تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۵۲ - رخسار لاله رنگ خوشت آتش ترست
رخسار لاله رنگ خوشت آتش ترست
آبحیات در لب میگونت مضمرست
صبحست و شام هر دو بهم روی و موی تو
و آن صبح و شام هر دو چو کافور و عنبرست
چون ذره در هوای تو دلرا قرار نیست
تا روی دلربای تو خورشید انورست
بگداخت چون شکر دل من در میان شیر
تا عارضت چو شیر و لبت همچو شکرست
دایم در آن امید که باز آئی از درم
چشمم در انتظار تو چون حلقه بر درست
گفتم برای زیورت ایسرو سیمبر
پیوسته چشم و چهره من گوهر و زرست
لعلت بخون ابن یمین گر چه خط نمود
نا حق مریز خونش که آن خط مزورست
آبحیات در لب میگونت مضمرست
صبحست و شام هر دو بهم روی و موی تو
و آن صبح و شام هر دو چو کافور و عنبرست
چون ذره در هوای تو دلرا قرار نیست
تا روی دلربای تو خورشید انورست
بگداخت چون شکر دل من در میان شیر
تا عارضت چو شیر و لبت همچو شکرست
دایم در آن امید که باز آئی از درم
چشمم در انتظار تو چون حلقه بر درست
گفتم برای زیورت ایسرو سیمبر
پیوسته چشم و چهره من گوهر و زرست
لعلت بخون ابن یمین گر چه خط نمود
نا حق مریز خونش که آن خط مزورست
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۵۶ - زین پیش داشتم صنمی سیمبر بدست
زین پیش داشتم صنمی سیمبر بدست
اکنون نه عین دارم ازو نه اثر بدست
گوئی که چشم غیرت ایام خفته بود
کان گنجم اوفتاد چنان بیخبر بدست
بازش ربود از کفم ایام و چشم من
دارد به یادگار وی اکنون گهر بدست
ایجان برگزیده کجائی که بیتو دل
دارد همیشه ناله و آه سحر بدست
جان در خطر همی فکنم از برای تو
آری نیامدست گهر بیخطر بدست
از چهره در هوای تو زر میدهم ولیک
جانی که رفت باز نیاید بزر بدست
گوید بطعنه با دل من هر شبی فلک
بیهوده پر مجه که نیاید قمر بدست
صد بار اگر نبات برآید ز خاک من
یکره نیایدم چو تو شاخ شکر بدست
جان بذل کرد ابن یمین در هوای تو
عیبش مکن نداشت جز این مختصر بدست
اکنون نه عین دارم ازو نه اثر بدست
گوئی که چشم غیرت ایام خفته بود
کان گنجم اوفتاد چنان بیخبر بدست
بازش ربود از کفم ایام و چشم من
دارد به یادگار وی اکنون گهر بدست
ایجان برگزیده کجائی که بیتو دل
دارد همیشه ناله و آه سحر بدست
جان در خطر همی فکنم از برای تو
آری نیامدست گهر بیخطر بدست
از چهره در هوای تو زر میدهم ولیک
جانی که رفت باز نیاید بزر بدست
گوید بطعنه با دل من هر شبی فلک
بیهوده پر مجه که نیاید قمر بدست
صد بار اگر نبات برآید ز خاک من
یکره نیایدم چو تو شاخ شکر بدست
جان بذل کرد ابن یمین در هوای تو
عیبش مکن نداشت جز این مختصر بدست
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۵۷ - ساقی بیا که موسم آب چو آتش است
ساقی بیا که موسم آب چو آتش است
سرد است و می بموسم سرما درون خوش است
بی آب آتشین منشین خاصه موسمی
کز باد تند عالم خاکی مشوش است
می ده بآن نگار که در نرد دلبری
بر کعبتین حسن همه نقش او شش است
هر ناوکی که غمزه خونریز او زند
بر جان عاشقانش گذر تیر آرش است
تیر و کمان و غمزه جادوی او نگر
بس جان و دل بکوش که قربان ترکش است
یا رب چه موسمیست که از تیرگی ابر
صبحش چو شام طره خوبان مهوش است
روی هوا ز کوکبه ابر تیره تن
گوئی مگر گذرگه سیلاب سرکش است
