تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۶۰ - دل بدست غم جانان دهم و جان بر سر
دل بدست غم جانان دهم و جان بر سر
گر چه زین کار فتد رنج فراوان بر سر
روی او شاهد حالست که در بردن دل
آمد آن طره طرار پریشان بر سر
دستگیر ار نشود زلف چو مشکین رسنش
کی دلم آید از آنچاه زنخدان بر سر
گفتم ای دل مرو اندر پی او نشنیدی
تا قضا چیستت از گنبد گردان بر سر
گر بکفر شکن زلف ویم دست رسد
جان بشکرانه بر افشانم و ایمان بر سر
در جهان جز قد و بالای خوشش دید کسی
هیچ سروی که شکفتش گل و ریحان بر سر
گر بریزد بهوس خون دل ابن یمین
حکم او هست روان بر سرو فرمان بر سر
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۶۱ - دلبرا سلسله غالیه گونست مگر
دلبرا سلسله غالیه گونست مگر
بر رخ نازک تو یا شکن آب شمر
گر شب تیره به نیلوفر تر بر گذری
آفتابت شمرد سر کند از آب بدر
نیست رنگی ز توام لیک بمن بوی خوشت
دوش باد سحر آورد خنک وقت سحر
به نصیحت پدرم منع همیکرد ز عشق
گفتم ای پیر نبودی تو جوان هیچ مگر
بملامت نشوم به برو ایخواجه مرا
هم درین درد که دارم بگذار و بگذر
قبله راست تر از ابروی کج کردارش
بنما تا شود آن قبله اصحاب نظر
هر که دودی نرسیدست بدوز آتش عشق
از تب و تاب جگر سوختگانش چه خبر
من چو از رسته دندان تو گویم خبری
افتدم سلک درر بر زبر عقد گهر
گر چو طوطی شکرت را نستود ابن یمین
در جهان از چه بشیرین سخنی گشت سمر
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۶۲ - روی زیبای ترا نیست در آفاق نظیر
روی زیبای ترا نیست در آفاق نظیر
چشم بد دور ز رخسار تو ای بدر منیر
از غم عارض چون شیر و لب چون شکرت
در گدازست تنم همچو شکر اندر شیر
ناوک غمزه خونریز مزن بر دل من
نیست محتاج کمان گوشه ابروت بتیر
هست رخسار من از عشق تو در خون جگر
همچو در آب بقم غرق شده برگ زریر
گفتم ایدوست دلم بسته زلفین تو شد
گفت دیوانه همان به که بود در زنجیر
دلم از حلقه زلفت نرود جای دگر
کی تواند که رود پای فرو رفته بقیر
جان فدا میکنم اما بفدا باز نرست
هر که در بند سر زلف بتان گشت اسیر
خواهم ایدوست که جان بر تو فشانم روزی
لیک ترسم نپذیری که متاعیست حقیر
گر گنه کرد که شد ابن یمین بنده تو
تو بزرگی کن و بر بنده خود خرده مگیر
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۶۴ - گل بصد ناز در آمد بچمن بار دگر
گل بصد ناز در آمد بچمن بار دگر
مست شد بلبل شوریده چو من بار دگر
پیش ازین گر چمن از برگ و نوا هیچ نداشت
درم افشاند برو شاخ سمن بار دگر
از سر سرو سهی نافه بیفتاد مگر
کز چمن خاست دم مشک ختن بار دگر
زعفران کرد مگر تعبیه در غنچه صبا
زآنکه در خنده فتادست دمن بار دگر
از هوا داری طفل چمن است آنکه سحاب
دایه وش کرد لبش تر به دهن بار دگر
در سرم هست که در موسم نوروز کنم
با دل افروز بتی عزم چمن بار دگر
ره بچین سر زلف وی اگر چند خطاست
دل بدو می کشدم حب وطن بار دگر
عزم دارم که درین موسم خرم بصبوح
باده خواهم ز بت سیم ذقن بار دگر
گر چه دانم که بزرگان همه بر ابن یمین
خرده گیرند که شد توبه شکن بار دگر
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۶۵ - گر کسی چشم و لبی خواست چو بادام و شکر
گر کسی چشم و لبی خواست چو بادام و شکر
گو ببین چشم و لبش راست چو بادام و شکر
نه لب و چشم همه شکر و بادام بود
چشم و لب دلبر ما راست چو بادام و شکر
بهر چشم و لبش ار جان بدهم شاید از آنک
آرزوی دل شیداست چو بادام و شکر
گر چه از چشم و لبش دید زیانها دل من
لیک آنرا بهوس خواست چو بادام و شکر
بوسه ئی خواستم از وی ز پی منع سئوال
چرب و شیرین سخن آراست چو بادام و شکر
سخن ابن یمین در صفت چشم و لبش
