تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۴۹ - گر در هلاک من بود الحق رضای دوست
گر در هلاک من بود الحق رضای دوست
بادم هزار جان گرامی فدای دوست
آن دولت از کجا که شوم خاک درگهش
من خاک آن کسم که شود خاک پای دوست
جبریل وار یک قدم ار پیشتر نهم
جانم بسوزد از سبحات لقای دوست
کبر و ریا گذار که کس با غرور نفس
محرم نگشت در حرم کبریای دوست
بیگانگی گزیده ام از عقل خویشتن
تا گشته است جان و دلم آشنای دوست
بستم در سراچه ی دل را به روی غیر
زیرا مقام عامه نشاید سرای دوست
گر میکشد مرا به جفا هیچ باک نیست
گر بی دلی بمرد ببادا بقای دوست
در پیش هر که عاشق صادق بود خوشست
جور و جفای یار چو مهر و وفای دوست
گر میکشد حسین جفا بس غریب نیست
آری کشد غریب ستمکش جفای دوست
بادم هزار جان گرامی فدای دوست
آن دولت از کجا که شوم خاک درگهش
من خاک آن کسم که شود خاک پای دوست
جبریل وار یک قدم ار پیشتر نهم
جانم بسوزد از سبحات لقای دوست
کبر و ریا گذار که کس با غرور نفس
محرم نگشت در حرم کبریای دوست
بیگانگی گزیده ام از عقل خویشتن
تا گشته است جان و دلم آشنای دوست
بستم در سراچه ی دل را به روی غیر
زیرا مقام عامه نشاید سرای دوست
گر میکشد مرا به جفا هیچ باک نیست
گر بی دلی بمرد ببادا بقای دوست
در پیش هر که عاشق صادق بود خوشست
جور و جفای یار چو مهر و وفای دوست
گر میکشد حسین جفا بس غریب نیست
آری کشد غریب ستمکش جفای دوست
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۵۵ - رنجورم و شفای دلم جز حبیب نیست
رنجورم و شفای دلم جز حبیب نیست
کاین درد را معالجه کار طبیب نیست
چون من هزار ناله در آن کوی میکنند
گلشن شنیده ای که در او عندلیب نیست
گفت از نصاب حسن زکواتی همی دهم
مسکینم و غریب مرا چون نصیب نیست
بی دوست ناله از من شیدا عجب مدار
بی گل فغان و ناله ز بلبل عجیب نیست
ای شه غریب شهر توام پرسشی بکن
کز شاه جستجوی غریبان غریب نیست
سهل است درد هجر به امید وصل دوست
آوخ امید وصل توام عنقریب نیست
بی دوست ای حسین چه میخواهی از جهان
چون هیچ حاصلی ز جهان بی حبیب نیست
کاین درد را معالجه کار طبیب نیست
چون من هزار ناله در آن کوی میکنند
گلشن شنیده ای که در او عندلیب نیست
گفت از نصاب حسن زکواتی همی دهم
مسکینم و غریب مرا چون نصیب نیست
بی دوست ناله از من شیدا عجب مدار
بی گل فغان و ناله ز بلبل عجیب نیست
ای شه غریب شهر توام پرسشی بکن
کز شاه جستجوی غریبان غریب نیست
سهل است درد هجر به امید وصل دوست
آوخ امید وصل توام عنقریب نیست
بی دوست ای حسین چه میخواهی از جهان
چون هیچ حاصلی ز جهان بی حبیب نیست
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۷۳ - از من خبر بجانب جانان که میبرد
از من خبر بجانب جانان که میبرد
پیغام عندلیب ببستان که میبرد
یعقوب را دو دیده ز بس گریه تیره گشت
آخر خبر بیوسف کنعان که میبرد
چون آدم از بهشت برون اوفتاده ام
بازم بسوی روضه رضوان که میبرد
بی روی دوست مجلس ما را فروغ نیست
پیغام ما بدان مه تابان که میبرد
از حال ما خبر که تواند بدو رساند
نام گدا بحضرت سلطان که میبرد
گر زانکه نامه ای بنویسم بخون دل
آنرا بدان مراد دل و جان که میبرد
خواهم که جان و دل بفرستم بدو حسین
جان و دلم بجانب جانان که میبرد
پیغام عندلیب ببستان که میبرد
یعقوب را دو دیده ز بس گریه تیره گشت
آخر خبر بیوسف کنعان که میبرد
چون آدم از بهشت برون اوفتاده ام
بازم بسوی روضه رضوان که میبرد
بی روی دوست مجلس ما را فروغ نیست
پیغام ما بدان مه تابان که میبرد
