تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۶۶ - چون مرا با عشق تو دردی بود
چون مرا با عشق تو دردی بود
در میان ماجرا گردی بود
بار عشق او به جان و دل کشد
در وفاداری اگر مردی بود
بشکند بازار گرمم در وصال
در جهان هر جا که دم سردی بود
روی تو با ماه چون نسبت کنم
او که هرجایی و ره گردی بود
راه عشقت را به مردی بسپرم
کوری آن کس که نامردی بود
دل به دست دلبری افکنده ام
جان فدای نازپروردی بود
بر دل بیچاره ی من ره زده
هرکجا اندر جهان دردی بود
در میان ماجرا گردی بود
بار عشق او به جان و دل کشد
در وفاداری اگر مردی بود
بشکند بازار گرمم در وصال
در جهان هر جا که دم سردی بود
روی تو با ماه چون نسبت کنم
او که هرجایی و ره گردی بود
راه عشقت را به مردی بسپرم
کوری آن کس که نامردی بود
دل به دست دلبری افکنده ام
جان فدای نازپروردی بود
بر دل بیچاره ی من ره زده
هرکجا اندر جهان دردی بود
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۷۳ - تا دلم را کرده ای مأوای خود
تا دلم را کرده ای مأوای خود
من ندارم در غمت پروای خود
منّتی باشد به عید روی تو
گر کنی قربان مرا در پای خود
چشم ما بین تا به خود عاشق شوی
سرو جانم بر قد و بالای خود
چشم و روی و زلف و خال و رنگ و بوی
خوب داری هر یکی بر جای خود
عنبر و کافور و عود و مشک ناب
کرده ای هرچار را لالای خود
عالمی شیدا و حیران کرده ای
دلبرا بر روی شهرآرای خود
سرو چون قدّ تو را در باغ دید
شرمش آمد از قد زیبای خود
سرگذشتم دوش بی روی تو بود
زآب چشم شوخ خون پالای خود
گر بجویی در همه ملک جهان
کی توانی یافتن همتای خود
من ندارم در غمت پروای خود
منّتی باشد به عید روی تو
گر کنی قربان مرا در پای خود
چشم ما بین تا به خود عاشق شوی
سرو جانم بر قد و بالای خود
چشم و روی و زلف و خال و رنگ و بوی
خوب داری هر یکی بر جای خود
عنبر و کافور و عود و مشک ناب
کرده ای هرچار را لالای خود
عالمی شیدا و حیران کرده ای
دلبرا بر روی شهرآرای خود
سرو چون قدّ تو را در باغ دید
شرمش آمد از قد زیبای خود
سرگذشتم دوش بی روی تو بود
زآب چشم شوخ خون پالای خود
گر بجویی در همه ملک جهان
کی توانی یافتن همتای خود
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۷۷ - سرو سیمینم به تنها می رود
سرو سیمینم به تنها می رود
چون به تنها سوی صحرا می رود
سرو نازا بر دو چشم ما نشین
نیست پنهان زآنکه هر جا می رود
دل ببرد و قصد جانم می کند
این چه بیدادست بر ما می رود
قامت او شد بلای جان ما
این سخن دانی ز بالا می رود
گل عزیزش دار امروز ای پسر
زآنکه مهمانست و هرجا می رود
چون برم نام دو زلفش در جهان
این بت مه رو به سودا می رود
چون به تنها سوی صحرا می رود
سرو نازا بر دو چشم ما نشین
نیست پنهان زآنکه هر جا می رود
دل ببرد و قصد جانم می کند
این چه بیدادست بر ما می رود
قامت او شد بلای جان ما
این سخن دانی ز بالا می رود
گل عزیزش دار امروز ای پسر
زآنکه مهمانست و هرجا می رود
چون برم نام دو زلفش در جهان
این بت مه رو به سودا می رود
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۷۹ - هردم از عشقت دلم خون می شود
هردم از عشقت دلم خون می شود
خون دل از دیده بیرون می شود
روی من چون کهربا گشت از غمت
