تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۲۲ - زمانه رونق کارم به کام می نکند
زمانه رونق کارم به کام می نکند
ره مراد مرا زیر گام می نکند
کرشمه ای نکند دلبرم به سحر حلال
که صبر بر دل عاشق حرام می نکند
نظام رشته ی دندان ز لعل بنماید
که کار خسته دلان بی نظام می نکند
بگرد عارض او خط قیرفام چراست
زمانه پرده ی صبح ارز شام می نکند
مهندس خرد من بنای خانه صبر
نهاد اول و آخر تمام می نکند
به نزد ابن یمینش خلیل نتوان گفت
که با هواش در آتش مقام می نکند
گشاده باد صراحی صفت ز جانش خون
که از صفاش دل خود چو جام می نکند
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۲۸ - صبا ز برگ گلش چون کلاله بر گیرد
صبا ز برگ گلش چون کلاله بر گیرد
دلم چو سنبلش آشفتگی ز سر گیرد
چو یوسف است بخوبی ولی سلیمان وار
هزار کشور جان را به یک نظر گیرد
دمید سبزه ی تر بر کنار سرخ گلش
چو هاله ای که ز قوس قزح قمر گیرد
به غیر غالیه گون خط بگرد سطح مهش
که دید شام که او دامن سحر گیرد
بسوزم از تف دل گفتمش چنان زغمت
جواب داد که با من کجات در گیرد
به اختیار سفر از جناب حضرت او
کسی کند که دل از جان خویش بر گیرد
از او جدا نتوانم شدن که روز وداع
رود ز دیده ی من سیل و رهگذر گیرد
نه آن بود دل من گر هزار جور کشد
که جز طریقه ی عشقش ره دگر گیرد
نباید ابن یمین را جفاش تلخ از آنک
چو بگذرد به لبش لذت شکر گیرد
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۳۹ - مرا بمجلس انس تو بار چون نبود
مرا بمجلس انس تو بار چون نبود
دل شکسته من زیر بار چون نبود
چنین کز آتش دل شعله میرود بسرم
چو شمع دیده من اشکبار چون نبود
مرا که رفته بود آنچنان نگار از دست
رخم بخون دل آخر نگار چون نبود
وصال سیمبران چون بزر میسر نیست
چه سازد ابن یمین با یسار چون نبود
بدینصفت که منم چون رباب کیسه تهی
بسان نای مرا ناله زار چون نبود
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۴۰ - مرا ز عشق تو گر شادیی بجان نرسد
مرا ز عشق تو گر شادیی بجان نرسد
تو شاد باش که جز غم بعاشقان نرسد
روا مدار که بیمار لعل چون شکرت
ز پا در آید و دستش بناردان نرسد
بیان طره تو کردمی و لیک دلم
ز بس بشول که دارد بکنه آن نرسد
مه ارچه ابلق گردون بزیر ران دارد
بگرد آنرخ جانبخش دلستان نرسد
نشان قد خود ارزانکه راست میپرسی
بسالها چو تو سروی ببوستان نرسد
بیادگار ز من جان بگیر و خورده مگیر
که دست عاشق بیچاره جز بجان نرسد
لب تو مایه ده عمر جاودانست و لیک
چه سود چون بکسی عمر جاودان نرسد
کجا رسم زلبت من بکام چون هرگز
بکام زان دهن تنگ جز زبان نرسد
چگونه ابن یمین آستین بدست آرد
ترا که پای ز عصمت بر آستان نرسد
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۴۴ - نگار ماه رخم چون نقاب بگشاید
نگار ماه رخم چون نقاب بگشاید
ز خجلتش عرق از آفتاب بگشاید
شوم بنفشه وش از فرق تا قدم همه گوش
گهی که غنچه ز بهر خطاب بگشاید
رخش ببینم و اشکم شود روان آری
ز دیده پرتو خورشید آب بگشاید
بچار میخ بلا در کشد چو خیمه دلم
بیک گره که ز مشکین طناب بگشاید
چو لعل او به تبسم گهر فشان گردد
ز جزع بنده عقیق مذاب بگشاید
توان رسید بکام از لبش بوعده او
گهی که آبحیات از سراب بگشاید
مرا هوای لب می پرست او چه عجب
ز ثقبه عنبی گر شراب بگشاید
دری بر ابن یمین از بهشت باز شود
نگار حور وشم گر نقاب بگشاید
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۸۵ - چو شمع روی تو افروخت در جهان آتش
چو شمع روی تو افروخت در جهان آتش
کدام جان که نه پروانه شد بر آن آتش
ز عکس روی تو در باغ و راغ شعله زند
