تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۲۸ - چون جهانی را تویی روح و روان
چون جهانی را تویی روح و روان
رحمتی کن بر دل این ناتوان
سرو جانی در سرابستان دل
سر مکش یکبارگی از دوستان
چون قد رعنایت ای زیبا نگار
من ندیدم سروی اندر بوستان
سر به پایت می نهم چون آب و تو
سرکشی از ما چرا سرو روان
از چه رو ای نور چشمم در فراق
کرده ای خون دل از چشمم روان
ما همه روزی ز روی اعتقاد
بنده مهر تو می گردم ز جان
دلبرا امروز ما را خوش بدار
کاعتمادی نیست بر کار جهان
رحمتی کن بر دل این ناتوان
سرو جانی در سرابستان دل
سر مکش یکبارگی از دوستان
چون قد رعنایت ای زیبا نگار
من ندیدم سروی اندر بوستان
سر به پایت می نهم چون آب و تو
سرکشی از ما چرا سرو روان
از چه رو ای نور چشمم در فراق
کرده ای خون دل از چشمم روان
ما همه روزی ز روی اعتقاد
بنده مهر تو می گردم ز جان
دلبرا امروز ما را خوش بدار
کاعتمادی نیست بر کار جهان
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۳۸ - مهر روی آن بت سیمین بدن
مهر روی آن بت سیمین بدن
وآن نگار دلبر شیرین سخن
زلف او چون عنبر و بویش چو گل
نرگسش چشمست و عارض یاسمن
غنچه گر بیند دو لعل جان فزاش
پیش من دیگر که نگشاید دهن
گر ببیند قامت و بالای او
در چمن از قد بیفتد نارون
گر نقاب از چهره بگشاید نگار
گل فرو ریزد ز شرمش در چمن
گر کند بر خاک مشتاقان گذر
مرده بر بویش بدراند کفن
بر جهان چندین مکن خواری و جور
ای بت بدخوی من بشنو ز من
وآن نگار دلبر شیرین سخن
زلف او چون عنبر و بویش چو گل
نرگسش چشمست و عارض یاسمن
غنچه گر بیند دو لعل جان فزاش
پیش من دیگر که نگشاید دهن
گر ببیند قامت و بالای او
در چمن از قد بیفتد نارون
گر نقاب از چهره بگشاید نگار
گل فرو ریزد ز شرمش در چمن
گر کند بر خاک مشتاقان گذر
مرده بر بویش بدراند کفن
بر جهان چندین مکن خواری و جور
ای بت بدخوی من بشنو ز من
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۶۱ - این خراب آباد دل معمور کن
این خراب آباد دل معمور کن
ماتم هجران به وصلت سور کن
جرعه ای لعلش بنوش و مست شو
همچو نرگس چشم خود مخمور کن
پشت کن بر گفت و گوی مدعی
روی بر روی بت منظور کن
صورت اخلاص من پوشیده نیست
چشم بد یارب ز حسنش دور کن
همچو لاله دل بسوز و روی دل
چون گل زرد از غمش رنجور کن
ای عزیز من که گفتت بنده را
دایماً از وصل خود مهجور کن
گر به دارت می زند زان دم مزن
چشم دل بر حالت منصور کن
ماتم هجران به وصلت سور کن
جرعه ای لعلش بنوش و مست شو
همچو نرگس چشم خود مخمور کن
پشت کن بر گفت و گوی مدعی
روی بر روی بت منظور کن
صورت اخلاص من پوشیده نیست
چشم بد یارب ز حسنش دور کن
همچو لاله دل بسوز و روی دل
چون گل زرد از غمش رنجور کن
ای عزیز من که گفتت بنده را
دایماً از وصل خود مهجور کن
گر به دارت می زند زان دم مزن
چشم دل بر حالت منصور کن
