تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۱۷ - خوبان که روی بر من بیدل نهاده اند
خوبان که روی بر من بیدل نهاده اند
دام از پی شکاری بسمل نهاده اند
باشد نشان پا همه خونین بکوی دوست
آنجا زبسکه کام بساحل نهاده اند
مستان ز بحر پر خطر عشق همچو مل
تا بر گرفته کام بساحل نهاده اند
خود را شهید دیده ام ایدل که در کفم
آئینه ای ز خنجر قاتل نهاده اند
جیبی زشوق پاره نکردند زاهدان
بر دستشان ز سبحه سلاسل نهاده اند
مقصد طلب مباش که سرگشته مانده اند
آنها که رخت خویش بمنزل نهاده اند
در بزم او کلیم ز آه شررفشان
شمعیست در کناره محفل نهاده اند
دام از پی شکاری بسمل نهاده اند
باشد نشان پا همه خونین بکوی دوست
آنجا زبسکه کام بساحل نهاده اند
مستان ز بحر پر خطر عشق همچو مل
تا بر گرفته کام بساحل نهاده اند
خود را شهید دیده ام ایدل که در کفم
آئینه ای ز خنجر قاتل نهاده اند
جیبی زشوق پاره نکردند زاهدان
بر دستشان ز سبحه سلاسل نهاده اند
مقصد طلب مباش که سرگشته مانده اند
آنها که رخت خویش بمنزل نهاده اند
در بزم او کلیم ز آه شررفشان
شمعیست در کناره محفل نهاده اند
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۱۸ - در زنگبار خاطر من کار می کند
در زنگبار خاطر من کار می کند
هر صیقلی که آینه را تار می کند
گر در بضاعت هنر آتش زند سپهر
آن را حساب گرمی بازار می کند
دارم بدل ز پرتو غمهای روزگار
عکسی که جانشینی زنگار می کند
اعضا چنین که تحفه دردت بهم دهند
آزار خار پا بجگر کار می کند
در دل بپاسبانی نقد وفای تو
هر داغ کار دیده بیدار می کند
یوسف بنسیه کس نخرد در زمان ما
دل آرزوی جوش خریدار می کند
در سنگ خاره نیز اثر می کند سخن
کوه از صدا همین سخن اظهار می کند
برداشت بخت اگر زر هم سنگر قضا
اندیشه کشیدن دیوار می کند
اینجا کلیم دعوی خون را گواه نیست
کی پادشه ز قتل کس انکار می کند
هر صیقلی که آینه را تار می کند
گر در بضاعت هنر آتش زند سپهر
آن را حساب گرمی بازار می کند
دارم بدل ز پرتو غمهای روزگار
عکسی که جانشینی زنگار می کند
اعضا چنین که تحفه دردت بهم دهند
آزار خار پا بجگر کار می کند
در دل بپاسبانی نقد وفای تو
هر داغ کار دیده بیدار می کند
یوسف بنسیه کس نخرد در زمان ما
دل آرزوی جوش خریدار می کند
در سنگ خاره نیز اثر می کند سخن
کوه از صدا همین سخن اظهار می کند
برداشت بخت اگر زر هم سنگر قضا
اندیشه کشیدن دیوار می کند
اینجا کلیم دعوی خون را گواه نیست
کی پادشه ز قتل کس انکار می کند
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۲۰ - مرغ دلم که خانه خرابی بجان خرید
مرغ دلم که خانه خرابی بجان خرید
بهر شکون ز سیل خس آشیان خرید
آن غمزه خونبهای شهیدان عشق داد
اما نه آنقدر که کفن زو توان خرید
هر عارفی که صرفه شناس است در جهان
عقل سبک فروخته رطل گران خرید
باشد بزر علاقه ز معشوق بیشتر
زآنرو که گلفروش گل از باغبان خرید
یک مرد همچو دختر رز در زمانه کو
خون هزار غمزده را از جهان خرید
روزیکه کرد حسن تو سامان دلبری
صد حلقه پیچ و تاب برای میان خرید
دشنام اگر خرم به تبسم نمی رسد
خواهم کدام کام دل از نقد جان خرید
از تنگی زمانه هما یمن سایه را
ارزان نمی دهد که توان استخوان خرید
ما کم نصیب و سنگ ترازوی چرخ کم
نتوان کلیم کام دل از آسمان خرید
بهر شکون ز سیل خس آشیان خرید
آن غمزه خونبهای شهیدان عشق داد
اما نه آنقدر که کفن زو توان خرید
هر عارفی که صرفه شناس است در جهان
عقل سبک فروخته رطل گران خرید
باشد بزر علاقه ز معشوق بیشتر
زآنرو که گلفروش گل از باغبان خرید
