تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۶۶ - هان ای صبا ز لطف بشیراز کن گذر
هان ای صبا ز لطف بشیراز کن گذر
زین جان بی نوا برجانان پیام بر
کان مبتلای محنت غربت ز اشتیاق
دارد دلی پرآتش و پیوسته دیده تر
گوید دعا بصدق دل و از سر نیاز
دارد امید فاتحه هر شام و هر سحر
ای سالکان راه بهمت مدد دهید
باشد رسیم باز بدیدار یکدگر
هستم امیدوار بلطفش که عاقبت
بینم جمال روضه آن سیدالبشر
بار غم فراق عزیزان و رنج راه
برجان کشم ببوی وصالش درین سفر
بگذر اسیریا بره عشق او ز بیم
هر جا روی عنایت حق است راهبر
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۶۸ - از بحر تلخ و شور غم هجر برکنار
از بحر تلخ و شور غم هجر برکنار
آمد غریق عشق بشادی وصل یار
شکر خدا که پرتو خورشید آن جمال
روشن نمود از پس این ابرهای تار
یارب چه عیش باشد و عشرت که طالبی
بیند ز بعد رنج طلب روی آن نگار
ساقی شراب وصل ز جام لقا بده
تا وارهم ز مستی اش از غصه خمار
در بحر شوق کشتی صبرم ز سیر ماند
کو باد شرطه تا که بمنزل کند قرار
گر خود امید وصل نه حامی ما شود
درد فراق زود برآرد ز من دمار
بربوی وصل یار اسیری اسیر ماند
دردام رنج بیحد و اندوه بیشمار
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۷۲ - آمد برون ز خانه بصد ناز و عشوه یار
آمد برون ز خانه بصد ناز و عشوه یار
حسن جمال خود بجهان کرد آشکار
معشوق چون بجلوه گری گشت داستان
هر عاشقی بنقش دگر کرد بیقرار
چون پرده خیال ز چشم تو دور شد
گردد عیان که هست جهان نقش آن نگار
سودای کفر و دین ز خیالم نمی رود
تا دیده ام دمیده برویش خط غیار
تابنده شد ز پرده هر ذره آفتاب
چون ظلمت منی و توئی رفت برکنار
سیر و سلوک حق کسی شد درین طریق
کوبا خداست دایم و از خود کند فرار
اسرار کشف در خور هر گوش و فهم نیست
دم درکش ای اسیری و سر را نگاه دار
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۷۴ - ای عشق چاره ساز جگر سوز دلنواز
ای عشق چاره ساز جگر سوز دلنواز
بستان مرا ز دست من و کار من بساز
گر داستان زلف تو خوانم مطولست
کوته کنم بروی تو افسانه دراز
کی آورم بسجده محراب سرفرو
گر نیست طاق ابروی تو قبله در نماز
گر وصل دوست میطلبی هست و نیست را
خوش در قمار عشق بیکباره پاکباز
گر عاشقان ز محنت عشقند خوار و زار
همت نگر بعشق تو مائیم سرفراز
با هر کسی ز خوان کرم بخش و قسمتی است
معشوق و ناز و عاشق بیچاره و نیاز
در بوته مجاهده بربوی وصل یار
جانم اسیریا همه دم هست درگداز
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۸۳ - گر شیخ شهر بود و گر پیر می فروش
گر شیخ شهر بود و گر پیر می فروش
هریک ز جام عشق تو دیدیم باده نوش
ذرات کون مست شراب محبتند
از شوق روی تست دو عالم پر از خروش
هرکو چشید از می لعل تو جرعه
دارد چو جام باده ز مستی مدام جوش
می خوار و رندباش ولی خودنمامباش
می نوش در طریقت مابه ز خود فروش
زنهار نیک خلق و بد خود نهان مکن
عیب کسان بپوش ولی عیب خود مپوش
یکبار رو نمودی و بیهوش شد دلم
بار دگر نما مگر آیم ازین بهوش
از شوق روی یار و ز ذوق کلام او
گشتم براه عشق و طلب جمله چشم و گوش
گفتم که سر عشق کنم فاش در جهان
پیر خرد درآمد و گفتا که هی خموش
گر عاشقی بعقل و بتقلید واممان
در راه عشق همچو اسیری بجان بکوش