از حال ما خبر که تواند بدو رساند
نام گدا بحضرت سلطان که میبرد
گر زانکه نامه ای بنویسم بخون دل
آنرا بدان مراد دل و جان که میبرد
خواهم که جان و دل بفرستم بدو حسین
جان و دلم بجانب جانان که میبرد
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۹۰ - سلطان نگر که پرسش درویش می کند
سلطان نگر که پرسش درویش می کند
اظهار لطف و مرحمت خویش می کند
داروی درد سینه ی رنجور می دهد
تدبیر مرهم جگر ریش می کند
نی گوش بر حدیث بدآموز می نهد
نی استماع قول بداندیش می کند
گر چه رعایت دل عشاق خوی اوست
لیکن رعایت دل ما بیش می کند
گر نیش جور می زندم دهر باک نیست
نوش لبش تدارک آن نیش می کند
تیر جفا به قصد دلم می کشد رقیب
لیکن دلم ز سینه سپر پیش می کند
از محض لطف و عین عنایت بود حسین
گر شاه میل صحبت درویش می کند
اظهار لطف و مرحمت خویش می کند
داروی درد سینه ی رنجور می دهد
تدبیر مرهم جگر ریش می کند
نی گوش بر حدیث بدآموز می نهد
نی استماع قول بداندیش می کند
گر چه رعایت دل عشاق خوی اوست
لیکن رعایت دل ما بیش می کند
گر نیش جور می زندم دهر باک نیست
نوش لبش تدارک آن نیش می کند
تیر جفا به قصد دلم می کشد رقیب
لیکن دلم ز سینه سپر پیش می کند
از محض لطف و عین عنایت بود حسین
گر شاه میل صحبت درویش می کند
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۹۱ - دردا که دوست هیچ رعایت نمی کند
دردا که دوست هیچ رعایت نمی کند
مردیم از عتاب و عنایت نمی کند
قربان تیر دشمن بدکیش گشته ام
این جور بین که دوست حمایت نمی کند
از دست هجر دیده ی غم دیده آنچه دید
جز با خیال دوست حکایت نمی کند
جانم ز دفتر غم جانان به نزد خلق
فصلی و باب هیچ روایت نمی کند
بی یار در دیار دلم شحنه ی غمش
کرد آنچه پادشاه ولایت نمی کند
دارم ز اشک و چهره بسی سیم و زر ولیک
وجهی است اینکه کار کفایت نمی کند
از دست دشمن است همه ناله حسین
ور نی ز جور دوست شکایت نمی کند
مردیم از عتاب و عنایت نمی کند
قربان تیر دشمن بدکیش گشته ام
این جور بین که دوست حمایت نمی کند
از دست هجر دیده ی غم دیده آنچه دید
جز با خیال دوست حکایت نمی کند
جانم ز دفتر غم جانان به نزد خلق
فصلی و باب هیچ روایت نمی کند
بی یار در دیار دلم شحنه ی غمش
کرد آنچه پادشاه ولایت نمی کند
دارم ز اشک و چهره بسی سیم و زر ولیک
وجهی است اینکه کار کفایت نمی کند
از دست دشمن است همه ناله حسین
ور نی ز جور دوست شکایت نمی کند
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۹۲ - دلبر برفت و درد دلم را دوا نکرد
دلبر برفت و درد دلم را دوا نکرد
آن شوخ بین که بر من مسکین چه ها نکرد
زان نور چشم، چشم وفا داشتم دریغ
کز عین مردمی نظری سوی ما نکرد
گفتم هزار حاجت جانم روا کند
ناگه روانه گشت و یکی را دوا نکرد
خون دل شکسته ی من بی بهانه ریخت
واندیشه نیز از دیت خون بها نکرد
اینم ز هجر صعب تر آمد که آن صنم
وقت رحیل یاد من مبتلا نکرد
او شاه ملک حسن و جمالست و من گدا
از شه غریب نیست که یاد گدا نکرد
مهر و وفا مجوی حسین از مهی که او
با هیچ کس چو عمر گرامی وفا نکرد
آن شوخ بین که بر من مسکین چه ها نکرد
زان نور چشم، چشم وفا داشتم دریغ
کز عین مردمی نظری سوی ما نکرد
گفتم هزار حاجت جانم روا کند
ناگه روانه گشت و یکی را دوا نکرد
خون دل شکسته ی من بی بهانه ریخت
واندیشه نیز از دیت خون بها نکرد
اینم ز هجر صعب تر آمد که آن صنم
وقت رحیل یاد من مبتلا نکرد
او شاه ملک حسن و جمالست و من گدا
از شه غریب نیست که یاد گدا نکرد
مهر و وفا مجوی حسین از مهی که او