ابن یمین چو عرصه میدان خاک دید
کز ژاله چون سپهر نگون بر منقش است
شاید اگر بصورت تضمین ادا کند
کامروز روز باده و خرگاه و آتش است
سرد است و می بموسم سرما درون خوش است
بی آب آتشین منشین خاصه موسمی
کز باد تند عالم خاکی مشوش است
می ده بآن نگار که در نرد دلبری
بر کعبتین حسن همه نقش او شش است
هر ناوکی که غمزه خونریز او زند
بر جان عاشقانش گذر تیر آرش است
تیر و کمان و غمزه جادوی او نگر
بس جان و دل بکوش که قربان ترکش است
یا رب چه موسمیست که از تیرگی ابر
صبحش چو شام طره خوبان مهوش است
روی هوا ز کوکبه ابر تیره تن
گوئی مگر گذرگه سیلاب سرکش است
ابن یمین چو عرصه میدان خاک دید
کز ژاله چون سپهر نگون بر منقش است
شاید اگر بصورت تضمین ادا کند
کامروز روز باده و خرگاه و آتش است
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۷۴ - گلهای نوشکفته بهر بوستان که هست
گلهای نوشکفته بهر بوستان که هست
پیش رخ تو خار نماید چنانکه هست
با دود و آتش جگر و دل ز رشک تست
هر لاله ئی که باشد و هر ارغوان که هست
گر بهر سرو سرکش تو نیست پس چراست
در جویبار چشم من آب روان که هست
از دست دیده کار دل من بجان رسید
کو آشکار میکندش هر نهان که هست
گر چه یقینست آنکه دهن نیستت ولی
میافکند حدیث توأم در گمان که هست
باریکتر ز موی میانت دقیقه ایست
کز وی بجز کمر ندهد کس نشان که هست
تا دستگیر بنده شوی همچو آستین
باشد سرم همیشه بر این آستان که هست
بازار دل چو ز آتش سودای تست گرم
کمتر ز سود نیست مرا هر زیان که هست
ابن یمین مخواه دل از دلستان که نیست
گر بایدت بیا ببر این نیم جان که هست
پیش رخ تو خار نماید چنانکه هست
با دود و آتش جگر و دل ز رشک تست
هر لاله ئی که باشد و هر ارغوان که هست
گر بهر سرو سرکش تو نیست پس چراست
در جویبار چشم من آب روان که هست
از دست دیده کار دل من بجان رسید
کو آشکار میکندش هر نهان که هست
گر چه یقینست آنکه دهن نیستت ولی
میافکند حدیث توأم در گمان که هست
باریکتر ز موی میانت دقیقه ایست
کز وی بجز کمر ندهد کس نشان که هست
تا دستگیر بنده شوی همچو آستین
باشد سرم همیشه بر این آستان که هست
بازار دل چو ز آتش سودای تست گرم
کمتر ز سود نیست مرا هر زیان که هست
ابن یمین مخواه دل از دلستان که نیست
گر بایدت بیا ببر این نیم جان که هست
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۸۳ - هنگام نو بهار و لب جویبار و کشت
هنگام نو بهار و لب جویبار و کشت
دریاب ساقیا که تو حوری و این بهشت
بر بند همچو نی کمر اندر هوای عشق
از خاک جم بزن بسر خم کلاه خشت
گر جام زر کشم ز کف یار سیمتن
عیبم مکن که از ازل اینست سرنوشت
جام ار ز دست دوست بود زهر و می یکیست
آنجا که وصل اوست چه محراب و چه کنشت
جانها فدای دوست که رضوان بباغ خلد
طوبی براستی چو سهی سرو او نکشت
در کین مشو زمهر من ایمه که کردگار
از مهر مه رخان گل ابن یمین سرشت
دریاب ساقیا که تو حوری و این بهشت
بر بند همچو نی کمر اندر هوای عشق
از خاک جم بزن بسر خم کلاه خشت
گر جام زر کشم ز کف یار سیمتن
عیبم مکن که از ازل اینست سرنوشت
جام ار ز دست دوست بود زهر و می یکیست
آنجا که وصل اوست چه محراب و چه کنشت
جانها فدای دوست که رضوان بباغ خلد
طوبی براستی چو سهی سرو او نکشت