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۶۳ - تا به کی این در زنم در باز کن
تا به کی این در زنم در باز کن
با وصالت یک دمم دمساز کن
یک زمان بنوازم ای جان از وصال
بعد ازین چندانکه خواهی ناز کن
چون ببست او راه وصلش را به ما
ای دل مسکین ز او خو باز کن
گرچه چون دف هر دمم دستی زنی
چنگ جانم را دمی درساز کن
گر توانی گفت حالت با صبا
یک زمانش محرم این راز کن
ای دو چشم بخت من اندر جهان
گر نه شبکوری دو دیده باز کن
گر ببینی بر سر راهش دمی
قصّه عشق مرا آغاز کن
با وصالت یک دمم دمساز کن
یک زمان بنوازم ای جان از وصال
بعد ازین چندانکه خواهی ناز کن
چون ببست او راه وصلش را به ما
ای دل مسکین ز او خو باز کن
گرچه چون دف هر دمم دستی زنی
چنگ جانم را دمی درساز کن
گر توانی گفت حالت با صبا
یک زمانش محرم این راز کن
ای دو چشم بخت من اندر جهان
گر نه شبکوری دو دیده باز کن
گر ببینی بر سر راهش دمی
قصّه عشق مرا آغاز کن
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۷۴ - ای عزیز من ستمکاری مکن
ای عزیز من ستمکاری مکن
بیش ازین بر بندگان خواری مکن
چون تو را دادم دل و جان و جهان
دلبرا آخر جگرخواری کن
از من بیچاره چون زارم ز غم
بی گناه آهنگ بیزاری مکن
بار عالم هست بر پشت دلم
این همه جورم به سر باری مکن
دل ببرد از دست ما و گفتمش
بیش ازین چستی و عیاری مکن
خود که گفتت ای صنم آخر بگوی
با من بی یار و دل یاری مکن
ای دل مسکین به زاری بیش ازین
بر در آن بی وفا زاری مکن
بیش ازین بر بندگان خواری مکن
چون تو را دادم دل و جان و جهان
دلبرا آخر جگرخواری کن
از من بیچاره چون زارم ز غم
بی گناه آهنگ بیزاری مکن
بار عالم هست بر پشت دلم
این همه جورم به سر باری مکن
دل ببرد از دست ما و گفتمش
بیش ازین چستی و عیاری مکن
خود که گفتت ای صنم آخر بگوی
با من بی یار و دل یاری مکن
ای دل مسکین به زاری بیش ازین
بر در آن بی وفا زاری مکن
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۸۰ - ای دو چشمت مایه درمان من
ای دو چشمت مایه درمان من
تا به کی باشد بلا بر جان من
از غم عشقت بگو ای سنگدل
چند باشد در غمت افغان من
جز لب لعل تو ای آب حیات
هیچ نبود در جهان درمان من
این دل سرگشته بیچاره ام
چون کنم چون نیست در فرمان من
دل به جان آمد ز هجران چون کنم
نیست رحمی بر منش جانان من
در سر کار غمش .........
........... سر و سامان من
من ز چشم آرم شراب از دل کباب
گر تو باشی یک شبی مهمان من
راز عشقش چون بگویم مدّعی
هرچه می گوئی بگو در شان من
تا به کی باشد بلا بر جان من
از غم عشقت بگو ای سنگدل
چند باشد در غمت افغان من
جز لب لعل تو ای آب حیات
هیچ نبود در جهان درمان من
این دل سرگشته بیچاره ام
چون کنم چون نیست در فرمان من
دل به جان آمد ز هجران چون کنم
نیست رحمی بر منش جانان من
در سر کار غمش .........
