تعداد ۷۳۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
بابافغانی : غزلیات
شماره ۱ - ای سر نامه نام تو عقل گره گشای را
ای سر نامه نام تو عقل گره گشای را
ذکر تو مطلع غزل طبع سخن سرای را
آینه وار یافته یکنظر از جمال تو
دل که فروغ میدهد جام جهان نمای را
نسخه ی سحر سامری کاغذ توتیا شود
گر بکرشمه سر دهی نرگس سرمه سای را
در طلب تو دیده ام کاسه ی آب جغد شد
منکه زمغز استخوان طعمه دهم همای را
تیغ زبان عارفان گرد گرفت و همچنان
عشق تو جلوه میدهد خنجر سرزدای را
غایت دستگیری است آنکه چو طایر حرم
بر سر کعبه ره دهی رند برهنه پای را
من زکجا و حالت صوت و سماع صوفیان
گوش نهاده ام همین زمزمه ی درای را
کیست فغانی حزین مست سیاه نامه یی
تا بزبان عارفان وصف کند خدای را
ذکر تو مطلع غزل طبع سخن سرای را
آینه وار یافته یکنظر از جمال تو
دل که فروغ میدهد جام جهان نمای را
نسخه ی سحر سامری کاغذ توتیا شود
گر بکرشمه سر دهی نرگس سرمه سای را
در طلب تو دیده ام کاسه ی آب جغد شد
منکه زمغز استخوان طعمه دهم همای را
تیغ زبان عارفان گرد گرفت و همچنان
عشق تو جلوه میدهد خنجر سرزدای را
غایت دستگیری است آنکه چو طایر حرم
بر سر کعبه ره دهی رند برهنه پای را
من زکجا و حالت صوت و سماع صوفیان
گوش نهاده ام همین زمزمه ی درای را
کیست فغانی حزین مست سیاه نامه یی
تا بزبان عارفان وصف کند خدای را
بابافغانی : غزلیات
شماره ۵ - تازگیی که شد ز می آن رخ همچو لاله را
تازگیی که شد ز می آن رخ همچو لاله را
تازه کند بیک نفس داغ هزار ساله را
کشته ی دیرساله را زنده کند به جرعهای
چاشنیی که می دهد می زلبت پیاله را
پیش تو سرو و لاله را جلوه ی نازکی رسد
خیز و به عشوه حلقه کن بر گل تر کلاله را
هر قدمی که می نهی روز شکار بر زمین
سرمه ی ناز می کشد گرد رهت غزاله را
تا زخط بنفشه گون فتنه ی انجمن شدی
ماه دو هفته گرد رخ دایره بست هاله را
بسکه چو ابر در چمن شب همه شب گریستم
بر گل و سبزه صبحدم جلوه گریست ژاله را
خون هزار بی زبان در دل و دیده شد گره
غنچه بدین شکفتگی گو مگشا رساله را
مرغ چمن به عشوه دل کرده به خون خود سجل
گل به کرشمه ی نهان شسته عیان قباله را
برشکنی چو بنگری سوز فغانی حزین
آه اگر امتحان کند در پیت آه و ناله را
تازه کند بیک نفس داغ هزار ساله را
کشته ی دیرساله را زنده کند به جرعهای
چاشنیی که می دهد می زلبت پیاله را
پیش تو سرو و لاله را جلوه ی نازکی رسد
خیز و به عشوه حلقه کن بر گل تر کلاله را
هر قدمی که می نهی روز شکار بر زمین
سرمه ی ناز می کشد گرد رهت غزاله را
تا زخط بنفشه گون فتنه ی انجمن شدی
ماه دو هفته گرد رخ دایره بست هاله را
بسکه چو ابر در چمن شب همه شب گریستم
بر گل و سبزه صبحدم جلوه گریست ژاله را
خون هزار بی زبان در دل و دیده شد گره
غنچه بدین شکفتگی گو مگشا رساله را
مرغ چمن به عشوه دل کرده به خون خود سجل
گل به کرشمه ی نهان شسته عیان قباله را
برشکنی چو بنگری سوز فغانی حزین
آه اگر امتحان کند در پیت آه و ناله را
بابافغانی : غزلیات
شماره ۱۹ - وای که تلخ شد دوا، بر دل پرگزند ما
وای که تلخ شد دوا، بر دل پرگزند ما