یک مرد همچو دختر رز در زمانه کو
خون هزار غمزده را از جهان خرید
روزیکه کرد حسن تو سامان دلبری
صد حلقه پیچ و تاب برای میان خرید
دشنام اگر خرم به تبسم نمی رسد
خواهم کدام کام دل از نقد جان خرید
از تنگی زمانه هما یمن سایه را
ارزان نمی دهد که توان استخوان خرید
ما کم نصیب و سنگ ترازوی چرخ کم
نتوان کلیم کام دل از آسمان خرید
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۲۶ - چون وقت شد که کشت امیدم برآورد
چون وقت شد که کشت امیدم برآورد
از خوشه برق حادثه ای سر برآورد
صد گونه انقلاب درین بحر اگر رسد
خس را نمی برد که گهر سر برآورد
صد گلبن امید من از ریشه کند چرخ
وز پای من نکرد که خاری برآورد
شد پیر زال دهر و ز زادن نمی فتد
این فتنه زای چند ز بد بدتر آورد
سربازی آن حریف تواند که همچو شمع
تا سر بباد داد سر دیگر آورد
در آب و خاک زاهد دل مرده فیض نیست
آب و گل وجود گر از کوثر آورد
در خانه دل ار نگرفتست آتشی
بیهوده چون پناه بچشم تر آورد
از دستگیر امید بریدم چو آن نهال
کش باغبان ز بی بری از پا در آورد
گر می رود کلیم بمیخانه عیب نیست
آئینه ضمیر بروشنگر آورد
از خوشه برق حادثه ای سر برآورد
صد گونه انقلاب درین بحر اگر رسد
خس را نمی برد که گهر سر برآورد
صد گلبن امید من از ریشه کند چرخ
وز پای من نکرد که خاری برآورد
شد پیر زال دهر و ز زادن نمی فتد
این فتنه زای چند ز بد بدتر آورد
سربازی آن حریف تواند که همچو شمع
تا سر بباد داد سر دیگر آورد
در آب و خاک زاهد دل مرده فیض نیست
آب و گل وجود گر از کوثر آورد
در خانه دل ار نگرفتست آتشی
بیهوده چون پناه بچشم تر آورد
از دستگیر امید بریدم چو آن نهال
کش باغبان ز بی بری از پا در آورد
گر می رود کلیم بمیخانه عیب نیست
آئینه ضمیر بروشنگر آورد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۴۵ - دل جز کجی ز زلف تو نامهربان ندید
دل جز کجی ز زلف تو نامهربان ندید
رو چشم بست و روی ترا در میان ندید
هر چند خرمی جهان را سبب منم
مانند ابر هیچکسم شادمان ندید
دامان من که قافله گاه سرشک بود
چیزی بغیر آتش ازین کاروان ندید
آنکس که خودنمای بود مایه دار نیست
هرگز کسی گلی بسر باغبان ندید
با آنکه بی نقاب تر از آفتاب بود
چون صبح از تبسم او کس نشان ندید
کامی بغیر دانه بی آب اختران
صید اسیر در قفس آسمان ندید
می کاهم از شکفتگی خویشتن مدام
شمعم که کس بهار مرا بیخوان ندید
خامند سربسر همه ابنای روزگار
کس میوه رسیده درین بوستان ندید
تا کی کلیم گریه کنی گاه دیدنش
کس ماه را همیشه در آب روان ندید
رو چشم بست و روی ترا در میان ندید
هر چند خرمی جهان را سبب منم
مانند ابر هیچکسم شادمان ندید
دامان من که قافله گاه سرشک بود
چیزی بغیر آتش ازین کاروان ندید
آنکس که خودنمای بود مایه دار نیست
هرگز کسی گلی بسر باغبان ندید
با آنکه بی نقاب تر از آفتاب بود
چون صبح از تبسم او کس نشان ندید
کامی بغیر دانه بی آب اختران
صید اسیر در قفس آسمان ندید
می کاهم از شکفتگی خویشتن مدام
شمعم که کس بهار مرا بیخوان ندید
خامند سربسر همه ابنای روزگار
کس میوه رسیده درین بوستان ندید
تا کی کلیم گریه کنی گاه دیدنش
کس ماه را همیشه در آب روان ندید
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۵۵ - ایدل چو راز دوست نخواهی سمر شود
ایدل چو راز دوست نخواهی سمر شود
نامش چنان مبر که زبان را خبر شود
سر دارد الفتی بهوایت که چون حباب
با او سفر کند اگر از سر بدر شود
جاهل برو ز مرشد بیمعرفت چه فیض
کوری کجا عصاکش کور دگر شود