در کین مشو زمهر من ایمه که کردگار
از مهر مه رخان گل ابن یمین سرشت
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۹۱ - ای لعل درفشان تو کرده بیان روح
ای لعل درفشان تو کرده بیان روح
نام تو داده خلق جهانرا نشان روح
از بسکه روحم از شکرت یافت تربیت
جز شکر شکرت نسراید زبان روح
جسم ترا بعالم خاکی چه نسبت است
روحست جان عالم و جسم تو جان روح
از من مکن کناره که عمریست تا بمهر
میپرورم وفای تو را در میان روح
روح مجسم است وجود تو ز آنسبب
باشد نهان ز دیده خلقان بسان روح
گویند روح را نبود در جهان مکان
یاقوت آبدار تو اینک مکان روح
گشتی ز جور عشق تو ابن یمین هلاک
میگون لب تو گر نشدی در ضمان روح
نام تو داده خلق جهانرا نشان روح
از بسکه روحم از شکرت یافت تربیت
جز شکر شکرت نسراید زبان روح
جسم ترا بعالم خاکی چه نسبت است
روحست جان عالم و جسم تو جان روح
از من مکن کناره که عمریست تا بمهر
میپرورم وفای تو را در میان روح
روح مجسم است وجود تو ز آنسبب
باشد نهان ز دیده خلقان بسان روح
گویند روح را نبود در جهان مکان
یاقوت آبدار تو اینک مکان روح
گشتی ز جور عشق تو ابن یمین هلاک
میگون لب تو گر نشدی در ضمان روح
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۹۷ - باز آمد آن نگار که از ما بریده بود
باز آمد آن نگار که از ما بریده بود
و ز هجر او قرار ز دلها رمیده بود
بر صورتیکه دیده رضوان بباغ خلد
حوری نظیر آن بت زیبا ندیده بود
زنجیر عنبرین ز سر زلف ساخته
گوئی که شور این دل شیدا شنیده بود
بر روی همچو ماه چو منشور شهریار
بهر فریب خلق دو طغرا کشیده بود
گل را بپای و پیرهن لعل را ز سر
از رشک روی آن بت رعنا دریده بود
سرو سهی که بر چمن آزاد می زید
در بندگیش قامت والا خمیده بود
عشق من و حکایت حسنش بهر مقام
همچون حدیث وامق و عذرا رسیده بود
دل بیقرار بود ز سودای زلف او
گوئی که تاب طره حورا ندیده بود
ابن یمین گناه چه بر دل همی نهی
اول بنای فتنه و غوغا ز دیده بود
و ز هجر او قرار ز دلها رمیده بود
بر صورتیکه دیده رضوان بباغ خلد
حوری نظیر آن بت زیبا ندیده بود
زنجیر عنبرین ز سر زلف ساخته
گوئی که شور این دل شیدا شنیده بود
بر روی همچو ماه چو منشور شهریار
بهر فریب خلق دو طغرا کشیده بود
گل را بپای و پیرهن لعل را ز سر
از رشک روی آن بت رعنا دریده بود
سرو سهی که بر چمن آزاد می زید
در بندگیش قامت والا خمیده بود
عشق من و حکایت حسنش بهر مقام
همچون حدیث وامق و عذرا رسیده بود
دل بیقرار بود ز سودای زلف او
گوئی که تاب طره حورا ندیده بود
ابن یمین گناه چه بر دل همی نهی
اول بنای فتنه و غوغا ز دیده بود
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۰۸ - جز زلف یار غالیه بر روی مه که کرد
جز زلف یار غالیه بر روی مه که کرد
یا سایبان مهر ز شعر سیه که کرد
گر می مدد ز لب لعل او نیافت
بر عقل کار دانش نگوئی که شه که کرد
خوبان صفا ز پرتو روی تو میبرند
جز آفتاب تصفیه روی مه که کرد
گر حسن دلفریب توام پیشوا نگشت
در کوی عاشقیت ترا سر بره که کرد
جز زلف مشکبار تو تشویش من که داد
جز خال عنبرین تو حالم تبه که کرد
از من بتهمت گنهی رخ بتافتی
گشتی زمن ملول و گرنه گنه که کرد
گفتم نیاز ابن یمین بین و رحم کن
از نار سوی ابن یمین خود نگه که کرد