مرگ بود نه زندگی، داروی سودمند ما
از دو لبت نصیب ما، ناز و عتاب میشود
وه که شراب تلخ شد، از تو گلاب و قند ما
عاقبت مراد ما چون همه نامرادیست
چیست بیکدو جام می اینهمه زهرخند ما
عشرت یکزمان ما محنت جاودانه شد
بین که چه کار میکند طالع ارجمند ما
بر سر دار شعله زد آتش دل، همین بود
پیش بلندهمتان مرتبه ی بلند ما
غمزه ساقی ارچنین کار کند در استخوان
عشق و جنون برآورد دود زبند بند ما
نیست فغانی آنکه دست از تو رها کند دگر
باش که صید اینچنین کم جهد از کمند ما
مرگ بود نه زندگی، داروی سودمند ما
از دو لبت نصیب ما، ناز و عتاب میشود
وه که شراب تلخ شد، از تو گلاب و قند ما
عاقبت مراد ما چون همه نامرادیست
چیست بیکدو جام می اینهمه زهرخند ما
عشرت یکزمان ما محنت جاودانه شد
بین که چه کار میکند طالع ارجمند ما
بر سر دار شعله زد آتش دل، همین بود
پیش بلندهمتان مرتبه ی بلند ما
غمزه ساقی ارچنین کار کند در استخوان
عشق و جنون برآورد دود زبند بند ما
نیست فغانی آنکه دست از تو رها کند دگر
باش که صید اینچنین کم جهد از کمند ما
بابافغانی : غزلیات
شماره ۲۴ - عرضه مده بدور گل ساغر لاله گون مرا
عرضه مده بدور گل ساغر لاله گون مرا
کزمی و گل نمیرسد فایده جز جنون مرا
بود ببوی گلرخی میل دلم سوی چمن
خاصه که خود نسیم گل آمده رهنمون مرا
اهل صلاح را بکف ساغر شهد و شیر به
من که خراب و عاشقم باد حواله خون مرا
هر نفسم زنی بسر سنگ ملامت دگر
از همه ای پری مگر یافته یی زبون مرا
شد چو فغانیم بدن سوخته پلاس غم
چرخ کبود گو مده اطلس نیلگون مرا
کزمی و گل نمیرسد فایده جز جنون مرا
بود ببوی گلرخی میل دلم سوی چمن
خاصه که خود نسیم گل آمده رهنمون مرا
اهل صلاح را بکف ساغر شهد و شیر به
من که خراب و عاشقم باد حواله خون مرا
هر نفسم زنی بسر سنگ ملامت دگر
از همه ای پری مگر یافته یی زبون مرا
شد چو فغانیم بدن سوخته پلاس غم
چرخ کبود گو مده اطلس نیلگون مرا
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۳ - آنکه بتیزی زبان نرم کند ادیب را
آنکه بتیزی زبان نرم کند ادیب را
نیست گناه اگر کشد عاشق بی نصیب را
ناله ی مرغ بوستان گریه کی آرد اینقدر
منکه بهانه ساختم نغمه ی عندلیب را
آب حیات کی شود روزی ناکسی چومن
من بهلاک خود خوشم غصه مده رقیب را
عشق چو پنجه زد بجان تیغ رسد باستخوان
هست کشنده درد من نیست گنه طبیب را
کی دل یوسف حزین یار شود بمصریان
بلکه وفای دیگران بند بود غریب را
بعد نماز چون بود وعده بطرف بوستان
دل چه تحمل آورد زمزمه ی خطیب را
بزم وصال گرم شد خیز فغانی از میان
دانه ی دل سپند کن جلوه گه حبیب را
نیست گناه اگر کشد عاشق بی نصیب را
ناله ی مرغ بوستان گریه کی آرد اینقدر
منکه بهانه ساختم نغمه ی عندلیب را
آب حیات کی شود روزی ناکسی چومن
من بهلاک خود خوشم غصه مده رقیب را
عشق چو پنجه زد بجان تیغ رسد باستخوان
هست کشنده درد من نیست گنه طبیب را
کی دل یوسف حزین یار شود بمصریان
بلکه وفای دیگران بند بود غریب را
بعد نماز چون بود وعده بطرف بوستان
دل چه تحمل آورد زمزمه ی خطیب را
بزم وصال گرم شد خیز فغانی از میان
دانه ی دل سپند کن جلوه گه حبیب را