زنجیر زلف او دل دیوانه را شناخت
سودا مقررست که شب بیشتر شود
منت کش از حمایت کس نیست عجز ما
تا نقش سینه هست که ما را سپر شود
دود سپند بیهنری چون شود بلند
آتش زن ستاره اهل هنر شود
بر اهل عقل فیض جنون کم ز باده نیست
باید کسی ز کار جهان بی خبر شود
هر کس اگر بقدر هنر بهره یافتی
بایست آب بحر نصیب گهر شود
از هیچیک ندارد امید اثر کلیم
گره آه شعله گردد و اشکش شرر شود
نامش چنان مبر که زبان را خبر شود
سر دارد الفتی بهوایت که چون حباب
با او سفر کند اگر از سر بدر شود
جاهل برو ز مرشد بیمعرفت چه فیض
کوری کجا عصاکش کور دگر شود
زنجیر زلف او دل دیوانه را شناخت
سودا مقررست که شب بیشتر شود
منت کش از حمایت کس نیست عجز ما
تا نقش سینه هست که ما را سپر شود
دود سپند بیهنری چون شود بلند
آتش زن ستاره اهل هنر شود
بر اهل عقل فیض جنون کم ز باده نیست
باید کسی ز کار جهان بی خبر شود
هر کس اگر بقدر هنر بهره یافتی
بایست آب بحر نصیب گهر شود
از هیچیک ندارد امید اثر کلیم
گره آه شعله گردد و اشکش شرر شود
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۶۳ - آن گرم خو بسوز دل ما رسیده بود
آن گرم خو بسوز دل ما رسیده بود
خوناب این کباب بر آتش چکیده بود
در گلستان بیاد دهان تو غنچه را
امسال باغبان همه نشکفته چیده بود
همچون چراغ روز براه تو سوختیم
لخت جگر که انجمن افروز دیده بود
بیروی تو ز دیدن گل چشم حیرتم
افکارتر ز گوش نصیحت شنیده بود
چون گوهرم بسوی وطن بازگشت نیست
این مرغ از آشیان به چه طالع بریده بود
ایدل ز سخت گیری صیاد ما مپرس
آنرا که بست رشته بپا پا بریده بود
می خواست جای خار دگر واکند کلیم
خار غم ترا اگر از پا کشیده بود
خوناب این کباب بر آتش چکیده بود
در گلستان بیاد دهان تو غنچه را
امسال باغبان همه نشکفته چیده بود
همچون چراغ روز براه تو سوختیم
لخت جگر که انجمن افروز دیده بود
بیروی تو ز دیدن گل چشم حیرتم
افکارتر ز گوش نصیحت شنیده بود
چون گوهرم بسوی وطن بازگشت نیست
این مرغ از آشیان به چه طالع بریده بود
ایدل ز سخت گیری صیاد ما مپرس
آنرا که بست رشته بپا پا بریده بود
می خواست جای خار دگر واکند کلیم
خار غم ترا اگر از پا کشیده بود
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۶۵ - دانسته بخت زلف ترا انتخاب کرد
دانسته بخت زلف ترا انتخاب کرد
چندانکه شب دراز شد او نیز خواب کرد
ایدل به پشت گرمی اشک اینقدر مسوز
خونابه کی تلافی سوز کباب کرد
سیری نداشت نرگست از خون ما چه شد
بیمار را طبیب مگر منع آب کرد
معشوق اگرچه پرده نشین شد نهان شد
غیرت بروی آب نقاب از حباب کرد
دایم چو شیشه باده بتکلیف خورده ایم
اکنون مرا تغافل ساقی کباب کرد
پیر مغان جزای عمل زود می دهد
تا توبه کرده ام بخمارم عذاب کرد
کلک سخن طراز، رگ خواب بخت بود
زاندام که من گرفتمش آهنگ خواب کرد
دایم کلیم چون مزه از می جدا نباش
ما را چو بخت شور طفیل شراب کرد
چندانکه شب دراز شد او نیز خواب کرد
ایدل به پشت گرمی اشک اینقدر مسوز
خونابه کی تلافی سوز کباب کرد
سیری نداشت نرگست از خون ما چه شد
بیمار را طبیب مگر منع آب کرد
معشوق اگرچه پرده نشین شد نهان شد
غیرت بروی آب نقاب از حباب کرد
دایم چو شیشه باده بتکلیف خورده ایم
اکنون مرا تغافل ساقی کباب کرد
پیر مغان جزای عمل زود می دهد
تا توبه کرده ام بخمارم عذاب کرد
کلک سخن طراز، رگ خواب بخت بود
زاندام که من گرفتمش آهنگ خواب کرد
دایم کلیم چون مزه از می جدا نباش
ما را چو بخت شور طفیل شراب کرد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۷۰ - اشکی که رخت خانه به طوفان نمی دهد
