تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۸۲ - بروزگار اگر کار اختیار کنم
بروزگار اگر کار اختیار کنم
بغیر عشق چه کاری بروزگار کنم
بباغ عشق خزان و بهار یکرنگ است
نه بلبلم که بگل ناله در بهار کنم
بخمرخانه خمار جز خمار نبود
بده صبوحی تا رفع این خمار کنم
از آن شراب مرا مست کن تو ایساقی
که مست اوفتم و عیب هوشیار کنم
باوج خویش مبال ای حصار چرخ که شب
به تیر آه تو را رخنه در حصار کنم
هزار سر بتن ار باشدم چو گو یکدم
نثار مقدم آن ترک شهسوار کنم
نماز و روزه اگر غیر گویدم نکنم
ولیک ترک دل و دین بحکم یار کنم
چه حاجتست بباغ و بهار و لاله که من
زرنگ اشک به هر دشت مرغزار کنم
چنین که دامن گل را غرور حسن گرفت
در او اثر نکند ناله گر هزار کنم
اگرچه زلف تو ماراست من هم آن مرغم
که آشیان بطلب در دهان مار کنم
مگو که دین و دلت بردم از دغل بازی
حریف عشقم و دانسته این قمار کنم
براه آخرت ایدل جهان شکسته پلیست
باین شکسته پل آخر چه اعتبار کنم
بغیر ننگ تو را نام چیست آشفته
مگر بمدحت شیر حق افتخار کنم
گنه اگر چه برون است از شمار مرا
نیم محب تو گر بیمی از شمار کنم
بغیر عشق چه کاری بروزگار کنم
بباغ عشق خزان و بهار یکرنگ است
نه بلبلم که بگل ناله در بهار کنم
بخمرخانه خمار جز خمار نبود
بده صبوحی تا رفع این خمار کنم
از آن شراب مرا مست کن تو ایساقی
که مست اوفتم و عیب هوشیار کنم
باوج خویش مبال ای حصار چرخ که شب
به تیر آه تو را رخنه در حصار کنم
هزار سر بتن ار باشدم چو گو یکدم
نثار مقدم آن ترک شهسوار کنم
نماز و روزه اگر غیر گویدم نکنم
ولیک ترک دل و دین بحکم یار کنم
چه حاجتست بباغ و بهار و لاله که من
زرنگ اشک به هر دشت مرغزار کنم
چنین که دامن گل را غرور حسن گرفت
در او اثر نکند ناله گر هزار کنم
اگرچه زلف تو ماراست من هم آن مرغم
که آشیان بطلب در دهان مار کنم
مگو که دین و دلت بردم از دغل بازی
حریف عشقم و دانسته این قمار کنم
براه آخرت ایدل جهان شکسته پلیست
باین شکسته پل آخر چه اعتبار کنم
بغیر ننگ تو را نام چیست آشفته
مگر بمدحت شیر حق افتخار کنم
گنه اگر چه برون است از شمار مرا
نیم محب تو گر بیمی از شمار کنم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۰۴ - چو کوفت نوبتی پادشاه نوبت بام
چو کوفت نوبتی پادشاه نوبت بام
چو آفتاب بر آمد مهی بگوشه بام
بصبح روشن رویش چو شام گیسو بود
برنگ کسوت عباسیان لباس ظلام
عیان زطره شبرنگ او بسی کوکب
دلی چو سنگ ولی نرم چون حریر اندام
دلم زشوق پر آتش دو دیده طوفان خیز
که از ورد دلارام دل گرفت آرام
بگفتم آیت رحمت نزول کرده زعرش
و یا که بر لب بام آمده است ماه تمام
بگفت فال همایون شدت زاول صبح
مبارکست چو آغاز لاجرم انجام
بدین بهانه ابر زیر پیراهن پیدا
چنانکه جام بلورین باده گلفام
میانه تن و روحش تمیز هیچ نبود
بخیره عقل که روحش کدام و جسم کدام
بدست ساغر صهبا گرفت و گفت بنوش
که هست شرب مدامت نصیب و عیش دوام
بغمزه گفت ززاهد مترس و فاش بخور
