تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۷۱ - سخن از میکده و ساقی و جام است امروز
سخن از میکده و ساقی و جام است امروز
هر چه جز باده خوری بر تو حرام است امروز
خنده زن باده کش از جام بده رقص بکن
کار کونین در این خانه تمام است امروز
مانع ما نشود حرف کس از شرب مدام
نهراسیم ز فردا که دوام است امروز
زلف او هیچ دلی نیست که داغی ننهاد
شهر بیدادگران خطهٔ شام است امروز
خال [و] ابرو به رخت روی توجه دارند
خواجه و بنده در این شهر غلام است امروز
غم و درد و الم و خون دل و سینهٔ ریش
دور از ‌آن یار مرا آب و طعام است امروز
در تجلی شد و گفتا که سعیدا برگوی
آن که انکار تو می کرد کدام است امروز
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۷۲ - مژده آمد که تو را کام روا شد امروز
مژده آمد که تو را کام روا شد امروز
مدعاها هدف تیر دعا شد امروز
سایه انداخت به سر قامت آن سرو روان
صعوهٔ طالع ما باز هما شد امروز
وقت خوش دولت جاوید مبارک بادا
تو بقا یاب که غیر از تو فنا شد امروز
شکر ایزد که به دور تو ز هم بی تصدیع
باطل و حق چو شب و روز جدا شد امروز
دل شد و صبر شد و جان شد و تن از جا رفت
تو خبردار نه ای بی تو چها شد امروز
[خارزارم] ز قدوم فرست شد گلزار
جنگ و کین از کرمت صلح و صفا شد امروز
به هوایی که سعیدا به تو همدم گردد
همچو نی بیدل و بی برگ و نوا شد امروز
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۷۳ - نچشیده است شراب مزهٔ کام هنوز
نچشیده است شراب مزهٔ کام هنوز
نرسیده است لب او به لب جام هنوز
چشم احسان نتوان داشت از آن بدخویی
که نداند گل چشم از گل بادام هنوز
با وجودی که نیاسوده دمی از گردش
نشده ابلق گردون به کسی رام هنوز
هر کجا بود دلی کرد نظر بستهٔ دام
با وجودی که ندارد خبر از دام هنوز
می دهد چشم مرا هر نفسی دلداری
نیست او را خبر از مردم بدنام هنوز
بی خبر بود که در حلقهٔ آن زلف تپید
می کند شرم دلم از نگه دام هنوز
در گلستان پی آشفتن گل می گردد
می دهد یاد به سرو چمن اندام هنوز
در طریق ستم از خانه براندازان است
آفتابش نرسیده به لب بام هنوز
چه شود گر به سعیدا نظر از لطف کنی
نیست این غمزده شایستهٔ انعام هنوز؟
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۸۰ - از حیات ابد آن روح روان ما را بس
از حیات ابد آن روح روان ما را بس
ما گذشتیم ز جان، صورت جان ما را بس
با رقیبان اگر اظهار کرم می سازد
گذران است همین لطف نهان ما را بس
ای جوانان به شما فصل بهار ارزانی
پیرافشانی هنگام خزان ما را بس
دیده را قسمت دیدار تو هر چند نماند
در ره وصل تو چشم نگران ما را بس
گرچه از ساغر دوران نکشیدیم [میی]
نظر جاذبهٔ پیر مغان ما را بس
طمع گنج نکردیم در این دیر خراب
همچو ماری کف خاکی به دهان ما را بس
به تمنای دم گرم مسیحا نرویم
ای سعیدا نفس سوختگان ما را بس
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۸۲ - می برندش به همان راه که آمد واپس
می برندش به همان راه که آمد واپس
هر که چون صبح زند خنده به خود نیم نفس
زاهدا سبحه بینداز که بس کوتاه است
از خم حلقهٔ زلف بت ما دست هوس
ای کم از مورچه بر خوان لئیمان جهان
چند بر سر بزنی دست تولا چو مگس
چه طلسم است در این لاشهٔ دنیا که مدام
می نماید به نظر نفس تو را کس، کرکس
چه توان برد ز من فیض چو آن دیوانه
گفت شب مونس من پشه و روز است مگس