ز نوک لاله و از شاخ ارغوان آتش
چو بگذرد بدلم یاد شمع طلعت تو
بسان شمع شود در تنم روان آتش
ز رشک لاله سیراب تست و هیچ دگر
که نیست بی تب و بی تاب یکزمان آتش
حدیث شوق تو با خامه در میان ننهم
که زیر نی نکند هیچکس نهان آتش
بیاد مهر رخت گر بر آورم نفسی
شود ز تاب ویم شمع وش زبان آتش
مرا چو شعله آتش دلی بود نه چو شمع
که بسته باشد بر خود بریسمان آتش
بترس ز آه دلم کان چو خط تو دودی است
که زیر دامن آن هست بیگمان آتش
تو سوز ابن یمین خوار و مختصر مشمار
که گیرد از شررش عرصه جهان آتش
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۸۶ - گرم ز عشق تو جان در بلاست گو میباش
گرم ز عشق تو جان در بلاست گو میباش
و گر چه با منت آئین جفاست گو میباش
بیا که گر گذرت بر دو چشم من باشد
چو خاک پای توأم توتیاست گو میباش
اگر چه در بر کافور عارضت افعی است
ترا چو لعل زمرد نماست گو میباش
بچین زلف چو شام تو مایلست دلم
شدن بجانب چین گر خطاست گو میباش
اگر چه از من مسکین رقیب در خشم است
ترا نظر چو بعین رضاست گو میباش
میان لیلی و مجنون مودتست و صفا
اگر میان عرب ماجراست گو میباش
ز بهر دانه خالت همیشه مرغ دلم
بدام زلف تو گر مبتلاست گو میباش
اگر چه ابن یمین را دل از تو پر درد است
چو لطف صاحبدیوان دواست گو میباش
علاء دولت و دین صاحبی که از عدلش
ستم ز سیمبران گر رواست گو میباش
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۹۵ - بیا که شد چمن از آب ابرو آتش گل
بیا که شد چمن از آب ابرو آتش گل
بلطف عارض ترکان عنبرین کاکل
عروس گل بچمن باز چهره برگی ساخت
نوای پرده عشاق میزند بلبل
بباغ بلبل خوشگوی چون غزلخوان شد
ز ذوق بلبله را قول شد همه قلقل
پری رخی که خط و زلف مشکبارش را
ز خادمان سیاهند عنبر و سنبل
چمن خوشست ولی با بت سمن بوئی
که پیش عارض او همچو خار باشد گل
شکر لبی که چو آهنگ جام باده کند
ز شرم شکر میگونش آب گردد مل
مراست چشمه چشم از غمش چنانکه خیال
ازو گذر نتواند مگر بزورق و پل
بدام حلقه زلفین او گرفتارم
کبوتریست که بازش کشیده در چنگل
بخاک درگهش ابن یمین تولا کرد
عزیز اگر نشود خوش بود ز جانان ذل
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۰۶ - خیال روی تو هر شب بخواب میجویم
خیال روی تو هر شب بخواب میجویم
خیال بین که بشب آفتاب میجویم
فروغ روی تو جستم در آب دیده خویش
چه بیخودیست که آتش در آب میجویم
ز تاب زلف تو جانم فتاد در تب و تاب
هنوز در سر زلف تو تاب میجویم
زکوه حسن بده چون نصاب آن داری
بحکم شرع زکوه از نصاب میجویم
بیا و بر لب من نه لبت که جان منست
بلب رسیدن جانرا شتاب میجویم
بچین زلف چو شامت نمیرسد دستم
نسیم زلف تو از مشک ناب میجویم
بوعده تو امید وصال میدارم
منم که آبحیات از سراب میجویم
بعهد حسن تو دل را بصبر فرمودم
منم مگر که خراج از خراب میجویم
منم که ابن یمینم چو نیست دولت وصل
در آرزوی خیال تو خواب میجویم
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۲۱ - من از هوای تو ایسرور راستین چکنم
من از هوای تو ایسرور راستین چکنم
من از جفای تو ایجان نازنین چکنم
مرا چو چین سر زلف تو بدام آورد
نظر بدانه خال بتان چین چکنم
من از هوای تو بیخواب و بی خورم شب و روز
بگو مسیح بما تا دوای این چکنم
چو نیست قدرت آنم کت آستان بوسم
بخون دل نکنم رنگ آستین چکنم
بروز حشر گرم بی تو در بهشت آرند
چه جای حور بود جنت برین چکنم
گشاده ابروی مشکین تو کمان ستم
گشاد بر دل من ناوک از کمین چکنم
کرشمه ئی سوی ابن یمین نهان کردی
اگر رقیب بدیدست گو ببین چکنم