وز سرشکم باز گلگون می شود
گرچه یادم بر دلت کمتر بود
مهر تو بر جانم افزون می شود
از وصالت چون الف بودم کنون
در فراقت پشت من نون می شود
گرچه با ما داشتی میلی چه سود
هر زمان طبعت دگرگون می شود
ای دل از دلبر مبین این جورها
این همه از بخت وارون می شود
جان و دل در کار عشقت کرده ام
تا ببینیم عاقبت چون می شود
دلبر سنگین دل از ما فارغست
گر جهانی را جگر خون می شود
خون دل از دیده بیرون می شود
روی من چون کهربا گشت از غمت
وز سرشکم باز گلگون می شود
گرچه یادم بر دلت کمتر بود
مهر تو بر جانم افزون می شود
از وصالت چون الف بودم کنون
در فراقت پشت من نون می شود
گرچه با ما داشتی میلی چه سود
هر زمان طبعت دگرگون می شود
ای دل از دلبر مبین این جورها
این همه از بخت وارون می شود
جان و دل در کار عشقت کرده ام
تا ببینیم عاقبت چون می شود
دلبر سنگین دل از ما فارغست
گر جهانی را جگر خون می شود
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۴۳ - دل به جان آمد ز دست جور یار
دل به جان آمد ز دست جور یار
غم نخوردم یک زمان آن غمگسار
از جفا نگذاشت چیزی کاو نکرد
بامن دلخسته آن زیبا نگار
همچو زلف آشفته گشتم در غمش
ای مسلمانان به سان روزگار
یاد من گویی برفت از یاد او
بی وفایی پیشه کرد آن گل عذار
هر که عشق روی گل دارد بگو
تا بپوشد از سلحداران خار
تشنگان را بر دهان جان چکان
قطره ای زان هر دو لعل آبدار
پای دارم در جهان چون بندگان
تاجدارا دستم از دامن مدار
غم نخوردم یک زمان آن غمگسار
از جفا نگذاشت چیزی کاو نکرد
بامن دلخسته آن زیبا نگار
همچو زلف آشفته گشتم در غمش
ای مسلمانان به سان روزگار
یاد من گویی برفت از یاد او
بی وفایی پیشه کرد آن گل عذار
هر که عشق روی گل دارد بگو
تا بپوشد از سلحداران خار
تشنگان را بر دهان جان چکان
قطره ای زان هر دو لعل آبدار
پای دارم در جهان چون بندگان
تاجدارا دستم از دامن مدار
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۶۶ - از شراب وصل او مستم دگر
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۸۷ - سرو نازی سرو نازی سرو ناز
سرو نازی سرو نازی سرو ناز
هست ما را بر قد سروت نیاز
روی خوبت قبله ی صاحب دلان
طاق ابروی تو شد محراب راز
جز حدیث تو نگویم در میان
جز ثنایت من نخوانم در نماز
من چو خاک ره فتادم پیش تو
برمگیر از من خدا را سایه باز
گشته ام بیچاره در هجران تو
چاره ی کار من مسکین بساز
من چو گنجشکی ضعیفم در غمت
در هوایت چون پرم ای شاهباز
بر رخ چون آینه، ای نور چشم
قلب جان خسته ی ما در گداز
گر بسوزی رشته ی جانم ز غم
ور چو شمعم سر بری بر دست گاز
ترک عشقت من نگویم در جهان
تا به شوق یار گردم سر فراز
بی تکلّف در همه ملک جهان
کی بود چون تو نگاری دلنواز
هست ما را بر قد سروت نیاز
روی خوبت قبله ی صاحب دلان
طاق ابروی تو شد محراب راز
جز حدیث تو نگویم در میان
جز ثنایت من نخوانم در نماز
من چو خاک ره فتادم پیش تو
برمگیر از من خدا را سایه باز
گشته ام بیچاره در هجران تو
چاره ی کار من مسکین بساز
من چو گنجشکی ضعیفم در غمت
در هوایت چون پرم ای شاهباز
بر رخ چون آینه، ای نور چشم
قلب جان خسته ی ما در گداز
گر بسوزی رشته ی جانم ز غم
ور چو شمعم سر بری بر دست گاز
ترک عشقت من نگویم در جهان