........... سر و سامان من
من ز چشم آرم شراب از دل کباب
گر تو باشی یک شبی مهمان من
راز عشقش چون بگویم مدّعی
هرچه می گوئی بگو در شان من
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۹۳ - جان بدادم در فراق روی او
جان بدادم در فراق روی او
چند سرگردان شوم در کوی او
دیده ی حسرت نهاده بر رهم
تا مگر باری ببینم روی او
خوبرو یاریست لیکن تندخوی
دل به جان آمد مرا از خوی او
از دل خود رشک می آید مرا
تا چرا گشتست هم زانوی او
با همه جوری که از او می برم
ناگزیرم ناگزیر از روی او
رو نگردانم ز دست یار خویش
تیغ جور ار بارد از باروی او
خوش نسیمی می دمد از صبحدم
می روم گرد جهان بر بوی او
گر جهان سر تا به سر حوری شود
دیده ی جان باشدم بر سوی او
چند سرگردان شوم در کوی او
دیده ی حسرت نهاده بر رهم
تا مگر باری ببینم روی او
خوبرو یاریست لیکن تندخوی
دل به جان آمد مرا از خوی او
از دل خود رشک می آید مرا
تا چرا گشتست هم زانوی او
با همه جوری که از او می برم
ناگزیرم ناگزیر از روی او
رو نگردانم ز دست یار خویش
تیغ جور ار بارد از باروی او
خوش نسیمی می دمد از صبحدم
می روم گرد جهان بر بوی او
گر جهان سر تا به سر حوری شود
دیده ی جان باشدم بر سوی او
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۹۵ - گر کشم بار کسی هم بار تو
گر کشم بار کسی هم بار تو
ور خورم خاری هم از گلزار تو
گر تو را از من فراغت حاصلست
چون فراغت باشدم از کار تو
یک نظر از لطف گر بر ما کنی
سرچه باشد جان کنم ایثار تو
دست بوسم زود و در پایت فتم
همچو دامن کوری اغیار تو
ای گل رنگین منم در صبحدم
از دل و جان بلبل بازار تو
تا به کی در بند دلداران بود
ای دل من جانم از پندار تو
گر ز من بارست بر خاطر ترا
ای عزیز من نخواهم بار تو
گرچه شادی بر غم حالم ولی
من شدم از جان و دل غمخوار تو
گرچه آزردی مرا از داغ هجر
من نخواهم در جهان آزار تو
ور خورم خاری هم از گلزار تو
گر تو را از من فراغت حاصلست
چون فراغت باشدم از کار تو
یک نظر از لطف گر بر ما کنی
سرچه باشد جان کنم ایثار تو
دست بوسم زود و در پایت فتم
همچو دامن کوری اغیار تو
ای گل رنگین منم در صبحدم
از دل و جان بلبل بازار تو
تا به کی در بند دلداران بود
ای دل من جانم از پندار تو
گر ز من بارست بر خاطر ترا
ای عزیز من نخواهم بار تو
گرچه شادی بر غم حالم ولی
من شدم از جان و دل غمخوار تو
گرچه آزردی مرا از داغ هجر
من نخواهم در جهان آزار تو
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۹۶ - ای مرا هم دل تو هم دلدار تو
ای مرا هم دل تو هم دلدار تو
ای مرا هم یار و هم اغیار تو
در سرابستان حسنت دلبرا
در جهانم هم گلی هم خار تو
بارها هست از تو بر دل پر غمم
گر توان از لطف خود بردار تو
یک شبم از وصل بنواز ای نگار
تا شوی از عمر برخوردار تو
بارم از هرکس چرا باشد به دل
گر مرا باشی نگارا یار تو
چون مرا آزرده ای از روز هجر
از در وصلم دمی بگذر تو
ای خداوند جهان تا بود و هست
غافلان در خواب خوش، بیدار تو
ای مرا هم یار و هم اغیار تو
در سرابستان حسنت دلبرا
در جهانم هم گلی هم خار تو
بارها هست از تو بر دل پر غمم