یا سایبان مهر ز شعر سیه که کرد
گر می مدد ز لب لعل او نیافت
بر عقل کار دانش نگوئی که شه که کرد
خوبان صفا ز پرتو روی تو میبرند
جز آفتاب تصفیه روی مه که کرد
گر حسن دلفریب توام پیشوا نگشت
در کوی عاشقیت ترا سر بره که کرد
جز زلف مشکبار تو تشویش من که داد
جز خال عنبرین تو حالم تبه که کرد
از من بتهمت گنهی رخ بتافتی
گشتی زمن ملول و گرنه گنه که کرد
گفتم نیاز ابن یمین بین و رحم کن
از نار سوی ابن یمین خود نگه که کرد
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۱۶ - در خواب اگر خیال تو بر من گذر کند
در خواب اگر خیال تو بر من گذر کند
دلرا ز ذوق مملکت جان خبر کند
باد سحر گهی ز توأم میدهد خبر
یا رب چه لطفهاست که باد سحر کند
بر طرف غنچه سبزه سیراب خط تو
مانند طوطی ایست که قصد شکر کند
اکسیر عشق تست که در بوته فراق
سیم روان ز اشکم و وز چهره زر کند
تا کی طبیب هجر تو بیمار عشق را
شربت ز خون چشم و غذا از جگر کند
کو آنکه بوی وصل تو بر خستگان هجر
همچون دم مسیح برحمت گذر کند
ز ابن یمین سزد که دم عاشقی زند
گر باشد آنکه در قدمت ترک سر کند
باشد کمان ابروی خوبان ببازوئی
کز سینه تیر حادثه ها را سپر کند
دلرا ز ذوق مملکت جان خبر کند
باد سحر گهی ز توأم میدهد خبر
یا رب چه لطفهاست که باد سحر کند
بر طرف غنچه سبزه سیراب خط تو
مانند طوطی ایست که قصد شکر کند
اکسیر عشق تست که در بوته فراق
سیم روان ز اشکم و وز چهره زر کند
تا کی طبیب هجر تو بیمار عشق را
شربت ز خون چشم و غذا از جگر کند
کو آنکه بوی وصل تو بر خستگان هجر
همچون دم مسیح برحمت گذر کند
ز ابن یمین سزد که دم عاشقی زند
گر باشد آنکه در قدمت ترک سر کند
باشد کمان ابروی خوبان ببازوئی
کز سینه تیر حادثه ها را سپر کند
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۲۰ - ز آن روی طره ی پر رخ دلدار کج نهند
ز آن روی طره ی پر رخ دلدار کج نهند
کاهل خرد طریقه طرار کج نهند
گیرد مناسبت به رخ و زلف یار من
گر شاخ سنبل از بر گلنار کج نهند
حقا که لاف راستی از سرو بوستان
در پیش قامتش گه رفتار کج نهند
از سر کلاه حسن نهد شاه اختران
خوبان ز راه ناز چو دستار کج نهند
در کوی عشق راست نهادند جمله روی
آنها که پای بر سر بازار کج نهند
گفتی که با تو راست دلم بر مگرد از آن
انکار کردن از پس اقرار کج نهند
پرگار عاشقان خم ابروی جفت تست
در طاقش ار چه قاعده کار کج نهند
گر جان طلب کنی بدهم ز انکه اهل دل
کردن به جان مضایقه با یار کج نهند
ابن یمین به عشق تو جان داد و دم نزد
زیرا که عاشقان همه گفتار کج نهند
کاهل خرد طریقه طرار کج نهند
گیرد مناسبت به رخ و زلف یار من
گر شاخ سنبل از بر گلنار کج نهند
حقا که لاف راستی از سرو بوستان
در پیش قامتش گه رفتار کج نهند
از سر کلاه حسن نهد شاه اختران
خوبان ز راه ناز چو دستار کج نهند
در کوی عشق راست نهادند جمله روی
آنها که پای بر سر بازار کج نهند
گفتی که با تو راست دلم بر مگرد از آن
انکار کردن از پس اقرار کج نهند
پرگار عاشقان خم ابروی جفت تست
در طاقش ار چه قاعده کار کج نهند
گر جان طلب کنی بدهم ز انکه اهل دل
کردن به جان مضایقه با یار کج نهند
ابن یمین به عشق تو جان داد و دم نزد
زیرا که عاشقان همه گفتار کج نهند