تا به شوق یار گردم سر فراز
بی تکلّف در همه ملک جهان
کی بود چون تو نگاری دلنواز
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۱۰ - ای مرا خیل خیالت هم نفس
ای مرا خیل خیالت هم نفس
جز خیالت خود نمی خواهیم کس
از خیالم تن خیالی گشته است
از وصالم یک شبی فریادرس
یاد ما نگذشت یک شب در دلت
عیب نبود هیچ دریا را ز خس
گر تو را صبرست از ما سالها
در جهان ما خود تو را داریم بس
در هوای آن رخ گلبرگ تو
بلبلی بودم گرفتار قفس
بلبلی مستم به بوی و رنگ تو
من شکستم این قفس را زین هوس
جز خیالت خود نمی خواهیم کس
از خیالم تن خیالی گشته است
از وصالم یک شبی فریادرس
یاد ما نگذشت یک شب در دلت
عیب نبود هیچ دریا را ز خس
گر تو را صبرست از ما سالها
در جهان ما خود تو را داریم بس
در هوای آن رخ گلبرگ تو
بلبلی بودم گرفتار قفس
بلبلی مستم به بوی و رنگ تو
من شکستم این قفس را زین هوس
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۲۸ - گر زنم آهی بسوزم خرمنش
گر زنم آهی بسوزم خرمنش
ای مسلمانان بگویید از منش
تا به حالم رحمتی آرد کنون
ورنه در عشقش بگیرم دامنش
چون بدیدم حسن رویش را به دل
گفتم الحمدی بدم پیرامنش
ای صبا گر سوی کنعان بگذری
نزدم آور بویی از پیراهنش
هم عنایت بودمی ای کاجکی
تا به دیده رفتمی من مأمنش
دست دل نگذارم از زلف دوتا
ای صبا من، تا نگردی ضامنش
ای مسلمانان بگویید از منش
تا به حالم رحمتی آرد کنون
ورنه در عشقش بگیرم دامنش
چون بدیدم حسن رویش را به دل
گفتم الحمدی بدم پیرامنش
ای صبا گر سوی کنعان بگذری
نزدم آور بویی از پیراهنش
هم عنایت بودمی ای کاجکی
تا به دیده رفتمی من مأمنش
دست دل نگذارم از زلف دوتا
ای صبا من، تا نگردی ضامنش
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۳۰ - در فراقت من نکردم خواب خوش
در فراقت من نکردم خواب خوش
بی لبت هرگز نخوردم آب خوش
غرقه گشتم در غمت دستم بگیر
بحر غم را کی بود پایاب خوش
در فراقت جان شیرین می دهم
بنده بیچاره را دریاب خوش
روی خوبت کعبه صاحب دلان
زآنکه باشد ابرویت محراب خوش
تابکی در تاب باشی ای نگار
گرچه باشد در دو زلفت تاب خوش
جز رخ عاشق فریبت دلبرا
من ندیدم در جهان مهتاب خوش
کار من عشقست و بار از غم به دل
باشدم در عشق او اسباب خوش
بی لبت هرگز نخوردم آب خوش
غرقه گشتم در غمت دستم بگیر
بحر غم را کی بود پایاب خوش
در فراقت جان شیرین می دهم
بنده بیچاره را دریاب خوش
روی خوبت کعبه صاحب دلان
زآنکه باشد ابرویت محراب خوش
تابکی در تاب باشی ای نگار
گرچه باشد در دو زلفت تاب خوش
جز رخ عاشق فریبت دلبرا
من ندیدم در جهان مهتاب خوش
کار من عشقست و بار از غم به دل
باشدم در عشق او اسباب خوش
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۳۱ - ای دل ما را به دردت حال خوش
ای دل ما را به دردت حال خوش
کرده ای کار مرا پامال خوش
حال من زارست در هجران تو
کی تو پرسیدی مرا احوال خوش
وعده ی وصلم دهی امّا چه سود
می کنی در وعده ام اهمال خوش
چون الف بودم قدی در وصل تو
کرده ای پشت دلم چون دال خوش
نعره های شوق بر گل می زنم
بلبل بستان نباشد لال خوش
عاقلان در بند نام و ننگ خویش
فارغ از هر دو جهان ابدال خوش
گرچه احوال جهان آشفته گشت
بو که از لطفم بود آمال خوش
