تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۴۸ - دوای درد دوری صبر دارد
دوای درد دوری صبر دارد
کسی کاو عشق ورزد صبر کارد
اگرچه عشق و صبر از هم بود دور
ز دیده عاشقی گر خون ببارد
به بادی کز سر کوی تو خیزد
دلم در خاک راهش جان سپارد
به پای آن کنم جان را که هرگز
سرش سودای عشق ما ندارد
ز جانش بنده ام جانی ولیکن
مرا از بندگان کی می شمارد
ز یاد او دمی خالی نباشم
که در سالی دمی یادم نیارد
جهان و جان فدای دوست کردم
به جز من این دلیری خود که یارد
کسی کاو عشق ورزد صبر کارد
اگرچه عشق و صبر از هم بود دور
ز دیده عاشقی گر خون ببارد
به بادی کز سر کوی تو خیزد
دلم در خاک راهش جان سپارد
به پای آن کنم جان را که هرگز
سرش سودای عشق ما ندارد
ز جانش بنده ام جانی ولیکن
مرا از بندگان کی می شمارد
ز یاد او دمی خالی نباشم
که در سالی دمی یادم نیارد
جهان و جان فدای دوست کردم
به جز من این دلیری خود که یارد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۵۴ - الا ای سرو ناز نازپرورد
الا ای سرو ناز نازپرورد
تنت بادا جدا از رنج و از درد
عزیز من خبر داری ز حالم
که روز هجر تو با ما چها کرد
نگارینا به حالم رحمت آور
که با غم جفتم و از و صل تو فرد
تو می دانی که از هجر تو دارم
سرشکی ارغوانی و رخی زرد
به درد عشق جانانم قرینست
دلی گرم و رخی زرد و دمی سرد
نیارم بر سر کویت گذشتن
که با عشقت نیارم شد هماورد
مبادا کز من خاکی نشیند
نگارینا دمی بر دامنت گرد
تو بس شیرین زبان یاری همانا
به شیر و شکّرت مادر بیاورد
جهان در باز جان و دل که جان را
دریغ از کس نمی دارد جوانمرد
تنت بادا جدا از رنج و از درد
عزیز من خبر داری ز حالم
که روز هجر تو با ما چها کرد
نگارینا به حالم رحمت آور
که با غم جفتم و از و صل تو فرد
تو می دانی که از هجر تو دارم
سرشکی ارغوانی و رخی زرد
به درد عشق جانانم قرینست
دلی گرم و رخی زرد و دمی سرد
نیارم بر سر کویت گذشتن
که با عشقت نیارم شد هماورد
مبادا کز من خاکی نشیند
نگارینا دمی بر دامنت گرد
تو بس شیرین زبان یاری همانا
به شیر و شکّرت مادر بیاورد
جهان در باز جان و دل که جان را
دریغ از کس نمی دارد جوانمرد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۵۵ - منم از درد هجران چون گلی زرد
منم از درد هجران چون گلی زرد
شکفته در فراقت با غم و درد
به درد روز هجرانت نگارا
جدا کردی مرا از خواب و از خورد
به غم جفتم ز درد دوری تو
چرا داری ز وصل خود مرا فرد
شدم در ششدر هجران گرفتار
از آن تا باختم با عشق او نرد
منم با درد آن عشق پری روی
همیشه با دلی گرم و دمی سرد
نه مرد عشق او بودم ولیکن
بود فرقی تمام از مرد تا مرد
جفا از سر گرفتی با من ای دوست
که گفتت کز وفا و عهد برگرد
ربود از ما قرار و صبر و آرام
چرا با ما نگارینم چنین کرد
خبر داری که در ایام هجرت
غم عشقت بر آورد از جهان گرد
شکفته در فراقت با غم و درد
به درد روز هجرانت نگارا
جدا کردی مرا از خواب و از خورد
به غم جفتم ز درد دوری تو