گر توان از لطف خود بردار تو
یک شبم از وصل بنواز ای نگار
تا شوی از عمر برخوردار تو
بارم از هرکس چرا باشد به دل
گر مرا باشی نگارا یار تو
چون مرا آزرده ای از روز هجر
از در وصلم دمی بگذر تو
ای خداوند جهان تا بود و هست
غافلان در خواب خوش، بیدار تو
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۰۱ - تا به کی باشد دلم در دام تو
تا به کی باشد دلم در دام تو
آهوی طبع دل من رام تو
شد گرفتار این دل بیچاره ام
در سر زلفین همچون شام تو
من ندیدم در جهان ای بی وفا
جز غم و اندوه در ایام تو
نیک نامی داشتم در عافیت
در غم هجران شدم بدنام تو
گرچه بدنامم ز عشقت در جهان
روز و شب ورد زبانم نام تو
آن نگار شوخ باز از رنگ و بوی
ای دل مسکین ببرد آرام تو
تا به کی باشی چنین سرگشته حال
چون نداد از لب نگارم کام تو
دیگ سودایش بپختی سالها
سوختی لیکن نپخت این خام تو
در هوای آن نگار بی وفا
من ندانم چون شود فرجام تو
آهوی طبع دل من رام تو
شد گرفتار این دل بیچاره ام
در سر زلفین همچون شام تو
من ندیدم در جهان ای بی وفا
جز غم و اندوه در ایام تو
نیک نامی داشتم در عافیت
در غم هجران شدم بدنام تو
گرچه بدنامم ز عشقت در جهان
روز و شب ورد زبانم نام تو
آن نگار شوخ باز از رنگ و بوی
ای دل مسکین ببرد آرام تو
تا به کی باشی چنین سرگشته حال
چون نداد از لب نگارم کام تو
دیگ سودایش بپختی سالها
سوختی لیکن نپخت این خام تو
در هوای آن نگار بی وفا
من ندانم چون شود فرجام تو
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۰۵ - گشتم از جان بنده بالای تو
گشتم از جان بنده بالای تو
سر فدای روی شهر آرای تو
چون ز من بر بود آرام و قرار
جان به شوخی غمزه ی شهلای تو
سرو جان بگذر زمانی سوی ما
تا بمالم روی را در پای تو
زلفت شبرنگت به روی آشفته کن
تا شود مشک ختن لالای تو
سرو اگر در باغ بیند قامتت
از قد افتد بی شک از بالای تو
ای دو چشم من تو می دانی ز چشم
برد خوابم نرگس رعنای تو
گر به جانم می کنی حکمت روان
نیست رایی در جهان جز رای تو
سر فدای روی شهر آرای تو
چون ز من بر بود آرام و قرار
جان به شوخی غمزه ی شهلای تو
سرو جان بگذر زمانی سوی ما
تا بمالم روی را در پای تو
زلفت شبرنگت به روی آشفته کن
تا شود مشک ختن لالای تو
سرو اگر در باغ بیند قامتت
از قد افتد بی شک از بالای تو
ای دو چشم من تو می دانی ز چشم
برد خوابم نرگس رعنای تو
گر به جانم می کنی حکمت روان
نیست رایی در جهان جز رای تو
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۰۷ - ای دلم در لعل شکّرخای تو
ای دلم در لعل شکّرخای تو
جسته جان در قامت و بالای تو
هیچ سروی نیست مانند قدت
من بچینم درد سر تا پای تو
روح بفزاید دگر بار ار زنم
بوسه ای بر لعل روح افزای تو
همچو چشمت جان من مدهوش و مست
همچو زلفت دل شده شیدای تو
یک زمان این بنده را در خاطرت
بگذران تا بگذرم از رای تو
غمزه ات دلدوز و بس عاشق کش است
زان سر زلفین مارافسای تو
ای عزیز من ندیده هیچکس
در جهان چون ترکش شهلای تو
گل به بستان گر بود با رنگ و بوی
کی بود چون چهره زیبای تو
جسته جان در قامت و بالای تو
هیچ سروی نیست مانند قدت
من بچینم درد سر تا پای تو