کرده ای کار مرا پامال خوش
حال من زارست در هجران تو
کی تو پرسیدی مرا احوال خوش
وعده ی وصلم دهی امّا چه سود
می کنی در وعده ام اهمال خوش
چون الف بودم قدی در وصل تو
کرده ای پشت دلم چون دال خوش
نعره های شوق بر گل می زنم
بلبل بستان نباشد لال خوش
عاقلان در بند نام و ننگ خویش
فارغ از هر دو جهان ابدال خوش
گرچه احوال جهان آشفته گشت
بو که از لطفم بود آمال خوش
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۴۱ - گر به جانی می فروشد وصل خویش
گر به جانی می فروشد وصل خویش
من ندارم نیم جانی نیز بیش
گر قبولش می کند قربان کنم
من دریغ از وی ندارم جان خویش
مرهمی نه بر دل مسکین من
کز غم هجران دلی داریم ریش
چون دلم ریشست در هجران تو
بر سر ریشم مزن زنهار نیش
دل چو می دارم به عشقت دلبرا
آیت هجران تو خواندم ز پیش
من ندارم خویش و گر باشد یقین
رحمت بیگانه به باشد ز خویش
کیشم آن باشد که قربانش شوم
برنگردد تا جهان باشد ز کیش
من ندارم نیم جانی نیز بیش
گر قبولش می کند قربان کنم
من دریغ از وی ندارم جان خویش
مرهمی نه بر دل مسکین من
کز غم هجران دلی داریم ریش
چون دلم ریشست در هجران تو
بر سر ریشم مزن زنهار نیش
دل چو می دارم به عشقت دلبرا
آیت هجران تو خواندم ز پیش
من ندارم خویش و گر باشد یقین
رحمت بیگانه به باشد ز خویش
کیشم آن باشد که قربانش شوم
برنگردد تا جهان باشد ز کیش
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۵۲ - من نمی خواهم بجز روی تو باغ
من نمی خواهم بجز روی تو باغ
با رخت دارم ز بستانها فراغ
بی رخت عالم نمی بینم بیا
در دو چشم ما تویی همچون چراغ
باغ و بستانم تویی اندر جهان
بی تو من بس فارغم از باغ و راغ
در بهار و گل کجا سازد مقام
بلبل شوریده دانی غیر باغ
بیش ازین صبرم ز جان ممکن نبود
تا به کی بر دل نهیم از عشق داغ
گل برفت و خارور شد بوستان
جای بلبل بین که چون بگرفت زاغ
نغمه دستان کنون خلق جهان
باز نشناسند از بانگ کلاغ
با رخت دارم ز بستانها فراغ
بی رخت عالم نمی بینم بیا
در دو چشم ما تویی همچون چراغ
باغ و بستانم تویی اندر جهان
بی تو من بس فارغم از باغ و راغ
در بهار و گل کجا سازد مقام
بلبل شوریده دانی غیر باغ
بیش ازین صبرم ز جان ممکن نبود
تا به کی بر دل نهیم از عشق داغ
گل برفت و خارور شد بوستان
جای بلبل بین که چون بگرفت زاغ
نغمه دستان کنون خلق جهان
باز نشناسند از بانگ کلاغ
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۶۱ - بر لب آمد جان ما از اشتیاق
بر لب آمد جان ما از اشتیاق
شد چو صبرم تلخ از هجران مذاق
از دو چشم پر غمم خون می چکد
یک زمان از شوق و یک دم از فراق
در فراق روی خوبت ای صنم
با غمت جفتست دل و ز صبر طاق
خوبرویان را وفا کمتر بود
با وفا حسنش نباشد اتّفاق
اتّفاقی باید اندر دوستی
تا به کی باشد میان ما نفاق
گرچه یارم فارغست از مخلصان
ما به روی دوست داریم اشتیاق
گر تو کامم برنیاری در جهان
دلبرا حکمی بود مالا یطاق
شد چو صبرم تلخ از هجران مذاق
از دو چشم پر غمم خون می چکد
یک زمان از شوق و یک دم از فراق
در فراق روی خوبت ای صنم
با غمت جفتست دل و ز صبر طاق
خوبرویان را وفا کمتر بود
با وفا حسنش نباشد اتّفاق
اتّفاقی باید اندر دوستی
تا به کی باشد میان ما نفاق