با هیچ کس چو عمر گرامی وفا نکرد
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۹۷ - دوش از جمال دوست شبم روز گشته بود
دوش از جمال دوست شبم روز گشته بود
کان آفتاب شمع شب افروز گشته بود
اقبال بود هم نفس و بخت گشته ی یار
یاری دهنده ی طالع فیروز گشته بود
در هر طرف شکفته گلی سرو قامتی
در ماه دی ببین که چه نوروز گشته بود
پروانه داشت شمع من از من ولیک دوش
بر حال من نگر که چه دلسوز گشته بود
مه را قران مشتری و آفتاب من
با من قرین برغم بدآموز گشته بود
آن ماه چارده جگر پاره ی مرا
دوش از خدنگ غمزه جگردوز گشته بود
اندوخت شادی همه عالم حسین دوش
زین پیشتر اگرچه غم اندوز گشته بود
کان آفتاب شمع شب افروز گشته بود
اقبال بود هم نفس و بخت گشته ی یار
یاری دهنده ی طالع فیروز گشته بود
در هر طرف شکفته گلی سرو قامتی
در ماه دی ببین که چه نوروز گشته بود
پروانه داشت شمع من از من ولیک دوش
بر حال من نگر که چه دلسوز گشته بود
مه را قران مشتری و آفتاب من
با من قرین برغم بدآموز گشته بود
آن ماه چارده جگر پاره ی مرا
دوش از خدنگ غمزه جگردوز گشته بود
اندوخت شادی همه عالم حسین دوش
زین پیشتر اگرچه غم اندوز گشته بود
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۱۲۹ - عید است و موسم گل و هنگام طرف باغ
عید است و موسم گل و هنگام طرف باغ
لیکن مراست در دل غمگین چو لاله داغ
ساقی اهل عشق فروغی ز باده کو
تا لحظه ای ز هستی خویشم دهد فراغ
با عقل سوی دوست کسی ره نمیبرد
خورشید را بشب نتوان یافت با چراغ
از کوی دوست میرسی ای باد مشگبوی
کز رهگذار تست مرا عنبرین دماغ
در ناله است بلبل و نرگس گشاده چشم
تا کی خرامی ای گل سیراب سوی باغ
دل بی تو سوخت چاره کارش ز کار تست
حاکم توئی و نیست بر این خسته جز بلاغ
شعرت غذای طوطی روح است ای حسین
بشناس قدر طعمه طوطی مده بزاغ
لیکن مراست در دل غمگین چو لاله داغ
ساقی اهل عشق فروغی ز باده کو
تا لحظه ای ز هستی خویشم دهد فراغ
با عقل سوی دوست کسی ره نمیبرد
خورشید را بشب نتوان یافت با چراغ
از کوی دوست میرسی ای باد مشگبوی
کز رهگذار تست مرا عنبرین دماغ
در ناله است بلبل و نرگس گشاده چشم
تا کی خرامی ای گل سیراب سوی باغ
دل بی تو سوخت چاره کارش ز کار تست
حاکم توئی و نیست بر این خسته جز بلاغ
شعرت غذای طوطی روح است ای حسین
بشناس قدر طعمه طوطی مده بزاغ
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۱۳۰ - ای ناوک بلای ترا سینه ها هدف
ای ناوک بلای ترا سینه ها هدف
در یتیم عشق ترا جان ما صدف
در راه اشتیاق تو ای کعبه مراد
هر دم هزار قافله دل شده تلف
عالم پر از تجلی حسن و تو وانگهی
چندین هزار عاشق جوینده هر طرف
از شوق رو به پیش تو قربان کنند جان
عشاق گرد کعبه کویت کشیده صف
من آستین ز هر دو جهان برفشانده ام
تا آستان عشق ترا کرده ام کنف
در خلوتی که جلوه گه چون تو یوسفی ست
دوشیزگان عالم غیبی بریده کف
ای دل حجاب تن مطلب زانکه هست حیف
دریای پر ز گوهر و محبوب زیر کف
گر داغ بندگی تو ای شه برم بخاک
بس باشدم بروز قیامت همین شرف
از میر و شحنه باک ندارد کسیکه کرد
همچون حسین بندگی خواجه نجف
در یتیم عشق ترا جان ما صدف
در راه اشتیاق تو ای کعبه مراد
هر دم هزار قافله دل شده تلف
عالم پر از تجلی حسن و تو وانگهی
چندین هزار عاشق جوینده هر طرف
از شوق رو به پیش تو قربان کنند جان
عشاق گرد کعبه کویت کشیده صف
من آستین ز هر دو جهان برفشانده ام
تا آستان عشق ترا کرده ام کنف
در خلوتی که جلوه گه چون تو یوسفی ست