بابافغانی : غزلیات
شماره ۵۳ - خیز و چراغ صبح کن ماه تمام خویش را
خیز و چراغ صبح کن ماه تمام خویش را
ساغر آفتاب ده تشنه ی جام خویش را
خال نهاده پیش لب زلف کشیده گرد رخ
کرده بلای عقل و دین دانه و دام خویش را
وه چه نبات نور سست آن خط سبز کز صفا
بر لب آب زندگی کرده مقام خویش را
تا چو مه دو هفته ات بر لب بام دیده ام
سجده ی شکر می کنم اختر بام خویش را
سنگ جفا چه می زنی بر دگران ز نازکی
بر سر ما حواله کن رحمت عام خویش را
ایکه مدام می کشی می بخیال لعل او
شاد نشین و شکر گو عیش مدام خویش را
سوزدم اگر کسی دگر عرض سلام من کند
رخ بنما که خود کنم عرض سلام خویش را
می گذری و می کنی ناز و عتاب زیر لب
بهر خدا نهان مکن لطف کلام خویش را
بیتو فغانی حزین کرد مزید آه دل
ناله ی صبحگاهی و گریه ی شام خویش را
ساغر آفتاب ده تشنه ی جام خویش را
خال نهاده پیش لب زلف کشیده گرد رخ
کرده بلای عقل و دین دانه و دام خویش را
وه چه نبات نور سست آن خط سبز کز صفا
بر لب آب زندگی کرده مقام خویش را
تا چو مه دو هفته ات بر لب بام دیده ام
سجده ی شکر می کنم اختر بام خویش را
سنگ جفا چه می زنی بر دگران ز نازکی
بر سر ما حواله کن رحمت عام خویش را
ایکه مدام می کشی می بخیال لعل او
شاد نشین و شکر گو عیش مدام خویش را
سوزدم اگر کسی دگر عرض سلام من کند
رخ بنما که خود کنم عرض سلام خویش را
می گذری و می کنی ناز و عتاب زیر لب
بهر خدا نهان مکن لطف کلام خویش را
بیتو فغانی حزین کرد مزید آه دل
ناله ی صبحگاهی و گریه ی شام خویش را
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۷۸ - ریخت شکوفه و مرا گریه برای او همان
ریخت شکوفه و مرا گریه برای او همان
غنچه شکفت و در دلم خار جفای او همان
هر طرف از چمن گلی خاست برای بلبلی
در دل خاکسار من تخم وفای او همان
جان بلب رسیده را آینه گشت تیغ تو
بود بمنزل عدم راهنمای او همان
دل چو بحیله و فسون باز نماید از جنون
قطع نظر ز بودنش هست دوای او همان
شد ز نظاره ی رخت هوش فغانی ای صنم
هست بطاق ابرویت دست دعای او همان
غنچه شکفت و در دلم خار جفای او همان
هر طرف از چمن گلی خاست برای بلبلی
در دل خاکسار من تخم وفای او همان
جان بلب رسیده را آینه گشت تیغ تو
بود بمنزل عدم راهنمای او همان
دل چو بحیله و فسون باز نماید از جنون
قطع نظر ز بودنش هست دوای او همان
شد ز نظاره ی رخت هوش فغانی ای صنم
هست بطاق ابرویت دست دعای او همان
اوحدالدین کرمانی : مصراعها و ابیات پراکنده و ناقص
شماره ۶ - خال توراست حالتی سخت عجب که هر که او
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۱۴۶ - تا ز نسیم رحتمش رایحهای به ما رسد
تا ز نسیم رحتمش رایحهای به ما رسد
بر سر راه آرزو منتظریم تا رسد
گر کششی نباشد از جاذبهٔ عنایتش
در طلب وصال او کوشش ما کجا رسد
اهل سلوک سر به سر طالب گنج وحدت اند
تا که بپوید این ره و دولت آن که را رسد؟
چون همه را ز جام غم شربت مرگ خوردن است
زود بود که این قدح از دگری به ما رسد
وه که به شب رسید از او روز خیالی و هنوز
تا که چو شمع بر سرش ز آتش دل چه ها رسد
بر سر راه آرزو منتظریم تا رسد
