تعداد ۴۸۴۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۴۹ - آن سرو خرامان که گذشت از چمن کیست
آن سرو خرامان که گذشت از چمن کیست
و آن شمع برافروخته از انجمن کیست
شمعی که چراغ دل ما روشن ازو شد
روشن شود ای کاش که در انجمن کیست
جان یافتم از بوی تو ای باد سحرگاه
این بوی خوش از طره عنبرشکن کیست
بویی که منور شد ازو دیده یعقوب
بو برده‌ام امروز که در پیرهن کیست
آن مرغ که رم کرد ز من رام که گردید
و آن روح که رفت از تن من در بدن کیست
شبها دو لب من بهم از ناله نیاید
تا او همه شب خفته دهن بر دهن کیست
در نظم فصیحی رقم نام چه حاجت
پیدا بود از حسن ادا کاین سخن کیست
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۵۴ - نخل طلبم هیچ مرا برگ و بری نیست
نخل طلبم هیچ مرا برگ و بری نیست
فرزند خزانم ز بهارم خبری نیست
از باغ وفا مگذر اگر تشنه ی کامی
کآنجا همه گر بید بود بی‌ثمری نیست
بر بام و در دوست تجلی نفشاندند
گویا که درین کوچه پریشان‌نظری نیست
گویند که بیگانه پرست است غم دوست
صد شکر که بیگانه‌تر از ما دگری نیست
روزی که در گنج کرم باز کند حسن
سرمایه ی ما هیچ به جز چشم تری نیست
لخت دلم از دیده کند سوی تو پرواز
مشتاق تو را شوق کم از بال و پری نیست
گر لذت داغ جگر اینست فصیحی
صد حیف که بر هر سر مویم جگری نیست
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۵۷ - دی قاصد یار آمد و مژگان‌تری داشت
دی قاصد یار آمد و مژگان‌تری داشت
از یار مگر بهر هلاکم خبری داشت
عمری به ره یار دلم تخم وفا کشت
پنداشت که این تخم که می‌کاشت بری داشت
آن بود دل جمع که از دست بتان بود
صد پاره و هر پاره ی او را دگری داشت
زآن پیش که تازی فرس ناز به میدان
با حلقه فتراک تو این کشته سری داشت
غم‌نامه من بین چه کنی قصه یعقوب
او نیز چو من داغ فراق پسری داشت
پایان شب محنت من صبح اجل بود
بس طرفه شبی بود و قیامت سحری داشت
شد جزم به عزم سفر عشق فصیحی
هر چند که در هر قدم آن ره خطری داشت
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۶۱ - شب بی‌خبرم حرف فراقت به زبان رفت
شب بی‌خبرم حرف فراقت به زبان رفت
گوشم به خروش آمد و هوشم به فغان رفت
روید چو ز خاکم جگر پاره بهاران
دانند که بر ما چه ز بیداد خزان رفت
ز آن غنچه طلب نکهت همت که لب خویش
نالوده به یک خنده ز گلزار جهان رفت
بیهوده درین بادیه مشتاب که از شوق
نقش قدم کعبه روان هم پی‌شان رفت
بگداخت ز بس از تب هجر تو فصیحی
شب سوی عدم دست به دامان فغان رفت
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۶۴ - شب نخل تجلی به گلستان تو بر داد
شب نخل تجلی به گلستان تو بر داد
هر موی مرا ذوق تماشای دگر داد
می‌خواست حیا بند نهد بر نگهم لیک
شوق آمد و مژگان مرا بال نظر داد
در حسن چه شایسته رسولی که لبت را
صد معجزه یزدان بجز از شق قمر داد
شب دیده به نظاره رخسار تو می‌رفت
شمع نظری در کف هر لخت جگر داد
از همت عشقست که ما هیچکسان را
صد کشور اندوه به یک آه سحر داد
بی منت این ابر تنک مایه فصیحی
بید چمن ما گل خورشید ثمر داد
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۷۰ - از روز سیاهم شب هجران گله دارد
از روز سیاهم شب هجران گله دارد
وز صبحدمم شام غریبان گله دارد
لب تشنه فتادیم در آن بادیه کآنجا
از خشک لبی چشمه حیوان گله دارد
در دامن هستی به فغان آمده پایم
مسکین مگر از تنگی دامان گله دارد
صحرای فراق تو که ریگش غم و دردست
چندان که خورد خون شهیدان گله درد
کو نوح که بر زورق افلاک بخندد
امشب که ز دل دیده و دامان گله دارد