دوشیزگان عالم غیبی بریده کف
ای دل حجاب تن مطلب زانکه هست حیف
دریای پر ز گوهر و محبوب زیر کف
گر داغ بندگی تو ای شه برم بخاک
بس باشدم بروز قیامت همین شرف
از میر و شحنه باک ندارد کسیکه کرد
همچون حسین بندگی خواجه نجف
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۱۳۴ - ای غمزه ات کشیده خدنگی بکین دل
ای غمزه ات کشیده خدنگی بکین دل
ترک کمانکش تو گرفته کمین دل
ز کشت عمر خویش ندانم چه بر خورد
آنکو نکاشت تخم غمت در زمین دل
مقبول حضرتست چنان مقبلی که او
داغ غلامی تو نهد بر جبین دل
جان باختن بروی تو ای دوست کیش ماست
قربان شدن به تیغ هوای تو دین دل
من فارغم ز روضه رضوان از آنکه هست
خاک در سرای تو خلد برین دل
آید بحشر خاتم دولت بدست من
چون باشدم ز مهر تو مهر نگین دل
آندم که دل بناز ز اسرار دم زند
گر هست جبرئیل نباشد امین دل
آیینه جمال خدائی و در رخت
جز حق ندیده دیده دیدار بین دل
همچون حسین عقل طریق جنون گرفت
تا عشق دوست کرد مرا همنشین دل
ترک کمانکش تو گرفته کمین دل
ز کشت عمر خویش ندانم چه بر خورد
آنکو نکاشت تخم غمت در زمین دل
مقبول حضرتست چنان مقبلی که او
داغ غلامی تو نهد بر جبین دل
جان باختن بروی تو ای دوست کیش ماست
قربان شدن به تیغ هوای تو دین دل
من فارغم ز روضه رضوان از آنکه هست
خاک در سرای تو خلد برین دل
آید بحشر خاتم دولت بدست من
چون باشدم ز مهر تو مهر نگین دل
آندم که دل بناز ز اسرار دم زند
گر هست جبرئیل نباشد امین دل
آیینه جمال خدائی و در رخت
جز حق ندیده دیده دیدار بین دل
همچون حسین عقل طریق جنون گرفت
تا عشق دوست کرد مرا همنشین دل
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۱۳۸ - گر من سر از نشیمن دنیا برآورم
گر من سر از نشیمن دنیا برآورم
گرد از قمار طارم اعلی برآورم
آتش زنم به خرمن ماه چهارده
گر یک نفس ز سوز سویدا برآورم
در آب چشم خود چو شوم غرقه ی فنا
سر از میان آتش موسی برآورم
از قاف قرب سربه در آرم به کبریا
روزی دو سر چو عزلت عنقا برآورم
گلگون شوق را چو به جولان درافکنم
گرد از نهاد گنبد مینا برآورم
سر نفخت فیه ز آدم چو بشنوم
هر دم دم از حقایق اسما برآورم
از شوق عشق بال و پر روح ساخته
جان را به اوج عرش معلا برآورم
بیگانه با هویت حق آشنا شود
یک دم ز سر هو چو هویدا برآورم
موسی صفت به نور تجلی فنا شوم
وآنگه به هر نفس ید و بیضا برآورم
گردد ریاض خلد ز دوزخ نشانه ای
آهی اگر به گلشن حورا برآورم
کشتی عقل بشکنم اندر محیط عشق
وز قعر بحر لؤلؤ لالا برآورم
از لا و هو چو خنجر لاهوت یافتم
در ملک عقل دست به یغما برآورم
از لا طراز کسوت نیکی چو ساختم
بس سر ز جیب طلعت الا برآورم
قلقل نمیکنم چو قنینه ولی مدام
لب بسته جوش چون خم صهبا برآورم
از علم عقل اگر علم افراخت من ز عشق
تیغ نبرد در صف هیجا برآورم
در هستیم ز مستی خود دستم ار دهد
جانم ز نیستی سوی بالا برآورم
بر سینه دست منعم اگر می زند رقیب
من سوی دوست دست تمنا برآورم
شوریده وار از بنه آخرالزمان
آشوب و شور و فتنه و غوغا برآورم
از عرش مرغ سدره فرود آورم بفرش
خاک ثری به اوج ثریا برآورم
آتش فروزم از دل و در عالم افکنم
تا من دخان ز دخمه سودا برآورم
سودای آرزو بدر آرم ز قصر دل
خوک سیه ز مسجد اقصی برآورم
با عشق می برآورم از عقل صد دمار
عقل آفت است هیچ مگو تا برآورم
روزی اگر روم سوی گلزار خامشان
صد نعره همچو بلبل گویا برآورم
از سنگ خاره چشمه خونین روان شود
فریاد و ناله گر من شیدا برآورم
گر شرح درد خویش بگویم بکوهسار
بس خون دل ز صخره صما برآورم