روح بفزاید دگر بار ار زنم
بوسه ای بر لعل روح افزای تو
همچو چشمت جان من مدهوش و مست
همچو زلفت دل شده شیدای تو
یک زمان این بنده را در خاطرت
بگذران تا بگذرم از رای تو
غمزه ات دلدوز و بس عاشق کش است
زان سر زلفین مارافسای تو
ای عزیز من ندیده هیچکس
در جهان چون ترکش شهلای تو
گل به بستان گر بود با رنگ و بوی
کی بود چون چهره زیبای تو
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۱۴ - گفته بودم یار گیرم یار کو
گفته بودم یار گیرم یار کو
در جهان اکنون ز یار آثار کو
یار در عالم نمی بینم بسی
وین زمان جز صحبت اغیار کو
پیش ازین بودی مگر مهر و وفا
نیک بین برگی از آن گلزار کو
بر امید وصل او جان داده ام
گفت ای بیچاره آن بازار کو
گشته ام در گلشن وصلش بسی
وز گل رویش مرا جز خار کو
خسته ی درد فراقت شد دلم
ای طبیب من مرا تیمار کو
از غمم جان بر لب آمد چون کنم
غم بسی دارم ولی غمخوار کو
دل ببرد از دستم و واپس نداد
سهل کار دل ولی دلدار کو
با عزیزان روزگاری داشتم
ای عزیز من از آن دیار کو
نور دیده مونس جانم بد او
در غمش جز دیده خونبار کو
در جهان اکنون ز یار آثار کو
یار در عالم نمی بینم بسی
وین زمان جز صحبت اغیار کو
پیش ازین بودی مگر مهر و وفا
نیک بین برگی از آن گلزار کو
بر امید وصل او جان داده ام
گفت ای بیچاره آن بازار کو
گشته ام در گلشن وصلش بسی
وز گل رویش مرا جز خار کو
خسته ی درد فراقت شد دلم
ای طبیب من مرا تیمار کو
از غمم جان بر لب آمد چون کنم
غم بسی دارم ولی غمخوار کو
دل ببرد از دستم و واپس نداد
سهل کار دل ولی دلدار کو
با عزیزان روزگاری داشتم
ای عزیز من از آن دیار کو
نور دیده مونس جانم بد او
در غمش جز دیده خونبار کو
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۲۱ - تا مرا شد سایه زلفت پناه
تا مرا شد سایه زلفت پناه
گشت از آشفتگی حالم تباه
می کنم از پشتی زلف کجت
خانه دل را به دست خود سیاه
گوئیا در وصف زلف و خال تست
حاصل این بیت چون کردم نگاه
در سر زلف تو صد لیلی اسیر
در زنخدان تو صد یوسف به چاه
دیده مردم دار باشد چشم تو
خاطر مردم نمی دارد نگاه
چند ریزد خون هر بیچاره ای
چند گیرد نکته بر هر بی گناه
خاک راهت شد وجودم تا مگر
افتدت روزی گذر بر خاک راه
رحمتی کن بر گدای خویشتن
چون شدی بر ملک خوبی پادشاه
آه من در سنگ خارا کرد اثر
در دل سنگین تو نگرفت آه
هرکسی دارد پناهی و مرا
نیست جز در سایه لطفت پناه
تا جهان باشد پناه من تویی
بر جهان آخر نظر کن گاه گاه
گشت از آشفتگی حالم تباه
می کنم از پشتی زلف کجت
خانه دل را به دست خود سیاه
گوئیا در وصف زلف و خال تست
حاصل این بیت چون کردم نگاه
در سر زلف تو صد لیلی اسیر
در زنخدان تو صد یوسف به چاه
دیده مردم دار باشد چشم تو
خاطر مردم نمی دارد نگاه
چند ریزد خون هر بیچاره ای
چند گیرد نکته بر هر بی گناه
خاک راهت شد وجودم تا مگر
افتدت روزی گذر بر خاک راه
رحمتی کن بر گدای خویشتن
چون شدی بر ملک خوبی پادشاه
آه من در سنگ خارا کرد اثر
در دل سنگین تو نگرفت آه
هرکسی دارد پناهی و مرا
نیست جز در سایه لطفت پناه
تا جهان باشد پناه من تویی
بر جهان آخر نظر کن گاه گاه