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۸۷ - دلدار برگرفت نقاب از جمال خویش
دلدار برگرفت نقاب از جمال خویش
با عاشقان نمود رخ بی مثال خویش
چون حسن خود بدید در آئینه شد چنین
آشفته کرشمه و غنج و دلال خویش
ای آفتاب حسن چو ما ذره توایم
یارب مساز کم ز سرما ظلال خویش
از نور مهر روی تو عالم منور است
اظهار کرده به دو عالم کمال خویش
عشاق را به آتش هجران بسوختی
برسوخته بریز زلال وصال خویش
بگشا نقاب زلف بروز آرشام را
دیوانه ساز خلق جهان از جمال خویش
خود را به پیش یار اسیری نثار کن
در بزم وصل او چو نداری مجال خویش
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۰۰ - دارم ز درد عشق تو بر دل هزار داغ
دارم ز درد عشق تو بر دل هزار داغ
مجروح عشق را ز دو عالم بود فراغ
عارف چو راه یافت بخلوتگه شهود
شد پیش او جهان همه گلزار و باغ وراغ
با آن قد چو طوبی و رخسار چون بهشت
دارم فراغت از گل و سرو و ز کشت و باغ
مستم مدام و نیست ز هشیاریم خبر
بازم بعشوه چشم تو میگیردم ایاغ
در راه جست و جوی بدم تا که یافتم
از ترک مست خویش ز هر ذره سراغ
بشنو نوای بلبل جان از گل وصال
از گلشن دلت چو برون شد کلاغ و زاغ
با زاهدان مگوی اسیری ز سر عشق
شکر مناسب است بطوطی نه با کلاغ
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۰۲ - بگرفت صیت حسن تو از قاف تا بقاف
بگرفت صیت حسن تو از قاف تا بقاف
تا او فتاد پرتو رویت بنون و کاف
آئینه جمال تو دیدیم هرچه بود
عارف کسی بود که بدین دارد اعتراف
یارست هرچه هست درین دار غیر نیست
برحق چرا تو نسبت باطل کنی گزاف
عشاق او بمذهب عشقند متفق
در دین عشق کفر بود گر کنی خلاف
بر فقر و نیستی است تولای عاشقان
زاهد ز کبر و هستی خود این همه ملاف
عنقای وحدتم همه جا قاف قرب ماست
مجموع کاینات مرا گشته کوه قاف
آئینه دل تو چو صافست اسیریا
دارد همیشه میل ازین روبروی صاف
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۰۳ - زان غمزه ناوکی بمن آید ز هر طرف
زان غمزه ناوکی بمن آید ز هر طرف
یارب مباد تیر بلا را دگر هدف
آمد ندا ز یار که گر مست و عاشقی
درکش بذوق جام فنا را و لاتخف
چون سوختم برآتش عشقش ملک بدوش
برعرش برد مسند عزم ازین شرف
آنان که آستین ز دو عالم فشانده اند
آورده اند دامن دلدار را بکف
هرکس ز شوق یار سراید سرود غم
زاهد به لااله و مطرب بچنگ و دف
خورشید روی یار زهر ذره ظاهرست
بگشای چشم باطن و بنگر ز هر طرف
تابد درون جان اسیری هزار مهر
من حب نوربخشک یا شحنة النجف
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۱۷ - ای در شعاع روی تو عقل خبیردنگ
ای در شعاع روی تو عقل خبیردنگ
در راه عشقت آمده پای خرد بسنگ
مست شراب عشقم و از عقل بیخبر
واعظ بما مگو سخن زهد و ریو و رنگ
ناموس اگر برفت بعشق تو گو برو
ما را بعشق دوست چه پروای نام و ننگ
صاحب دلان، دلا از من بیدل برد بزور
هر دم بعشوه دگر آن یار شوخ شنگ
جانم نبود بی می و معشوق یک نفس
زان دم که ما بدامن رندان زدیم چنگ
گوید رباب نغمه شوق تو زیر و بم
آید صدای عشق تو زآواز عود و چنگ
تا او فتاد پرده عزت ز روی یار
در تاب حسن اوست اسیری دلو و دنگ
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۲۹ - ای حسن جان فزای تو خورشید بی زوال
ای حسن جان فزای تو خورشید بی زوال