چرا داری ز وصل خود مرا فرد
شدم در ششدر هجران گرفتار
از آن تا باختم با عشق او نرد
منم با درد آن عشق پری روی
همیشه با دلی گرم و دمی سرد
نه مرد عشق او بودم ولیکن
بود فرقی تمام از مرد تا مرد
جفا از سر گرفتی با من ای دوست
که گفتت کز وفا و عهد برگرد
ربود از ما قرار و صبر و آرام
چرا با ما نگارینم چنین کرد
خبر داری که در ایام هجرت
غم عشقت بر آورد از جهان گرد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۷۰ - مسلمانان نه صبر از جان توان کرد
مسلمانان نه صبر از جان توان کرد
نه درد عشق را درمان توان کرد
نه بر دردش تحمّل هست از این بیش
نه از دست غمش افغان توان کرد
نه وصلش را توان دیدن به خوابی
نه بر دل دردسر آسان توان کرد
نه از بستانش یک گل می توان چید
نه ترک نغمه ی دستان توان کرد
نه بر وصلم بود دستی خدا را
نه صبری در غم هجران توان کرد
نه بتوان چید شفتالو ز باغش
نه طوفی در سرابستان توان کرد
به درد روز هجرانش به زاری
دو چشم بخت را گریان توان کرد
جهان را گر به وصلش می نوازد
فدای پای آن جانان توان کرد
نه درد عشق را درمان توان کرد
نه بر دردش تحمّل هست از این بیش
نه از دست غمش افغان توان کرد
نه وصلش را توان دیدن به خوابی
نه بر دل دردسر آسان توان کرد
نه از بستانش یک گل می توان چید
نه ترک نغمه ی دستان توان کرد
نه بر وصلم بود دستی خدا را
نه صبری در غم هجران توان کرد
نه بتوان چید شفتالو ز باغش
نه طوفی در سرابستان توان کرد
به درد روز هجرانش به زاری
دو چشم بخت را گریان توان کرد
جهان را گر به وصلش می نوازد
فدای پای آن جانان توان کرد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۷۱ - نه درد عشق را پنهان توان کرد
نه درد عشق را پنهان توان کرد
نه صبر اندر غم هجران توان کرد
نه بر وصلش توانم شاد گشتن
نه از دست غمش افغان توان کرد
چو زلفش بس پریشانست ما را
کجا فکر سر و سامان توان کرد
چنین دردی که من دارم ز هجران
کجا درد مرا درمان توان کرد
اگر باشد امید روز وصلش
بسی دشوارها آسان توان کرد
اگر عید رخ او رو نماید
بسی جان و جهان قربان توان کرد
تو جانی و ز من دوری نگارا
صبوری راست گو از جان توان کرد
نه صبر اندر غم هجران توان کرد
نه بر وصلش توانم شاد گشتن
نه از دست غمش افغان توان کرد
چو زلفش بس پریشانست ما را
کجا فکر سر و سامان توان کرد
چنین دردی که من دارم ز هجران
کجا درد مرا درمان توان کرد
اگر باشد امید روز وصلش
بسی دشوارها آسان توان کرد
اگر عید رخ او رو نماید
بسی جان و جهان قربان توان کرد
تو جانی و ز من دوری نگارا
صبوری راست گو از جان توان کرد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۸۰ - نه صبر از وصل جانان می توان کرد
نه صبر از وصل جانان می توان کرد
نه هجران بر خود آسان می توان کرد
نه با دل بر توان آمد به تدبیر
نه از وصل تو درمان می توان کرد
نه سرّ عشق با کس می توان گفت
نه منع روز هجران می توان کرد
نه ز لعل تو کامی می توان یافت
نه ترک آب حیوان می توان کرد
