عبارات مورد جستجو در ۲۵۹۸۰ گوهر پیدا شد:
خاقانی : غزلیات
غزل ۳۳۲ - جان بخشمت آن ساعت کز لب شکرم بخشی
جان بخشمت آن ساعت کز لب شکرم بخشی
دانم که تو ز آن لب‌ها جانی دگرم بخشی
تب‌هاست مرا در دل و نیشکرت اندر لب
آری ببرد تب‌ها گر نیشکرم بخشی
با تو به چنین دردی دل خوش نکنم حقا
الا که به عذر آن دردی دگرم بخشی
دوشم لقبی داد، کمتر سگ کوی خود
من کیستم از عالم تا این خطرم بخشی
تو ترک سیه چشمی، هندوی سپیدت من
خواهی کلهم سازی، خواهی کمرم بخشی
پروانهٔ جان‌بازم پر سوختهٔ شمعت
می‌افتم و می‌خیزم تا باز پرم بخشی
از غمزه و لب هردم، دریا صفتی با من
گه کشتن من سازی، گاهی گهرم بخشی
گفتی که به خاقانی وقتی گهری بخشم
بخشود نیم بالله وقت است اگرم بخشی
خاقانی : غزلیات
غزل ۳۳۳ - تا بیش دل خراب داری
تا بیش دل خراب داری
دل بیش کند ز جان‌سپاری
ای کار مرا به دولت تو
افتاد قرار بی‌قراری
دل خوش کردم چنین که دانی
تن دردادم چنان که داری
یک ناخن کم نمی‌کنی جور
تا خون دلم به ناخن آری
جان کاهی و اندهان فزائی
سیبی به دو کرده روزگاری
آوازه فراخ شد به عالم
درگاه تو را به تنگ باری
هر لحظه کشی ز صف عشاق
چندان که به دست چپ شماری
این باقی عمر با تو باشم
کز عمر گذشته یادگاری
خاک در تو رساند آخر
خاقانی را به تاجداری
خاقانی : غزلیات
غزل ۳۳۴ - تب‌ها کشم از هجر تو شب‌های جدائی
تب‌ها کشم از هجر تو شب‌های جدائی
تب‌ها شودم بسته چو لب‌ها بگشایی
با آنکه دل و جانم دانی که تو را اند
عمرم به کران رفت و ندانم تو که رایی
از غیرت عشق تو به دندان بگزم لب
گر در دلم آید که در آغوش من آیی
گفتی ببرم جان تو، اندیشه در این نیست
اندیشه در آن است که بر گفته نپایی
شد ناخن من سفته ز بس کز سر مژگان
انگشت مرا پیشه شد الماس ربایی
خاقانی از اندیشهٔ عشق تو در آفاق
چون آب روان کرد سخن‌های هوایی
خاقانی : غزلیات
غزل ۳۳۵ - گلی از باغ وفا آمده‌ای
گلی از باغ وفا آمده‌ای
خود خس و خار نما آمده‌ای
هر کجا پای نهی گل روید
تا ندانی ز کجا آمده‌ای
ذرهٔ ذات تو خورشید لقاست
بحری و قطره قضا آمده‌ای
سایهٔ خار تو سروستان است
خرمن نشو و نما آمده‌ای
نور آئینه به خود پنهان است
قبلهٔ قبله نما آمده‌ای
کی دلت تاب نگاهی دارد
آفت آینه‌ها آمده‌ای
خار و گل نام خدا می‌گویند
ای سهی قد ز کجا آمده‌ای
مستی و شوخی و عالم سوزی
چه بگویم که چها آمده‌ای
بین که در باغ جهان خاقانی
از پی کسب هوا آمده‌ای
خاقانی : غزلیات
غزل ۳۳۶ - باز از کرشمه زخمهٔ نو در فزوده‌ای
باز از کرشمه زخمهٔ نو در فزوده‌ای
درد نوم به درد کهن برفزوده‌ای
کوتاه بود بر قدت ای جان قبای ناز
کامروز پارهٔ دگرش در فزوده‌ای
در ساز ناز بود تو را نغمه‌های خوش
این دم قیامت است که خوش‌تر فزوده‌ای
آخر چه موجب است که باز از حدیث وصل
کم کرده‌ای و در سخن زر فزوده‌ای
باری اگر طویلهٔ عمرم گسسته‌ای
چشم مرا طویلهٔ گوهر فزوده‌ای
هردم هزار بار به خونم نشانده‌ای
روزی که سوز هجران کمتر فزوده‌ای
خاقانی از پی تو سر اندازد ارچه باز
بر هر غمیش صد غم دیگر فزوده‌ای