اشکی که رخت خانه به طوفان نمی دهد
راهش بخویش دیده گریان نمی دهد
سر بر تن صدف نبود زانکه روزگار
یکجا به هیچکس سر و سامان نمی دهد
در کار خویشتن دل دیوانه عاقلست
ویرانه را به ملک سلیمان نمی دهد
جامست بی تعلق دوران که غیر او
خندان و روشکفته بکس جان نمی دهد
وصلش گران خری، ندهی جان اگر به نقد
کالای نسیه را کسی ارزان نمی دهد
تا تیغ جور حادثه ای در زمانه هست
میراب دهر آب به بستان نمی دهد
چشمی که از سواد سخن روشنی گرفت
این سرمه را بملک صفاهان نمی دهد
با رهنما چه کار اگر شوق کاملست
کس سیل را سراغ بیابان نمی دهد
در دل نگه مدار کلیم اشک شوق را
این طفل را کسی بدبستان نمی دهد
راهش بخویش دیده گریان نمی دهد
سر بر تن صدف نبود زانکه روزگار
یکجا به هیچکس سر و سامان نمی دهد
در کار خویشتن دل دیوانه عاقلست
ویرانه را به ملک سلیمان نمی دهد
جامست بی تعلق دوران که غیر او
خندان و روشکفته بکس جان نمی دهد
وصلش گران خری، ندهی جان اگر به نقد
کالای نسیه را کسی ارزان نمی دهد
تا تیغ جور حادثه ای در زمانه هست
میراب دهر آب به بستان نمی دهد
چشمی که از سواد سخن روشنی گرفت
این سرمه را بملک صفاهان نمی دهد
با رهنما چه کار اگر شوق کاملست
کس سیل را سراغ بیابان نمی دهد
در دل نگه مدار کلیم اشک شوق را
این طفل را کسی بدبستان نمی دهد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۷۱ - یاد تو از ضمیر به نسیان نمی رود
یاد تو از ضمیر به نسیان نمی رود
نقش رخت ز دیده به طوفان نمی رود
با بخت تیره چون بتماشای او روم
در شب کسی بسیر گلستان نمی رود
عاشق بسان شمع بود از غرور عشق
در زندگی سرش به گریبان نمی رود
شمع قلم زنامه گرمم بته رسید
شوقم هنوز بر سر عنوان نمی رود
تن سرد گشت و داغ جنون گرم سوختن
سر در ره رفته و سامان نمی رود
ساقی ز می کدورت دل کم نمی شود
بنشین که داغ لاله ز باران نمی رود
چندانکه می رویم بجائی نمی رسیم
ریگ ار روان بود ز بیابان نمی رود
افتم بفکر زلف تو هنگام بیخودی
مستش مدان کسیکه پریشان نمی رود
دیگر کلیم اگر ز لگدکوب حادثه
چون سرمه می شود ز صفاهان نمی رود
نقش رخت ز دیده به طوفان نمی رود
با بخت تیره چون بتماشای او روم
در شب کسی بسیر گلستان نمی رود
عاشق بسان شمع بود از غرور عشق
در زندگی سرش به گریبان نمی رود
شمع قلم زنامه گرمم بته رسید
شوقم هنوز بر سر عنوان نمی رود
تن سرد گشت و داغ جنون گرم سوختن
سر در ره رفته و سامان نمی رود
ساقی ز می کدورت دل کم نمی شود
بنشین که داغ لاله ز باران نمی رود
چندانکه می رویم بجائی نمی رسیم
ریگ ار روان بود ز بیابان نمی رود
افتم بفکر زلف تو هنگام بیخودی
مستش مدان کسیکه پریشان نمی رود
دیگر کلیم اگر ز لگدکوب حادثه
چون سرمه می شود ز صفاهان نمی رود
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۷۲ - کسب کمال اهل جهان کسب زر بود
کسب کمال اهل جهان کسب زر بود
علامه آن بود که زرش بیشتر بود
نیک و بد زمانه بود کاش مثل هم
خارش بسر رسد گلش ار تا کمر بود
داد از نفس درازی این دل که همچو شمع
یک آه گرمش از سر شب تا سحر بود
خون شد دلم چو لذت آوارگی شناخت
تا در لباس موج گهر در سفر بود
ماه نوی که یکشبه باشد تمام عمر
در آسمان حسن هلال کمر بود
آن ناوک و هدف که بعید وصال هم
هرگز نمی رسند دعا و اثر بود
از هر مراد کامروا باد آنکه گفت
ترک مراد صندل هر دردسر بود
نیرنگ بین که آفت سالک ز تشنگیست
در آن رهی که نقش قدم چشم تر بود
یارب ز حال ما چه تواند بیان نمود
آن قاصدی که با تو زخود بیخبر بود