اگر بر جان کند حکمش روانست
خلاف امر سلطان می توان کرد
به عید روی آن ماه دل افروز
دل و جان هر دو قربان می توان کرد
تو می دانی که دایم زندگانی
به بوی وصل جانان می توان کرد
دلم را یک شبی بر خوان وصلش
ز لعل دوست مهمان می توان کرد
بگفتا صبر کن در کار وصلم
صبوری از دل و جان می توان کرد
اگر جان از جهان خواهد به فرمان
چه گویم ترک فرمان می توان کرد؟
نه هجران بر خود آسان می توان کرد
نه با دل بر توان آمد به تدبیر
نه از وصل تو درمان می توان کرد
نه سرّ عشق با کس می توان گفت
نه منع روز هجران می توان کرد
نه ز لعل تو کامی می توان یافت
نه ترک آب حیوان می توان کرد
اگر بر جان کند حکمش روانست
خلاف امر سلطان می توان کرد
به عید روی آن ماه دل افروز
دل و جان هر دو قربان می توان کرد
تو می دانی که دایم زندگانی
به بوی وصل جانان می توان کرد
دلم را یک شبی بر خوان وصلش
ز لعل دوست مهمان می توان کرد
بگفتا صبر کن در کار وصلم
صبوری از دل و جان می توان کرد
اگر جان از جهان خواهد به فرمان
چه گویم ترک فرمان می توان کرد؟
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۹۳ - صبا آمد پیامی سویم آورد
صبا آمد پیامی سویم آورد
مگر زان دلبر گلبویم آورد
که بستان شد معطّر از نسیمش
چو از زلف بت مه رویم آورد
هوا گویی ز لطفش مشک بیزست
که بویی زان خم گیسویم آورد
بسی منّت ز باد صبح دارم
کز آن زلف معنبر بویم آورد
خضر سان زندگی از سر گرفتم
که آب زندگی زان جویم آورد
جهان را جان شیرین با تن آمد
حیاتی زآن لب دلجویم آورد
شوم خاک سر کویت نگارا
که آبی از رخت با رویم آورد
مگر زان دلبر گلبویم آورد
که بستان شد معطّر از نسیمش
چو از زلف بت مه رویم آورد
هوا گویی ز لطفش مشک بیزست
که بویی زان خم گیسویم آورد
بسی منّت ز باد صبح دارم
کز آن زلف معنبر بویم آورد
خضر سان زندگی از سر گرفتم
که آب زندگی زان جویم آورد
جهان را جان شیرین با تن آمد
حیاتی زآن لب دلجویم آورد
شوم خاک سر کویت نگارا
که آبی از رخت با رویم آورد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۹۸ - کجا دل در غمت آرام گیرد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۰۴ - خوشا مشکی که از زلف تو ریزد
خوشا مشکی که از زلف تو ریزد
خوشا بادا که از کوی تو خیزد
رخت را در چمن گر گل ببیند
ز شرم روی تو دردم بریزد
ز چشم شوخت آهوی تتاری
خورد زنهار و از پیشت گریزد
دلم در کوی تو جان کرده ضایع
به سر خاک رهت تا چند بیزد
ز وصلم شربتی سازنده ندهد
به هجران همچنین با من ستیزد
سخن گویم ز من گر راست پرسی
چو قدّت سرو در بستان نخیزد
خوشا بادا که از کوی تو خیزد
رخت را در چمن گر گل ببیند
ز شرم روی تو دردم بریزد
ز چشم شوخت آهوی تتاری
خورد زنهار و از پیشت گریزد
دلم در کوی تو جان کرده ضایع
به سر خاک رهت تا چند بیزد
ز وصلم شربتی سازنده ندهد
به هجران همچنین با من ستیزد
سخن گویم ز من گر راست پرسی
چو قدّت سرو در بستان نخیزد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۲۸ - مرا در هجر تو کی خواب باشد