گر کششی نباشد از جاذبهٔ عنایتش
در طلب وصال او کوشش ما کجا رسد
اهل سلوک سر به سر طالب گنج وحدت اند
تا که بپوید این ره و دولت آن که را رسد؟
چون همه را ز جام غم شربت مرگ خوردن است
زود بود که این قدح از دگری به ما رسد
وه که به شب رسید از او روز خیالی و هنوز
تا که چو شمع بر سرش ز آتش دل چه ها رسد
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۱۹۷ - طالب دردِ عشق تو فکر دوا نمی کند
طالب دردِ عشق تو فکر دوا نمی کند
ورنه به جان بی دلان عشق چه ها نمی کند
هرچه در آن رضای تو نیست اگرچه طاعت است
جان به هوس نمی خرد دل به رضا نمی کند
وه که به جان دیگری غمزهٔ شوخِ توستم
می کند و رعایتِ خاطر ما نمی کند
گفتم اگر وفا کنی صرف تو باد عمر من
گفت برو که با کسی عمر وفا نمی کند
دوش سگ در توام گفت در عنایتی
باز کنم به روی تو، گفت، چرا نمی کند
هر نفس از زبان تو خواری خود به گوش خود
می شنود خیالی و غیر دعا نمی کند
ورنه به جان بی دلان عشق چه ها نمی کند
هرچه در آن رضای تو نیست اگرچه طاعت است
جان به هوس نمی خرد دل به رضا نمی کند
وه که به جان دیگری غمزهٔ شوخِ توستم
می کند و رعایتِ خاطر ما نمی کند
گفتم اگر وفا کنی صرف تو باد عمر من
گفت برو که با کسی عمر وفا نمی کند
دوش سگ در توام گفت در عنایتی
باز کنم به روی تو، گفت، چرا نمی کند
هر نفس از زبان تو خواری خود به گوش خود
می شنود خیالی و غیر دعا نمی کند
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۳۶۹ - گرچه بر اسب سلطنت شاهی و شاهزاده ای
گرچه بر اسب سلطنت شاهی و شاهزاده ای
تا به بساط عاشقی رخ ننهی پیاده ای
منع هوای دل مکن ای گل بوستان مرا
زآن که تو هم در این هوا عمر به باد داده ای
بیش مگو به مردمان راز من ای سرشک خون
چون سبب این گناه شد کز نظر او فتاده ای
از غم پای بستگی بیخبرند سرکشان
باز بدین صفت که تو دست جفا گشاده ای
تا به لطافت لبش دم زدی ای شراب ناب
از سخن تو روشنم گشت که نیک ساده ای
بار بکش خیالی و منّت تاج زر مکش
روز نخست این هوس چون که ز سر نهاده ای
تا به بساط عاشقی رخ ننهی پیاده ای
منع هوای دل مکن ای گل بوستان مرا
زآن که تو هم در این هوا عمر به باد داده ای
بیش مگو به مردمان راز من ای سرشک خون
چون سبب این گناه شد کز نظر او فتاده ای
از غم پای بستگی بیخبرند سرکشان
باز بدین صفت که تو دست جفا گشاده ای
تا به لطافت لبش دم زدی ای شراب ناب
از سخن تو روشنم گشت که نیک ساده ای
بار بکش خیالی و منّت تاج زر مکش
روز نخست این هوس چون که ز سر نهاده ای
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۱ - عشق بعقل بارها کرده کارزارها
عشق بعقل بارها کرده کارزارها
کرده از او فرارها داده باو قرارها
عقل چو بختی اشتران عشق بر اوست ساربان
برده از او قطارها کره از او مهارها
در غم آن عقیق لب از دل و دیده روز و شب
روید لاله زارها جوشد چشمه سارها
وه چه لب آن عقیقها و چه رخان شقیقها
برده از آن نگارها کرده از آن بهارها
چون رخ ماه پارها باغ پر از ستارها
چون قد گلعذارها سرو جویبارها
کرده از او فرارها داده باو قرارها
عقل چو بختی اشتران عشق بر اوست ساربان