خاقانی : غزلیات
غزل ۳۳۷ - تا حلقه‌های زلف به هم برشکسته‌ای
تا حلقه‌های زلف به هم برشکسته‌ای
بس توبه‌های ما که بهم درشکسته‌ای
گاه از ستیزه گوش فلک برکشیده‌ای
گاه از کرشمه دیدهٔ اختر شکسته‌ای
دانم که مه جبینی ای آسمان شکن
اما ندانم آنکه چه لشکر شکسته‌ای
آهسته‌تر، نه ملک خراسان گرفته‌ای
و آسوده‌تر، نه رایت سنجر شکسته‌ای
در شاه‌راه عشق تو هر محملی که بود
بر دل شکستگان قلندر شکسته‌ای
در گوشه‌ها هزار جگر گوشه خورده‌ای
وز کبر گوشهٔ کله اندر شکسته‌ای
یک مشت خاک غارت کردن نه مشکل است
بس کن که نه طلسم سکندر شکسته‌ای
درهم شکسته‌ای دل خاقانی از جفا
تاوان بده ز لعل که گوهر شکسته‌ای
خاقانیا نشیمن شروان نه جای توست
بر پر سوی عراق نه شهپر شکسته‌ای
رو کز کمان گروههٔ خاطر به مهره‌ای
بر چرخ، پر تیر سخنور شکسته‌ای
خاقانی : غزلیات
غزل ۳۳۸ - چه کرده‌ام که مرا پایمال غم کردی
چه کرده‌ام که مرا پایمال غم کردی
چه اوفتاده که دست جفا برآوردی
به نوک خار جفا خستیم نیازردم
چو برگ گل سخنی گفتمت بیازردی
مرا به نوک مژه غمزهٔ تو دعوت کرد
بخورد خونم و گفتا برو نه در خوردی
به حق غمزهٔ شوخ تو در رسم لیکن
زمردی است مرا صبر نه ز نامردی
به ره چو پیش تو باز آیم و سلام کنم
به سرد پاسخ گوئی علیک و برگردی
بسوختی تر و خشک مرا به پاسخ سرد
که دید هرگز سوزنده‌ای به این سردی
مرا نگوئی کاخر به جای خاقانی
دگر چه خواهی کردن که کردنی کردی
خاقانی : غزلیات
غزل ۳۳۹ - آن لعل شکر خنده گر از هم بگشایی
آن لعل شکر خنده گر از هم بگشایی
حقا که به یک خنده دو عالم بگشایی
ورچه نگشائی لب و در پوست بخندی
از رشتهٔ جانم گره غم بگشایی
مجروح توام شاید اگر زخم ببندی
رحمی کن ار حقهٔ مرهم بگشایی
کاری است فرو بسته، گشادن تو توانی
صد مشکل ازین‌گونه به یک‌دم بگشایی
اندیشه مکن سلسلهٔ چرخ نبرد
گر کار چو زنجیر من از هم بگشایی
گفتی چو فلک دست جفا برنگشایم
ایمن نشوم، گر تو توئی هم بگشایی
هان ای دل خاقانی از آه سحری کوش
کاین چنبر افلاک خم از خم بگشایی
خاقانی : غزلیات
غزل ۳۴۰ - تاطرف کلاه برشکستی
تاطرف کلاه برشکستی
قدر کله قمر شکستی
در حلق دلم فتاد زنجیر
تا حلقهٔ زلف برشکستی
زان زلف شکسته عاشقان را
صد کار به کار درشکستی
درد دل ما به بوسه بردی
و آوازهٔ گل‌شکر شکستی
حلقهٔ در اختیار ما را
چندان بزدی که درشکستی
خاقانی را ز غیرت عشق
ناله همه در جگر شکستی
خاقانی : غزلیات
غزل ۳۴۱ - یا وصل تو را نشانه بایستی
یا وصل تو را نشانه بایستی
یا درد مرا کرانه بایستی
می‌سوزم ازین غم و نمی‌بیند
این آتش را زبانه بایستی
گفتی به طلب رسی به کوی ما
خود کوی تو را نشانه بایستی
تا دل به وصال تو رسد روزی
در عهدهٔ آن زمانه بایستی
خود را سگ کوی تو گمان بردم
این قدر گمان خطا نه بایستی
محروم ز آستانه‌ات هستم
سگ محرم آستانه بایستی
بر هیچم هر زمان بیازاری
آزار تو را بهانه بایستی
گر دهر، دو روی و بخت ده رنگ است
باری دل تو یگانه بایستی
آوخ همه نقب بر خراب آمد
یک نقب به گنج‌خانه بایستی
بر ابلق آسمان ز زلف تو