بی دوست گر بروضه رضوان قدم نهم
آن نیستم که سر بتماشا برآورم
آتش بجان سوخته عاشقان زند
آن آه آتشین که بشبها برآورم
غواص گشته گوهر دریای معرفت
از بحر من لدن خضرآسا برآورم
گر در سرای غفلتم آسوده باک نیست
از خوان فضل نقل مهنا برآورم
همچون حسین در تتق عالم خیال
هر دم هزار شاهد زیبا برآورم
گرد از قمار طارم اعلی برآورم
آتش زنم به خرمن ماه چهارده
گر یک نفس ز سوز سویدا برآورم
در آب چشم خود چو شوم غرقه ی فنا
سر از میان آتش موسی برآورم
از قاف قرب سربه در آرم به کبریا
روزی دو سر چو عزلت عنقا برآورم
گلگون شوق را چو به جولان درافکنم
گرد از نهاد گنبد مینا برآورم
سر نفخت فیه ز آدم چو بشنوم
هر دم دم از حقایق اسما برآورم
از شوق عشق بال و پر روح ساخته
جان را به اوج عرش معلا برآورم
بیگانه با هویت حق آشنا شود
یک دم ز سر هو چو هویدا برآورم
موسی صفت به نور تجلی فنا شوم
وآنگه به هر نفس ید و بیضا برآورم
گردد ریاض خلد ز دوزخ نشانه ای
آهی اگر به گلشن حورا برآورم
کشتی عقل بشکنم اندر محیط عشق
وز قعر بحر لؤلؤ لالا برآورم
از لا و هو چو خنجر لاهوت یافتم
در ملک عقل دست به یغما برآورم
از لا طراز کسوت نیکی چو ساختم
بس سر ز جیب طلعت الا برآورم
قلقل نمیکنم چو قنینه ولی مدام
لب بسته جوش چون خم صهبا برآورم
از علم عقل اگر علم افراخت من ز عشق
تیغ نبرد در صف هیجا برآورم
در هستیم ز مستی خود دستم ار دهد
جانم ز نیستی سوی بالا برآورم
بر سینه دست منعم اگر می زند رقیب
من سوی دوست دست تمنا برآورم
شوریده وار از بنه آخرالزمان
آشوب و شور و فتنه و غوغا برآورم
از عرش مرغ سدره فرود آورم بفرش
خاک ثری به اوج ثریا برآورم
آتش فروزم از دل و در عالم افکنم
تا من دخان ز دخمه سودا برآورم
سودای آرزو بدر آرم ز قصر دل
خوک سیه ز مسجد اقصی برآورم
با عشق می برآورم از عقل صد دمار
عقل آفت است هیچ مگو تا برآورم
روزی اگر روم سوی گلزار خامشان
صد نعره همچو بلبل گویا برآورم
از سنگ خاره چشمه خونین روان شود
فریاد و ناله گر من شیدا برآورم
گر شرح درد خویش بگویم بکوهسار
بس خون دل ز صخره صما برآورم
بی دوست گر بروضه رضوان قدم نهم
آن نیستم که سر بتماشا برآورم
آتش بجان سوخته عاشقان زند
آن آه آتشین که بشبها برآورم
غواص گشته گوهر دریای معرفت
از بحر من لدن خضرآسا برآورم
گر در سرای غفلتم آسوده باک نیست
از خوان فضل نقل مهنا برآورم
همچون حسین در تتق عالم خیال
هر دم هزار شاهد زیبا برآورم
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۱۳۹ - تا من خیال عارض تو نقش بسته ام
تا من خیال عارض تو نقش بسته ام
نقش هوا ز لوح دل خویش شسته ام
جستم ز قید هستی و از ننگ عافیت
وز دام آن سلاسل مشکین نجسته ام
چون در کمند عشق تو جانم اسیر شد
از بند علم و وسوسه ی عقل رسته ام
تا دست محنت تو گریبان جان گرفت
من دست و دل ز دامن هستی گسسته ام
ای مونس شکسته دلان کن عنایتی
از روی مرحمت که بسی دل شکسته ام
تو آفتاب دولت و من تیره روزگار
تو عیسی زمانه و من سینه خسته ام
خاکم به باد دادی و جانم بسوختی
جرمم همین که دل به هوای تو بسته ام
بنمای ماه دولت خود تا به دولتت
آید دو اسبه طالع بخت خجسته ام
شد سالها که در طلب وصل چون حسین
من بر امید وعده ی فردا نشسته ام
نقش هوا ز لوح دل خویش شسته ام
جستم ز قید هستی و از ننگ عافیت
وز دام آن سلاسل مشکین نجسته ام
چون در کمند عشق تو جانم اسیر شد
از بند علم و وسوسه ی عقل رسته ام
تا دست محنت تو گریبان جان گرفت
من دست و دل ز دامن هستی گسسته ام