برده از او قطارها کره از او مهارها
در غم آن عقیق لب از دل و دیده روز و شب
روید لاله زارها جوشد چشمه سارها
وه چه لب آن عقیقها و چه رخان شقیقها
برده از آن نگارها کرده از آن بهارها
چون رخ ماه پارها باغ پر از ستارها
چون قد گلعذارها سرو جویبارها
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۲ - داده دو ترک تو صلا باز سپاه ناز را
داده دو ترک تو صلا باز سپاه ناز را
تا که بخاک و خون کشد عاشق نو نیاز را
آهوی دشت عشق را شیر اسیر دام شد
صعوه کوه تو درد سینه شاهباز را
طایف کعبه بنگرد گر بحریم معنوی
گرد مقام کوی تو طوف بود حجاز را
آشفته پاکباز شو این ورق دغل بنه
چند بششدر افکنی رند قمارباز را
روی بهر طرف کنم قبله اهل دل توئی
شاید اگر بشش جهة فرض نهم نماز را
ترک ستم شعار من بو که شوم اسیر تو
ترک مکن خدایرا غارت و ترکتاز را
مویه سزاست بعد از این راست روان پارس را
ریخت چودر عراق خون پادشه حجاز را
تا که بخاک و خون کشد عاشق نو نیاز را
آهوی دشت عشق را شیر اسیر دام شد
صعوه کوه تو درد سینه شاهباز را
طایف کعبه بنگرد گر بحریم معنوی
گرد مقام کوی تو طوف بود حجاز را
آشفته پاکباز شو این ورق دغل بنه
چند بششدر افکنی رند قمارباز را
روی بهر طرف کنم قبله اهل دل توئی
شاید اگر بشش جهة فرض نهم نماز را
ترک ستم شعار من بو که شوم اسیر تو
ترک مکن خدایرا غارت و ترکتاز را
مویه سزاست بعد از این راست روان پارس را
ریخت چودر عراق خون پادشه حجاز را
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۶ - کیست که مژده آورد زان مه نوسفر مرا
کیست که مژده آورد زان مه نوسفر مرا
یا که خبر بیاورد زان دل در به در مرا
تا که ز مصر مرحمت رحم به چون منی کن
همره کاروان کند پیرهن پسر مرا
تا که شده است مشتعل تازه بهارم الحذر
یا به خطر گذار دل یا بنشان شرر مرا
مردم چشم تو به خون غوطه ورند منع کن
تا نخورند بعد از این خون دل و جگر مرا
چند به خون کشانیم چند ز در برانیم
جز سر کویت ای صنم نیست ره دگر مرا
شرم مکن ز پاسبان با سگ آستان بگو
تنگ نبود جا بر او راند چرا ز در مرا
نامه نوشتهام ز خون مُهر ز دیده کردهام
تا که به سوی او برد نامه مختصر مرا
گفتم سیر بینمت گر برسم به وصل تو
نرگس فتنه جوی تو بسته ره نظر مرا
سوخت ز برقی انجمن آه دل فکار من
در تو اثر نمیکند ناله بی اثر مرا
آشفته دوش طرهاش بود به خواب در کفم
گر اثری کند شود پرچمی از ظفر مرا
تا ببرم سوی نجف از سر شوق با شعف
رحم بیار و باز کن بند ز بال و پر مرا
یا که خبر بیاورد زان دل در به در مرا
تا که ز مصر مرحمت رحم به چون منی کن
همره کاروان کند پیرهن پسر مرا
تا که شده است مشتعل تازه بهارم الحذر
یا به خطر گذار دل یا بنشان شرر مرا
مردم چشم تو به خون غوطه ورند منع کن
تا نخورند بعد از این خون دل و جگر مرا
چند به خون کشانیم چند ز در برانیم
جز سر کویت ای صنم نیست ره دگر مرا
شرم مکن ز پاسبان با سگ آستان بگو
تنگ نبود جا بر او راند چرا ز در مرا
نامه نوشتهام ز خون مُهر ز دیده کردهام
تا که به سوی او برد نامه مختصر مرا
گفتم سیر بینمت گر برسم به وصل تو