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۳۸ - چنان بخون دلم در زد آن پسر ناخن
چنان بخون دلم در زد آن پسر ناخن
که هست سرخی آنش هنوز بر ناخن
مرا گشاد و کشید آنصنم بصد دستان
هزار ناخنه در چشم و در جگر ناخن
قمر کبود رخ از بهر آن بود که زد است
بدست حسن بتم در رح قمر ناخن
مرا خبر نه و افزون شدست رنج دلم
چنانکه میشود افزوده بیخبر ناخن
رباب وار سر از پاش بر نخواهم داشت
بدین گناه گرم نی کنند در ناخن
فرو برم بحیل ناخن وفا بدلش
اگر چه می نکند کار بر حجر ناخن
منم که خشگ نیارم ازین سپس که کند
بخون ابن یمین دوست دست تر ناخن
برم قضیه بشاهی که هیبتش بربود
بترکتازی چندان ز شیر نر ناخن
شکوه افسر تخت شهی طغایتمور
که ظلم رازند از عدل در بصر ناخن
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۵۷ - نگارم ار بگذارد ز رخ نقاب فرو
نگارم ار بگذارد ز رخ نقاب فرو
شود ز خجلت رخسارش آفتاب فرو
بطاق ابروی او ماه نو چو در نگرد
همانزمان که در آید رود ز تاب فرو
پر غراب نگویم بزلف او ماند
که دید ریخته مشک از پر غراب فرو
ز شرم غالیه گون خط او چو نیلوفر
بنفشه سر برد از خوی تر بآب فرو
فرو شدست سر عقل من ز شوق لبش
بلی شود همه کس را سر از شراب فرو
ز تاب آتش هجرش چکید خون ز دلم
چکد هر آینه خونابه از کباب فرو
مجوی از دل ابن یمین شکیب از آنک
نوشته اند خراج از ده خراب فرو
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۶۳ - پری رخا نکنی هیچ سوی بنده نگاه
پری رخا نکنی هیچ سوی بنده نگاه
چه کرده ام چه خطا شد بگو که چیست گناه
منم که دعوی عشق تو میکنم همه عمر
بسست سرخی و زردی اشک و چهره گواه
شکر که طوطی جانرا غذا دهد لب تست
زهی حلاوت لب لا اله الا الله
بخاک پای عزیزت که خضر را ماند
بر آب چشمه حیوانت رسته مهر گیاه
سفید شد همه کس را که حال ابن یمین
ز دست جور تو مانند خال تست سیاه
ز دست جور تو مسکین دلم پناهی خواست
بر آستان خودش شاه عهد داد پناه
سر ملوک جهان پادشه طغایتمور
که در پناه خدا باد با جلالت و جاه
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۶۷ - سحرگه آن صنم سرو قد شتاب زده
سحرگه آن صنم سرو قد شتاب زده
درآمد از در ابن یمین شراب زده
عرق نشسته ز می بر عذار نازک او
چنانکه بر ورق یاسمین گلاب زده
شکنج طره او بر رخش فتاده چنانک
ز رأس عقده مشکین بر آفتاب زده
لبش چو دید دلم را کباب زآتش عشق
نمک بگاه شکر خنده بر کباب زده
بزیر خط رخ خوب ترا چنان دیدم
که آتشست بر او آب مشک ناب زده
بلطف گفتمش ای نازنین تو عمر منی
بدان دلیل که هستی چنین شتاب زده
منم که مردم چشم خیال پیمایم
که تا خیال تو دیده دلش ز خواب زده
در سرای ترا هر سحر چو فراشان
برفته خاک بمژگان خویش و آب زده
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۸۹ - بگوش جان من آید دمادم آوازی
بگوش جان من آید دمادم آوازی
که هست طایر جانرا هوای پروازی
بلی نشیمن او شاخسار سدره بود
چه میکند قفسی و اندرو نه دمسازی
بعقل و علم اگر پرورش دهی جانرا
ز سر غیب نماید بر او نهان رازی
مجردی چو مسیحا کجا که از سر وقت
بهر نفس که بر آرد نماید اعجازی
غذای طوطی جان تو شکر خرد است
عزیز دار مر او را که ارزد اعزازی
بود ز جهل گرش آرزوی نفس دهی
کسی بطعمه نداد ارزنی بشهبازی
بنزد ابن یمین کر چو مار خاک خوری
بهست از آنکه چو موری مسخر آزی
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۹۰ - بحسن روی تو ای آفتاب خرگاهی
بحسن روی تو ای آفتاب خرگاهی
ندید دیده گردون ز ماه تا ماهی
توئیکه رنگ رخت را جهانیان گویند
که چشم بد مرسادت که صبغه اللهی
اگر رسائی قد تو باغبان بیند
