تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۲۴ - ای روی دلربای تو باغ و بهار حسن
ای روی دلربای تو باغ و بهار حسن
وی خط مشکبار تو نقش و نگار حسن
در باغ حسن تا گل خود روی تو شکفت
از دل برون نمیرودم خار خار حسن
در کارگاه صنع که تعیین کارها
کردند و شد حواله بروی تو کار حسن
هستند بیقرار چو زلف تو عالمی
تا دیده دید در خم زلفت قرار حسن
گر ماه عارضت بگشاید ز رخ نقاب
دیار کس نشان ندهد در دیار حسن
یوسف برفت و حسن ازین کهنه دیر برد
تو آمدی و شد ز تو نو روزگار حسن
ابن یمین و چشم تو هرگز نمیشوند
خالی دمی ز مستی عشق و خمار حسن
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۳۵ - تا بر کنار حسن نشست ابرویت چو نون
تا بر کنار حسن نشست ابرویت چو نون
دارم چو واو غرقه دلی در میان خون
خون دلم ز دیده برون شد ز آرزوت
آری ز دیده هر چه شد از دل شود برون
با مشکبار سلسله زلف پر خمت
عقلی ندارد آنکه نگیرد ره جنون
گر شد زبون غمزه آهو وشت دلم
نشگفت از آنکه عشق کند شیر را زبون
آنرا که مار زلف تو بر دل ز دست زخم
تریاک آبدار لب تو دم و فسون
در پای تو فکنده سر خویش دیده ام
آندم که شد بحسن توام دیده رهنمون
ز ابن یمین اگر طلبی جان نازنین
بس لاابالی است بگوید چرا و چون
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۴۸ - یا رب گلست عارض زیبات یاسمن
یا رب گلست عارض زیبات یاسمن
یا بر فراز سرو شکفته است یاسمن
چشم تو آهوئیست که هنگام ترکتاز
باشد بسوی کشور جانهاش تاختن
میگفت با صبا ز رخت گل حکایتی
باد صباش خرده زر کرد در دهن
از چین زلف تو بختن نافه ئی رسید
از شرم شد سیه رخ آن نافه ختن
کی با شکست حال دل زار میرسد
زلفت که زیر هر خم او هست صد شکن
ایسرو سیمتن ز سرم سایه بر مدار
کز تاب آفتاب غمت سوخت جان من
ابن یمین ز عشق تو پروانه وار سوخت
تا روی دلربای تو شد شمع انجمن
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۵۲ - ایماه آسمان لطافت جمال تو
ایماه آسمان لطافت جمال تو
ترسم همیشه بر تو ز عین الکمال تو
همچون سواد چشم و سوید ای دل مرا
نور و سرور دیده و دل داد خال تو
از بسکه با تو راست دلم گر چه کج بود
محراب سازم ابروی همچون هلال تو
جان و جهان ز بهر وصال تو بایدم
چه جان و چه جهان چو نباشد وصال تو
روزی مرا برابر سالی بشب رسد
در آرزوی طلعت فرخنده فال تو
وقت زوال اگر چه بلندست آفتاب
ای آفتاب حسن مبادا زوال تو
ابن یمین بطره و خال معنبرش
میده نشان آنکه بپرسد ز حال تو
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۵۸ - هستم بجستجوی تو پوینده کو بکو
هستم بجستجوی تو پوینده کو بکو
باشد که با توأم فتد از دست روبرو
عشقت درید پیرهن صبر من چنانک
نتوان بدست عقل توان کردنش رفو
گر بگذری بشهر ز غوغای عاشقان
سیلاب خون روان شود اندر چهار سو
من از تو دور و با تو رقیبست همنشین
هست این ز روزگار که بادا برو تفو
ز آبحیات خضر خطت بهره میبرد
من جان همی دهم چو سکندر در آرزو
گفتم تنم فدای میان تو گشت گفت
دیریست تا بدیده ام اینکار مو بمو
ایزد گناه ابن یمین را جو عذر او
روشن ز روی تست کند بیگمان عفو
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۶۹ - فرخنده طالعی بود آنرا که هر پگاه
فرخنده طالعی بود آنرا که هر پگاه
کز تاب آفتاب شود با فروغ ماه
آید بگوشش از لب میگون تو سلام
