تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۹۷۸ - زندگانی صدر عالی باد
زندگانی صدر عالی باد
ایزدش پاسبان و کالی باد
هر چه نسیه‌ست مقبلان را عیش
پیش او نقد وقت و حالی باد
مجلس گرم پرحلاوت او
از حریف فسرده خالی باد
جان‌ها واگشاده پر در غیب
بسته پیشش چو نقش قالی باد
بر یمین و یسار او دولت
هم جنوبی و هم شمالی باد
دو ولایت که جسم و جان خوانند
بر سر هر دو شاه و والی باد
بخت نقد است شمس تبریزی
او بسم غیر او مآلی باد
مولوی : غزلیات
غزل ۹۷۹ - شاهدی بین که در زمانه بزاد
شاهدی بین که در زمانه بزاد
بت و بتخانه را به باد بداد
شاهدانی که در جهان سمرند
کس ازیشان دگر نیارد یاد
از رخ ماه او چو ابر گشود
هفت گردون ز همدگر بگشاد
همچو مهتاب شاخ شاخ آن نور
سوی هر روزنی درون افتاد
تابشش چون بتافت بیشترک
جان‌ها را بخورد از بنیاد
جان‌ها ذره ذره رقصان گشت
پیش خورشید جان‌ها دلشاد
همچو پرواز شمس تبریزی
جمله پران که هر چه بادا باد
مولوی : غزلیات
غزل ۹۸۰ - مادر عشق طفل عاشق را
مادر عشق طفل عاشق را
پیش سلطان بی‌امان نبرد
تا نشد بالغ و ز جان فارغ
پیش آن جان جان جان نبرد
روبه عقل گر چه جهد کند
ره بدان صارم الزمان نبرد
جان فدا عشق را که او دل را
جز به معراج آسمان نبرد
عاشقان طالب نشان گشته
عشقشان جز که بی‌نشان نبرد
خون چکیده‌ست ره ره این نه بس است؟
عاشقی جز که خون فشان نبرد
هر کشان خون نه بوی مشک دهد
تو یقین دان که بوی آن نبرد
دیده را کحل شمس تبریزی
جز به معشوق لامکان نبرد
مولوی : غزلیات
غزل ۹۸۱ - شعر من نان مصر را ماند
شعر من نان مصر را ماند
شب بر او بگذرد نتانی خورد
آن زمانش بخور که تازه بود
پیش از آن که برو نشیند گرد
گرمسیر ضمیر جای وی است
می بمیرد درین جهان از برد
همچو ماهی دمی به خشک طپید
ساعتی دیگرش ببینی سرد
ور خوری بر خیال تازگی اش
بس خیالات نقش باید کرد
آنچه نوشی خیال تو باشد
نبود گفتن کهن ای مرد
مولوی : غزلیات
غزل ۹۸۲ - یوسف آخرزمان خرامان شد
یوسف آخرزمان خرامان شد
شکر و شهد مصر ارزان شد
لعل عرشی تو چو رو بنمود
تن که باشد؟ که سنگ‌ها جان شد
تخته بند فراق تخت نشست
تاج بر سر که چیست؟ خاقان شد
عشق مهمان بس شگرف آمد
خانه‌ها خرد بود ویران شد
پر و بال از جلال حق رویید
قفس و مرغ و بیضه پران شد
بادلان خیره گشته کین دل کو؟
بی‌دلان بی‌خبر که دل آن شد
پای می‌کوب و عیش از سر گیر
به سر من مگو که پایان شد
زر چو درباخت خواجه صراف
صرفه او برد زان که در کان شد
شمس تبریز نردبانی ساخت
بام گردون برآ که آسان شد
مولوی : غزلیات
غزل ۹۸۳ - هر که در ذوق عشق دنگ آمد
هر که در ذوق عشق دنگ آمد
نیک فارغ ز نام و ننگ آمد
نشود بند گفت و گوی جهان
شیرگیری که چون پلنگ آمد
شیشه عشق را فراغت‌ها‌ست
گر بر او صد هزار سنگ آمد
نام و ناموس کی شود مانع؟
چون که آن دلربای شنگ آمد
صد هزاران چو آسمان و زمین
پیش جولان عشق تنگ آمد
قیصر روم عشق غالب باد
گر کسل چون سپاه زنگ آمد
زهره بر چنگ این نوا می‌زد
کان قمر عاقبت به چنگ آمد
شمس تبریز هر که بی‌تو نشست
عذر او پیش عشق لنگ آمد
مولوی : غزلیات
غزل ۹۸۴ - هین که هنگام صابران آمد
هین که هنگام صابران آمد