تیره شد خاطر فرهاد ز سودای مجاز
ظاهر است این که شود خانه سیه ز آتش خس
دل شود خسته ز تکلیف که بلبل نالد
گر ز چوب گل صد برگ بساز ند قفس
زاهدان را ز ره آوازهٔ جنت برده است
سر به صحرا زده این قافله ز آواز جرس
نیستم طفل رسن تاب ولیکن چون او
کارم از پیشروی رفته سعیدا واپس
سعیدا : غزلیات
شماره ۴۰۸ - من به چشم و رخ آن سرو روانم مخلص
من به چشم و رخ آن سرو روانم مخلص
بنده ام در صفت جسم به جانم مخلص
داشتم جنگ به این خوش کمران لیکن کرد
پیچش زلف به آن موی میانم مخلص
گرچه خوبان همه را لب شکرین است اما
هست آنی به لب آن که به آنم مخلص
کس ز من گوی محبت نتواند بردن
بندهٔ پیرم و با طرز جوانم مخلص
نیست در نیت من چیز دگر جز محبوب
لیک با غیر سعیدا به زبانم مخلص
سعیدا : غزلیات
شماره ۴۱۸ - ای ز ایراد قلم هم نفسانت مرفوع
ای ز ایراد قلم هم نفسانت مرفوع
تابعانت به همه طبع و طبایع مطبوع
ذات او تا به صفت غیر خودی پیدا کرد
چون تویی در کرم و خلق نیامد به وقوع
تا صول سبق حال گرفتم از عشق
علم ماضی و مضارع به نظر گشته فروع
هر چه گاهی که نظر بر رخ او می افتد
می کنم از ته دل سورهٔ اخلاص شروع
میل آن گوشهٔ ابرو به نگاه عجز است
نیست مقبول نمازی که در او نیست خشوع
مهر ورزیدن این ماهوشان عین خطاست
باده ای نوش که کیفش نبود نامشروع
بر نسب فخر و حسب تکیه حرام است حرام
خودپرستی به همه دین و مذاهب ممنوع
بازگشت است رسیدن به خدا راه درست
که به مطلب نرسیده است کسی جز به رجوع
طالعت گرچه سعیدا شده ابری خوش باش
شاید آن ماه ز بخت تو کند باز طلوع
سعیدا : غزلیات
شماره ۴۲۶ - گوشه ای نیست که آن جا نرسد پای فراق
گوشه ای نیست که آن جا نرسد پای فراق
منزلی نیست که خالی نبود جای فراق
ساحل وصل کجا روی نماید در خواب
کشتی هر که بیفتاد به دریای فراق
در هراسم ز کف پای خیالش که بسی است
حجر تفرقه در دامن صحرای فراق
ز امتحان سامعه از پنبهٔ غفلت پر کرد
گوش عالم نشد آسوده ز غوغای فراق
مطرب دور دو آهنگ به هم راست نکرد
نغمهٔ غیر مخالف نشد از نای فراق
هیچ در محکمهٔ شرع قضا صاف نشد
از محبان سر کوی تو دعوای فراق
تا شنیدم که به هر عسر سعیدا یسری است
از دل و جان شده ام طالب و جویای فراق
سعیدا : غزلیات
شماره ۴۲۸ - چه غم از قبله و از قبله نما دارد عشق
چه غم از قبله و از قبله نما دارد عشق
که به هر گردش دل رو به خدا دارد عشق
آفتاب چو رخ ماه جبینی همراه
آسمان چون خم زلف تو دو تا دارد عشق
ما که آشفته تریم از گل صد برگ دگر
شورش بیهده ای بر سر ما دارد عشق
در دل مردمک دیدهٔ مورش رقصی است
بر سر هر مژه ای نشو و نما دارد عشق
تا به معشوق چه زنجیر و چه زلف و کاکل
پس ز اثبات نسب سلسله ها دارد عشق
عشق، شب باز و فلک پردهٔ عالم شب تار
کس چه داند که در این پرده چها دارد عشق؟
خانهٔ ناز سعیدا دل درویشان است
چشم بر کاسه و بر دست گدا دارد عشق
سعیدا : غزلیات
شماره ۴۲۹ - به دلی سخت و دلی نرم نظر دارد عشق
به دلی سخت و دلی نرم نظر دارد عشق
به نگاه از دل فولاد گذر دارد عشق
هر کجا پای نهد جای محبت خالی است
منزل و خانه به هر کوه [و] کمر دارد عشق
گفت نرگس که به چشمم بنشین لاله شنید
سر فرو کرد که نی جای به سر دارد عشق
می کشد می شکند می کشد و می سوزد
گر جهان یک طرف افتد چه خطر دارد عشق
نی همین دست به تاراج غریبان دارد
آسمان را چو زمین زیر و زبر دارد عشق
تا محبت نبود اهل محبت نشوی
هر کجا هست دلی خوب خبر دارد عشق