چرب و شیرین ز همه خاست چو بادام و شکر
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۶۷ - صبحدم باد صبا آمد و آورد خبر
صبحدم باد صبا آمد و آورد خبر
که بصد ناز رسد آن مه تابان ز سفر
چون صبا مژده رسانید که دلدار رسید
مرده بودم ز غمش زنده شدم بار دگر
در جهان عشق من و حسن بتم پیدا شد
هیچ پیدا نبود بر دل اصحاب نظر
بر میانش کمر از ساعد من میباید
ای دریغا چو کمر دسترسم نیست بزر
گر بتیرم بزند ترک کمان ابروی من
چاره ئی نیست جز اینم که کنم سینه سپر
گر تب عشق مرا دوست فسون می نکند
خط چون شهپر طوطی چه کند گردشگر
مردم از آتش سودای خط مشکینش
می رود ابن یمین را چو قلم دود بسر
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۶۸ - از توأم آرزوی بوس و کنارست هنوز
از توأم آرزوی بوس و کنارست هنوز
که گلستان تو بی زحمت خارست هنوز
بسرشک آب زنم خاک سر کوی ترا
بر دل نازکت از بنده غبارست هنوز
در خزان غمت افتاد دل اما چشمم
در هوای گل تو ابر بهارست هنوز
دارم از خون جگر چهره پر از نقش و نگار
وین عجب میل دلم سوی نگارست هنوز
دست شستیم ز جان و سر کویت بسرشک
تا بآخر چه کشم اول کارست هنوز
چون جهانی ز می حسن تو مستند چرا
در سر نرگس جادوت خمارست هنوز
با بناگوش مکش ابروی مشکین چو کمان
که دل از ناوک چشم تو فکارست هنوز
از نسیم سحری دوش خبر پرسیدم
از دل گم شده گفتا بر یارست هنوز
گفت خو باز کن از صحبت دل ابن یمین
کو بر آن جان و جهان عاشق زارست هنوز
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۶۹ - ای خم ابروی تو قبله اصحاب نیاز
ای خم ابروی تو قبله اصحاب نیاز
جز ترا می نبرند اهل دل از صدق نماز
عشق و خوبی بمن و تست سزا کز من و تو
نوشد از عهد کهن قصه محمود و ایاز
مه ز بس حسرت حسنت بمنازل نرسد
بر رخش گر نبود عکس رخت خط جواز
زلف خم در خم زنجیر وشت دانی چیست
حلقه شهپر بط در شکن چنگل باز
با تو بنشینم و زلفت ز بس آشفته دلی
پیش خلقان جهان قصه من گوید باز
کی بزنجیر سر زلف توأم دست رسد
عمر بس کوته و این آرزوی سخت دراز
بامیدیکه بیابم ز تو پروانه وصل
تنم از آتش دل شمع صفت یافت گداز
گر در آئی بسلامی ز در ابن یمین
در فردوس برویش شود از لطف تو باز
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۷۰ - نرگس مست تو دارد هوس خواب هنوز
نرگس مست تو دارد هوس خواب هنوز
سنبل زلف ترا هست سر تاب هنوز
ساخت اکسیر غم عشق تو ز راز رخ من
هست چشم من از آنچشمه سیماب هنوز
سوخت از مهر رخت همچو قصب زار تنم
بر من از روی تو ناتافته مهتاب هنوز
گر چه هر خون که مرا بود بپالود ز چشم
دارم از شوق لبت رغبت عناب هنوز
روی پنهان مکن از مردم چشم من از آنک
هست طفلی که ندیدست اثر خواب هنوز
چون دل ابن یمین همچو کبوتر بطپید
حلقش از زلف تو در حلقه مضراب هنوز
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۷۱ - ساقیا خیز که گل عزم چمن دارد باز
ساقیا خیز که گل عزم چمن دارد باز
گوهر کام دل اندر صدف جان انداز
مرغ جانرا بده از می پر و بالی که کند
در هوای گل سیراب چو بلبل پرواز
صبحدم نعره بلبل شنو از طرف چمن
بتماشای گلت میدهد از جان آواز
وقت آنست که بر گل دو سه روزی بزنیم
چار تکبیر روان در عقب پنج نماز
زاهدا طعنه مزن بر من ورندی که از آنک
مسجد و میکده یکسانست بر اهل نیاز
من و سودای غم عشق بس این مایه مرا
تو سخن خواه حقیقت شنو و خواه مجاز
آرزو میکندم با تو بخلوت نفسی
کار من جمله نیاز و تو همه بر در ناز
هنرم نیست بجز عشق تو ای بیخبران
پیش محمود مگوئید دگر عیب ایاز
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۷۴ - دل بزنجیر سر زلف تو در بستم باز
دل بزنجیر سر زلف تو در بستم باز