وقت سختی و امتحان آمد
اینچنین وقت عهدها شکنند
کارد چون سوی استخوان آمد
عهد و سوگند سخت سست شود
مرد را کار چون به جان آمد
هله ای دل تو خویش سست مکن
دل قوی کن که وقت آن آمد
چون زر سرخ اندر آتش خند
تا بگویند زر کان آمد
گرم خوش رو به پیش تیغ اجل
بانگ برزن که پهلوان آمد
با خدا باش و نصرت از وی خواه
که مددها ز آسمان آمد
ای خدا آستین فضل فشان
چون که بنده بر آستان آمد
چون صدف ما دهان گشادستیم
کابر فضل تو درفشان آمد
ای بسا خار خشک کز دل او
در پناه تو گلستان آمد
من نشان کرده‌ام تو را که ز تو
دلخوشی‌های بی‌نشان آمد
وقت رحم است و وقت عاطفت است
که مرا زخم بس گران آمد
ای ابابیل هین که بر کعبه
لشکر و پیل بی‌کران آمد
عقل گوید مرا خمش کن بس
که خداوند غیب دان آمد
من خمش کردم ای خدا لیکن
بی‌من از جان من فغان آمد
ما رمیت اذ رمیت هم ز خداست
تیر ناگه کزین کمان آمد
مولوی : غزلیات
غزل ۹۸۵ - هر که بهر تو انتظار کند
هر که بهر تو انتظار کند
بخت و اقبال را شکار کند
بهر باران چو کشت منتظر است
سینه را سبز و لاله زار کند
بهر خورشید کان چو منتظر است
سنگ را لعل آبدار کند
انتظار ادیم بهر سهیل
اندرو صد هزار کار کند
آهنی کانتظار صیقل کرد
روی را صاف و بی‌غبار کند
زانتظار رسول تیغ علی
در غزا خویش ذوالفقار کند
انتظار جنین درون رحم
نطفه را شاه خوش عذار کند
انتظار حبوب زیر زمین
هر یکی دانه را هزار کند
آسیا آب را چو منتظر است
سنگ را چست و بی‌قرار کند
انتظار قبول وحی خدا
چشم را چشم اعتبار کند
انتظار نثار بحر کرم
سینه را درج در چو نار کند
شیره را انتظار در دل خم
بهر مغز شهان عقار کند
بی‌کنار است فضل منتظرش
رانده را لایق کنار کند
تا قیامت تمام هم نشود
شرح آن کانتظار یار کند
ز انتظارات شمس تبریزی
شمس و ناهید و مه دوار کند
مولوی : غزلیات
غزل ۹۸۶ - عشق را جان بی‌قرار بود
عشق را جان بی‌قرار بود
یاد جان پیش عشق عار بود
سر و جان پیش او حقیر بود
هر که را در سر این خمار بود
همه بر قلب می‌زند عاشق
اندران صف که کارزار بود
نکند جانب گریز نظر
گر چه شمشیر صد هزار بود
عشق خود مرغزار شیران است
کی سگی شیر مرغزار بود
عشق جان‌ها در آستین دارد
در ره عشق جان نثار بود
نام و ناموس و شرم و اندیشه
پیش جاروبشان غبار بود
همه کس را شکار کرد بلا
عاشقان را بلا شکار بود
مر بلا را چنان به جان بخرند
کان بلا نیز شرمسار بود
جان عشق است شه صلاح الدین
کو ز اسرار کردگار بود
مولوی : غزلیات
غزل ۹۸۷ - هر که را ذوق دین پدید آید
هر که را ذوق دین پدید آید
شهد دنیاش کی لذیذ آید؟
آنچنان عقل را چه خواهی کرد
که نگوسار یک نبیذ آید؟
عقل بفروش و جمله حیرت خر
که تو را سود ازین خرید آید
نه ازان حالتی‌ست ای عاقل
که درو عقل کس پدید آید
نشود باز این چنین قفلی
گر همه عقل‌ها کلید آید
گر درآیند ذره ذره به بانگ
آن همه بانگ ناشنید آید
چه شود بیش و کم ازین دریا
بنده گر پاک وگر پلید آید
هر که رو آورد بدین دریا
گر یزید است بایزید آید
مولوی : غزلیات
غزل ۹۸۸ - بوی دلدار ما نمی‌آید
بوی دلدار ما نمی‌آید
طوطی این جا شکر نمی‌خاید
هر مقامی که رنگ آن گل نیست
بلبل جان‌ها بنسراید
خوش برآییم دوست حاضر نیست