چشمش کند بطلعت میمون تو نگاه
گفتم که بار عشق تو ایجان نازنین
بر کوه اگر بود شود از ضعف همچو کاه
زان بیشتر که چشمه آبحیات تو
گردد نهفته در ظلمات از خط سیاه
بگذار تا ازو چو خضر شربتی خورم
در گردن من ار بودت هیچ ازین گناه
ابن یمین ز غمزه مست تو ترکتاز
بس دوست دارد چه بناموس گاهگاه
گویند شوخیش همه ز آنست کش بناز
پیوسته حاجبان تو دارند در پناه
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۷۰ - گر نور روی روشنت افتد بر آینه
گر نور روی روشنت افتد بر آینه
از زنگ تیره می نشود دیگر آینه
ور آینه به پیش رخ چون مه آوری
گردد مصور از رخ تو جان در آینه
در روی آینه چو تبسم کنی بلطف
گردد صدف مثال پر از گوهر آینه
میخواست تا شود بصفا همچو روی تو
صد سوز و تاب یافت ز آهنگر آینه
روی تو آینه است و خطت عنبر ترست
نگرفت هیچکس چو تو عنبر در آینه
از آب حسن سبزه دمیدست بر گلت
زنگ آورد هر آینه چون شدتر آینه
ابن یمین چو آینه دل با تو صاف کرد
آخر دلش بجو که بود در خور آینه
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۸۳ - ای داده دل بمهر تو تا بر تو نوگلی
ای داده دل بمهر تو تا بر تو نوگلی
در گلشن امید تو نالان چو بلبلی
جز عارضت که از همه خوبان سر آمدست
هرگز شکفت بر سر سرو سهی گلی
دور و تسلسل ار چه محالست نزد عقل
دوری خوشست خطت و زلفت تسلسلی
باز اشک و چهره سیم و زری میدهد عجب
هستم بفر دولت او با تجملی
جور از تو میکشیم و تحمل همیکنیم
از دست عاشقان چه بر آید تحملی
از ترکتاز چشم تو پیوسته میرسد
بر دل ز تاب هندوی زلفت تطاولی
سیلاب چشم ابن یمین در هوای تو
افکند در بلای صبوری تزلزلی
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۹۳ - بنمای رخ ببنده که شمس و قمر توئی
بنمای رخ ببنده که شمس و قمر توئی
بگشای لب بخنده که شمس و قمر توئی
فرماندهی بمصر دلم در نیامدست
هرگز عزیزتر ز تو یوسف مگر توئی
بگرفت حسن تو همه آفاق را چنانک
بر هر چه افکنم نظر ا ندر نظر توئی
ماند سهی بقامت و خورشید با رخت
لیکن زهر دو خوشتر و هم خوبتر توئی
خورشید با کلاه و مهی با کمر که دید
خورشید با کلاه و مهی با کمر توئی
بودم گمان که خوش پسری خون بریزدم
اکنون یقین شدست که آنخوش پسر توئی
چون عاقبت بدست بتی کشته میشوم
جان در میان نهیم بشکرانه گر توئی
تیر و کمان غمزه و ابروی تو چو دید
با دل بگفت ابن یمین را سپر توئی
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۹۴ - تا بر سریر حسن توئی ماه چهره ئی
تا بر سریر حسن توئی ماه چهره ئی
هستم ز عشق تو در شهر شهره ئی
ز آن در شاهوار و بناگوش همچو سیم
هستند در مقار نه ماهی و زهره ئی
چون جزع دلفریب تو هرگز بجادوئی
نامد برون ز حقه افلاک مهره ئی
چشم بد از تو دور که مانی بعمر خویش
نقشی نبست چون تو و نگشاد چهره ئی
کاری تراست بر دل عشاق مستمند
هر غمزه ئی ز چشم تو از زخم دهره ئی
ابن یمین طمع بوفای تو چون کند
او را بس ار بود ز جفای تو بهره ئی
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۹۵ - تا شد درست بر تو که پیمان شکسته ئی
تا شد درست بر تو که پیمان شکسته ئی
ما را امید در دل و در جان شکسته ئی
آنعهد نا درست که دشوار بسته شد
دستت درست باد که آسان شکسته ئی
چون گوی بیقرار و چو چوگان خمیده ام
بر گوی ماه تا خم چوگان شکسته ئی
تا پسته را بخنده شکر ریز کرده ئی