نرگس فتنه جوی تو بسته ره نظر مرا
سوخت ز برقی انجمن آه دل فکار من
در تو اثر نمیکند ناله بی اثر مرا
آشفته دوش طرهاش بود به خواب در کفم
گر اثری کند شود پرچمی از ظفر مرا
تا ببرم سوی نجف از سر شوق با شعف
رحم بیار و باز کن بند ز بال و پر مرا
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۹ - با رخ تو مقابله کرده ام آفتاب را
با رخ تو مقابله کرده ام آفتاب را
تافت ولیک روزکی بیش نداشت تاب را
ای خم زلف اندکی زان مه رو کناره کن
با تو که گفت ای سیه پرده شو آفتاب را
مدرس عشق را بس است آیت قامت بتان
نیست به جز الف در او خوانده ام آن کتاب را
نوح بران خدای را کشتی و بحر را بگو
موج مزن به چشم من جلوه مده سراب را
از چه حنای مدعی بر کف دست هشته ای
پنجه بزن به خون من پاک کن این خضاب را
جام به دست میرسد ساقی می پرست را
خیز وداع عقل کن عذر بگوی خواب را
پرده تن حجاب شد از پی دیدن رخت
دست کجا که برکشم از رخ تو حجاب را
سوخت شرار هجر دل شربت وصل تو کجا
تا بنشانم از جگر سوزش و التهاب را
آشفته بسمل تو شد ناوک دیگرش بزن
باز نشان ز صید خود حالت اضطراب را
حادثه موج میزند گر همه روزه گو بزن
منکه پناه جسته ام درگه بوتراب را
تافت ولیک روزکی بیش نداشت تاب را
ای خم زلف اندکی زان مه رو کناره کن
با تو که گفت ای سیه پرده شو آفتاب را
مدرس عشق را بس است آیت قامت بتان
نیست به جز الف در او خوانده ام آن کتاب را
نوح بران خدای را کشتی و بحر را بگو
موج مزن به چشم من جلوه مده سراب را
از چه حنای مدعی بر کف دست هشته ای
پنجه بزن به خون من پاک کن این خضاب را
جام به دست میرسد ساقی می پرست را
خیز وداع عقل کن عذر بگوی خواب را
پرده تن حجاب شد از پی دیدن رخت
دست کجا که برکشم از رخ تو حجاب را
سوخت شرار هجر دل شربت وصل تو کجا
تا بنشانم از جگر سوزش و التهاب را
آشفته بسمل تو شد ناوک دیگرش بزن
باز نشان ز صید خود حالت اضطراب را
حادثه موج میزند گر همه روزه گو بزن
منکه پناه جسته ام درگه بوتراب را
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۹ - برفکن از بدن دلا زرق سیه پلاس را
برفکن از بدن دلا زرق سیه پلاس را
آینه شو که تا بری لذت انعکاس را
زاهد و میگسار را نیک شناخت پیر ما
شیخ زمانه گو بنه کسوت التباس را
قامت تو کجا سزد خلعت اتحاد را
تا نکنی زتن برون عاریتی لباس را
نیست قیاس و وهم را راه بعشق سرمدی
گو بحکیم بشکند آینه قیاس را
ساقی میکشان بده مرهم قلب خستگان
تا که زکیمیای می زر کنم این نحاس را
پنج حواس وقف شد بر لب و چشم و زلف و خط
جادوی خمسه کزفسون پنج کند حواس را
رایض مدح شاه را توسن طبع رام شد
تا چو فرس بزین کشم حکمت بوفراس را
آشفته بر فلک پای گذاری از شرف
بوسه زنی به خاک اگر شاه فلک اساس را
ساقی بزم لم یزل مظهر شاهد ازل
دست خدا که بر درش ره نبود هراس را
آینه شو که تا بری لذت انعکاس را
زاهد و میگسار را نیک شناخت پیر ما
شیخ زمانه گو بنه کسوت التباس را
قامت تو کجا سزد خلعت اتحاد را
تا نکنی زتن برون عاریتی لباس را
نیست قیاس و وهم را راه بعشق سرمدی
گو بحکیم بشکند آینه قیاس را
ساقی میکشان بده مرهم قلب خستگان