عشق هرگز چنین نفرماید
همه اسباب عشق این جا هست
لیک بی‌او طرب نمی‌شاید
مادر فتنه‌ها که می باشد
طربی بی‌رخش نمی‌زاید
هر شرابی که دوست ساقی نیست
جز خمار و شکوفه نفزاید
همه آفاق پرستاره شود
گازری را مراد برناید
بی‌اثرهای شمس تبریزی
از جهان جز ملال ننماید
مولوی : غزلیات
غزل ۹۸۹ - صبر با عشق بس نمی‌آید
صبر با عشق بس نمی‌آید
عقل فریادرس نمی‌آید
بی‌خودی خوش ولایتی‌ست ولی
زیر فرمان کس نمی‌آید
کاروان حیات می‌گذرد
هیچ بانگ جرس نمی‌آید
بوی گلشن به گل همی‌خواند
خود تو را این هوس نمی‌آید
زان که در باطن تو خوش نفسی‌ست
از گزاف این نفس نمی‌آید
بی‌خدای لطیف شیرین کار
عسلی از مگس نمی‌آید
هر دمی تخم نیکوی می‌کار
تا نکاری عدس نمی‌آید
هیچ کردی به خیر اندیشه
که جزا از سپس نمی‌آید؟
بس کن ایرا که شمع این گفتار
جانب هر غلس نمی‌آید
مولوی : غزلیات
غزل ۹۹۰ - من بسازم ولیک کی شاید
من بسازم ولیک کی شاید
زاغ با طوطیان شکر خاید؟
هر یکی را ولایت است جدا
کژ با راست راست کی آید؟
گر چه طوطی خود از شکر زنده است
زاغ را می چمین خر باید
عشق در خویش بین کجا گنجد؟
ماده گرگ شیر نر زاید؟
بگریز از کسی که عاشق نیست
زان ز گرگین تو را گر افزاید
ور شوی کوفته به هاون عشق
 دان که او سرمه ایت می‌ساید
رو بکن تو خراب خانه از آنک
شمس تبریز مست می‌آید
مولوی : غزلیات
غزل ۹۹۱ - عشق جانان مرا ز جان ببرید
عشق جانان مرا ز جان ببرید
جان به عشق اندرون ز خود برهید
زان که جان محدث است و عشق قدیم
هرگز این در وجود آن نرسید
عشق جانان چو سنگ مقناطیس
جان ما را به قرب خویش کشید
باز جان را ز خویشتن گم کرد
جان چو گم شد وجود خویش بدید
بعد از آن باز با خود آمد جان
دام عشق آمد و درو پیچید
شربتی دادش از حقیقت عشق
جمله اخلاص‌ها ازو برمید
این نشان بدایت عشق است
هیچ کس در نهایتش نرسید
مولوی : غزلیات
غزل ۹۹۲ - خسروانی که فتنه چینید
خسروانی که فتنه چینید
فتنه برخاست هیچ ننشینید
هم شما هم شما که زیبایید
هم شما هم شما که شیرینید
همچو عنبر حمایلیم همه
بر بر سیمتان که مشکینید
لذتی هست با شما گفتن
هم شما داد جان مسکینید
نشوم شاد اگر گمان دارم
که گهی شاد و گاه غمگینید
بلکه بر اسب ذوق و شیرینی
تا ابد خوش نشسته در زینید
شاهدان فانی و شما جمله
با لب لعل و جان سنگینید
در صفای می شهان دیدیم
که شما چون کدوی رنگینید
در بهشتی که هر زمان بکری‌ست
مرد آیید اگر نه عنینید
تبریزی شوید اگر در عشق
بنده شمس ملت و دینید
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۵۶ - مطرب عاشقان بجنبان تار
مطرب عاشقان بجنبان تار
بزن آتش به مومن و کفار
مصلحت نیست عشق را خمشی
پرده از روی مصلحت بردار
تا بنگریست طفل گهواره
کی دهد شیر مادر غم خوار؟
هر چه غیر خیال معشوق است
خار عشق است اگر بود گلزار
مطربا چون رسی به شرح دلم
پای در خون نهاده‌یی هش دار
پای آهسته نه که تا نجهد
چکره خون دل به هر دیوار
مطربا زخم‌‌های دل می‌بین
تا ندانند خویشتن خوش دار
مطربا نام بر ز معشوقی
کز دل ما ببرد صبر و قرار
من چه گفتم کجا بماند دلی؟
گر دلم کوه بود رفت از کار
نام او گوی و نام من کم کن
تا لقب گویمت نکوگفتار
چون ز رفتار او سخن گویم