پامال دو صد قافله خونست درین راه
آن دیده که از سایه مژگان گله دارد
یک گام فزون نیست ره کعبه فصیحی
رخش طلب از تنگی میدان گله دارد
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۹۰ - جان بی‌رخ تو درد دل غمزده داند
جان بی‌رخ تو درد دل غمزده داند
ماتمزده حال دل ماتمزده داند
پی برده‌ام از عشق به جایی که ره آنجا
دیوانه پا بر سر عالم زده داند
این ذوق پیاپی که مرا از می عشق است
در بزم بلا جام دمادم زده داند
ز آن طره بر هم زده آشفته‌دلان را
حالی‌ست که آشفته برهم زده داند
کوه غم فرهاد ز من پرس فصیحی
کاندوه دل غمزده را غمزده داند
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۹۴ - ماییم جدا از تو به غم ساخته‌ای چند
ماییم جدا از تو به غم ساخته‌ای چند
با یاد تو دل از همه پرداخته‌ای چند
ماییم ز سودای بتان سود ندیده
بی‌فایده نقد دل و دین‌باخته‌ای چند
دیدی که چسان راز مرا پرده دریدند
از روی نکو پرده برانداخته‌ای چند
رخسار تو کردند به آیینه برابر
از بی‌بصری قدر تو نشناخته‌ای چند
بگشای خدنگ مژه کز ذوق بمیرند
جانها سپر تیر بلا ساخته‌ای چند
ارباب محبت چه کسانند فصیحی
در کوچه محنت علم افراخته‌ای چند
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۱۰۲ - در دیده نگه چون ز تو در خون بنشیند
در دیده نگه چون ز تو در خون بنشیند
از تنگدلی چون مژه بیرون بنشیند
بی باد درین دشت غبار ره لیلی
برخیزد و در دیده مجنون بنشیند
آن کس که فکند از نظر لطف تو ما را
چون دیده ما تا مژه در خون بنشیند
این داغ چه داغی‌ست که در جوش فزونیست
چون موج که در سینه جیحون بنشیند
همراه اجل خنده‌زنان رفت فصیحی
تا چند درین معرکه محزون بنشیند
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۱۰۴ - بیزارم از آن سینه که از جوش نشیند
بیزارم از آن سینه که از جوش نشیند
پوشد کفن شعله و خاموش نشیند
بختم شب تاریست که تا صبح قیامت
در ماتم خورشید سیه‌پوش نشیند
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۱۱۸ - رمزی‌ست خط دوست که چون بخت سر‌آید
رمزی‌ست خط دوست که چون بخت سر‌آید
آب سیه از چشمه خورشید برآید
آهسته‌تر ای دیده گستاخ که آنجا
پروانه نهان از نظر بال و پر آید
چون ماهی ساحل طپد از آرزوی دل
زخمی که شهیدان ترا بر سپر آید
در مذهب ما بر لب تسلیم حرام‌ست
هر ناله که نشکفته ز باغ جگر آید
خاموش فصیحی که به یک ناله نیرزد
حسنی که در آغوش خیال و نظر آید
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۱۴۶ - یک گام گر از محمل غم باز‌پس افتم
یک گام گر از محمل غم باز‌پس افتم
پیش آیم و چون ناله به پای جرس افتم
داغم جگر سوخنگانست مرادم
نه شعله و دودم که به دنبال خس افتم
بر ناصیه دانه فریبم ننوشتند
در دام به امید وصال قفس افتم
مردم ادبم کاش گذارد که درین بزم
بیهوش تر از شهد به پای مگس افتم
هجرش چو منی را نرسد لیک فصیحی
گامی دوسه از خویش گهی پیش و پس افتم
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۱۵۷ - گر شاهد غم جلوه کند کام نگیرم
گر شاهد غم جلوه کند کام نگیرم
ور خون جگر باده شود جام نگیرم
بادم که به گل نیست مرا تاب نشستن
در باغ درون آیم و آرام نگیرم
از بس که مرا داغ تو با برگ و نوا ساخت
عمر ابد از آب خضر وام نگیرم
کوته نظرم گرنه چو خورشید جمالت
فیض سحر از قافله شام نگیرم
دامی‌ست فصیحی ز نفس بافته عمرم
چون صید غم و غصه بدین دام نگیرم
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۱۶۱ - دیریست که از گریه بهار دل ریشم
دیریست که از گریه بهار دل ریشم
