تعداد ۹۵۹۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۰۶۳ - هر که را مهرِ تو در دل نبود بی جان به
هر که را مهرِ تو در دل نبود بی جان به
وان که جز عشقِ تو اش کیش بود قربان به
دلِ من در سرِ میدانِ محبّت چون گوی
در خمِ زلف چو چوگانِ تو سرگردان به
قفلِ یاقوت که بر درجِ دُر انداخته ای
سخت خوب است ولی پسته و گل خندان به
من به مرجان نکنم نسبتِ لعل تو که هست
بوسه ای زان لبِ لعلِ تو ز صد مرجان به
اگرم تیغ زنی سر نهم اندر قدمت
سرِ چاکر چو رود در قدمِ سلطان به
روی بنمای که ابرویِ تو محرابِ من است
باشدم کفرِ سرِ زلفِ تو از ایمان به
گرچه دردِ تو نزاری نپذیرد درمان
عشق دردی ست که آن را نکنی درمان به
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۰۸۷ - یاد آن وفت که جانانة ما ترسیده
یاد آن وفت که جانانة ما ترسیده
آمدی بر سر من از همه کس دزدیده
در برم بودی تا وقتِ سحر هم‌خوابه
وز رقیبان همه شب بر تنِ من لرزیده
گر بگویم که کدام است چنان دان که دگر
هم‌چو او دیده ی کس دیده نباشد دیده
مردم دیده ی من پیش ندیده‌ست چو او
باور از دیده گرت نیست بپرس از دیده
اضطرابی که در اعضای من از غیبت اوست
باز اگر در برم آید شود آرامیده
آن محبّت که مرا هست مبدّل نشود
گرچه بسیار بود دورِ زمان گردیده
ای بسا شب که نزاری ز شبِستانِ وصال
یادها کرده و تا روز به خون غلتیده
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۴ - به پیامی که کند باد صبا یاد مرا
به پیامی که کند باد صبا یاد مرا
روم از دست ندانم که چه افتاد مرا
به کمند سر زلف تو گرفتار مباد
آنکه خواهد کند از قید تو آزاد مرا
دشمنی کر پی بیداد مرا یاد کند
به از آن دوست که هرگز نکند یاد مرا
دوش وقت سحر از حسرت گل مرغ چمن
ناله‌ای کرد که آورد به فریاد مرا
آن ستم کرد شب هجر که در روز وصال
نتوان کرد به صد عذر ستم شاد مرا
شاد از آنم به خرابی که چو ویران گردد
خانه چون گل نتوان ساختن آباد مرا
آنچنان دور فتادم ز خرابات که دوش
سبحه چون آبله از دست نیفتاد مرا
نکنم ترک نظربازی خوبان قدسی
به جز این شیوه نیاموخته استاد مرا
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۵ - تا بود گریه کی آباد شود خانه ما؟
تا بود گریه کی آباد شود خانه ما؟
جغد را پای به گل رفته به ویرانه ما
ما از آن سوختگانیم که معمار ازل
طرح آتشکده برداشت ز کاشانه ما
عشق پیوسته به دنبال دلم می‌گردد
شعله آید به طلبکاری پروانه ما
جرم می خوردن ما نیست کم از طاعت کس
کار صد توبه کند گریه مستانه ما
چون تهی دیده که آرد به کسی روی نیاز
چشم بر چشم صراحی زده پیمانه ما
حرف دیوانه شنیدن ز خردمندی نیست
عاقلان گوش نکردند بر افسانه ما
چون سپندی که بود بر سر آتش قدسی
هرگز آرام نگیرد دل دیوانه ما
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۰ - می‌زند نشتر تدبیر شب و روز مرا
می‌زند نشتر تدبیر شب و روز مرا
مصلحت چیست به این مصلحت آموز مرا؟
هست حق نمکی بر منش از دیده شور
آنکه چشم بدش افکند به این روز مرا
عید نوروز من آنست که پیشم باشی
چون نباشی تو چه عیدست و چه نوروز مرا؟
طبعم افسرده شد از فکر حریفی خواهم
که کند گرم به یک بیت گلوسوز مرا
می‌برد هر نفسم بر سر راهی چو صبا