شیب سر تازیانه بایستی
در زلف تو ز آبنوس روز و شب
از دست مشاطه شانه بایستی
در دانهٔ دل نماند مغز آوخ
در خوشهٔ عمر دانه بایستی
خاقانی فسانه شد عشقت
در دست تو این فسانه بایستی
خاقانی : غزلیات
غزل ۳۴۲ - بر دیده ره خیال بستی
بر دیده ره خیال بستی
در سینه به جای جان نشستی
وز غیرت آنکه دم برآرم
در کام دلم نفس شکستی
مرهم به قیامت است آن را
کامروز به تیر غمزه خستی
تا خون نگشادم از رگ جان
تب‌های نیاز من نبستی
از چاه غمم برآوریدی
در نیمهٔ ره رسن گسستی
دیوانه کنی و پس گریزی
هشیار نه‌ای مگر که مستی
گر وصل توام دهد بلندی
هجران تو آردم به پستی
تو پای طرب فراخ می نه
ما و غم عشق و تنگ‌دستی
نگذاری اگر چنین که هستم
و امانمت آنچنان که هستی
خاقانی را نشایی ایراک
خود بینی و خویشتن پرستی
خاقانی : غزلیات
غزل ۳۴۳ - عالم افروز بهارا که تویی
عالم افروز بهارا که تویی
لشکر آشوب سوارا که تویی
هم شکوفهٔ دل و هم میوهٔ جان
بوالعجب‌وار بهارا که تویی
اژدها زلفی و جادو مژگان
کافرا معجزه دارا که تویی
تو شکار من و من کشتهٔ تو
ناوک انداز شکارا که تویی
کار برهم زده مردا که منم
زلف درهم شده یارا که تویی
زخم بگذاری و مرهم نکنی
سنگ‌دل زخم گذارا که تویی
کشتیم موی نیازرده به سحر
ساحر نادره کارا که تویی
سوختی سینهٔ خاقانی را
آتش انگیز نگارا که تویی
خاقانی : غزلیات
غزل ۳۴۵ - چه کردم کاستین بر من فشاندی
چه کردم کاستین بر من فشاندی
مرا کشتی و پس دامن فشاندی
جفا پل بود، بر عاشق شکستی
وفا گل بود، بر دشمن فشاندی
چو خورشید آمدی بر روزن دل
برفتی خاک بر روزن فشاندی
لبالب جام با دو نان کشید
پیاپی جرعه‌ها بر من فشاندی
مرا صد دام در هر سو نهادی
هزاران دانه پیرامن فشاندی
تو را باد است در سر خاصه اکنون
که گرد مشک بر سوسن فشاندی
تو هم ناورد خاقانی نه‌ای ز آنک
سلاح مردمی از تن فشاندی
خاقانی : غزلیات
غزل ۳۴۶ - جان از تنم برآید چون از درم درآئی
جان از تنم برآید چون از درم درآئی
لب را به جای جانی بنشان به کدخدائی
جان خود چه زهره دارد ای نور آشنایی
کز خود برون نیاید آنجا که تو درآئی
جانی که یافت از خم زلفین تو رهائی
از کار بازماند همچون بت از خدائی
بر زخم‌های جانم هم درد و هم دوائی
در نیمه راه عقلم هم خوف و هم رجائی
از پای پاسبانت بوسی کنم گدائی
وانگاه سر برآرم کاین است پادشائی
تب‌های هجر دارم شب‌ها بینوائی
تب‌های من ببندی لب‌ها چو برگشائی
گمراه گردم از خود تا تو رهم نمائی
از من مرا چه خیزد اکنون که تو مرائی
تو خود نهان نباشی کاندر نهان مائی
خاقانی از تحیر پرسان که تو کجائی
خاقانی : غزلیات
غزل ۳۴۷ - هر زمان بر جان من باری نهی
هر زمان بر جان من باری نهی
وین دل غم‌خواره را خاری نهی
بس کم آزار می‌نپندارم که تو
مهر بر چون من کم‌آزاری نهی
هر کجا برداری انگشت جفا
زود بر حرف وفاداری نهی
هیچت افتد کاین دل دیوانه را
از سر رغبت سر و کاری نهی
پای اگر در کار من ننهی به وصل
دست شفقت بر سرم باری نهی
ور ببخشی بوسهٔ آخر به لطف
مرهمی بر جان افگاری نهی