مرا در هجر تو کی خواب باشد
چو بحر عشق بی پایاب باشد
ببخشا بر دل آنکس که بی تو
در آب چشم خود غرقاب باشد
به روی چون زرم از درد هجران
نگارا اشک چون سیماب باشد
سجود قبله ی روی تو اولیست
هرآن کش ابرویت محراب باشد
شبی خواهم به رویت باختن نرد
به شرطی کان شب مهتاب باشد
به بستان و نوای چنگ و بلبل
نشستم بر کنار آب باشد
ز سر بیرون کن ای دل فکر باطل
جهان را کی چنین اسباب باشد
چو بحر عشق بی پایاب باشد
ببخشا بر دل آنکس که بی تو
در آب چشم خود غرقاب باشد
به روی چون زرم از درد هجران
نگارا اشک چون سیماب باشد
سجود قبله ی روی تو اولیست
هرآن کش ابرویت محراب باشد
شبی خواهم به رویت باختن نرد
به شرطی کان شب مهتاب باشد
به بستان و نوای چنگ و بلبل
نشستم بر کنار آب باشد
ز سر بیرون کن ای دل فکر باطل
جهان را کی چنین اسباب باشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۳۰ - دل عاشق ز غم پردرد باشد
دل عاشق ز غم پردرد باشد
رخش از درد دوری زرد باشد
به شبهای فراق روی دلبر
ز خورد و خواب دایم فرد باشد
نه در خورد منست این آرزو لیک
شب وصلت مرا در خورد باشد
منم خاک سر کویت مبادا
ز ما بر خاطر تو گرد باشد
کسی آگه شود بر دردم ای جان
به عشق او که صاحب درد باشد
تو می دانی مرا در هجر رویت
دلی بس گرم و آهی سر باشد
کسی کاو را بود صبر از نگاری
به عشق او که صاحب درد باشد
رخش از درد دوری زرد باشد
به شبهای فراق روی دلبر
ز خورد و خواب دایم فرد باشد
نه در خورد منست این آرزو لیک
شب وصلت مرا در خورد باشد
منم خاک سر کویت مبادا
ز ما بر خاطر تو گرد باشد
کسی آگه شود بر دردم ای جان
به عشق او که صاحب درد باشد
تو می دانی مرا در هجر رویت
دلی بس گرم و آهی سر باشد
کسی کاو را بود صبر از نگاری
به عشق او که صاحب درد باشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۳۴ - کدامین سرو چون بالاش باشد
کدامین سرو چون بالاش باشد
چه مه چون روی شهرآراش باشد
اگرچه سرو را نشو و نما هست
نه همچون قامت رعناش باشد
اگرچه مهر و مه دارد فروغی
نگویم چون رخ زیباش باشد
مکرر گشت قند از پسته او
که نی چون لعل شکّرخاش باشد
اگر عیسی دمی بر ما دمد دم
نه چون انفاس روح افزاش باشد
کدامین طوطی خوش گوی باری
به گفتن پیش او یاراش باشد
چو زلف او بریده باد آن سر
به دست او که نه در پاش باشد
به دل بندی و دل سختی چه گویم
چه گفتن چون دل خاراش باشد
اگر دریای خون گردد جهانی
کجا چون چشم خون پالاش باشد
چه مه چون روی شهرآراش باشد
اگرچه سرو را نشو و نما هست
نه همچون قامت رعناش باشد
اگرچه مهر و مه دارد فروغی
نگویم چون رخ زیباش باشد
مکرر گشت قند از پسته او
که نی چون لعل شکّرخاش باشد
اگر عیسی دمی بر ما دمد دم
نه چون انفاس روح افزاش باشد
کدامین طوطی خوش گوی باری
به گفتن پیش او یاراش باشد
چو زلف او بریده باد آن سر
به دست او که نه در پاش باشد
به دل بندی و دل سختی چه گویم
چه گفتن چون دل خاراش باشد
اگر دریای خون گردد جهانی