که این شراب حلال است و نیست آب حرام
شراب میکده رحمتست آشفته
که چاشنی چو شکر بخشدت بکام و کلام
بخوان مدیح علی ور که شیخ طعنه زند
بانتقام کشد شاه تیغ کین زنیام
چو آفتاب بر آمد مهی بگوشه بام
بصبح روشن رویش چو شام گیسو بود
برنگ کسوت عباسیان لباس ظلام
عیان زطره شبرنگ او بسی کوکب
دلی چو سنگ ولی نرم چون حریر اندام
دلم زشوق پر آتش دو دیده طوفان خیز
که از ورد دلارام دل گرفت آرام
بگفتم آیت رحمت نزول کرده زعرش
و یا که بر لب بام آمده است ماه تمام
بگفت فال همایون شدت زاول صبح
مبارکست چو آغاز لاجرم انجام
بدین بهانه ابر زیر پیراهن پیدا
چنانکه جام بلورین باده گلفام
میانه تن و روحش تمیز هیچ نبود
بخیره عقل که روحش کدام و جسم کدام
بدست ساغر صهبا گرفت و گفت بنوش
که هست شرب مدامت نصیب و عیش دوام
بغمزه گفت ززاهد مترس و فاش بخور
که این شراب حلال است و نیست آب حرام
شراب میکده رحمتست آشفته
که چاشنی چو شکر بخشدت بکام و کلام
بخوان مدیح علی ور که شیخ طعنه زند
بانتقام کشد شاه تیغ کین زنیام
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۰۷ - چنان بطره لیلای خویش مفتونم
چنان بطره لیلای خویش مفتونم
که در فنون جنون اوستاد مجنونم
زپرده های درون ای مژه چه میجوئی
که غنچه وش نبود غیر قطره خونم
بیار زآن می گلرنگ ساقی مجلس
که کام تلخ بود عمرها زافیونم
چه احتیاج باین نه سرادق نیلی
که خیمه هاست بسی بر فراز گردونم
مرا که یار بکامست و می بجام امشب
چه شکرها که بگویم زبخت میگونم
منکه در دشت جنون پیشرو مجنونم
شاید ار لیلی ایام شود مفتونم
یار لب بر لب من دارد و مست از می غیر
خون بدل جان بلب از آن دو لب میگونم
غرقه بحر خودی شد تن من نوح کجاست
تا از این ورطه مگر رخت کشد بیرونم
شاید کس نستاند زگرو تا صف حشر
منکه خود در عوض خرقه بمی مرهونم
گفتم ای عشق گرامی ملکی یا انسان
گفت از دایره کون و مکان بیرونم
چنگ بر دامن حیدر زده آشفته بجد
تا رهائی دهد از منت دهر دونم
که در فنون جنون اوستاد مجنونم
زپرده های درون ای مژه چه میجوئی
که غنچه وش نبود غیر قطره خونم
بیار زآن می گلرنگ ساقی مجلس
که کام تلخ بود عمرها زافیونم
چه احتیاج باین نه سرادق نیلی
که خیمه هاست بسی بر فراز گردونم
مرا که یار بکامست و می بجام امشب
چه شکرها که بگویم زبخت میگونم
منکه در دشت جنون پیشرو مجنونم
شاید ار لیلی ایام شود مفتونم
یار لب بر لب من دارد و مست از می غیر
خون بدل جان بلب از آن دو لب میگونم
غرقه بحر خودی شد تن من نوح کجاست
تا از این ورطه مگر رخت کشد بیرونم
شاید کس نستاند زگرو تا صف حشر
منکه خود در عوض خرقه بمی مرهونم
گفتم ای عشق گرامی ملکی یا انسان
گفت از دایره کون و مکان بیرونم
چنگ بر دامن حیدر زده آشفته بجد
تا رهائی دهد از منت دهر دونم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۱۸ - بغیر دست دل خود که بود بر دستم
بغیر دست دل خود که بود بر دستم
نبود کس که زکوی تو رخت بربستم