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۳۲ - عشق تو گر ضلال دل ماست گر رشاد
عشق تو گر ضلال دل ماست گر رشاد
ما را توئی ز هر دو جهان غایت مراد
ما عشق تو بمبدء فطرت گزیده ایم
و ز بهر روح ساخته زو توشه معاد
گر مکر دشمن از تو جدا میکند مرا
لاتنقص المحبه بالهجر و البعاد
دور از جمالت آتش هجر ار بسوزدم
گیرد هوای کوی تو هر ذره از رماد
محسوب در شمار ولیکن نه آشکار
نقش دهان تنگ تو چون فارد و ز باد
چون نو عروس فکر تو آید بجلوه گاه
آنلحظه یا ز غایت اخلاص یا ز داد
رحمی کن ای نگار که در کشتزار عمر
جز کشت خویش ندروی اندر گه حصاد
ای دل رضای دوست گرت دست میدهد
از دشمنان چه باک که باشند با عناد
ابن یمین بپای تو خواهد فکند سر
کر ذال کرد قافیه و هر چه باد باد
ما را توئی ز هر دو جهان غایت مراد
ما عشق تو بمبدء فطرت گزیده ایم
و ز بهر روح ساخته زو توشه معاد
گر مکر دشمن از تو جدا میکند مرا
لاتنقص المحبه بالهجر و البعاد
دور از جمالت آتش هجر ار بسوزدم
گیرد هوای کوی تو هر ذره از رماد
محسوب در شمار ولیکن نه آشکار
نقش دهان تنگ تو چون فارد و ز باد
چون نو عروس فکر تو آید بجلوه گاه
آنلحظه یا ز غایت اخلاص یا ز داد
رحمی کن ای نگار که در کشتزار عمر
جز کشت خویش ندروی اندر گه حصاد
ای دل رضای دوست گرت دست میدهد
از دشمنان چه باک که باشند با عناد
ابن یمین بپای تو خواهد فکند سر
کر ذال کرد قافیه و هر چه باد باد
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۵۱ - آمد بهار و وقت نشاطست می بیار
آمد بهار و وقت نشاطست می بیار
می مایه نشاط بود خاصه در بهار
طبع هوا چو میل سوی اعتدال کرد
یک وزن شد دو کفه میزان روزگار
هم بوی عود یافت ز خاک چمن صبا
هم آب صندل است روان سوی جویبار
چون گل شکفت باده گلگون ز کف منه
کز خاک تو نه دیر که خواهد دمید خار
در کش چو خارپشت ز نا جنس خویش سر
می نوش تا شوی چو کشف در کلوخ زار
می نوش اگر چه شرع برین طعن میکند
کاین یک مضرتش بود و منفعت هزار
می نوش و نا امید ز غفران حق مباش
کافزون ز جرم بنده بود عفو کردگار
ابن یمین بکوش که هنگام کار تست
جائی همی روی که درو نیست هیچکار
می مایه نشاط بود خاصه در بهار
طبع هوا چو میل سوی اعتدال کرد
یک وزن شد دو کفه میزان روزگار
هم بوی عود یافت ز خاک چمن صبا
هم آب صندل است روان سوی جویبار
چون گل شکفت باده گلگون ز کف منه
کز خاک تو نه دیر که خواهد دمید خار
در کش چو خارپشت ز نا جنس خویش سر
می نوش تا شوی چو کشف در کلوخ زار
می نوش اگر چه شرع برین طعن میکند
کاین یک مضرتش بود و منفعت هزار
می نوش و نا امید ز غفران حق مباش
کافزون ز جرم بنده بود عفو کردگار
ابن یمین بکوش که هنگام کار تست
جائی همی روی که درو نیست هیچکار
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۵۳ - ای ماه مهربان مه مهرست می بیار
ای ماه مهربان مه مهرست می بیار
بزمی بساز فصل خزان خوشتر از بهار
زود آتش گداخته در آب بسته ریز
یعنی در آبگینه فکن لعل آبدار
بر دست من بنه که بجان آمدم ز غم
تا یکنفس بشادی دل رغم روزگار
بوسم زمین بعزت و آنگه ز خرمی
نوشم بیاد بزم چو فردوس شهریار
شهباز همتش چو بپرواز بر شود
سیمرغ زرنگار فلک را کند شکار
شاه جهان طغای تمرخان که آفتاب