از دوستان رسد همه آفت بدوستان
چشم گهر سفید ز آب گهر بود
آورده ام به پیش ز آوارگی کلیم
راهی که خضرش از پی راه دگر بود
علامه آن بود که زرش بیشتر بود
نیک و بد زمانه بود کاش مثل هم
خارش بسر رسد گلش ار تا کمر بود
داد از نفس درازی این دل که همچو شمع
یک آه گرمش از سر شب تا سحر بود
خون شد دلم چو لذت آوارگی شناخت
تا در لباس موج گهر در سفر بود
ماه نوی که یکشبه باشد تمام عمر
در آسمان حسن هلال کمر بود
آن ناوک و هدف که بعید وصال هم
هرگز نمی رسند دعا و اثر بود
از هر مراد کامروا باد آنکه گفت
ترک مراد صندل هر دردسر بود
نیرنگ بین که آفت سالک ز تشنگیست
در آن رهی که نقش قدم چشم تر بود
یارب ز حال ما چه تواند بیان نمود
آن قاصدی که با تو زخود بیخبر بود
از دوستان رسد همه آفت بدوستان
چشم گهر سفید ز آب گهر بود
آورده ام به پیش ز آوارگی کلیم
راهی که خضرش از پی راه دگر بود
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۷۶ - بی باده دل ز سیر چمن وا نمی شود
بی باده دل ز سیر چمن وا نمی شود
گل جانشین سبزه مینا نمی شود
آن دیده نیست رخنه ویرانه تن است
چشمی که محو آن قد رعنا نمی شود
عاشق بنور عشق کند جلوه ظهور
بی آفتاب ذره هویدا نمی شود
چسبیده اند مرده دلان بر نعیم دهر
صورت جدا به تیغ ز دیبا نمی شود
پای طلب ز آبله پوشیده بهترست
پای برهنه بادیه پیما نمی شود
ساحل ز پیش لطمه دریا کجا رود
روتافتن ز عشق تو از ما نمی شود
خارا بشیشه، شعله بخاشاک صلح کرد
وان شوخ جنگجوی بماوا نمی شود
عمرم تمام صرف غم روزگار شد
وضع جهان هنوز گوارا نمی شود
فیضی اگر بکس رسد از اغنیا چرا
بی آب کس مسافر دریا نمی شود
آواز آب غم ز دلم می برد کلیم
بی هایهای گریه دلم وا نمی شود
گل جانشین سبزه مینا نمی شود
آن دیده نیست رخنه ویرانه تن است
چشمی که محو آن قد رعنا نمی شود
عاشق بنور عشق کند جلوه ظهور
بی آفتاب ذره هویدا نمی شود
چسبیده اند مرده دلان بر نعیم دهر
صورت جدا به تیغ ز دیبا نمی شود
پای طلب ز آبله پوشیده بهترست
پای برهنه بادیه پیما نمی شود
ساحل ز پیش لطمه دریا کجا رود
روتافتن ز عشق تو از ما نمی شود
خارا بشیشه، شعله بخاشاک صلح کرد
وان شوخ جنگجوی بماوا نمی شود
عمرم تمام صرف غم روزگار شد
وضع جهان هنوز گوارا نمی شود
فیضی اگر بکس رسد از اغنیا چرا
بی آب کس مسافر دریا نمی شود
آواز آب غم ز دلم می برد کلیم
بی هایهای گریه دلم وا نمی شود
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۷۹ - تا در ره تو چشم امیدم دچار شد
تا در ره تو چشم امیدم دچار شد
طوفان چار موجه بدهر آشکار شد
بر خاک آدم اینهمه باران غم که ریخت
سیلش روان ازین مژه اشکبار شد
شمع ار بود چه باک زتاریکی شبست
گو بخت تیره باش اگر عشق یار شد
راه نفس بسینه ام از گریه بسته گشت
شادم از اینکه آینه ام بیغبار شد
یک خلعت عنایت گردون رسا نبود
من تشنه ماند ار مژه ام اشکبار شد
تن به تیغ جور گرت شهرت آرزوست
کاندم که زخم خورد نگین نامدار شد
نام و نشان عشق بغیر از هوس نماند
از سیل رفته خار و خسی یادگار شد
صید مگس مکن، دل اهل هوس مبند
در دام طره ایکه ملایک شکار شد
جز من رفیق در ره افتادگی نداشت
روز ازل که نقش قدم خاکسار شد
از خاک برگرفته دوران چونی سوار
دایم پیاده رفت اگرچه سوار شد
هر جا کلیم نوخطی آورد در نظر
بهر جنون کهنه او نوبهار شد
طوفان چار موجه بدهر آشکار شد
بر خاک آدم اینهمه باران غم که ریخت
سیلش روان ازین مژه اشکبار شد
شمع ار بود چه باک زتاریکی شبست
گو بخت تیره باش اگر عشق یار شد
