمی‌رسد
{بیاض}
از گریه، کار دیده به دیدن نمی‌رسد
راضی به داده باش، که ملک قناعت است
جایی که آبرو به چکیدن نمی‌رسد
تنگ است بس که عیش حریفان انجمن
خون از لب قدح به مکیدن نمی‌رسد
شوق لباس کعبه چو عریان کند مرا
ذوقی به ذوق راه بریدن نمی‌رسد
شیرین نمی‌شود لب امیدواری‌ام
شهد امید من به چشیدن نمی‌رسد
جز بیخودی نصیب ندارد سرشک من
سیماب را به غیر تپیدن نمی‌رسد
اعضای من ز کار چنان شد، که پیش دوست
انگشت حیرتم به گزیدن نمی‌رسد
از ناله‌ام که گوش جهانی ازان کرست
در حیرتم، که چون به شنیدن نمی‌رسد؟
قدسی چو غنچه تنگدلم، زانکه همچو گل
جیبم ز پارگی به دریدن نمی‌رسد
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۵۷ - ذوق غمت ز سینه محزون نمی‌رود
ذوق غمت ز سینه محزون نمی‌رود
از دل هوای درد تو بیرون نمی‌رود
هرچند ناز دامن لیلی کشد، دلش
باور مکن که از پی مجنون نمی‌رود
زین چشم خون‌فشان که مرا هست، چرخ را
کشتی کدام روز که در خون نمی‌رود؟
بر دل شبی نمی‌گذرد کز غلوی ضعف
با ناله شبانه به گردون نمی‌رود
از دیده‌ام، کدام نفس،در فراق تو
آتش به جای آب به جیحون نمی‌رود؟
راه نفس ز خون دلم بسته می‌شود
گر یک نفس ز دیده مرا خون نمی‌رود
ای عاقلان فسانه مخوانید بر سرم
کز سر جنون عشق به افسون نمی‌رود
ای نور دیده زندگی‌ام بی تو مشکل است
آسان ز سینه مهر تو بیرون نمی‌رود
ناز و کرشمه تو به چشم غزال نیست
مجنون تو ز شهر به هامون نمی‌رود
باید رسد به گوش تو افغان من، چه باک
گر ناله‌ام ز ضعف به گردون نمی‌رود
قدسی کدام روز که از گریه، دیده‌ام
همچون حباب بر سر جیحون نمی‌رود
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۷۱ - با من، غمت ز مهر، دویی در میان ندید
با من، غمت ز مهر، دویی در میان ندید
کس شعله را به خار چنین مهربان ندید
یاد چمن ز خاطر مرغ اسیر رفت
چون دلنشینی قفس از آشیان ندید
تا بود، روزگار به افسردگی گذاشت
کس رنگ خنده بر لب این بوستان ندید
گردید چون خیال و ز دلها خبر گرفت
تیر ترا دمی که دلم در کمان ندید
کی از دلم ز دعوی پیکان کشید دست؟
تا سینه پای تیر ترا در میان ندید
گو دیده مرا پی ابروی او ببین
آن‌کس که بحر را پی کشتی روان ندید
یک ره ز چهره پرده برافکن خدای را
آیینه کس همیشه در آیینه‌دان ندید
رفتی به باغ و زنده جاوید شد چمن
دید از تو باغ، آنچه ز آب روان ندید
هرگز نخورد داغ دلم آب ناخنی
آن گلبنم که تربیت باغبان ندید
می‌دید کاش گونه زردم در آینه
آن‌کس که روی آینه را زرنشان ندید
کام دلم ز سیر کواکب روا نشد
لب تشنه فیض آب ز ریگ روان ندید
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۷۲ - رفتم به بوستان که دلم وا شود، نشد
رفتم به بوستان که دلم وا شود، نشد
گفتم که درد عشق مداوا شود، نشد
سودا به شهر و کوی بود، نی به کوه و دشت
مجنون خیال کرد که رسوا شود، نشد
امروز غربتم به جزای عمل رساند
گفتم مگر که وعده به فردا شود، نشد
عمری چو نقش پا به سر کوی انتظار
چشمم به راه بود که پیدا شود، نشد