دایم بزیر سایه چترش کند مدار
ابراز خجالت کف دریا عطای او
با سوز دل همی رود و چشم اشکبار
از یمن مدحش ابن یمین را علی الدوام
رغم عدو ز گوهر موزون بود یسار
تا ز آفتاب و سایه بود در جهان نشان
باداش سایه بر سر خلق آفتاب وار
بزمی بساز فصل خزان خوشتر از بهار
زود آتش گداخته در آب بسته ریز
یعنی در آبگینه فکن لعل آبدار
بر دست من بنه که بجان آمدم ز غم
تا یکنفس بشادی دل رغم روزگار
بوسم زمین بعزت و آنگه ز خرمی
نوشم بیاد بزم چو فردوس شهریار
شهباز همتش چو بپرواز بر شود
سیمرغ زرنگار فلک را کند شکار
شاه جهان طغای تمرخان که آفتاب
دایم بزیر سایه چترش کند مدار
ابراز خجالت کف دریا عطای او
با سوز دل همی رود و چشم اشکبار
از یمن مدحش ابن یمین را علی الدوام
رغم عدو ز گوهر موزون بود یسار
تا ز آفتاب و سایه بود در جهان نشان
باداش سایه بر سر خلق آفتاب وار
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۵۴ - ایچشم آهوانه تو مست شیرگیر
ایچشم آهوانه تو مست شیرگیر
وی سرو نوجوان تو آشوب عقل پیر
گلرا صبا بحسن تو میکرد سرزنش
گل چاک زد ز دست تو آن گر ته حریر
با من مگوی جز صفت سرو قامتت
زیرا که نیست جز سخن راست دلپذیر
دارم زعارض و لب چون شیر و شکرت
تن در گداز همچو شکر در میان شیر
تا زلف قیرگون تو بگشاد دست جور
پای دل شکسته من بسته شد بقیر
در زیر بار عشق تو از پا در آمدم
آخر بر غم دشمنم ایدوست دست گیر
دائم ز عکس عارض مه پیکرت مرا
جانی مصور است در آئینه ضمیر
ایدوست بشنو آه دل سوزناک من
آری ز عود سوخته خوش میدمد عبیر
گر غمزه تو ز ابروی مشکین کمان کشد
ابن یمین چو صید در آید به پیش تیر
وی سرو نوجوان تو آشوب عقل پیر
گلرا صبا بحسن تو میکرد سرزنش
گل چاک زد ز دست تو آن گر ته حریر
با من مگوی جز صفت سرو قامتت
زیرا که نیست جز سخن راست دلپذیر
دارم زعارض و لب چون شیر و شکرت
تن در گداز همچو شکر در میان شیر
تا زلف قیرگون تو بگشاد دست جور
پای دل شکسته من بسته شد بقیر
در زیر بار عشق تو از پا در آمدم
آخر بر غم دشمنم ایدوست دست گیر
دائم ز عکس عارض مه پیکرت مرا
جانی مصور است در آئینه ضمیر
ایدوست بشنو آه دل سوزناک من
آری ز عود سوخته خوش میدمد عبیر
گر غمزه تو ز ابروی مشکین کمان کشد
ابن یمین چو صید در آید به پیش تیر
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۵۵ - ای برده نرد حسن ز خوبان روزگار
ای برده نرد حسن ز خوبان روزگار
قدت براستی چو سهی سرو روزگار
الحق بسان نقش زیاد آن دهان تو
موهوم نقطه ایست به پنهان نه آشکار
داریم دل بدست خط و زلف و خال تو
از دست هر سه تا چه کشد این دل فکار
باده هزار دشمن اگر دوست با منست
دارم مصاف و روی نپیچم ز کار زار
عشقت چو در سراچه دل خانه گیر شد
زین پس برون شود خرد از وی باضطرار
گر سرو بیش قد تو سر میکشد مرنج
عقل طویل را نبود هیچ اعنبار
منصوبه هوای تو ابن یمین چو باخت
در ششدر غمت دلش افتاد مهره وار
قدت براستی چو سهی سرو روزگار
الحق بسان نقش زیاد آن دهان تو
موهوم نقطه ایست به پنهان نه آشکار
داریم دل بدست خط و زلف و خال تو
از دست هر سه تا چه کشد این دل فکار
باده هزار دشمن اگر دوست با منست
دارم مصاف و روی نپیچم ز کار زار
عشقت چو در سراچه دل خانه گیر شد
زین پس برون شود خرد از وی باضطرار