گرچه یارم فارغست از مخلصان
ما به روی دوست داریم اشتیاق
گر تو کامم برنیاری در جهان
دلبرا حکمی بود مالا یطاق
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۶۳ - پست طاقت طاق گشت از بار عشق
پست طاقت طاق گشت از بار عشق
پای دل مجروح شد از خار عشق
بر زبان ناید کسی را نام دل
جان فروشانند در بازار عشق
بس گران باریست بار عشق و صبر
از دلم بردار یارب بار عشق
ای دل بیچاره در هجران بساز
کاین چنین افتاده کار و بار عشق
هر زمان در سینه ام سر می زند
ای مسلمانان ز هجران بار عشق
چون فراقش خانه صبرم بکند
هم وصال او بود معمار عشق
رنگ رویم شد بسان کاه زرد
در جهان اینست خود آثار عشق
پای دل مجروح شد از خار عشق
بر زبان ناید کسی را نام دل
جان فروشانند در بازار عشق
بس گران باریست بار عشق و صبر
از دلم بردار یارب بار عشق
ای دل بیچاره در هجران بساز
کاین چنین افتاده کار و بار عشق
هر زمان در سینه ام سر می زند
ای مسلمانان ز هجران بار عشق
چون فراقش خانه صبرم بکند
هم وصال او بود معمار عشق
رنگ رویم شد بسان کاه زرد
در جهان اینست خود آثار عشق
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۷۷ - من نمی یابم دوای درد دل
من نمی یابم دوای درد دل
با که گویم ماجرای درد دل
درد دل گر باشد از عشقت دوا
می کشم از جان بلای درد دل
از طبیب دل دوایی خواستم
گفت می دانم دوای درد دل
از لب و رخسار خود کردم دوا
گلشکر بهر شفای درد دل
غیر درد عشق اگرچه راحتست
من نمی خواهم به جای درد دل
گر نمی دانی که درد من ز چیست
رنگ روی من گوای درد دل
مرغ جانم را پر و بالش بسوخت
از فراقت در هوای درد دل
با که گویم ماجرای درد دل
درد دل گر باشد از عشقت دوا
می کشم از جان بلای درد دل
از طبیب دل دوایی خواستم
گفت می دانم دوای درد دل
از لب و رخسار خود کردم دوا
گلشکر بهر شفای درد دل
غیر درد عشق اگرچه راحتست
من نمی خواهم به جای درد دل
گر نمی دانی که درد من ز چیست
رنگ روی من گوای درد دل
مرغ جانم را پر و بالش بسوخت
از فراقت در هوای درد دل
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۸۰ - چون ندادم آن ستمگر کام دل
چون ندادم آن ستمگر کام دل
تا به کی باشم چنین در دام دل
روی بنما با همه جور و جفا
تا شود یک لحظه ام آرام دل
ای صبا از روی دلداری ببر
پیش آن جان و جهان پیغام دل
گو من از دست فراقت سوختم
چون درین سودا بپختم خام دل
روی چون خورشید تو صبح جهان
زلف شبرنگ تو باشد شام دل
پسته لعل تو باشد عید روح
چشم مخمور جهان بادام دل
من ز وصلت باز محرومم چرا
دشمنم باشد چنین ناکام دل
از شراب وصل خویشم مست کن
گر ز لعل دوست باشد جام دل
هست از آغاز عشقت آتشی
در جهان تا چون شود فرجام دل
تا به کی باشم چنین در دام دل
روی بنما با همه جور و جفا
تا شود یک لحظه ام آرام دل
ای صبا از روی دلداری ببر
پیش آن جان و جهان پیغام دل
گو من از دست فراقت سوختم
چون درین سودا بپختم خام دل
روی چون خورشید تو صبح جهان
زلف شبرنگ تو باشد شام دل
پسته لعل تو باشد عید روح
چشم مخمور جهان بادام دل
من ز وصلت باز محرومم چرا
دشمنم باشد چنین ناکام دل
از شراب وصل خویشم مست کن
گر ز لعل دوست باشد جام دل
هست از آغاز عشقت آتشی
در جهان تا چون شود فرجام دل