بوالهوس کرده نگاه هوس‌اندوز مرا
کرده انگشت‌نما داغ جنونم قدسی
چه کند بهتر ازین کوکب فیروز مرا
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۴۹ - گشته چون آینه روشن دل بی‌کینه ما
گشته چون آینه روشن دل بی‌کینه ما
تا فتد عکس جمال تو در آیینه ما
غمزه‌ات ناوک بیداد نیاورده به زه
دل به خون گشته ز مژگان تو در سینه ما
گرمی سلسه عشق ز داغ دل ماست
گوهر درد برد عشق ز گنجینه ما
عشق پیوسته به تعلیم جنون مشغول است
رسم آزادشدن نیست در آدینه ما
دوش بودیم ز وصل تو چو قدسی محروم
هست تا روز جزا حسرت دوشینه ما
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۶۷ - عافیت سینه‌خراش جگر ریش من است
عافیت سینه‌خراش جگر ریش من است
نیک‌خواهم بود آن‌کس که بداندیش من است
نه ره کعبه بریدم نه در دیر زدم
مرغ نگذشته ازین راه که در پیش من است
نیستم نیست به ارباب تعلق ز جنون
هرکه بیگانه شود از دو جهان خویش من است
رو به سوی حرم و سجده به خاک در بت
در کفم سبحه ولی دین بتان کیش من است
شیوه‌هایی‌ست بتان را که برهمن داند
نمک حسن تو مخصوص دل ریش من است
بر بد کس نرود خامه نیک‌اندیشم
آنچه هرگز نخلد در جگری نیش من است
قدسی از عقل‌زدن لاف چه بی‌توفیقی‌ست
عشق همراه و خرد مصلحت‌اندیش من است
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۷۰ - چشم عیبت چو نباشد گل و خاشاک یکی‌ست
چشم عیبت چو نباشد گل و خاشاک یکی‌ست
پاک‌بین را همه جانب نظر پاک یکی‌ست
عالمی قرب غمت یافته اما نه چو من
کشته بسیار ولی بسته فتراک یکی‌ست
زخم شمشیر بلا بر سر هم می‌آید
خورده صد تیغ مرا بر جگر و چاک یکی‌ست
قرب بعدم نشود موجب شادی و ملال
پیش سودازدگان قدر گل و خاک یکی‌ست
هرکجا هست ملالی همه مخصوص من است
هیچ‌جا نیست ز غم خالی و غمناک یکی‌ست
غیر آیینه کسی روی تو را سیر ندید
کوکب سعد همانا که بر افلاک یکی‌ست
نکته‌سنجان همه یک نوع شناسند سخن
در طبیعت همه‌جا نشات ادراک یکی‌ست
قدسی از حب وطن چند نشینی به قفس؟
خیز و پرواز سفر کن همه‌جا خاک یکی‌ست
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۷۳ - فتنه‌جویی ز بت خویش مرا باور نیست
فتنه‌جویی ز بت خویش مرا باور نیست
گر دمی بر سر نازست دمی دیگر نیست
شکوه از خامی عاشق نکند معشوقی
حسن از عشق در آیین وفا کمتر نیست
بهر ظرفی که ندارم چه کشم رنج خمار
شیشه را بر لب خود گیرم اگر ساغر نیست
سینه سوراخ شد از گرمی خونم گویا
که ز خونابه حسرت مژه امشب تر نیست
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۷۸ - لیلی‌اش در دل و گوشش به صدای جرس است
لیلی‌اش در دل و گوشش به صدای جرس است
یا رب این مغلطه مجنون ترا با چه کس است
می‌برد برگ گلی باد ز گلزار برون
بلبلی در پس دیوار مگر در قفس است؟
بلبل از بی‌خودی عشق جهد شاخ به شاخ
گل به خون گشته ز غیرت که مگر بوالهوس است
عمر در خدمت او صرف شد و یار هنوز
پرسد احوال مرا از دگران کاین چه کس است
دل مشتاق تو و لاف صبوری هیهات
شمع این انجمن آسوده ز باد نفس است
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۸۷ - باغی که گلش بو ندهد عشق مجازست
باغی که گلش بو ندهد عشق مجازست
تخمی که کسش برنخورد، اشک نیازست
خواری و عزیزی به هم آمیخته در عشق
هرگام درین بادیه صد شیب و فراز است