راه نفس بسینه ام از گریه بسته گشت
شادم از اینکه آینه ام بیغبار شد
یک خلعت عنایت گردون رسا نبود
من تشنه ماند ار مژه ام اشکبار شد
تن به تیغ جور گرت شهرت آرزوست
کاندم که زخم خورد نگین نامدار شد
نام و نشان عشق بغیر از هوس نماند
از سیل رفته خار و خسی یادگار شد
صید مگس مکن، دل اهل هوس مبند
در دام طره ایکه ملایک شکار شد
جز من رفیق در ره افتادگی نداشت
روز ازل که نقش قدم خاکسار شد
از خاک برگرفته دوران چونی سوار
دایم پیاده رفت اگرچه سوار شد
هر جا کلیم نوخطی آورد در نظر
بهر جنون کهنه او نوبهار شد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۸۸ - ایام، خوشدلی بستمکار می دهد
ایام، خوشدلی بستمکار می دهد
گریه بزخم و خنده بسوفار می دهد
نه صورت پری است بخلوتسرای تو
شوق تو پر بصورت دیوار می دهد
بیحاصلان ز محنت ایام فارغند
دوران شکست نخل گران بار می دهد
دارم دلی که بازی طفلان اشک را
خاک از غبار خاطر افکار می دهد
دوران بر غم طینت آئینه خاطران
آب بقا بسبزه زنگار می دهد
فهمیده است معنی خط پیاله را
آن ساقئی که ساغر سرشار می دهد
پشتی که کاه داده بدیوار عافیت
ما را خبر ز حال سبکبار می دهد
خیری بنام گلشن روی تو می کند
هر باغبان که آب بگلزار می دهد
ظاهرپرست کی بحقیقت رسد کلیم
کو سر همیشه در ره دستار می دهد
گریه بزخم و خنده بسوفار می دهد
نه صورت پری است بخلوتسرای تو
شوق تو پر بصورت دیوار می دهد
بیحاصلان ز محنت ایام فارغند
دوران شکست نخل گران بار می دهد
دارم دلی که بازی طفلان اشک را
خاک از غبار خاطر افکار می دهد
دوران بر غم طینت آئینه خاطران
آب بقا بسبزه زنگار می دهد
فهمیده است معنی خط پیاله را
آن ساقئی که ساغر سرشار می دهد
پشتی که کاه داده بدیوار عافیت
ما را خبر ز حال سبکبار می دهد
خیری بنام گلشن روی تو می کند
هر باغبان که آب بگلزار می دهد
ظاهرپرست کی بحقیقت رسد کلیم
کو سر همیشه در ره دستار می دهد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۹۲ - هر زخم که خدنگ تو زیب نشان شود
هر زخم که خدنگ تو زیب نشان شود
چشمی دگر براه خدنگت عیان شود
یارم بخشم رفته اگر عمر رفته است
چندان نمی رود که ز چشمم نهان شود
واصل ز حرف چون و چرا بسته است لب
چون ره تمام گشت جرس بیزبان شود
خاکش بسر که گریه بیحاصل منست
آن باده ایکه بر دل مینا گران شود
خاطر نشان شود بتو تأثیر تیر آه
روزیکه پشت طاقت عاشق کمان شود
طفلی که سینه شانه شد از زخم خط او
چندان نکرده مشق که دستش روان شود
خوش می برد رسائی زلف تو کار پیش
زیبد که حلقه اش کمر آن میان شود
افتاده را بچشم حقارت مبین که خاک
گر سر کشد غبار دل آسمان شود
کردی کلیم قافله اشک را روان
کو لخت دل که آتش این کاروان شود
چشمی دگر براه خدنگت عیان شود
یارم بخشم رفته اگر عمر رفته است
چندان نمی رود که ز چشمم نهان شود
واصل ز حرف چون و چرا بسته است لب
چون ره تمام گشت جرس بیزبان شود
خاکش بسر که گریه بیحاصل منست
آن باده ایکه بر دل مینا گران شود
خاطر نشان شود بتو تأثیر تیر آه
روزیکه پشت طاقت عاشق کمان شود
طفلی که سینه شانه شد از زخم خط او
چندان نکرده مشق که دستش روان شود
خوش می برد رسائی زلف تو کار پیش
زیبد که حلقه اش کمر آن میان شود
افتاده را بچشم حقارت مبین که خاک
گر سر کشد غبار دل آسمان شود
کردی کلیم قافله اشک را روان
کو لخت دل که آتش این کاروان شود
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۹۵ - خط چون سپاه حسن ترا صف شکن شود
خط چون سپاه حسن ترا صف شکن شود
ریش تو مرهم دل پر داغ من شود