کجا چون چشم خون پالاش باشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۴۸ - مرا جز شور تو در سر چه باشد
مرا جز شور تو در سر چه باشد
مرا جز وصل تو درخور چه باشد
شبی از روی لطف و مهربانی
گر آیی نزدم ای دلبر چه باشد
غریبی بی نوایی گر نوازی
ثوابی کن از این بهتر چه باشد
گر آیی پیشم ای سرو سمن بوی
نثار پای تو جز سر چه باشد
وگر بی انتظار از در درآیی
زهی لطفت از آن خوشتر چه باشد
رخم چون زر شد از هجران نگارا
بگو وجهی نگویی زر چه باشد
سر و افسر نهادم در ره عشق
چو سر رفتم غم افسر چه باشد
مرا افسون عشقت کرد بیهوش
به من افسون افسونگر چه باشد
به ظلمات شب هجرت فتادم
بجز نور رخت رهبر چه باشد
نگارا با منت این جور و خواری
نمی دانم نظر تا در چه باشد
بیا کاندر شب تاریک هجران
به چشمم بی تو ماه و خور چه باشد
برت ناخورده ام ای سرو آزاد
گرم گیری شبی در بر چه باشد
به من گفتی جفاکار وفاجوی
جهان را جز بر این دل بر چه باشد
مرا جز وصل تو درخور چه باشد
شبی از روی لطف و مهربانی
گر آیی نزدم ای دلبر چه باشد
غریبی بی نوایی گر نوازی
ثوابی کن از این بهتر چه باشد
گر آیی پیشم ای سرو سمن بوی
نثار پای تو جز سر چه باشد
وگر بی انتظار از در درآیی
زهی لطفت از آن خوشتر چه باشد
رخم چون زر شد از هجران نگارا
بگو وجهی نگویی زر چه باشد
سر و افسر نهادم در ره عشق
چو سر رفتم غم افسر چه باشد
مرا افسون عشقت کرد بیهوش
به من افسون افسونگر چه باشد
به ظلمات شب هجرت فتادم
بجز نور رخت رهبر چه باشد
نگارا با منت این جور و خواری
نمی دانم نظر تا در چه باشد
بیا کاندر شب تاریک هجران
به چشمم بی تو ماه و خور چه باشد
برت ناخورده ام ای سرو آزاد
گرم گیری شبی در بر چه باشد
به من گفتی جفاکار وفاجوی
جهان را جز بر این دل بر چه باشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۴۹ - گرم مهمان شوی یک دم چه باشد
گرم مهمان شوی یک دم چه باشد
ورم یک دم شوی همدم چه باشد
ور از وصلت بیاساید غریبی
ز حسن رویت آخر کم چه باشد
دل مجروح بی درمان ما را
گر از وصلش کنی مرهم چه باشد
به روز تلخ هجرانت نگارا
مرا مونس به غیر از غم چه باشد
نمی بینم به هر عمری وصالت
از این مشکلترم ماتم چه باشد
دلم خونست در هجران نگارا
ببین حال دلم دردم چه باشد
ز من پرسی که حالت چیست با درد
بجز هجران تو دردم چه باشد
جهان از آب دیده شد چو دریا
گل خیسیده را در نم چه باشد
ورم یک دم شوی همدم چه باشد
ور از وصلت بیاساید غریبی
ز حسن رویت آخر کم چه باشد
دل مجروح بی درمان ما را
گر از وصلش کنی مرهم چه باشد
به روز تلخ هجرانت نگارا
مرا مونس به غیر از غم چه باشد
نمی بینم به هر عمری وصالت
از این مشکلترم ماتم چه باشد
دلم خونست در هجران نگارا
ببین حال دلم دردم چه باشد
ز من پرسی که حالت چیست با درد
بجز هجران تو دردم چه باشد
جهان از آب دیده شد چو دریا
گل خیسیده را در نم چه باشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۵۰ - گرم یک لحظه بنوازی چه باشد
گرم یک لحظه بنوازی چه باشد