دل کجا می‌رود زهی رفتار
شمس تبریز عیسی عهدی
هست در عهد تو چنین بیمار
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۵۷ - گر تو خواهی وطن پر از دلدار
گر تو خواهی وطن پر از دلدار
خانه را رو تهی کن از اغیار
ور تو خواهی سماع را گیرا
دور دارش ز دیده انکار
هر که او را سماع مست نکرد
منکرش دان اگر چه کرد اقرار
هر که اقرار کرد و باده شناخت
عاقلش نام نه مگو خمار
به بهانه به ره کن آن‌ها را
تا شوی از سماع برخوردار
وز میان خویش را برون کن تیز
تا بگیری تو خویش را به کنار
سایه یار به که ذکر خدای
این چنین گفته است صدر کبار
تا نگویی که گل هم از خاراست
زان که هر خار گل نیارد بار
خار بیگانه را ز دل برکن
خار گل را به جان و دل می‌دار
موسی اندر درخت آتش دید
سبزتر می‌شد آن درخت از نار
شهوت و حرص مرد صاحب دل
همچنین دان و همچنین پندار
صورت شهوت است لیکن هست
همچو نار خلیل پرانوار
شمس تبریز را بشر بینند
چون گشایند دیده‌ها کفار
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۵۸ - رحم بر یار کی کند؟ هم یار
رحم بر یار کی کند؟ هم یار
آه بیمار که شنود؟ بیمار
اشک‌‌های بهار مشفق کو؟
تا ز گل پر کنند دامن خار
اکثروا ذکر‌‌‌‌‌هادم اللذات
بشنوید از خزان‌ بی‌زنهار
غار جنت شود چو هست درو
ثانی اثنین اذ هما فی الغار
زآه عاشق فلک شکاف کند
ناله عاشقان نباشد خوار
فلک از بهر عاشقان گردد
بهر عشق است گنبد دوار
نی برای خباز و آهنگر
نی برای دروگر و عطار
آسمان گرد عشق می‌گردد
خیز تا ما کنیم نیز دوار
بین که لولاک ما خلقت چه گفت؟
کان عشق است احمد مختار
مدتی گرد عاشقی گردیم
چند گردیم گرد این مردار؟
چشم کو تا که جان‌ها بیند
سر برون کرده از در و دیوار
در و دیوار نکته گویانند
آتش و خاک و آب قصه گزار
چون ترازو و چون گز و چو محک
بی زبانند و قاضی بازار
عاشقا رو تو همچو چرخ بگرد
خامش از گفت و جملگی گفتار
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۵۹ - عشق جان است عشق تو جان تر
عشق جان است عشق تو جان تر
لطف درمان و از تو درمان تر
کافری‌های زلف کافر تو
گشته زایمان جمله ایمان تر
جان سپردن به عشق آسان است
وز پی عشق توست آسان تر
همه مهمان خوان لطف تواند
لیک این بنده زاده مهمان تر
بی تو هستند جمله‌ بی‌سامان
لیک من‌ بی‌طریق و سامان تر
عشق تو کان دولت ابداست
لیک وصل جمال تو کان تر
تیغ هندی هجر بران است
لیک هندی عشق بران تر
هر دلی چارپره در پی توست
دل ما صدپراست و پران تر
دیدن تو به صد چو جان ارزان
عوض نیم جانم ارزان تر
گر چه این چرخ نیک گردان است
چرخ افلاک عشق گردان تر
همه ز افلاک عشق در ترسند
وان فلک در غم تو ترسان تر
شمس تبریز همتی می‌دار
تا شوم در تو من عجب دان تر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۶۰ - روی بنما به ما مکن مستور
روی بنما به ما مکن مستور
ای به هفت آسمان چو مه مشهور
ما یکی جمع عاشقان ز هوس
آمدیم از سفر ز راهی دور
ای که در عین جان خود داری
صد هزاران بهشت و حور و قصور
سر فروکن ز بام و خوش بنگر
جانب جمع عاشقی رنجور
ساقی صوفیان شرابی ده
کان نه از خم بود نه از انگور
زان شرابی که بوی جوشش او
مردگان را برون کشد از گور