ابرو بگوشه ای رود از ملک دلبری
چشمی که بود میکده بیت الحزن شود
عادت بصیر عاشق رنجیده را مده
چون کهنه شد صبوری واسوختن شود
در حیرتم ز شوق حریفان می پرست
چون صبر می کنند که صهبا کهن شود
هنگام پای بوس تو خواهم که چون رکاب
از پای تا بسر همه اعضا دهن شود
گرد دل آتشست زشوق، از بلا چه باک
فانوس را حصار خطر پیرهن شود
بر کف نهاده حاصل کونین می رویم
در آن رهی که ریگ روان راهزن شود
ما را چه اختیار بود جرم تیشه چیست
گر بت تراش گردد ور بت شکن شود
از گریه های شوق ندارد بتن کلیم
خون آنقدر ذخیره که رنگین کفن شود
ریش تو مرهم دل پر داغ من شود
ابرو بگوشه ای رود از ملک دلبری
چشمی که بود میکده بیت الحزن شود
عادت بصیر عاشق رنجیده را مده
چون کهنه شد صبوری واسوختن شود
در حیرتم ز شوق حریفان می پرست
چون صبر می کنند که صهبا کهن شود
هنگام پای بوس تو خواهم که چون رکاب
از پای تا بسر همه اعضا دهن شود
گرد دل آتشست زشوق، از بلا چه باک
فانوس را حصار خطر پیرهن شود
بر کف نهاده حاصل کونین می رویم
در آن رهی که ریگ روان راهزن شود
ما را چه اختیار بود جرم تیشه چیست
گر بت تراش گردد ور بت شکن شود
از گریه های شوق ندارد بتن کلیم
خون آنقدر ذخیره که رنگین کفن شود
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۰۲ - ایدل ز نخل ناله و آهت ثمر چه شد
ایدل ز نخل ناله و آهت ثمر چه شد
وز تخم اشک ریزی پیوسته بر چه شد
ای همنشین بگوی تو خود گر چو من نه ای
کز دیدنش زهوش چو رفتی دگر چه شد
پیوسته در کنار منست و ز اضطراب
فرصت نمی شود که بپرسم کمر چه شد
تا از صدف جدا شده در زر نشسته است
گر از وطن برید زیان گهر چه شد
صد ره سفر بملک جنون کردی و هنوز
ای دل بجاست عقل تو سود سفر چه شد
چیزی بهای خصمی این ناکسان مده
گردون که هست دشمن اهل هنر چه شد
چون بر تو روشن است چگویم ز حال دل
گفتن چه احتیاج که شمع سحر چه شد
نگرفت کس ز سینه صد چاک من خبر
آری کرا غمست که زخم سپر چه شد
زآمیزش چو شیر و شکر با مراد دل
موئی چو شیر مانده ندانم شکر چه شد
داریم ای کلیم دل و دین و صبر و هوش
گر در بهای بوسه ندادیم زر چه شد
وز تخم اشک ریزی پیوسته بر چه شد
ای همنشین بگوی تو خود گر چو من نه ای
کز دیدنش زهوش چو رفتی دگر چه شد
پیوسته در کنار منست و ز اضطراب
فرصت نمی شود که بپرسم کمر چه شد
تا از صدف جدا شده در زر نشسته است
گر از وطن برید زیان گهر چه شد
صد ره سفر بملک جنون کردی و هنوز
ای دل بجاست عقل تو سود سفر چه شد
چیزی بهای خصمی این ناکسان مده
گردون که هست دشمن اهل هنر چه شد
چون بر تو روشن است چگویم ز حال دل
گفتن چه احتیاج که شمع سحر چه شد
نگرفت کس ز سینه صد چاک من خبر
آری کرا غمست که زخم سپر چه شد
زآمیزش چو شیر و شکر با مراد دل
موئی چو شیر مانده ندانم شکر چه شد
داریم ای کلیم دل و دین و صبر و هوش
گر در بهای بوسه ندادیم زر چه شد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۱۳ - سالک نه ره بگم شده از جستجو برد
سالک نه ره بگم شده از جستجو برد
باید بخود فرو شود و پی باو برد
تن پروری که راحت زخم ترا شناخت
بی آب لقمه ای نتواند فرو برد
خونابه اش گلاب فشاند به پیرهن
زخم کسیکه از گل روی تو برد
هر کس امین گنج قناعت نمی شود
این فیض خاص را دل بی آرزو برد
صبرم چو آبروی عزیزان جور تو
جائی نرفته است که کس پی باو برد
گلدسته ای زشعله به بندد بسان شمع
گر تحفه ای کسی بر آن تندخو برد
جائیکه ترک چشم تو گردد بهانه جو
سر را بمزد ریختن آبرو برد
از کوه غم به بند بخود لنگری کلیم
تا چند سیل اشک ترا کو بکو برد