ای مونس شکسته دلان کن عنایتی
از روی مرحمت که بسی دل شکسته ام
تو آفتاب دولت و من تیره روزگار
تو عیسی زمانه و من سینه خسته ام
خاکم به باد دادی و جانم بسوختی
جرمم همین که دل به هوای تو بسته ام
بنمای ماه دولت خود تا به دولتت
آید دو اسبه طالع بخت خجسته ام
شد سالها که در طلب وصل چون حسین
من بر امید وعده ی فردا نشسته ام
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۱۵۲ - من کیستم که طالب دیدار او شوم
من کیستم که طالب دیدار او شوم
یا چیست نقد من که خریدار او شوم
او یوسف عزیز و مرا دست بس تهی
شرم آیدم که بر سر بازار او شوم
در مصر عشق طوطی شیرین سخن منم
تا طعمه جو ز لعل شکر بار او شوم
او پادشاه مملکت حسن و من گدا
یارب چگونه محرم اسرار او شوم
یاری که در زمانه بخوبیش یار نیست
هست آرزوی خام که من یار او شوم
بر بوی پرسشی ز لب آن مسیح دم
آن دولت از کجاست که بیمار او شوم
با اینهمه فداش کنم جان خویشتن
باری ز مخلصان هوادار او شوم
گر باغ وصل همچو منی را مجال نیست
از دور بلبل گل رخسار او شوم
آزادی دو کون چو از بندگی اوست
خواهم که چون حسین گرفتار او شوم
یا چیست نقد من که خریدار او شوم
او یوسف عزیز و مرا دست بس تهی
شرم آیدم که بر سر بازار او شوم
در مصر عشق طوطی شیرین سخن منم
تا طعمه جو ز لعل شکر بار او شوم
او پادشاه مملکت حسن و من گدا
یارب چگونه محرم اسرار او شوم
یاری که در زمانه بخوبیش یار نیست
هست آرزوی خام که من یار او شوم
بر بوی پرسشی ز لب آن مسیح دم
آن دولت از کجاست که بیمار او شوم
با اینهمه فداش کنم جان خویشتن
باری ز مخلصان هوادار او شوم
گر باغ وصل همچو منی را مجال نیست
از دور بلبل گل رخسار او شوم
آزادی دو کون چو از بندگی اوست
خواهم که چون حسین گرفتار او شوم
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۱۵۳ - روزی که من بداغ غمت از جهان روم
روزی که من بداغ غمت از جهان روم
بد مهرم ار ز کوی تو سوی جنان روم
در چشم من چو خار نماید گل چمن
بی تو ز بوستان بسوی دوستان روم
در هر طرف گلی است هوا جوی بلبلی
من بلبلی نیم که بهر گلستان روم
از تو حجاب من همگی از من است و بس
برخیزد این حجاب چو من از میان روم
جانم نشانه ساز و در او تیر غم نشان
باشد بدین نشانه بر بی نشان روم
من مرغ عالم ملکوتم عجب مدار
با بال عشق گر بسوی آسمان روم
بگشا حسین پای دل و جان ز قید تن
تا من شبی بجانب آن جان جان روم
بد مهرم ار ز کوی تو سوی جنان روم
در چشم من چو خار نماید گل چمن
بی تو ز بوستان بسوی دوستان روم
در هر طرف گلی است هوا جوی بلبلی
من بلبلی نیم که بهر گلستان روم
از تو حجاب من همگی از من است و بس
برخیزد این حجاب چو من از میان روم
جانم نشانه ساز و در او تیر غم نشان
باشد بدین نشانه بر بی نشان روم
من مرغ عالم ملکوتم عجب مدار
با بال عشق گر بسوی آسمان روم
بگشا حسین پای دل و جان ز قید تن
تا من شبی بجانب آن جان جان روم
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۱۵۴ - ای شهریار حسن ترا تا شناختیم
ای شهریار حسن ترا تا شناختیم
اعلام عشق بر سر عالم فراختیم
یکدل شدیم و یک صفت و یک روش کنون
باز آمدیم از همه و با تو ساختیم
تا بر محک عشق نمائیم کم عیار
در بوته بلای تو عمری گداختیم
ره در قمارخانه عشقت بیافتیم
تا هر چه بود در ره سودا بباختیم
از مصر تاختن به یکی تاختن رسید
اسبی که در طریق هوای تو تاختیم
تا یار در دیار دل ما نزول کرد
شمشیر منع بر سر اعیار آختیم
گفتا چو سوخت عود دل از عشق ما حسین
ما در کنار خویش چو چنگش نواختیم