شاداب‌تر از غنچه خون بر سر نیشم
یک قطره خونیم و ز فیض نظر عشق
از حوصله دیده هر غمزه بیشم
تا سبحه و زنار نسوزیم چه دانند
کآیین جنون چیست و مجنون چه کیشم
هم محمل عشقیم ولی در کشش شوق
یک بانگ دراوار ازین قافله پیشم
بیگانه مباش این همه از ما که گواهست
زخم جگر ریش که با تیغ تو خویشم
گر سونش الماس وگر مرهم عیسی
گردیم همان از نظر افتاده ریشم
خاصیت معشوق گرفتیم فصیحی
از عیب وفا ورنه چرا دشمن خویشم
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۱۶۳ - چون سینه ماتم‌زدگان غرقه داغم
چون سینه ماتم‌زدگان غرقه داغم
در کسوت سوسن شکفد لاله راغم
آه این چه نسیم است که از دامن نازش
صد خرمن گل ریخته در جیب دماغم
در کام سمندر شکند شهد سلامت
گر تربیت شعله کند پنبه داغم
در سوختن از بس که حریصم چو شوم گم
در پیکر پروانه بجویید سراغم
آهم خبر مرگ مرا داشت فصیحی
مرثیه پروانه بود دود چراغم
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۱۶۶ - از ناله لب حوصله بستن نتوانم
از ناله لب حوصله بستن نتوانم
همچون مژه بی اشک نشستن نتوانم
این تار نفس بگسلم اکنون که توان هست
ترسم دگر از ضعف گسستن نتوانم
تو عهد‌شکن خواهی و من بس که ضعیفم
یک عهد به صد سال شکستن نتوانم
خار طلبم چون گل دل لاله‌مزاجم
بی داغ درین بادیه رستن نتوانم
از چهره دل گرد غم دوست فصیحی
صد شکر که دریایم و شستن نتوانم
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۱۸۴ - از عمر دمی را به غمی باز نبستیم
از عمر دمی را به غمی باز نبستیم
یک پرده آهنگ برین ساز نبستیم
ما ساده‌نوایان بهشتیم چو بلبل
مرغوله بیهوده بر آواز نبستیم
در دام فتادیم صد افسوس کز آن پس
بر بال و پر خود پر پرواز نبستیم
تعویذ نکوییست وفا حیف که آن را
بر بازوی آن زلف فسون‌ساز نبستیم
کردیم فصیحی به فسون شکر که خود را
بر دامن آن غمزه غماز نبستیم
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۱۸۶ - در خلوت غم چند گهی خام نشستیم
در خلوت غم چند گهی خام نشستیم
در سینه زخم آمده گمنام نشستیم
دیدیم که ساقی سر رسوایی ما داشت
از شیشه برون آمده در جام نشستیم
دوران سر آشفتگی خاطر ما داشت
آشفته‌تر از زلف دلارام نشستیم
آزادگیی گرد دل غمزده می‌گشت
روزی دو سه اندر قفس و دام نشستیم
رفتیم در آتشکده عشق فصیحی
آخر به مراد دل خودکام نشستیم
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۱۹۲ - صبحیم چه سود از دل آهی ندمیدیم
صبحیم چه سود از دل آهی ندمیدیم
وز ناصیه بخت سیاهی ندمیدیم
جان نیک فسونیست ولی حیف که هرگز
بر سرکشی پر کلاهی ندمیدیم
با صبح بلنداختر یوسف به گه شام
داغیم که از مشرق چاهی ندمیدیم
پامال شدن نکهت گلهای نیازست
افسوس که هیچ از سر راهی ندمیدیم
گوئید که ما صبح وصالیم فصیحی
هیچ از شکن زلف سیاهی ندمیدیم
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۱۹۷ - تا چند درین غمکده بیکار نشینیم
تا چند درین غمکده بیکار نشینیم
بیکارتر از دیده بی یار نشینیم
ما شبنم دردیم ادب بین [که] درین باغ
بوسیم زمین گل و بر خار نشینیم
ما ناله چنگ ستمیم از سفر گوش
کو بخت که باز آمده در تار نشینیم
ما خار بیابان ادب باغ چه دانیم
آن به که همی بر سر دیوار نشینیم
آیینه رازیم نظر محرم ما نیست
رفتیم که در پرده زنگار نشینیم
سرویم و بر آزادی ما سایه گرانست
کو اره کزین نیز سبکبار نشینیم
در رسته غم دین و دل عاشق زاریم
در رهگذر ناز خریدار نشینیم
در بزم شهادت که هوس بار ندارد
رفتیم که بی‌زحمت اغیار نشینیم
بی هوشی ما از می عمرست فصیحی
کو مرگ که روزی دوسه هشیار نشینیم