تا که زکیمیای می زر کنم این نحاس را
پنج حواس وقف شد بر لب و چشم و زلف و خط
جادوی خمسه کزفسون پنج کند حواس را
رایض مدح شاه را توسن طبع رام شد
تا چو فرس بزین کشم حکمت بوفراس را
آشفته بر فلک پای گذاری از شرف
بوسه زنی به خاک اگر شاه فلک اساس را
ساقی بزم لم یزل مظهر شاهد ازل
دست خدا که بر درش ره نبود هراس را
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۹ - سخت ببسته آسمان کار زشش جهت مرا
سخت ببسته آسمان کار زشش جهت مرا
راه گریز بسته شد چون نقطه عاقبت مرا
هر طرفی که رو کنم کس نگشایدم دری
عشق چو گشت خضر ره کرده یک جهت مرا
غیر نوای عشق تو نیست بعضو عضو من
بند زبند اگر بری هر دم نی صفت مرا
خواند گدای خویشتن پیر مغان از کرم
گو بفلک ملک زند نوبت سلطنت مرا
رند شراب خواره ام جهد بکن بچاره ام
من چکنم که کرده ی زینسان تربیت مرا
عقل و خرد زیاد شد دین و دلم بباد شد
عشق بیا به سلطنت خالیست مملکت مرا
آشفته بر در علی روی امید کرده ام
زانکه بس است آن در از دنیی و آخرت مرا
راه گریز بسته شد چون نقطه عاقبت مرا
هر طرفی که رو کنم کس نگشایدم دری
عشق چو گشت خضر ره کرده یک جهت مرا
غیر نوای عشق تو نیست بعضو عضو من
بند زبند اگر بری هر دم نی صفت مرا
خواند گدای خویشتن پیر مغان از کرم
گو بفلک ملک زند نوبت سلطنت مرا
رند شراب خواره ام جهد بکن بچاره ام
من چکنم که کرده ی زینسان تربیت مرا
عقل و خرد زیاد شد دین و دلم بباد شد
عشق بیا به سلطنت خالیست مملکت مرا
آشفته بر در علی روی امید کرده ام
زانکه بس است آن در از دنیی و آخرت مرا
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۹ - داد اجازه بر سخن آن لب نوشخند را
داد اجازه بر سخن آن لب نوشخند را
باش که پسته بشکند باز رواج قند را
تا نرسد بدامنت گرد ملالتی زما
خاک شدیم در رهت تند مران سمند را
عقل حریص دانه مژده دام میدهد
پند چو نشنوی دلا سر بگذار بند را
سر بکمند میروم نه بخود از قفای او
بند چو محکم اوفتد سود چه بود پند را
آهوی سر به ریسمان کایدت از قفا دوان
ای که سواره میروی تند مکش کمند را
هر چه بجام ریزدت نوش کن و سخن مگوی
نیست چو اختیار رو برنه چون و چند را
ترک نگاه را بگو تا ز سپاه غمزه اش
چین و چگل بهم زند کاشعز و خجند را
مدحت مرتضی بگو آشفته مدح بخوان
چون صله تو می کند آن لب نوشخند را
باش که پسته بشکند باز رواج قند را
تا نرسد بدامنت گرد ملالتی زما
خاک شدیم در رهت تند مران سمند را
عقل حریص دانه مژده دام میدهد
پند چو نشنوی دلا سر بگذار بند را
سر بکمند میروم نه بخود از قفای او
بند چو محکم اوفتد سود چه بود پند را
آهوی سر به ریسمان کایدت از قفا دوان
ای که سواره میروی تند مکش کمند را
هر چه بجام ریزدت نوش کن و سخن مگوی
نیست چو اختیار رو برنه چون و چند را
ترک نگاه را بگو تا ز سپاه غمزه اش
چین و چگل بهم زند کاشعز و خجند را
مدحت مرتضی بگو آشفته مدح بخوان
چون صله تو می کند آن لب نوشخند را
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۶ - دید چو دیده دو بین در همه روشناییت
دید چو دیده دو بین در همه روشناییت
بر در این و آن زند حلقه آشناییت