هزار طعنه زند سرو را بکوتاهی
ز عشق سلسله زلف عنبرینت دلم
نهاد روی بدیوانگی و گمراهی
بیا که در هوس زلف شام پیکر تو
تنم چو نال شد از ناله سحرگاهی
چه حاجتست بخورشید و ماه با رخ تو
مرا بروز تو خورشیدی و بشب ماهی
بیا که روی تو میخواهد و تو میدانی
که هست عادت ابن یمین نکو خواهی
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۳۰۰ - تو آن نئی که ندانی طریق دلداری
تو آن نئی که ندانی طریق دلداری
ولی چه شود که با ما نمیکنی یاری
بعهد چین سر زلف شام پیکر تو
سیاهروی جهان گشت مشک تا تاری
چنان ز عشق تو مستم که دل نمیخواهد
که هیچگونه رود بر طریق هشیاری
بسان آنلب میگون همیشه ساغر چشم
لبالبست مرا از شراب گلناری
بیاد شادی وصلت که آرزوی دلست
ز دست هجر توان رست اگر تو بگذاری
کمال حسن تو نقصان پذیر می نشود
بقول دشمن اگر دوسترا نیازاری
ز درد ابن یمین هیچکس نمیپرسد
بغیر غم که نماید همیشه دلداری
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۳۱۲ - زهی بوقت سخن لعلت از در افشانی
زهی بوقت سخن لعلت از در افشانی
شکسته رونق بازار گوهر کانی
حدیث طره مشکینت قصه ایست دراز
بکنه آن نرسد خاطر از پریشانی
توئی که مینهد آبحیات از دل پاک
به پیش لعل تو بر خاک تیره پیشانی
دلم وصال تو میجست عقل میگفتش
بخیره کشتی بر خشگ تا بکی رانی
شکایتی ز تو گر هست با تو گویم و بس
که گر ز تست مرا درد هم تو درمانی
بجز موافق طبع تو یکنفس نزنم
گرم بر آتش سوزان چو عود بنشانی
بیا که ابن یمینت بدیده جا سازد
که جویبار سزد جای سرو بستانی
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۳۱۷ - صبا چو با سر زلف تو کرد همرازی
صبا چو با سر زلف تو کرد همرازی
زبان گشاد نسیم خوشش بغمازی
ببوی زلف تو مرغ دل از قفس بپرید
هوای کوی تو بگزید و گشت پروازی
دل از تو سیر نگردد بجور کز تو کشد
گرش بعنف برانی ورش بلطف بنوازی
دل از تو سیر نگردد بجور کز تو کشد
گرش بعنف برانی ورش بلطف بنوازی
دلم شکار تو گشت و هنوز در پی او
کمان و تیر ز ابرو و غمزه میسازی
بدینصفت که دل از دست عاشقان بردی
ترا رسد که کنی بر بتان سرافرازی
ز سر برون نکنم شور لعل شیرینت
گرم بر آتش سوزان چو شمع بگدازی
ز خط حکم تو تا حشر بر ندارم سر
گرم چو خامه بآب سیه در اندازی
چه با ک ابن یمین را از آنکه سر برود
چو نیست در سرش الا هوای سربازی
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٩ - باهل خطه فریومد از طریق رضا
باهل خطه فریومد از طریق رضا
مگر به عین عنایت نظر فکند خدا
که آفتاب سپهر کرم بطالع سعد
فکند سایه الطاف خود برین ضعفا
ستوده آصف ایام عز دولت و دین
که زیبدش که کند پادشاهی وزرا
زهی کریم نهادی که بر بسیط زمین
سپهر با همه دیده ندید مثل تو را
توئی که بر چمن جان هر که زنده دلست
ز فیض ابر سخای تو رست مهر گیا
تویی چنان که اگر ذره ای شود موجود
ز عزم و حزم تو در پیکر زمین و سما
زمین شود چو سما بیقرار و سرگردان
سما شود چو زمین با وقار و پا بر جا
گذشت بر دل من یک سخن بخواهم گفت
خدایگان ز ره لطف اگر کند اصغا
سعادت ازلی با عماد دولت و دین
جهان رادی و مردی سپهر جود و سخا
ز بدو فطرت و آغاز آفرینش او
مقارنست و برین حال واقفست و گوا
سعادتی نه همانا که به تواند بود
ز اتفاق ملاقاتت ای خجسته لقا
بکام دل ز جهان داد عیش بستانید
که هست بر گذر این سخت کوش سست وفا
زمان دولت و اقبال مغتنم شمرید
میفکنید از امروز کار بر فردا
مگر ز بخت شما نیز باید ابن یمین
فراغتی که نواند گزارد فرض دعا
چو روزگار که تفریق و جمع شیوه اوست
نمی زند نفسی بی رضای رأی شما