گه به یک عیب دو صد فضل عطا می سازد
نی همین سعی به پاداش هنر دارد عشق
عقل در کار جهان است سعیدا شب و روز
لیک بیرون ز جهان کار دگر دارد عشق
سعیدا : غزلیات
شماره ۴۳۶ - بی حجابانه برآورده سر از دامن خاک
بی حجابانه برآورده سر از دامن خاک
به هوای لب شکرشکنت پنجهٔ تاک
دست از حلقهٔ زلف تو چسان بردارم
بسته امید سر خویش تو را بر فتراک
عقل و فطرت دو اسیرند تو را در خدمت
کمترین بندهٔ فرمان تو باشد ادراک
ارض سجاده به میدان رضا افکنده
آسمان خانه به دوش است به راهت چالاک
همه سرگشته و حیران به تماشای رخت
هر چه هست از همه اشیا ز سمک تا به سماک
آشنا کس به کمال تو چسان می گردد
که تو دریای قدیمی و جهان چون خاشاک
یارب این غصه غریب است خدا را مپسند
شاد باشند رقیبان و سعیدا غمناک
سعیدا : غزلیات
شماره ۴۳۷ - کو [دلی] کز ستم چرخ نباشد غمناک
کو [دلی] کز ستم چرخ نباشد غمناک
دیده ای کو که نباشد ز جفایش نمناک
از لگدکوب زمین را به زمان پردازم
می زنم چرخ که در چرخ درآید افلاک
لاله گردیدم و رعنا شدم و گل گشتم
سینه ام داغ و رخم زرد و گریبان صد چاک
جگر شیر شود آب در آن حلقهٔ زلف
چیست دل تا نشود خون به خم آن فتراک
تا به لطف سخن ما برسی می باید
خردی تیز و دل نازک و طبع چالاک
ای فلک پست مبین همت انسان را باش
تا کجا رقص کنان می رود این ذره به خاک
چون دو آیینهٔ بی زنگ بود روی به روی
نظر پاک ز من از تو دل و دامن پاک
گرچه در عشق سعیدا همه خون است ولیک
هر که سر داد در این راه از آن راه چه باک
سعیدا : غزلیات
شماره ۴۴۱ - عکس رخسارهٔ معشوق نماید در سنگ
عکس رخسارهٔ معشوق نماید در سنگ
می برد روی نکویان ز دل آینه، زنگ
نفس بد کشت جهان را ز خدا می طلبم
شیرمردی که تواند به درآید به پلنگ
دست افشان ز جهان درگذر از نیک و بدش
که در این باب نه خوب است نماییم درنگ
هر زمان جلوهٔ دیگر به نظر می آرد
داد و فریاد ز دست فلک مینا رنگ
صلح کن صلح گرت میل اقالیم دل است
که کسی فتح نکرده است خرابات به چنگ
عشق دریای شگرفی است سعیدا هش دار
کمتر از بچهٔ ماهی است در این بحر، نهنگ
سعیدا : غزلیات
شماره ۴۴۸ - نگهش خاطر آگاه نماند در دل
نگهش خاطر آگاه نماند در دل
جلوهٔ قامت او آه نماند در دل
بر حصیر فقرا هر که شبی خواری دید
ذوق مسند هوس جاه نماند در دل
آن چنان خاطر از اندیشهٔ باطل کن پاک
که دگر کینهٔ بدخواه نماند در دل
که تواند که نشیند ز عدم خاطرجمع
هر که را رفتن این راه نماند در دل
گفتمش کی بدهی کام سعیدا را گفت
چون که خون در جگر و آه نماند در دل
سعیدا : غزلیات
شماره ۴۵۴ - به جمال تو بود دیدهٔ بینا مشغول
به جمال تو بود دیدهٔ بینا مشغول
به خیال تو بود خاطر دانا مشغول
بعد از آن روی دل جمع نبیند آن کس
که دمی گشت به آن زلف چلیپا مشغول
یار چون نیست در اندیشه چه مسجد چه کنشت
در طریقت چه به دنیا چه به عقبا مشغول
روز و شب عربده دارند به هم اهل جهان
ما فقیران ز کناری به تماشا مشغول
گرچه شغلش همه آرایش خویش است مدام
لیک نبود به خود او این قدر ما مشغول
وصل او گرچه محال است ز ناامیدی
به بود ز آن که بود کس به تمنا مشغول
هر که سرگرم به کاری است سعیدا تا هست
شیر در بیشه و ماهی است به دریا مشغول
سعیدا : غزلیات
شماره ۴۶۸ - یوسف از حلقه به گوشان تو دیدم گفتم
یوسف از حلقه به گوشان تو دیدم گفتم
آنچه در چاه زنخدان تو دیدم گفتم
کفر را باعث جمعیت ایمان در خواب