هرگز ندید دیده کس اینچنین جمال
خورشید در لباس همه ذره نمود
رخسار او چو پرده برافکند از جمال
باتار زلف او شب تار است همچو روز
خور در مقابل مه رویش کم از هلال
برهر که تافت پرتو انوار وحدتش
کثرت به پیش او همه وهم آمد و خیال
از قیل و قال مدرسه روشن کجا شود
حالات اهل ذوق و مقامات اهل حال
تا با تو هست هستی تو نیست جز فراق
فانی شو از خودی که بحق یافتی وصال
زان دم که نوش کرد اسیری می فنا
مخمور سرمست آمد و مستست لایزال
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۳۰ - تا کرد شاه عشق بملک دلم نزول
تا کرد شاه عشق بملک دلم نزول
برخاستست از سر جان عقل بوالفضول
خورشید عمرم ار بفراقت زوال یافت
لیکن ز جان خیال وصال تو لایزول
آن یار عین ماست نه از روی اتحاد
این خانه پر ازوست ولیکن نه از حلول
بی بهره نیست ذره از مهر روی دوست
نور ترا بظلمت عالم بود شمول
کی با خودی ببزم وصالت توان رسید
فانی ز خویش شو که بحق یافتی وصول
دانش همه بمذهب من هست معرفت
در دین ما جز این نه فروعست و نه اصول
از قیل و قال هیچکس آگه نشد ز حال
مفتی ز قول راست مرنج و مشو ملول
زاهد رسد بجان تو بوئی ز عشق یار
گفتار عاشقان اگرت اوفتد قبول
کس واقف ار ز حال اسیری نشد چه شد
بهتر ز شهرت دگرانست این خمول
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۳۷ - ما سالها بکوی ملامت دویده ایم
ما سالها بکوی ملامت دویده ایم
راه سلامت همچو ملامت ندیده ایم
حرص و امل چو رهزن راه طریقتند
مارخت دل بملک قناعت کشیده ایم
مفتی اگر ز راه خرد میرسد بجان
ما از طریق عشق بجانان رسیده ایم
از جام وصل مست مدامند جان و دل
تا مابکوی میکده خلوت گزیده ایم
از عقل و زهد خشک بشستیم دست دل
تا جرعه ز باده عشقش چشیده ایم
آشفته گشته ایم و پریشان و بیقرار
تا از نسیم زلف تو بوئی شنیده ایم
مرآت روی اوست اسیری همه جهان
ما عکس حسنش از همه ذرات دیده ایم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۵۲ - گه مست و بیخبر ز می صاف وحدتیم
گه مست و بیخبر ز می صاف وحدتیم
گه درد نوش خانه خمار کثرتیم
در پرتو جمال جهان سوز روی دوست
شیدا و والهیم و همه مست حیرتیم
ما با وجود دولت عرفان و گنج فقر
از ملک کیقباد و فریدون فراغتیم
مفتی اگر ز روی حقیقت نظر کنی
ما هر یکی کتاب و کلامیم و آیتیم
مارند و مست و عاشق و فارغ ز هست و نیست
تنها نه این زمان که هم از روز فطرتیم
پرواز ما برون ز مکانست و لامکان
ما شاهباز حضرت و عنقای قربتیم
مجموعه جمیع صفات است ذات ما
دیویم و هم فرشته و هم نور و ظلمتیم
در ظاهر ار گدا و فقیریم باطنا
سلطان تخت کشور معنی و صورتیم
ازما بجوی نور هدایت اسیریا
ما مهر نوربخش سپهر ولایتیم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۵۶ - زنگ دوئی ز آینه دل زدوده ایم
زنگ دوئی ز آینه دل زدوده ایم
تا حسن جانفزای تو با تو نموده ایم
همچو کلیم تا که بطور دل آمدیم
انی اناالله از همه عالم شنوده ایم
در گلشن وصال چو شاهان بعیش و ناز
دایم حریف شاهد و پیمانه بوده ایم
بگذار ای رقیب مرا با جفای دوست
مایار خود بجور و وفا آزموده ایم
گفتم که عشق ما بتو هر دم فزون چراست
گفتا از آنکه ما بملاحت فزوده ایم
گفتم بدیر و کعبه چرا روی کرده اند
گفتا از آنکه ما همه جا رو نموده ایم