کار خاقانی بسازی زین قدر
کار او را نام بی‌کاری نهی
خاقانی : غزلیات
غزل ۳۴۸ - دیدی که هیچگونه مراعات من نکردی
دیدی که هیچگونه مراعات من نکردی
در کار من قدم ننهادی به پای‌مردی
زنگار غم فشاندی بر جانم و ندیدی
کز چرخ لاجوردی دل هست لاجوردی
روز سیاه کردی روزی ز روی حرمت
در روی تو نگفتم آخر که تو چه کردی
تا خون من چو آب نخوردی به نوک غمزه
در جستجوی کشتن من آب وانخوردی
گفتی که در نوردم یک‌باره فرش صحبت
فرش نگستریده ندانم که چون نوردی
پنداشتم که هستی درمان سینهٔ من
پندار من غلط شد درمان نه‌ای، که دردی
خاقانی آن توست مکن غارت دل او
کز خانه صید کردن دانی که نیست مردی
خاقانی : غزلیات
غزل ۳۴۹ - ز بدخوئی دمی خو وانکردی
ز بدخوئی دمی خو وانکردی
مراعاتی بجای ما نکردی
بر آن خوی نخستینی که بودی
از آن یک‌ذره کمتر وانکردی
بجای من که بر عهد تو ماندم
ز بدعهدی چه ماندت تا نکردی
مگر لطفی که از تو چشم دارم
در آن عالم کنی، کاینجا نکردی
کجا یک وعده‌ام دادی که در پی
هزار امروز را فردا نکردی
پی یک بوسه گرد پایهٔ حوض
بسی گشتم، تو دل دریا نکردی
شنیدی حال خاقانی که چون است
ولی بر خویشتن پیدا نکردی
خاقانی : غزلیات
غزل ۳۵۰ - کاشکی جز تو کسی داشتمی
کاشکی جز تو کسی داشتمی
یا به تو دسترسی داشتمی
یا در این غم که مرا هر دم هست
هم‌دم خویش کسی داشتمی
کی غمم بودی اگر در غم تو
نفسی، هم‌نفسی داشتمی
گر لبت آن منستی ز جهان
کافرم گر هوس داشتمی
خوان عیسی بر من وانگه من
باک هر خرمگسی داشتمی
سر و زر ریختمی در پایت
گر از این دست، بسی داشتمی
گرنه عشق تو بدی لعب فلک
هر رخی را فرسی داشتمی
گرنه خاقانی خاک تو شدی
کی جهان را به خسی داشتمی
خاقانی : غزلیات
غزل ۳۵۱ - درآ کز یک نظر جان تازه کردی
درآ کز یک نظر جان تازه کردی
بسا عشق کهن کان تازه کردی
چو می در جان نشین تا غم نشانی
که چون می مجلس جان تازه کردی
می چون بوستان افروز ده زانک
سفال دل چو ریحان تازه کردی
خیالت در برم باغ طرب داشت
رسیدی ز آب حیوان تازه کردی
ز برق خنده‌های سر به مهرت
به مجلس بوسه باران تازه کردی
قیامت‌هاست در زلف تو پنهان
قیامت را به پنهان تازه کردی
به سیمین تخته و مشکین ده آیت
دبیران را دبستان تازه کردی
به جزعین پردهٔ قیری عروسان
امیران را شبستان تازه کردی
شبانگه آفتاب آوردی از رخ
مرا عهد سلیمان تازه کردی
سلیمانم نه خاقانی که جانم
بدان داودی الحان تازه کردی
خاقانی : غزلیات
غزل ۳۵۲ - دوست داری که دوستدار کشی
دوست داری که دوستدار کشی
هر دلی را هزار بار کشی
تو گرفتار عشق را ز نهان
دم دهی پس به آشکار کشی
رشتهٔ جان سیه کنی چون شمع
عاشقی را که شمع‌وار کشی
ما چراغ تو و تو آتش و باد
گر یکی برکنی هزار کشی
کیسه لاغر شده، چه سیم کشی
صید فربه شده چه زار کشی
جام پر بر دهی به مجلس می
غمگنان را به غم‌گسار کشی
خنده را گو که سر مبر به شکر
چند شیران مرغزار کشی
غمزه را گو که خون مریز به سحر
چند مردان روزگار کشی
تشنهٔ عشق را به جستن آب
غرقه در آب انتظار کشی
دولت عشق یار خاقانی است
تو همه دولتی که یار کشی