من دیوانه و از بند خرد رستم باز
مطلب هوش زمن کز می عشقت قدحی
بهوس خوردم و چون چشم خوشت مستم باز
مستی و عاشقی من همه امروزی نیست
من درین کوی بسی بوده ام و هستم باز
من و تو به ز کجا تا بکجا دورم باد
توبه گر بود ترا مژده که بشکستم باز
دل و جان هر دو گرفتار غمت بود بجهد
دل رها کردم وزو با رمقی رستم باز
من چو چشمان تو بیمار ز آنم که بدل
رگ سودای سر زلف تو پیوستم باز
بارها مار سر زلف تو خستست مرا
وقت تریاق لب تست کزو جستم باز
تا شدی در دلم ایجان جهان صدر نشین
در دل بر همه خوبان جهان بستم باز
در هوای رخ زیبای تو چون ابن یمین
بر سر آتش سودای تو بنشستم باز
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۷۶ - منم از محنت ایام بدانسان که مپرس
منم از محنت ایام بدانسان که مپرس
و آن بدل میرسدم ز آفت دوران که مپرس
وان که از شست قضا زد ز کمان چرخم
بیگمان تیر بلا بر هدف جان که مپرس
من نیم یوسف و از مکر زلیخای جهان
تا بحدی شده ام بسته زندان که مپرس
من نه روئین تنم و رستم دستان زندم
از کمان ستم آن ناوک پران که مپرس
هر چه ایام بروی آردم از چون و چراش
زهره دارم که بپرسم شده فرمان که مپرس
عیب جویان منند ز آنهمه رو و دل من
از هنر هست بد آنگونه گریزان که مپرس
دوش گفتم خردا هیچ خبر داری از آنک
داد چندان فلکم بهره ز حرمان که مپرس
گفت کای ابن یمین خسته دل از دور فلک
هست در وادی حرمان چو تو چندانکه مپرس
هیچ دانی چه کنی قطع نظر کن ز جهان
تا شود بر تو چنان مشکلش آسان که مپرس
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۷۸ - ای ز جام می عشق تو خرد رفته ز هوش
ای ز جام می عشق تو خرد رفته ز هوش
لب و دندان ترا لعل و گهر حلقه بگوش
عکس یاقوت لبت سوی بدخشان بردند
آمد اندر رگ کان خون دل لعل بجوش
پاسخ تلخ تو و خنده شیرین با هم
نوش در نیش نهان گشته و نیش اندر نوش
روی زیبای تو از زلف گره کردارت
گشته چون آب ز باد سحری جوشن پوش
دوش سیلاب غمم تا بسر زانو بود
امشب ایدوست چه تدبیر که بگذشت ز دوش
دل من بسته زنجیر سر زلف تو شد
با گرفتار خود ای سست وفا سخت مکوش
عهد بستی که در وصل گشائی بر من
چو وفا نیستت ای دلبر بد عهد خموش
بخت با ابن یمین دست در آغوش کند
گر شود با تو شبی تا بسحر دست آغوش
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۸۰ - گر کند ماه فلک زهره زهرا در گوش
گر کند ماه فلک زهره زهرا در گوش
آن تو باشی صنما لؤلؤ لالا در گوش
سخنم گر چه که دریست گرانمایه ولیک
بستیزه نکند آن بت رعنا در گوش
ترک من سرو سهی قامت و ماه چکل است
بشنو و جای ده این نکته غرا در گوش
گوهری کز صدف دیده پراکند رهی
گشت مجموع ترا جمله بیکجا در گوش
داد عشاق بده وقت خود از دست مده
وقت آنست که گیری سخن ما در گوش
هیچ دانی که زند گوی بچوگان مراد
آنکه گیرد سخن مردم دانا در گوش
سخن ابن یمین گوش کن ایدوست از آنک
در شهوار خوشت آید و زیبا در گوش
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۹۰ - ای بعمد از ده بر لاله تر خال ز مشک
ای بعمد از ده بر لاله تر خال ز مشک
وی نگاریده بر اطراف قمر دال ز مشک
بوی خوش میدمد از زلف گره بر گرهت
نفس خوش دمد آری بهمه حال ز مشک
طوطی خط تو بر گرد لب چون شکرت
همچو زاغیست بر آورده پر و بال ز مشک
بنده خط سیاهم که بر آن روی چو ماه
بر کشیدی ز پی فرخی فال ز مشک
من نگویم که رخت ماه دو هفته است از آنک
بر رخ مه نتوان دید خط و خال ز مشک
با وجود رخ و زلف سیهت ابن یمین
مه نبیند نکند یاد بصد سال ز مشک
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۹۱ - ای ز چشمم شده پنهان و بدل در زده چنگ
ای ز چشمم شده پنهان و بدل در زده چنگ
چون بسر میبری ایام درین کلبه تنگ