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۲۲ - ای سودا دیده ام روی چو ماه
ای سودا دیده ام روی چو ماه
دل گرفته در سر زلفت پناه
با رخ چون ماه و قد همچو سرو
وز دو ابروی کج و چشم سیاه
با قد چون یاسمین و لعل لب
یک جهت کردم بدان زلف دوتاه
این همه مکر و فسون کرد او به چشم
تا به افسونم ببرد آخر ز راه
ابروی فتّان و چشم مست تو
خون ما آخر بریزد بیگناه
سرو سیم اندام را در بوستان
گو ز روی لطف کن در ما نگاه
تا شود چون کیمیا خاکی تنم
زان نظر جانا ز کام نیک خواه
بر سر خاکم گذر کن تا ز مهر
رسته بینی یک جهان مهر گیاه
یک نظر بر ما فکن از روی لطف
چون تویی بر هر دو عالم پادشاه
دل گرفته در سر زلفت پناه
با رخ چون ماه و قد همچو سرو
وز دو ابروی کج و چشم سیاه
با قد چون یاسمین و لعل لب
یک جهت کردم بدان زلف دوتاه
این همه مکر و فسون کرد او به چشم
تا به افسونم ببرد آخر ز راه
ابروی فتّان و چشم مست تو
خون ما آخر بریزد بیگناه
سرو سیم اندام را در بوستان
گو ز روی لطف کن در ما نگاه
تا شود چون کیمیا خاکی تنم
زان نظر جانا ز کام نیک خواه
بر سر خاکم گذر کن تا ز مهر
رسته بینی یک جهان مهر گیاه
یک نظر بر ما فکن از روی لطف
چون تویی بر هر دو عالم پادشاه
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۲۵ - ای غمت در جان ما جا ساخته
ای غمت در جان ما جا ساخته
خانه ی دل را به تو پرداخته
ای بت مه روی من عشقت مرا
در زبان خاص و عام انداخته
در چمن سرو روان را دیده ام
قدّ تو بر سرو سرافراخته
هر شبی چو شمع در طشت فراق
در غمت بنشسته و سر باخته
سالهت ما را به درد هجر کشت
یک شبم از وصل خود ننواخته
قلب جان این دل سودازده
زآتش هجران تو بگداخته
بر سر کوی فراقت ای صنم
چند سرگردان شوم چون فاخته
جان ما در ششدر عشقت بماند
با تو تا نرد طرب را باخته
این دل بیچاره پر درد من
در جهان غیر از تو کس نشناخته
خانه ی دل را به تو پرداخته
ای بت مه روی من عشقت مرا
در زبان خاص و عام انداخته
در چمن سرو روان را دیده ام
قدّ تو بر سرو سرافراخته
هر شبی چو شمع در طشت فراق
در غمت بنشسته و سر باخته
سالهت ما را به درد هجر کشت
یک شبم از وصل خود ننواخته
قلب جان این دل سودازده
زآتش هجران تو بگداخته
بر سر کوی فراقت ای صنم
چند سرگردان شوم چون فاخته
جان ما در ششدر عشقت بماند
با تو تا نرد طرب را باخته
این دل بیچاره پر درد من
در جهان غیر از تو کس نشناخته
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۲۸ - ای مرا از یاد خود بگذاشته
ای مرا از یاد خود بگذاشته
مهربانی از میان برداشته
این دل مسکین سرگردان ما
از تو چشم مهربانی داشته
دشمنی کردی به جانم دلبرا
او تو را از دوستان پنداشته
با وجود بی وفایی و جفا
تخم مهر دوست در جان کاشته
در جهان عاشقی ای حور زاد
رایت مهر و وفا برداشته
آشنایی از جهان گویی برفت
کاین چنین بیگانه ام انگاشته
در جفا چندان بکوشیدست کاو
جای صلح آن بیوفا نگذاشته
مهربانی از میان برداشته
این دل مسکین سرگردان ما
از تو چشم مهربانی داشته
دشمنی کردی به جانم دلبرا
او تو را از دوستان پنداشته
با وجود بی وفایی و جفا
تخم مهر دوست در جان کاشته