گر سرو بیش قد تو سر میکشد مرنج
عقل طویل را نبود هیچ اعنبار
منصوبه هوای تو ابن یمین چو باخت
در ششدر غمت دلش افتاد مهره وار
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۸۷ - تا بر حریر ساده کشیدی علم ز صوف
تا بر حریر ساده کشیدی علم ز صوف
شد شکل یک هلال ز خورشید در کسوف
حسن رخت بسبزه خطت تمام شد
نادر مهی که هست تمامیش در خسوف
سطح سپهر پر شود از ماه و آفتاب
چون نور عارضت رود از روزن سقوف
گر جان چو سایه در پی مهرت روان بود
ز آن خوشتر آیدم گه کند در برم وقوف
باشد بدور حسن تو یکسر نصیب ما
در روزگار هر چه شود واقع از صروف
در حسن یوسفی و عجب آنکه نزد تو
باشد چنانکه نزد سلیمان ز جان صفوف
ابن یمین سپر کند از جان چو بر کشید
از جفن خویش غمزه جادوی تو سیوف
شد شکل یک هلال ز خورشید در کسوف
حسن رخت بسبزه خطت تمام شد
نادر مهی که هست تمامیش در خسوف
سطح سپهر پر شود از ماه و آفتاب
چون نور عارضت رود از روزن سقوف
گر جان چو سایه در پی مهرت روان بود
ز آن خوشتر آیدم گه کند در برم وقوف
باشد بدور حسن تو یکسر نصیب ما
در روزگار هر چه شود واقع از صروف
در حسن یوسفی و عجب آنکه نزد تو
باشد چنانکه نزد سلیمان ز جان صفوف
ابن یمین سپر کند از جان چو بر کشید
از جفن خویش غمزه جادوی تو سیوف
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۹۳ - ای در زمانه حسن تو چون در بهار گل
ای در زمانه حسن تو چون در بهار گل
ناید به پیش روی تو اندر شمار گل
تا انتساب گل بتو کردند آمدست
خندان و سرخ روی سوی جویبار گل
گل را چه نسبت است برویت چو ایمنست
در گلشن جمال تو ز آسیب خار گل
از بس که سرخ و زرد بر آمد از آنکه شد
از روی لاله رنگ رخت شرمسار گل
باد صبا حکایت حسنت بگل رساند
از رشک شد چو سنبل تر بیقرار گل
و آن زر ساو بر طبق لعل فام کرد
تا بر سرت کند بتواضع نثار گل
ای باغبان بیا و قد و خد او نگر
منشان بباغ سرو سهی و مکار گل
آب روان و سبزه و جام شراب و رود
گر چه خوشند خوشتر ازین هر چهار گل
اما بسان ابن یمین هم که عاشق است
با روی دلستانش نیاید بکار گل
ناید به پیش روی تو اندر شمار گل
تا انتساب گل بتو کردند آمدست
خندان و سرخ روی سوی جویبار گل
گل را چه نسبت است برویت چو ایمنست
در گلشن جمال تو ز آسیب خار گل
از بس که سرخ و زرد بر آمد از آنکه شد
از روی لاله رنگ رخت شرمسار گل
باد صبا حکایت حسنت بگل رساند
از رشک شد چو سنبل تر بیقرار گل
و آن زر ساو بر طبق لعل فام کرد
تا بر سرت کند بتواضع نثار گل
ای باغبان بیا و قد و خد او نگر
منشان بباغ سرو سهی و مکار گل
آب روان و سبزه و جام شراب و رود
گر چه خوشند خوشتر ازین هر چهار گل
اما بسان ابن یمین هم که عاشق است
با روی دلستانش نیاید بکار گل
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۰۲ - ای روی دلربای تو خورشید انورم
ای روی دلربای تو خورشید انورم
پیوسته باد سایه سرو تو بر سرم
بادی که صبحدم بمن آید ز کوی تو
همچون دم مسیح بدو روح پرورم
تا می بیاد چشم و لبت نوش میکنم
نقلی مرتبست ز بادام و شکرم
تر آتشیست لعل لبت ز آب زندگی
من غرق آب دیده از آن آتش ترم
فریاد از آن نگار که چون چشم پر خمار
بیمار وزار کرد بخط مزورم
عمریست تا خیال ترا جسته ام بخواب