بر نازکی غنچه خندان شکسته ئی
هر دل که در هوای تو عهدی درست داشت
مجموع را بزلف پریشان شکسته ئی
تا زینت جهان ز رخ خوب داده ئی
بازار حور و روضه رضوان شکسته ئی
دلرا که مهر روی تو پرورد بر کنار
دستی نه در میانه بدستان شکسته ئی
تا از کمان غالیه گون تیر میزنی
در جان من نگر که چه پیکان شکسته ئی
بر گو درست ابن یمین را که تا بر او
بی هیچ موجبی ز چه پیمان شکسته ئی
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۹۸ - تا خط مشکبار برخ بر کشیده ئی
تا خط مشکبار برخ بر کشیده ئی
خورشید را بسایه شب در کشیده ئی
گردی ز مشک بر گل سوری فشانده ئی
خطی ز سبزه بر سمن تر کشیده ئی
شاخ بنفشه بر ورق لاله کشته ئی
مه را بلطف در خم چنبر کشیده ئی
برگوی کز بنفشه چه آمد پسند تو
کو را بروی لاله تر بر کشیده ئی
در گل بماند سرو سهی را ز رشک پای
ز آن قد که راست همچو صنوبر کشیده ئی
زرد و نزار و بی خور و خوابم هلال وار
ز آن عنبرین هلال که بر خور کشیده ئی
منشور حسن اگر نه لب دلربای تست
طغرای ابرویش ز چه بر سر کشیده ئی
آورده ئی بخون دل عاشقان برات
و آنرا بخط خویش مقرر کشیده ئی
سنگین دلا بر ابن یمین نیست رحمتت
آری بلای عشق تو کمتر کشیده ئی
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۳۰۴ - جانا چه کرده ایم که از ما بریده ای
جانا چه کرده ایم که از ما بریده ای
برگوی تا ز غیر محبت چه دیده ای
این شرط دوستی بود آخر تو خود بگوی
کز ما رمیده به غیر آرمیده ای
دل را چو غنچه ای ز تو مستور داشتم
چون باد صبحدم به سر آن رسیده ای
اکنون که دست عشق تو بگرفت جیب جان
دامن چرا ز صحبت جان در کشیده ای
سوزی که هست در دلم از آتش فراق
هرگز ندیده ای و نه از کس شنیده ای
تلخست بی تو عیشم و دانی تو هم یقین
گر هیچ وقت شربت صبری چشیده ای
غایب مرو ز دیده ی ابن یمین از آنک
تو اشک نیستی که روی نور دیده ای
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۳۰۵ - چوگان ز مشک بر مه تابان کشیده ای
چوگان ز مشک بر مه تابان کشیده ای
مه را چو کوی در خم چوگان کشیده ای
آورده ای ز شعر سیه سایبان حسن
بر فرق آفتاب در فشان کشیده ای
آن خط سبز فام که خضر است نام او
خوش بر کنار چشمه ی حیوان کشیده ای
هر جان و دل که یافته ای در کمند عشق
مجموع را به زلف پریشان کشیده ای
دارد هوای دانه ی خال تو مرغ روح
با آنکه دام بر زبر آن کشیده ای
اندر میان جان چو الف جای گیر شد
قدت که راست چون الف جان کشیده ای
چون اشک عاشقانت لطیفست و آبدار
گوهر که زیر لعل بدخشان کشیده ای
چشم بد از تو دور که در مصر دلبری
خط در جمال یوسف کنعان کشیده ای
گفتم بر آستان تو جان کرده ام نثار
گفتی که باز زیره به کرمان کشیده ای
بی یاد تو نمی زند ابن یمین دمی
در نام او چرا خط نسیان کشیده ای
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۳۰۸ - در باغ حسن سرو روانی به راستی
در باغ حسن سرو روانی به راستی
دور از تو چشم بد همه جانی به راستی
وقت صبوح با لب خندان بسان صبح
بنمای رخ که سرو روانی به راستی
بگشای لب که وقت سخن در شاهوار
از لعل آبدار نشانی به راستی
آزاد سرو را نرسد با قدت عناد
گر خط بندگیش ستانی به راستی
با شاخ سدره دعوی بالا اگر کنی
حالی به منتهاش رسانی به راستی
دارم گمان کز آن منی سرکشی مکن
باشد که گردد از تو گمانی به راستی
بر چشم جویبار من ای سرو خوش خرام