نظر بر حالم اندازی چه باشد
دمی آخر ز روی مهربانی
اگر با دوست پردازی چه باشد
اگر در بوته ی غم زآتش هجر
مرا چون سیم بگدازی چه باشد
دل پردرد بی درمان ما را
به وصل خود دوا سازی چه باشد
اگر با ما دمی درسازی امروز
ز روی لطف و دمسازی چه باشد
اگر در ساحت میدان هجران
سمند وصل خود تازی چه باشد
دلا گر در هوایش چون کبوتر
اسیر چنگل بازی چه باشد
دلا پیش قد آن سرو آزاد
اگر صد ره ز جان بازی چه باشد
برو جان و جهان در پاش انداز
در این معرض سراندازی چه باشد
نظر بر حالم اندازی چه باشد
دمی آخر ز روی مهربانی
اگر با دوست پردازی چه باشد
اگر در بوته ی غم زآتش هجر
مرا چون سیم بگدازی چه باشد
دل پردرد بی درمان ما را
به وصل خود دوا سازی چه باشد
اگر با ما دمی درسازی امروز
ز روی لطف و دمسازی چه باشد
اگر در ساحت میدان هجران
سمند وصل خود تازی چه باشد
دلا گر در هوایش چون کبوتر
اسیر چنگل بازی چه باشد
دلا پیش قد آن سرو آزاد
اگر صد ره ز جان بازی چه باشد
برو جان و جهان در پاش انداز
در این معرض سراندازی چه باشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۵۸ - دل عاشق چرا شیدا نباشد
دل عاشق چرا شیدا نباشد
به عشق اندر جهان رسوا نباشد
نگویی تا بکی ای شوخ دلبند
تو را پروای وصل ما نباشد
به بستان ملاحت سرو باشد
ولی چون قد او رعنا نباشد
کدامین دیده در وی نیست حیران
مگر چشمی که او بینا نباشد
ز شوقش در جهان یکتا شدم من
ولی با ما دلش یکتا نباشد
نه دل باشد که باشد غافل از یار
نه سر باشد که پر سودا نباشد
به نوعی از جهان دل در تو بستم
که با غیر توأم پروا نباشد
به عشق اندر جهان رسوا نباشد
نگویی تا بکی ای شوخ دلبند
تو را پروای وصل ما نباشد
به بستان ملاحت سرو باشد
ولی چون قد او رعنا نباشد
کدامین دیده در وی نیست حیران
مگر چشمی که او بینا نباشد
ز شوقش در جهان یکتا شدم من
ولی با ما دلش یکتا نباشد
نه دل باشد که باشد غافل از یار
نه سر باشد که پر سودا نباشد
به نوعی از جهان دل در تو بستم
که با غیر توأم پروا نباشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۶۵ - شب هجران که پایانش نباشد
شب هجران که پایانش نباشد
بود دردی که درمانش نباشد
سری کاو از هوای عشق خالیست
یقین دانم که سامانش نباشد
مباد آن کس که در شبهای هجران
که بر دل هیچ فرمانش نباشد
کجا یابی کسی بر درد هجران
که دستی بر گریبانش نباشد
هر آن کاو یافت مشکل روز وصلش
بلای هجر آسانش نباشد
مبر بیهوده رنجی در پی او
که قول و عهد و پیمانش نباشد
بود دردی که درمانش نباشد
سری کاو از هوای عشق خالیست
یقین دانم که سامانش نباشد
مباد آن کس که در شبهای هجران
که بر دل هیچ فرمانش نباشد
کجا یابی کسی بر درد هجران
که دستی بر گریبانش نباشد
هر آن کاو یافت مشکل روز وصلش
بلای هجر آسانش نباشد
مبر بیهوده رنجی در پی او
که قول و عهد و پیمانش نباشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۶۶ - دلم پردرد و درمانش نباشد
دلم پردرد و درمانش نباشد
شبان هجر پایانش نباشد