اعلام عشق بر سر عالم فراختیم
یکدل شدیم و یک صفت و یک روش کنون
باز آمدیم از همه و با تو ساختیم
تا بر محک عشق نمائیم کم عیار
در بوته بلای تو عمری گداختیم
ره در قمارخانه عشقت بیافتیم
تا هر چه بود در ره سودا بباختیم
از مصر تاختن به یکی تاختن رسید
اسبی که در طریق هوای تو تاختیم
تا یار در دیار دل ما نزول کرد
شمشیر منع بر سر اعیار آختیم
گفتا چو سوخت عود دل از عشق ما حسین
ما در کنار خویش چو چنگش نواختیم
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۱۶۰ - ما سر بر آستان در یار می نهیم
ما سر بر آستان در یار می نهیم
پا در حریم کعبه احرار می نهیم
هر لحظه صد گناه و خطا می کنیم باز
چشم امید بر کرم یار می نهیم
چون کاف کوه قاف شکافد اگر نهند
باری که ما بر این دل افکار می نهیم
چون شادی وصال تو ما را نداد دست
دل بر غم فراق تو ناچار می نهیم
اول بآب دیده خود غسل می کنیم
آنگاه بر درت لب و رخسار می نهیم
تا سر بر آستانت نهادیم پای فقر
بر هفت فرق گنبد دوار می نهیم
ز انفاس تست مجلس ما مشگبوی و ما
تهمت بناف آهوی تاتار می نهیم
روی خلاص هست ز بند بلا حسین
چون دل بدان دو طره طرار می نهیم
پا در حریم کعبه احرار می نهیم
هر لحظه صد گناه و خطا می کنیم باز
چشم امید بر کرم یار می نهیم
چون کاف کوه قاف شکافد اگر نهند
باری که ما بر این دل افکار می نهیم
چون شادی وصال تو ما را نداد دست
دل بر غم فراق تو ناچار می نهیم
اول بآب دیده خود غسل می کنیم
آنگاه بر درت لب و رخسار می نهیم
تا سر بر آستانت نهادیم پای فقر
بر هفت فرق گنبد دوار می نهیم
ز انفاس تست مجلس ما مشگبوی و ما
تهمت بناف آهوی تاتار می نهیم
روی خلاص هست ز بند بلا حسین
چون دل بدان دو طره طرار می نهیم
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۱۶۱ - ای از فروغ روی تو روشن سرای چشم
ای از فروغ روی تو روشن سرای چشم
وی خاک آستان درت توتیای چشم
بیگانه ز آشنایم و از خویش بیخبر
تا شد خیال روی توام آشنای چشم
رفتی ز پیش چشم و نشستی درون دل
گوئی گرفت خاطرت از تنگنای چشم
شبهای تیره ره بحریمت نبرد می
گر نیستی فروغ رخت رهنمای چشم
بهر نثار پای خیال تو روز و شب
پر در و گوهر است مرا درجهای چشم
گر خون چشم من غم تو ریخت باک نیست
شادم بدین که داد لبت خونبهای چشم
تا آتش دلم بخیال تو کم رسد
پیوسته آب میزنم اندر فضای چشم
در رهگذار سیل فنا پایدار نیست
زانرو فتاده است خلل در بنای چشم
کحل است خاکپای تو ای حوروش کز او
دارد حسین خسته امید شفای چشم
وی خاک آستان درت توتیای چشم
بیگانه ز آشنایم و از خویش بیخبر
تا شد خیال روی توام آشنای چشم
رفتی ز پیش چشم و نشستی درون دل
گوئی گرفت خاطرت از تنگنای چشم
شبهای تیره ره بحریمت نبرد می
گر نیستی فروغ رخت رهنمای چشم
بهر نثار پای خیال تو روز و شب
پر در و گوهر است مرا درجهای چشم
گر خون چشم من غم تو ریخت باک نیست
شادم بدین که داد لبت خونبهای چشم
تا آتش دلم بخیال تو کم رسد
پیوسته آب میزنم اندر فضای چشم
در رهگذار سیل فنا پایدار نیست
زانرو فتاده است خلل در بنای چشم
کحل است خاکپای تو ای حوروش کز او
دارد حسین خسته امید شفای چشم
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۱۶۲ - وقتی نظر بطلعت منظور داشتم
وقتی نظر بطلعت منظور داشتم
با آن پری فراغتی از حور داشتم
شبها ز عکس چهره چون آفتاب او
مانند ماه مشعله نور داشتم
او شاه ملک حسن و من از مهر روی او
رأی منیر و رأیت منصور داشتم
با پسته دهان و لب او فراغتی
از فکر نقل و باده انگور داشتم