در عشق، بلا می‌سپرد دست به دستم
از بوته چو زر باز رهد در دم گازست
نرمی و درشتی ز کسی چشم ندارم
گر صلح‌پذیرست، وگر عربده‌سازست
سر بر نزد از ناز ز گلگشت مرادم
زان روز که تخم املم اشک نیازست
بی جاذبه عشق به منزل نتوان رفت
گر راه خرابات، وگر راه حجازست
عشقت به دل گیر و مسلمان زده آتش
جولانی حسنت همه جا در تک و تازست
مرغ دل محمود هنوز از اثر عشق
پروانه فانوس سر خاک ایازست
آگاهی دل را نبرد غفلت ظاهر
در خواب نیم گرچه مرا دیده فرازست
قدسی سخن من همه‌جا آفت من بود
چون شمع که از چرب‌زبانی به گدازست
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۰۴ - تا به نظّاره بت، چشم برهمن بازست
تا به نظّاره بت، چشم برهمن بازست
به تماشای جمالت مژه من بازست
پیش مرغان گرفتار، خموشی کفرست
لب نبندم ز فغان تا ره شیون بازست
به تمنای غباری ز درت چون سایل
مردم چشم مرا، از مژه، دامن بازست
عکس رویش چو در آیینه فتد شاد شوم
کز دل آینه راهی به دل من باز است
گل مچینید که غیرت‌کش مرغ چمنم
نگشاید دل من تا در گلشن بازست
مژده آمدنت آمده و چشم مرا
عمرها شد که در خانه چو روزن بازست
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۰۵ - هر سر موی من از دود تو در فریاد است
هر سر موی من از دود تو در فریاد است
ناله‌ام نغمه نی نیست که گویی بادست
دیده بی‌نور شود گر نکنم گریه چو شمع
مردم چشم مرا خانه ز سیل آباد است
تندی خوی تو از تاله فرو بسته لبم
ورنه حیثیت مرغان چمن فریادست
برگ سبزی به چمن کو که نشوید ابرش؟
بر خط سبز مکن تکیه که سرو آزادست
بر سر چارسوی عشق هنرمندانند
هرکه شاگردی این طایفه کرد استادست
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۰۷ - هرگزم عشق چنین در رگ جان چنگ نداشت
هرگزم عشق چنین در رگ جان چنگ نداشت
نغمه تا بود بدین نازکی آهنگ نداشت
ناله از جای دگر خورد به گوشم ورنه
مطرب این نغمه در آواز دف و چنگ نداشت
عشق تا دید مرا زار، چنین زار ندید
شوق تا داشت مرا تنگ چنین تنگ نداشت
بود کج‌بینی ما باعث حرمان ورنه
هیچ‌وقت آینه حسن بتان زنگ نداشت
عشق را شیوه دگر گشته وگرنه زین پیش
داشت نیرنگ، ولی این همه نیرنگ نداشت
از شکستن به نوا می‌رسدم دل ورنه
هرگز این شیشه چنین آرزوی سنگ نداشت
گر ز هم‌صحبتی‌ام یار کند ننگ چه غم
شکر لله که غم از ضحبت من ننگ نداشت
قدسی از روز ازل کز عدم آمد به وجود
از در صلح درآمد به کسی جنگ نداشت
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۰۹ - چه گهرها به عوض بر سر دریا افشاند
چه گهرها به عوض بر سر دریا افشاند
قطره‌ای چند اگر ابر ز دریا برداشت
چون قلم خوانده شود راز دل از نقش پی‌ام
در سر کوی تو نتوان قدم از جا برداشت
خوش به دشنام تو آمیخته چون شهد به شیر
از لبت کام خود اعجاز مسیحا برداشت
هست چشمی که بر احوال دلم گریه کند
سینه هر زخم که از تیغ تمنا برداشت
تا خس و خار درین بادیه مجنون شده‌اند
ناقه کیست که دیگر ره صحرا برداشت؟
آن سیه‌روز فراقم که قضا صبح ازل
روز من دید و سواد شب یلدا برداشت
بزم وصل است و حریفان همه خمیازه‌کشند
نتوان چشم چو پیمانه ز مینا برداشت
مژه‌ام نقش تو بست آنقدر امشب که فلک
اطلس آورد به بالینم و دیبا برداشت
می‌توانم نظر از هر دو جهان بست ولی