باید بخود فرو شود و پی باو برد
تن پروری که راحت زخم ترا شناخت
بی آب لقمه ای نتواند فرو برد
خونابه اش گلاب فشاند به پیرهن
زخم کسیکه از گل روی تو برد
هر کس امین گنج قناعت نمی شود
این فیض خاص را دل بی آرزو برد
صبرم چو آبروی عزیزان جور تو
جائی نرفته است که کس پی باو برد
گلدسته ای زشعله به بندد بسان شمع
گر تحفه ای کسی بر آن تندخو برد
جائیکه ترک چشم تو گردد بهانه جو
سر را بمزد ریختن آبرو برد
از کوه غم به بند بخود لنگری کلیم
تا چند سیل اشک ترا کو بکو برد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۳۷ - پرپیچ و تاب و تیره بی امتداد بود
پرپیچ و تاب و تیره بی امتداد بود
این زندگی که نسخه ای از گردباد بود
دل از سر امید اگر برنخاستی
جا تنگ بر نشستن نقش مراد بود
هر صید کام کز پی او می دوید دل
هر گه بدام آرزو افتاد باد بود
خوش وقت بیغمی و جوانی که داشتیم
صد باعث طرب که یکی طبع شاد بود
از آسمان گشایش کاریکه دیده ام
از شست او خدنگ بلا را گشاد بود
هر عقده غمی که بکارم فلک فکند
مشکل گشاتر از گره اعتقاد بود
از عشق در زمان تو بیگانه گشت حسن
ورنه میان شعله و شمع اتحاد بود
در جام لاله و گل این باغ کرده اند
خونابه غمی که ز دلها زیاد بود
در زیر زنگ حادثه گم شد زمن کلیم
آندل که همچو آینه روشن نهاد بود
این زندگی که نسخه ای از گردباد بود
دل از سر امید اگر برنخاستی
جا تنگ بر نشستن نقش مراد بود
هر صید کام کز پی او می دوید دل
هر گه بدام آرزو افتاد باد بود
خوش وقت بیغمی و جوانی که داشتیم
صد باعث طرب که یکی طبع شاد بود
از آسمان گشایش کاریکه دیده ام
از شست او خدنگ بلا را گشاد بود
هر عقده غمی که بکارم فلک فکند
مشکل گشاتر از گره اعتقاد بود
از عشق در زمان تو بیگانه گشت حسن
ورنه میان شعله و شمع اتحاد بود
در جام لاله و گل این باغ کرده اند
خونابه غمی که ز دلها زیاد بود
در زیر زنگ حادثه گم شد زمن کلیم
آندل که همچو آینه روشن نهاد بود
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۵۱ - آن رهروان که در پس زانو سفر کنند
آن رهروان که در پس زانو سفر کنند
پوشیده دیده و ره نادیده سر کنند
هر جا غبار کوی تو باشد عبیر چیست
خاکیست آنکه عطر فروشان بسر کنند
اهل کرم که عزت مهمان شناختند
خجلت کشند گر غمی از دل بدر کنند
یکباره عیبهای جوانی وداع کرد
هنگام کوچ قافله را هم خبر کنند
دوران برات رزق عزیزان نوشته است
بر کشته ایکه سبز ز آب گهر کنند
نازم بتوتیای قناعت که می دهد
بینایئی که از همه قطع نظر کنند
حرف تب فراق ترا عاشقان چو شمع
گر شام سر کنند سحر مختصر کنند
تاب و توان کرسی زانو چه کم شود
باید خیال بیهده از سر بدر کنند
فرزند ماست شعر و بدان فخر می کنم
زان ابلهان نه ایم که فخر از پدر کنند
از لذت تبسم شیرین لبان کلیم
ارباب ذوق جمله نمک در شکر کنند
پوشیده دیده و ره نادیده سر کنند
هر جا غبار کوی تو باشد عبیر چیست
خاکیست آنکه عطر فروشان بسر کنند
اهل کرم که عزت مهمان شناختند
خجلت کشند گر غمی از دل بدر کنند
یکباره عیبهای جوانی وداع کرد
هنگام کوچ قافله را هم خبر کنند
دوران برات رزق عزیزان نوشته است
بر کشته ایکه سبز ز آب گهر کنند
نازم بتوتیای قناعت که می دهد
بینایئی که از همه قطع نظر کنند
حرف تب فراق ترا عاشقان چو شمع
گر شام سر کنند سحر مختصر کنند
تاب و توان کرسی زانو چه کم شود
باید خیال بیهده از سر بدر کنند
فرزند ماست شعر و بدان فخر می کنم
زان ابلهان نه ایم که فخر از پدر کنند
از لذت تبسم شیرین لبان کلیم
ارباب ذوق جمله نمک در شکر کنند