دردا که آن طبیب مسیحا نفس نکرد
اندیشه ای که عاشق رنجور داشتم
آیا بود که نزد من آید ز روی مهر
ماهی که بر رخش نظر از دور داشتم
از اشک سرخ و چهره زردم فسانه شد
رازی که در دل از همه مستور داشتم
می یافت قوت روح ز یاقوت او حسین
نظمی از آن چو لؤلؤ منثور داشتم
با آن پری فراغتی از حور داشتم
شبها ز عکس چهره چون آفتاب او
مانند ماه مشعله نور داشتم
او شاه ملک حسن و من از مهر روی او
رأی منیر و رأیت منصور داشتم
با پسته دهان و لب او فراغتی
از فکر نقل و باده انگور داشتم
دردا که آن طبیب مسیحا نفس نکرد
اندیشه ای که عاشق رنجور داشتم
آیا بود که نزد من آید ز روی مهر
ماهی که بر رخش نظر از دور داشتم
از اشک سرخ و چهره زردم فسانه شد
رازی که در دل از همه مستور داشتم
می یافت قوت روح ز یاقوت او حسین
نظمی از آن چو لؤلؤ منثور داشتم
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۱۶۷ - ما ای صنم هوای تو از سر گرفته ایم
ما ای صنم هوای تو از سر گرفته ایم
چون شمع ز آتش دل خود در گرفته ایم
دل برگرفته ایم ز هستی خویشتن
زان پس هوای همچو تو دلبر گرفته ایم
بهر غذای طوطی طبع سخن گذار
از پسته تو طعمه شکر گرفته ایم
تا گوشوار گوش دل و جان خود کنیم
از لعل دلپذیر تو گوهر گرفته ایم
با عاقلان گذاشته آئین عقل را
با عاشقان طریقه دیگر گرفته ایم
درس جنون بمدرسه عشق کرده گوش
زنجیر آن دو زلف معنبر گرفته ایم
تا چشم نیم مست تو خمار عشق شد
ما دمبدم صراحی و ساغر گرفته ایم
هردم ببوی آن لب میگون بمصطبه
جام لبالب از می احمر گرفته ایم
دانسته ایم ما که سهی سرو را برست
چون قد دلفریب تو در برگرفته ایم
منصوروار دل ز بر خود بریده ایم
تا چون حسین عشق تو از سر گرفته ایم
چون شمع ز آتش دل خود در گرفته ایم
دل برگرفته ایم ز هستی خویشتن
زان پس هوای همچو تو دلبر گرفته ایم
بهر غذای طوطی طبع سخن گذار
از پسته تو طعمه شکر گرفته ایم
تا گوشوار گوش دل و جان خود کنیم
از لعل دلپذیر تو گوهر گرفته ایم
با عاقلان گذاشته آئین عقل را
با عاشقان طریقه دیگر گرفته ایم
درس جنون بمدرسه عشق کرده گوش
زنجیر آن دو زلف معنبر گرفته ایم
تا چشم نیم مست تو خمار عشق شد
ما دمبدم صراحی و ساغر گرفته ایم
هردم ببوی آن لب میگون بمصطبه
جام لبالب از می احمر گرفته ایم
دانسته ایم ما که سهی سرو را برست
چون قد دلفریب تو در برگرفته ایم
منصوروار دل ز بر خود بریده ایم
تا چون حسین عشق تو از سر گرفته ایم
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۱۷۰ - ما بار تن ز کوی وصال تو می بریم
ما بار تن ز کوی وصال تو می بریم
وز بهر توشه عشق جمال تو میبریم
تا دوست را ز دوست بود یادگارئی
دل با تو میدهیم و خیال تو میبریم
دلهای ما بدام بلا میشود اسیر
هردم که نام دانه خال تو میبریم
چون مصریان بضاعت ما تنگ شکر است
زیرا که نکته ای ز مقال تو میبریم
مانند خضر چاشنی چشمه حیات
از لفظ همچو آب زلال تو میبریم
ننگ وجود خویشتن از روی مسکنت
از خاک آستان جلال تو میبریم
جانا حسین هست مقیم درت ولیک
بار بدن ز بیم ملال تو می بریم
وز بهر توشه عشق جمال تو میبریم
تا دوست را ز دوست بود یادگارئی
دل با تو میدهیم و خیال تو میبریم
دلهای ما بدام بلا میشود اسیر
هردم که نام دانه خال تو میبریم
چون مصریان بضاعت ما تنگ شکر است
زیرا که نکته ای ز مقال تو میبریم
مانند خضر چاشنی چشمه حیات
از لفظ همچو آب زلال تو میبریم
ننگ وجود خویشتن از روی مسکنت
از خاک آستان جلال تو میبریم
جانا حسین هست مقیم درت ولیک
بار بدن ز بیم ملال تو می بریم