چون خم زلف پریشان تو دیدم گفتم
با صبا عزم سفر تا سر کویش دارم
هر که از خانه به دوشان تو دیدم گفتم
نیست لایق که نشینی تو به چشم همه خلق
آنچه در مرتبه [و] شأن تو دیدم گفتم
نسبتی نیست شکر را به لب شیرینش
[طوطیی] در شکرستان تو دیدم گفتم
از کمند تو رها یافته در عالم نیست
آسمان را ز اسیران تو دیدم گفتم
دل خون بستهٔ من نیشتری می خواهد
از دل خویش به مژگان تو دیدم گفتم
در کتاب دل صدپاره سعیدا امروز
غزل لایق دیوان تو دیدم گفتم
سعیدا : غزلیات
شماره ۴۸۶ - کی جفای می و معشوقه و مهتاب کشم
کی جفای می و معشوقه و مهتاب کشم
من که خون جگر خود چو می ناب کشم
نظرم تشنهٔ ابر کرم کس نشود
من که از چشمهٔ خورشید به چشم آب کشم
بی نیازم کند از هر دو جهان در آغوش
گر [شبی] قامت موزون تو در خواب کشم
منعم از گریه مکن ناصح و بگذار که من
دلق آلودهٔ خود را به کفن آب کشم
یک دمم چشم سیاه تو ترحم نکند
خویش را گر به دم خنجر قصاب کشم
پهلویم درد کند بسکه ضعیف است وجود
به هوس آه چو بر بستر سنجاب کشم
نرود لذت آغوش تو از یاد مرا
هر زمان دست به خمیازهٔ دریاب کشم
ای خدا حلقه به گوش در خود ساز مرا
چند چون حلقهٔ در گوش به هر باب کشم
بیش از این رشتهٔ جان تاب ندارد دیگر
تا به کی من ستم دست رسن تاب کشم
گردبادم نرسانید به جا خاک مرا
بهتر آن است که من رخت به گرداب کشم
گرچه یارم همه جا هست در آغوش مرا
بهتر آن است که در گوشهٔ محراب کشم
رخت هستی به در آورد سعیدا به امید
که از این بحر مگر گوهر نایاب کشم
سعیدا : غزلیات
شماره ۴۹۶ - من نه آنم که زنم ساز و به خود گریه کنم
من نه آنم که زنم ساز و به خود گریه کنم
خنده بر چرخ بد انداز و به خود گریه کنم
نیست جا این قدر شمع مرا چون فانوس
تا کشم شعلهٔ آواز و به خود گریه کنم
بنما سرو قد خویش که من فاخته وار
تا شوم از همه ممتاز و به خود گریه کنم
نیست آشفتگیم از گل رخسار کسی
چون خیال تو کنم ناز و به خود گریه کنم
من حسرت زده را باده از آن خم مدهید
که خبردار شوم باز و به خود گریه کنم
چرخ اگر آب دهد از دم تیغ تو شوم
همچو فواره سرافراز و به خود گریه کنم
سخت ماتم زده ام نوحه گران می خواهم
تا شوندم همه دمساز و به خود گریه کنم
بستم احرام که با نغمه روم همچو خیال
در سراپردهٔ آواز و به خود گریه کنم
شکوه چون مدعیم نیست سعیدا ز کسی
گله از خود کنم آغاز و به خود گریه کنم
سعیدا : غزلیات
شماره ۵۰۰ - می سزد گر کله خویش به سر کج بینم
می سزد گر کله خویش به سر کج بینم
من که چون لاله ز خون دل خود رنگینم
چون فلک نی به هوای دل خود در چرخم
چون زمین بار جهان می کشم و تسکینم
ظاهرم رنگ دگر دارد و باطن دیگر
بدنم گرچه ز خاک است به جان سنگینم
باده چون نوشم و دلجمع چسان بنشینم
من که از شادی بسیار چو گل غمگینم
فرس فکر نرانم به هوای رخ کس
دایماً پیروی شاه کند فرزینم
بسته بادا در آن باغ سعیدا بر من
که خلد خار ندامت به کف گلچینم
سعیدا : غزلیات
شماره ۵۰۱ - نفع، آن است که من نافع خود می بینم
نفع، آن است که من نافع خود می بینم
صنعت آن است که من صانع خود می بینم
زلف یا بخت سیه یا مه تابان یا مهر
هر چه رو می دهد از طالع خود می بینم
چون توانم که دگر پیشرو کس باشم
من که خود را تبع تابع خود می بینم
کشت این هستی موهومه که از دیدن باز
خویش را در همه جا مانع خود می بینم
با وجودی که پریشان نظرم می گویند
چون سعیدا همه جا جامع خود می بینم