در جهان عاشقی ای حور زاد
رایت مهر و وفا برداشته
آشنایی از جهان گویی برفت
کاین چنین بیگانه ام انگاشته
در جفا چندان بکوشیدست کاو
جای صلح آن بیوفا نگذاشته
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۶۸ - ای مسلمانان خدا را همّتی
ای مسلمانان خدا را همّتی
تا کند دلدار با من رحمتی
از وصالش هر زمان بنوازدم
کز فراق افتاده ام در زحمتی
در غم وصل تو بودم عقل گفت
کی گدایی یافت زین سان نعمتی
دیده نگشایم ز غیرت بر کسی
در فراقت تا نباشد تهمتی
چون خیالت بگذرد بر چشم من
می نهد بر دیده ی جان منّتی
گر دهد دست آنکه بوسم پای تو
در جهان زین به نباشد دولتی
تا کند دلدار با من رحمتی
از وصالش هر زمان بنوازدم
کز فراق افتاده ام در زحمتی
در غم وصل تو بودم عقل گفت
کی گدایی یافت زین سان نعمتی
دیده نگشایم ز غیرت بر کسی
در فراقت تا نباشد تهمتی
چون خیالت بگذرد بر چشم من
می نهد بر دیده ی جان منّتی
گر دهد دست آنکه بوسم پای تو
در جهان زین به نباشد دولتی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۴۳ - چرخ کی گردد به کام ما دمی
چرخ کی گردد به کام ما دمی
تا زداید از دل تنگم غمی
تا نهد بر جان مجروحم ز لطف
از شب وصل نگارم مرهمی
باشدم هردم غمی بر دل ز هجر
چون کنم در غم ندارم همدمی
جان بدادم از غم عشقت کنون
ای مسیحای زمان در دم دمی
این دل مسکین شد از هجر تو خون
چون تواند دم کشیدن دم دمی
گر خرامیدی چو سروی سوی ما
من جهان دردم فدایش کردمی
گرچه ماه نو بود در عید خوب
هم ندارد همچو ابرویت خمی
ای عزیز من نمی ارزد چرا
با غم روی تو پیشم عالمی
گرچه مهرت نیست با ما دلبرا
هم ز روی لطف بنوازم دمی
تا زداید از دل تنگم غمی
تا نهد بر جان مجروحم ز لطف
از شب وصل نگارم مرهمی
باشدم هردم غمی بر دل ز هجر
چون کنم در غم ندارم همدمی
جان بدادم از غم عشقت کنون
ای مسیحای زمان در دم دمی
این دل مسکین شد از هجر تو خون
چون تواند دم کشیدن دم دمی
گر خرامیدی چو سروی سوی ما
من جهان دردم فدایش کردمی
گرچه ماه نو بود در عید خوب
هم ندارد همچو ابرویت خمی
ای عزیز من نمی ارزد چرا
با غم روی تو پیشم عالمی
گرچه مهرت نیست با ما دلبرا
هم ز روی لطف بنوازم دمی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۷۱ - تا به کی جانا دلم پر خون کنی
تا به کی جانا دلم پر خون کنی
وز میان دیده ام بیرون کنی
تا کی از بار فراقت دلبرا
پشت امّید مرا چون نون کنی
تا کی از هجر خود ای لیلی عهد
در غم عشق خودم مجنون کنی
در فراق روی خوبت تا بچند
جویبار دیده ام جیحون کنی
این دل پردرد بی درمان من
از غم هجران خود محزون کنی
کم کنی هر روز از ما دوستی
در جهان با دشمنان افزون کنی
ای دل مسکین بساز و دم مزن
ور نسازی با غم او چون کنی
وز میان دیده ام بیرون کنی
تا کی از بار فراقت دلبرا
پشت امّید مرا چون نون کنی
تا کی از هجر خود ای لیلی عهد
در غم عشق خودم مجنون کنی
در فراق روی خوبت تا بچند
جویبار دیده ام جیحون کنی
این دل پردرد بی درمان من
از غم هجران خود محزون کنی
کم کنی هر روز از ما دوستی
در جهان با دشمنان افزون کنی
ای دل مسکین بساز و دم مزن
ور نسازی با غم او چون کنی