تلخ بود مذاق من با لب شکرین تو
تیره شبست روز من با همه روشناییت
دعوی خواجگی کند بنده خاکسار تو
نوبت سلطنت زند هر که کند گداییت
طایر جان ز شوق تو خواست که بشکند قفس
بسکه شنید او ز دل قصه دلرباییت
تنگ بود به تو زمین خیمه بر آسمان بزن
کوفته در فلک ملک نوبت پادشاییت
بوالهوسان به کوی تو تا نشوند مجمتع
عرضه به این و آن دهم شکوه بیوفاییت
گر به قیامتم عمل زشت بود سزای آن
آتش دوزخم بده باز ستان جداییت
صرصر هجر توت کند گرد وجود ما فنا
باز مکش ز خاکیان دامن کبریاییت
آشفته عشق و زاهدی پرده شاهدان بکش
کان بت پارسی دَرَد پرده پارساییت
بر در این و آن زند حلقه آشناییت
تلخ بود مذاق من با لب شکرین تو
تیره شبست روز من با همه روشناییت
دعوی خواجگی کند بنده خاکسار تو
نوبت سلطنت زند هر که کند گداییت
طایر جان ز شوق تو خواست که بشکند قفس
بسکه شنید او ز دل قصه دلرباییت
تنگ بود به تو زمین خیمه بر آسمان بزن
کوفته در فلک ملک نوبت پادشاییت
بوالهوسان به کوی تو تا نشوند مجمتع
عرضه به این و آن دهم شکوه بیوفاییت
گر به قیامتم عمل زشت بود سزای آن
آتش دوزخم بده باز ستان جداییت
صرصر هجر توت کند گرد وجود ما فنا
باز مکش ز خاکیان دامن کبریاییت
آشفته عشق و زاهدی پرده شاهدان بکش
کان بت پارسی دَرَد پرده پارساییت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۵۱ - طایف کعبه گر شبی بر حرم تو بگذرد
طایف کعبه گر شبی بر حرم تو بگذرد
فسخ کند عزیمت و سر بدر تو بسپرد
وجد و سماع صوفیان نیست عجب زچنگ و نی
عشق چو نغمه ساز شد کوه برقص آورد
بی مه عارضت بتا عاشق دردمند تو
کوکب چند ریزد و چند ستاره بشمرد
گر بمرور میبرد نقش حجر مطر ولی
نقش تو را زلوح دل ریزش اشک نسترد
وه که زعمر بر خورد کشته تیغ نیکوان
خضر بود بلی چو کس زآب حیات برخورد
ایکه عجب همی کنی سیر نبی بر آسمان
طایر آه ما ببین کز سر عرش بگذرد
شیشه پر زمهر دل بود بمهر تو ولی
حیف که اشک پرده در پرده خلق میدرد
گر بنهند سلسله بر سرو پای من جهان
موی توام بجنبشی جانب خویش میبرد
آشفته بند بند من گر ببرند همچو نی
دل زشکنج زلف او رشته مهر کی برد
بگذردش زعرش سر طوف کند برو ملک
بر در حیدر از وفا پای کس ار نبفشرد
هر که کشد بمیکده باده زدست مهوشان
نام بهشت و حور او کی بزبان بیاورد
فسخ کند عزیمت و سر بدر تو بسپرد
وجد و سماع صوفیان نیست عجب زچنگ و نی
عشق چو نغمه ساز شد کوه برقص آورد
بی مه عارضت بتا عاشق دردمند تو
کوکب چند ریزد و چند ستاره بشمرد
گر بمرور میبرد نقش حجر مطر ولی
نقش تو را زلوح دل ریزش اشک نسترد
وه که زعمر بر خورد کشته تیغ نیکوان
خضر بود بلی چو کس زآب حیات برخورد
ایکه عجب همی کنی سیر نبی بر آسمان
طایر آه ما ببین کز سر عرش بگذرد
شیشه پر زمهر دل بود بمهر تو ولی
حیف که اشک پرده در پرده خلق میدرد
گر بنهند سلسله بر سرو پای من جهان
موی توام بجنبشی جانب خویش میبرد
آشفته بند بند من گر ببرند همچو نی
دل زشکنج زلف او رشته مهر کی برد
بگذردش زعرش سر طوف کند برو ملک
بر در حیدر از وفا پای کس ار نبفشرد
هر که کشد بمیکده باده زدست مهوشان
نام بهشت و حور او کی بزبان بیاورد