بنشین بناز کز در آنی به راستی
کرد آب چشم ابن یمین آشکار کو
دارد نظر به دوست نهانی به راستی
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۳۱۱ - دلدار گفت لوح دل از نقش من بشوی
دلدار گفت لوح دل از نقش من بشوی
گفتم که تلخ از آنلب شکر فشان مگوی
من لوح دل نشویم از آن نقش دلفریب
دست از من آنکه میدهدم پند گو بشوی
آمد زمان آنکه صبا خیزد از چمن
همچون نسیم طره دلدار مشکبوی
از ناله های بلبل خوشگو ز عشق گل
دل نرم کرد گر چه بود سخت تر ز روی
چون گل شکفت خیز گر آزاده ئی چو سرو
جز بر کنار آب نشستنگهی مجوی
در پای سرو و سوسنت ار دست میدهد
فرصت شمر بجز ره آزادگی مپوی
گر وصل دوست دست دهد خانه گلشن است
با سرو سیم ساق چه حاجت کنار جوی
چون هست عارضش گل سیراب کو مخند
با قد چون صنوبرا و سرو گو مروی
ابن یمین ز ضربت چوگان زلف او
دارد دل شکسته و سرگشته همچو گوی
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۳۱۸ - گر من ز بند عشقت تو یکروز رستمی
گر من ز بند عشقت تو یکروز رستمی
باقی عمر با دل خرم نشستمی
ور چشم دلفریب تو داری بدی مرا
بازار سحر جادوی بابل شکستمی
مستی غمزه تو ز بس نغز کآمدم
خواهم بدانهوس که شب و روز مستمی
دستم بزلف تو نرسد ورنه خویش را
دیوانه وار بر تو بزنجیر بستمی
گر سوی پایبوس تو بر تارک سنان
بودی رهی بدیده و سر آمد ستمی
گفتی که نیستت کنم اندر هوای خویش
تا تو بکام دل رسی ایکاش هستمی
چون رنگ می گرفت لب مشکبوی تو
آن به که همچو ابن یمین می پرستمی
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۳۲۰ - لعل لبش کزو بچکد آب زندگی
لعل لبش کزو بچکد آب زندگی
آورد خط بنام من از بهر بندگی
در جستجوی عارض چون آفتاب او
هستم چو ماه گرد جهان در دوندگی
طوطی جان همی زندم بال تا کند
اندر هوای شکر جانان پرندگی
نسبت بقامتش نتوان کرد سرو را
کو سرو را میان چمن آن چمندگی
مرغ رمیده دانه خال ار ببیندش
از دام زلف او ننماید رمندگی
تا گشت چون کمان قدم از من چو تیر جست
تیر از کمان هر آینه جوید جهندگی
بی او نخواهد ابن یمین یکنفس حیات
کز بهر وصل او بودش میل زندگی
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۳۲۴ - یا رب کراست چون تو نگاری شکرلبی
یا رب کراست چون تو نگاری شکرلبی
سروی سمنبری صنمی سیم غبغبی
جانی بلطف و جمله خوبان چو قالبند
هرگز بلطف جان نشود هیچ قالبی
چون هست نور روی تو گو مه دگر متاب
با نور آفتاب چه حاجت بکوکبی
نسبت مکن بماه نو ابروی خویش را
کوهست پیش ابروی تو نعل مرکبی
بس روزها که در غمت آورده ام بشب
بر یاد آنکه با تو بروز آورم شبی
در آرزوی زلف چو شام تو هر سحر
مائیم و آب دیده و آهی و یا ربی
دائم در آنهوس که تو آئی بپرسشم
شکرانه جان همیدهم ار گیردم تبی
یکشب خیال تو لب بر لبم نهاد
گفتم که حاصلم ز تو جانیست بر لبی
تا در سفر چها کشد ابن یمین چو دید
روز وداع ماه تو در قلب عقربی
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۴ - ابن یمین اگر همه عالم بکام تست
ابن یمین اگر همه عالم بکام تست
باید کزان فرح نفزاید دل ترا
ور ملک کاینات ز دستت برون شود
هان تا غمش ز جان رباید دل ترا
چون هست و نیست نماند بیک قرار
آن به کزان بیاد نیاید دل ترا
قانع شو و متابعت عقل پیر کن
کز بند غم جز او نگشاید دل ترا
جز صیقل قناعت و استادی خرد
از زنگ حرص کس نزداید دل ترا