تا یکنفس بیاد تو با او بسر برم
اکنون که دید از پس چندین شب فراق
روزیکه گشت دولت وصلت میسرم
ابن یمین حجاب شد اندر میان ما
آیا بود که بی ویت اندر بر آورم
پیوسته باد سایه سرو تو بر سرم
بادی که صبحدم بمن آید ز کوی تو
همچون دم مسیح بدو روح پرورم
تا می بیاد چشم و لبت نوش میکنم
نقلی مرتبست ز بادام و شکرم
تر آتشیست لعل لبت ز آب زندگی
من غرق آب دیده از آن آتش ترم
فریاد از آن نگار که چون چشم پر خمار
بیمار وزار کرد بخط مزورم
عمریست تا خیال ترا جسته ام بخواب
تا یکنفس بیاد تو با او بسر برم
اکنون که دید از پس چندین شب فراق
روزیکه گشت دولت وصلت میسرم
ابن یمین حجاب شد اندر میان ما
آیا بود که بی ویت اندر بر آورم
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۰۵ - تا من زبان چو بلبل خوشگو گشوده ام
تا من زبان چو بلبل خوشگو گشوده ام
گلزار فضل را بصد الحان ستوده ام
در کسب هر هنر که ز مردی و مردمیست
کوشیده ام چو منقلب آن شنوده ام
هر نیمشب بآه دل سوزناک خویش
زنگ هوا ز آینه دل زدوده ام
از بهر رنگ و بوی چو زلف سمنبران
آشفته روزگار و پریشان نبوده ام
وقت جدال در خم چوکان آسمان
گوی هنر ز جمله اقران ربوده ام
در باغ فضل ز آتش طبع چو آب خویش
همچون خلیل سنبل و ریحان نموده ام
داند خرد که پایه تخت سخنوری
بر اوج تاج تارک کیوان بسوده ام
داماد نو عروس سخن بوده ام و لیک
رخسار او بناخن حرمان شخوده ام
ابن یمین مکار بجز تخم نیک از آنک
من آنچه کشته ام بر از آنسان دروده ام
گلزار فضل را بصد الحان ستوده ام
در کسب هر هنر که ز مردی و مردمیست
کوشیده ام چو منقلب آن شنوده ام
هر نیمشب بآه دل سوزناک خویش
زنگ هوا ز آینه دل زدوده ام
از بهر رنگ و بوی چو زلف سمنبران
آشفته روزگار و پریشان نبوده ام
وقت جدال در خم چوکان آسمان
گوی هنر ز جمله اقران ربوده ام
در باغ فضل ز آتش طبع چو آب خویش
همچون خلیل سنبل و ریحان نموده ام
داند خرد که پایه تخت سخنوری
بر اوج تاج تارک کیوان بسوده ام
داماد نو عروس سخن بوده ام و لیک
رخسار او بناخن حرمان شخوده ام
ابن یمین مکار بجز تخم نیک از آنک
من آنچه کشته ام بر از آنسان دروده ام
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۱۵ - صبح از سر صفا بجهان در دمید دم
صبح از سر صفا بجهان در دمید دم
عیش صبوح گر نکنی وای ازین ندم
ساقی در آب بسته فکن آتش مذاب
وز صحن دل بباد فنا ده غبار غم
بر دست گیر ساغر و انگار روزگار
از سر گرفت بار دگر دور جام جم
دستم بزلفت ار رسد ای جان نازنین
مشکین کمند سازم از آن زلف شست خم
مست خراب گردم و اندازم آن کمند
در گردن و کشم سوی هستیش از عدم
ابن یمین اگر بکمندت خورد بساط
باید کشید و داشت چنین کار مغتنم
فرصت مده ز دست اگر آگهی ز کار
میدار چشم گردش احوال دمبدم
عیش صبوح گر نکنی وای ازین ندم
ساقی در آب بسته فکن آتش مذاب
وز صحن دل بباد فنا ده غبار غم
بر دست گیر ساغر و انگار روزگار
از سر گرفت بار دگر دور جام جم
دستم بزلفت ار رسد ای جان نازنین
مشکین کمند سازم از آن زلف شست خم
مست خراب گردم و اندازم آن کمند
در گردن و کشم سوی هستیش از عدم
ابن یمین اگر بکمندت خورد بساط
باید کشید و داشت چنین کار مغتنم
فرصت مده ز دست اگر آگهی ز کار
میدار چشم گردش احوال دمبدم