نتوانم دل از آن نرگس شهلا برداشت
شاد گشتیم که خضر ره پروانه شدیم
که پی شعله ز داغ جگر ما برداشت
قدسی امروز ز هر روز گرفتارترست
عشق تا باز که را سلسله از پا برداشت؟
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۲۵ - جز خیال تو مرا در سر سودایی نیست
جز خیال تو مرا در سر سودایی نیست
خون شود دل اگر از عشق تو شیدایی نیست
به ره کعبه فریبم مدهید از در دوست
عاشقان را هوس بادیه‌پیمایی نیست
همه‌جا جلوه معشوق حقیقی‌ست ولی
هر تُنُک‌حوصله را چشم تماشایی نیست
وصل اگر می‌طلبی، یک جهتی کن که ز رشک
شمع ما را سر پروانه هرجایی نیست
طعن قدسی مزن ای زاهد ناموس‌پرست
هرکه عاشق شود او را غم رسوایی نیست
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۴۹ - باز ناخن سر پرسیدن داغم دارد
باز ناخن سر پرسیدن داغم دارد
خون دل، میل ملاقات ایاغم دارد
عشق چون قسمت اسباب معیشت می‌کرد
لاله داغی ز میان برد، که داغم دارد
شب که دزدیده‌ام آرد به سر کوی تو پای
از حسد دیده پرخون به چراغم دارد
آن نهالم که ز شادی ننشینم از پای
گر بدانم که خزان روی به باغم دارد
از چه در سلسله زلف تو دارد دستم؟
گر نه سودا سر آشوب دماغم دارد
محرم زلف و رخ او نتوان دید کسی
شانه دل می‌خلد و آینه داغم دارد
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۶۷ - غنچه بی لعل تو زندانی گلشن باشد
غنچه بی لعل تو زندانی گلشن باشد
لاله را بی تو گل داغ به دامن باشد
صبح را با شب ما تیره سرانجامی چند
سینه بی‌مهرتر از سینه دشمن باشد
دانی ای دل که چه خونها به دل غنچه کنم
داغهای جگر لاله گر از من باشد
همنشین پندت اگر نیست، کمِ بخیه مگیر
تازه کن زخم مرا، گرچه به سوزن باشد
زنگ بیگانگی از آینه ما بردند
آشنارویی ما بر همه روشن باشد
از پی ناقه، فغان جرسم برد از هوش
ناله دل نرم کند، گرچه ز آهن باشد
نسبت کعبه و دیرم نبود دور از هم
سبحه در دستم و زنار به گردن باشد
از تماشای بتان بی تو تسلی نشوم
گرچه نظاره‌ام از چشم برهمن باشد
شب وصل تو ز نظاره نمی‌گردد سیر
دیده چون شمع اگر تا مژه روشن باشد
بس که تاثیر ندارد نفسم چون قدسی
نشکفد غنچه، صبا گر نفس من باشد
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۶۸ - کی غم دهر خراب می نابم دارد؟
کی غم دهر خراب می نابم دارد؟
لعل می‌گون تو مایل به شرابم دارد
چاک در سینه فکندم که نهم داغ به دل
فکر معموری این خانه، خرابم دارد
کی برم دست به گیسوی تو چون شانه دلیر
که برت خیرگی آینه، آبم دارد
گفتمش روی ترا سیر که خواهد دیدن؟
گفت این دولت جاوید نقابم دارد
نیستم سوخته آتش گل در گلشن
ناله بلبل شوریده کبابم دارد
ترسم از گریه نباشد چه نمایم یا رب
که تغافل‌زدن سیل خرابم دارد
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۷۳ - طایر عشقم و از شعله پرم ساخته‌اند
طایر عشقم و از شعله پرم ساخته‌اند
مگر از جوهر فیض نظرم ساخته‌اند؟
به تماشای تو چون قطره خون اهل نظر
هر نفس از مژه‌ای جلوه‌گرم ساخته‌اند
پیشتر زانکه پراکنده شود بوی بهار
به نسیمی ز قدح بی‌خبرم ساخته‌اند
چه عجب گر شود از شعله غم تازه گلم
عشقم و زآب و هوای دگرم ساخته‌اند
قدسی آن بی‌سروپایم که چو خورشید، بتان
محو جاوید در اول نظرم ساخته‌اند