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۸۴ - ای خیال روی تو سلطان دل
ای خیال روی تو سلطان دل
خود چه جوری می کند بر جان دل
هجر رویت خون گشاد از چشم جان
دیده ی بیچاره شد مهمان دل
دردم از حد رفت ای دلبر مگر
لعل جان بخشت کند درمان دل
عرض و نام و ننگ من بر باد رفت
عشق تو بردم سر و سامان دل
بهر عید رویت ای زیبا نگار
گشت جان نازنین قربان دل
کرد بر جانم ستم آن دل بسی
چون کنم تا کی برم فرمان دل
دل به جان آمد ز دست دیده ام
گفت چند ایذا کنی درشان دل
دیده او را در بلا می افکند
پس چه باشد این همه تاوان دل
دل به دریای غمت مستغرقست
عاقبت تا چون شود پایان دل
ای دل و دیده نباشد در جهان
دیده را جز روی تو بستان دل
خود چه جوری می کند بر جان دل
هجر رویت خون گشاد از چشم جان
دیده ی بیچاره شد مهمان دل
دردم از حد رفت ای دلبر مگر
لعل جان بخشت کند درمان دل
عرض و نام و ننگ من بر باد رفت
عشق تو بردم سر و سامان دل
بهر عید رویت ای زیبا نگار
گشت جان نازنین قربان دل
کرد بر جانم ستم آن دل بسی
چون کنم تا کی برم فرمان دل
دل به جان آمد ز دست دیده ام
گفت چند ایذا کنی درشان دل
دیده او را در بلا می افکند
پس چه باشد این همه تاوان دل
دل به دریای غمت مستغرقست
عاقبت تا چون شود پایان دل
ای دل و دیده نباشد در جهان
دیده را جز روی تو بستان دل
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۸۵ - ای جهان تا کی بری فرمان دل
ای جهان تا کی بری فرمان دل
تا به کی آتش زنی در جان دل
من نمی دانم نگارا چون کنم
در غم هجران تو درمان دل
دیده نگشادم به روی هیچکس
تا خیال دوست شد مهمان دل
ای عزیز من مرا بر باد رفت
در فراق تو سروسامان دل
در غم عشقت گناه دل نبود
دیده شد در عشق تو دربان دل
خانه عقلم غمت تاراج کرد
چون فرود آمد دمی در خان دل
کس مبادا در جهان جانا چو من
بی خود و حیران و سرگردان دل
تا به کی آتش زنی در جان دل
من نمی دانم نگارا چون کنم
در غم هجران تو درمان دل
دیده نگشادم به روی هیچکس
تا خیال دوست شد مهمان دل
ای عزیز من مرا بر باد رفت
در فراق تو سروسامان دل
در غم عشقت گناه دل نبود
دیده شد در عشق تو دربان دل
خانه عقلم غمت تاراج کرد
چون فرود آمد دمی در خان دل
کس مبادا در جهان جانا چو من
بی خود و حیران و سرگردان دل
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۸۸ - من فدا کردم سر اندر پای دل
من فدا کردم سر اندر پای دل
چون کنم زین به وفا بر جای دل
در ازل خیاط عشقم دوختست
جامه ی حسن تو بر بالای دل
رای دل بر وصل روح افزای تست
من نمی یارم گذشت از رای دل
بی سواد آن دو زلف عنبرین
جان رسیدم بر لب از سودای دل
جان به بحز غم چنین مستغرقست
من کجا دارم کنون پروای دل
ای لب جان بخش تو جان را مقام
ای سر زلف توأم مأوای دل
چون ز دستت سر نخواهد راندن
ای جهان در پای دل در پای دل
چون کنم زین به وفا بر جای دل
در ازل خیاط عشقم دوختست
جامه ی حسن تو بر بالای دل
رای دل بر وصل روح افزای تست
من نمی یارم گذشت از رای دل
بی سواد آن دو زلف عنبرین
جان رسیدم بر لب از سودای دل
جان به بحز غم چنین مستغرقست
من کجا دارم کنون پروای دل
ای لب جان بخش تو جان را مقام
ای سر زلف توأم مأوای دل
چون ز دستت سر نخواهد راندن
ای جهان در پای دل در پای دل