قدم در راه عشقی چون توان زد
که سر حدّ بیابانش نباشد
چه مشکل حالتی باشد کسی را
که وصل دوست آسانش نباشد
بزد بر جان مسکین ناوکی چند
که در دل نوک پیکانش نباشد
چه دستی باشد آن بیچاره ای را
که بر دل هیچ فرمانش نباشد
دلم را بی غم او نیست آرام
سر بی عشق را جانش نباشد
چه تدبیرش بود آنرا که دستی
مگر جز در گریبانش نباشد
اگر عید رخ خوبش نماید
چه جان باشد که قربانش نباشد
جهان معمور چون باشد خدا را
اگر لطف جهانبانش نباشد
شبان هجر پایانش نباشد
قدم در راه عشقی چون توان زد
که سر حدّ بیابانش نباشد
چه مشکل حالتی باشد کسی را
که وصل دوست آسانش نباشد
بزد بر جان مسکین ناوکی چند
که در دل نوک پیکانش نباشد
چه دستی باشد آن بیچاره ای را
که بر دل هیچ فرمانش نباشد
دلم را بی غم او نیست آرام
سر بی عشق را جانش نباشد
چه تدبیرش بود آنرا که دستی
مگر جز در گریبانش نباشد
اگر عید رخ خوبش نماید
چه جان باشد که قربانش نباشد
جهان معمور چون باشد خدا را
اگر لطف جهانبانش نباشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۶۷ - مبا دردی که درمانش نباشد
مبا دردی که درمانش نباشد
فراقی را که پایانش نباشد
حرامش باد آن دل ای دلارام
اگر عشق تو در جانش نباشد
مرو در راه عشقی ای دل ریش
که آن حدّ بیابانش نباشد
سری کاو از غم تو پر ز سوداست
یقین دانی که سامانش نباشد
کسی کاو روی مه رویش را ببیند
چرا در عید قربانش نباشد
کسی کز روز وصل یار برخورد
فراق دوست آسانش نباشد
جهانی در فراقت مبتلا شد
بجز وصل تو درمانش نباشد
دل از دستش برون بردی چه چاره
چو بر دل حکم و فرمانش نباشد
اگر نانش دهد چرخ کهن سال
چه حاصل چونکه دندانش نباشد
فراقی را که پایانش نباشد
حرامش باد آن دل ای دلارام
اگر عشق تو در جانش نباشد
مرو در راه عشقی ای دل ریش
که آن حدّ بیابانش نباشد
سری کاو از غم تو پر ز سوداست
یقین دانی که سامانش نباشد
کسی کاو روی مه رویش را ببیند
چرا در عید قربانش نباشد
کسی کز روز وصل یار برخورد
فراق دوست آسانش نباشد
جهانی در فراقت مبتلا شد
بجز وصل تو درمانش نباشد
دل از دستش برون بردی چه چاره
چو بر دل حکم و فرمانش نباشد
اگر نانش دهد چرخ کهن سال
چه حاصل چونکه دندانش نباشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۶۹ - مرا جز مهر تو در دل نباشد
مرا جز مهر تو در دل نباشد
جز آب عشق تو در گل نباشد
اگر صد جان دهم در آرزویت
بجز درد دلم حاصل نباشد
مرا آسان نباشد از تو دوری
تو را هجران ما مشکل نباشد
مرا اندیشه وصل تو بودی
عجب دانم اگر باطل نباشد
تو را بسیار عاشق در جهانست
چرا نام جهان داخل نباشد
بدین زاری که در عشقت جهانست
تو را رحمی چرا در دل نباشد
جز آب عشق تو در گل نباشد
اگر صد جان دهم در آرزویت
بجز درد دلم حاصل نباشد
مرا آسان نباشد از تو دوری
تو را هجران ما مشکل نباشد
مرا اندیشه وصل تو بودی
عجب دانم اگر باطل نباشد
تو را بسیار عاشق در جهانست
چرا نام جهان داخل نباشد
بدین زاری که در عشقت جهانست
تو را رحمی چرا در دل نباشد