گفتم که پیر میکده این در چه بسته؟
گفتا اسیریا که درآ در گشوده ایم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۵۸ - دادیم دل بدست غم عشق آن صنم
دادیم دل بدست غم عشق آن صنم
گو دل نگاه دار و مکن بیش ازین ستم
بگذر زفکر عالم و با یاد دوست باش
چون یارمونست بود از بیش و کم چه غم
با درد و سوز عشق بساز ای دل حزین
گر زانکه میکنی بجهان کار بی ندم
گه در غم فراقم و گه در غم وصال
کو جذبه که باز رهم من ازین دو هم
با چشم ساقی و لب میگون جانفزاش
دارم بروی دوست فراغت زجام جم
ای دل بدرد خو کن و درمان ز کس مجو
شاید شوی بدولت غم شاد و محترم
گر زانکه وصل یار اسیری طلب کنی
باید که برسر خود و عالم نهی قدم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۶۲ - ما اختیار خویش بدست تو داده ایم
ما اختیار خویش بدست تو داده ایم
امر ترا مطیع و بجان ایستاده ایم
تا روی جانفروز تو بینیم هر نفس
چون خاک ره ذلیل و بکویت فتاده ایم
از هست و نیست پاک بشستیم دست خویش
وانگه قدم براه طریقت نهاده ایم
تا بوده ایم رندو نظرباز و عاشقیم
گویی زمادر از پی این کار زاده ایم
دیدیم بیگمان ز جهان حسن او عیان
تا دیده یقین بجمالش گشاده ایم
با آنکه شیخ و گوشه نشینیم دایما
در آرزوی جام می و روی ساده ایم
آزاده ایم از همه قیدی اسیریا
زان دم که دل بدست غم عشق داده ایم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۶۵ - حان الرحیل مابر دلدار میرویم
حان الرحیل مابر دلدار میرویم
لاخوف گو بعشق چو همراه می شویم
هرگز نظر بدنیی و عقبی نیفکنیم
ترک همه گرفته پی یار می رویم
ما طالبیم و در پی مطلوب روز و شب
دایم چو سایه از پی آن نور می دویم
مشتاق حسن روی نگاریم آنچنان
کز شوق یکنفس به شب و روز نغنودیم
مطرب بنای، دم زدم عشق می دمد
تا سر عشق از نفس نای بشنویم
تا کی ز عشق و عاشق کهنه کنی حدیث
عشقم بنو ببین که کنون عاشق نویم
معشوق و عاشق ار چه بمعنی یکی بود
بنگر اسیریا که بمعنی یکی دویم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۶۶ - ما بر امید وصل تو خلوت نشین شدیم
ما بر امید وصل تو خلوت نشین شدیم
عنقا صفت ز شوق تو عزلت گزین شدیم
در کنج خلوتی که کسی نیست محرمم
دایم بیاد روی تو ما همنشین شدیم
تا در میان بعشق تو زنار بسته ایم
فارغ ز قید و مذهب دنیا و دین شدیم
تا دیده ایم روی تو پیدا ز کاینات
در طور کشف عارف صاحب یقین شدیم
در باختیم جان و دل و دین بعشق یار
در بزم وصل تا که بجانان قرین شدیم
زاهد نه ما بخود بره عشق رفته ایم
ارشاد پیر بود که ما راه بین شدیم
در دوزخ ارلقای تو باشد، بهشت ماست
ما در پی سلوک اسیری از این شدیم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۶۸ - ما دین و دل فدای غم یار کرده ایم
ما دین و دل فدای غم یار کرده ایم
جان را بعشق آن صنم ایثار کرده ایم
ما ترک لذت دو جهانی بعشق دل
بربوی وصل آن بت عیار کرده ایم
انکار عاشقی برما کفر و کافریست
تا ما بدین عشق تو اقرار کرده ایم
پوشیده نیست نکته ازما ز سر عشق
از بس که درس عشق تو تکرار کرده ایم
شادم ز وصل و نیست دلم را غم فراق
جان را زخواب جهل چو بیدار کرده ایم
حسن ترا ز کعبه و بتخانه دیده ایم
تسبیح را بعشق تو زنار کرده ایم
از زیر پرده رو به اسیری نمود و گفت
در پرده ما جمال خود اظهار کرده ایم