گشت ز آئینه جان عکس رخت ظاهر از آنک
صیقل نور تو بزدود ازو ظلمت زنگ
چشم بد دور چه زیباست بر آن روی چو ماه
پیکر سنبل عنبر نفس غالیه رنگ
تا ز زنجیر سر زلف تو دیوانه شدم
شادم ایجان که مرا نه غم نامست نه ننگ
تو اگر صلح و گر جنگ کنی محبوبی
خوشتر از صلح کس دیگرم آید ز تو جنگ
از سر کوی تو گفتم بسلامت بروم
خود در آمد ز قضا پای دل زار بسنگ
گوهر وصل تو در کام نهنگست ولیک
در نهم گام و برون آورم از کام نهنگ
بس که خوارم چو نی از قول مخالف دم تو
هر رگی ناله دیگر کندم راست چو چنگ
دم عصمت مزن و تازه برون آی ز پوست
روشنست ابن یمین را که تو بس شوخی و شنگ
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۰۰ - این منم باز که روی چو مهت می بینم
این منم باز که روی چو مهت می بینم
هر دم از پسته شور تو شکر می چینم
این که باز از تو رسیدم من دلخسته بکام
گر نه خوابیست ز هی بخت که من میبینم
در شکر خنده چو آن رسته دندان ترا
بینم از چشم گهربار فتد پر و نیم
هرچه خواهی تو بجای من دلخسته رواست
از تو نفرین به از آن کزد گری تحسینم
گر چه شد ز آتش عشقت دل من نرم چو موم
لیک هرگز بجز از نقش رخت نگزینم
بده ایخسرو خوبان ز لبت کام دلم
که چو فرهاد ستمکش ز غم شیرینم
رحم کن بر دلم ایجان و جهان ابن یمین
که چنین عاجز و درمانده و بس مسکینم
که اگر حکم کنی از سر جان برخیزم
ور نشانیم بر آتش بوفا بنشینم
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۰۳ - باز منزل بسر کوی نگار آوردیم
باز منزل بسر کوی نگار آوردیم
بهر خاک درش از دیده نثار آوردیم
شکر کردیم چو دیدیم گل عارض او
که زمستان غمش را ببهار آوردیم
برکنارست ز ما آن بت و ما خود دل زار
در میان با غمش از بهر کنار آوردیم
گفتم آورده ام از عشق تو دیوانه دلی
گفت با سلسله آن مشک تتار آوردیم
جان زیان گشت ز سود او جوی سود نداشت
در جهان لطف و حیل با تو بکار آوردیم
عاشقانی که بخاک در تو بگذشتند
همه گفتند کز آنجا دل زار آوردیم
مکن ای دوست که چون ابن یمینت گویند
که ز خاک در آن یار غبار آوردیم
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۰۴ - تا فتادست نظر بر رخ رخشان توام
تا فتادست نظر بر رخ رخشان توام
بر تو آشفته تر از زلف پریشان توام
صفت حسن تو آئینه کند با تو بیان
نه دل خسته که من واله و حیران توام
گر مرا جان و جهان در سر سودات شود
از تو تاوان نتوان خواست که من ز آن توام
ورکنی دیده پر از خون سیاهم چو دوات
سر بود همچو قلم بر خط فرمان توام
ملک وصلت که بعشاق سیه دل برسید
حیف آمد برقیبان گرانجان توام
ننهم روی ز بیماری عشقت به بهی
تا بدندان نرسد سیب زنخدان توام
جزع من همچو صدف پر شود از گوهر تر
گر در آید بنظر رشته دندان توام
منت امروز چنان سست وفا می بینم
که یقین شد ز دل سخت چون سندان توام
گر بفردا برسد ابن یمینت گوید
عهد بشکستی و من بر سر پیمان توام
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۰۷ - خوش بهاریست بیا تا طرب از سر گیریم
خوش بهاریست بیا تا طرب از سر گیریم
جای در سایه شمشاد و صنوبر گیریم
چون نسیم سحری هر نفسی از سر لطف
طره سنبل و هم جیب سمنبر گیریم
دست در گردن سیمین صراحی آریم
وز سر ذوق بدندان لب ساغر گیریم
زردی رخ بنم چشم صراحی شوئیم
صبغه الله ز می ساغر احمر گیریم
پیش جام می اگر لاله ز خود لاف زند
خرده بر کودک نو خاسته کمتر گیریم
حالیا در ره رندی قدمی چند زنیم
اینره ار نیک نباشد ره دیگر گیریم
کار دل بیرخ دلبر نتوان یافت ز می
باده بر دست نهیم و پی دلبر گیریم
هرکجا دلبر من هست دل من بر اوست
در پی دلبر ازین پس پی دل برگیریم
عقل را بر شکن ای ابن یمین تا نفسی
یکدو جام از کف آنسرو سمنبر گیریم