هزار خار مغیلان بپا شکستم بیش
ولی عزیمت احرام کعبه نشکستم
من ارچه شبنمم اما شدم بچشمه مهر
اگر چو قطره ام اما ببحر پیوستم
بر آتش رخ تو خال تا که خوش بنشست
سپندوار بر آتش زشوق ننشستم
به همدمان معاشر بده قدح ساقی
مرا بخویش بهل کز نگاه تو مستم
سر ارچه در قدمش رفت و دین و دل برهش
ولی بقاعده کاری نیاید از دستم
علاج زخم دل آشفته کرد از لب و گفت
که مرهمست گر آشفته خاطرت خستم
نبود کس که زکوی تو رخت بربستم
هزار خار مغیلان بپا شکستم بیش
ولی عزیمت احرام کعبه نشکستم
من ارچه شبنمم اما شدم بچشمه مهر
اگر چو قطره ام اما ببحر پیوستم
بر آتش رخ تو خال تا که خوش بنشست
سپندوار بر آتش زشوق ننشستم
به همدمان معاشر بده قدح ساقی
مرا بخویش بهل کز نگاه تو مستم
سر ارچه در قدمش رفت و دین و دل برهش
ولی بقاعده کاری نیاید از دستم
علاج زخم دل آشفته کرد از لب و گفت
که مرهمست گر آشفته خاطرت خستم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۳۰ - چنان بطره لیلای خویش مفتونم
چنان بطره لیلای خویش مفتونم
که در فنون جنون اوستاد مجنونم
زپرده های دورن ای مژه چه میجوئی
که غنچه وش نبود غیر قطره خونم
بیار زآن می گلرنگ ساقی مجلس
که کام تلخ بود عمرها زافیونم
چه احتیاج باین نه سرادق نیلی
که خیمه هاست بسی بر فراز گردونم
مرا که یار بکامست و می بجام امشب
چه شکرها که بگویم زبخت میگونم
که در فنون جنون اوستاد مجنونم
زپرده های دورن ای مژه چه میجوئی
که غنچه وش نبود غیر قطره خونم
بیار زآن می گلرنگ ساقی مجلس
که کام تلخ بود عمرها زافیونم
چه احتیاج باین نه سرادق نیلی
که خیمه هاست بسی بر فراز گردونم
مرا که یار بکامست و می بجام امشب
چه شکرها که بگویم زبخت میگونم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۳۵ - بغیر دست دل خود که بود بر دستم
بغیر دست دل خود که بود بر دستم
نبود کس که زکوی تو رخت بربستم
هزار خار مغیلان بپا شکستم بیش
ولی عزیمت احرام کعبه نشکستم
من ارچه شبنمم اما شدم بچشمه مهر
اگر چو قطره ام اما ببحر پیوستم
بر آتش رخ تو خال تا که خوش بنشست
سپندوار بر آتش زشوق ننشستم
به همدمان معاشر بده قدح ساقی
مرا بخویش بهل کز نگاه تو مستم
سر ارچه در قدمش رفت و دین و دل برهش
ولی بقاعده کاری نیاید از دستم
علاج زخم دل آشفته کرد از لب و گفت
که مرهمست گر آشفته خاطرت خستم
نبود کس که زکوی تو رخت بربستم
هزار خار مغیلان بپا شکستم بیش
ولی عزیمت احرام کعبه نشکستم
من ارچه شبنمم اما شدم بچشمه مهر
اگر چو قطره ام اما ببحر پیوستم
بر آتش رخ تو خال تا که خوش بنشست
سپندوار بر آتش زشوق ننشستم
به همدمان معاشر بده قدح ساقی
مرا بخویش بهل کز نگاه تو مستم
سر ارچه در قدمش رفت و دین و دل برهش
ولی بقاعده کاری نیاید از دستم
علاج زخم دل آشفته کرد از لب و گفت
که مرهمست گر آشفته خاطرت خستم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۵۶ - برآ زجامه نیل ای نگار سیم اندام
برآ زجامه نیل ای نگار سیم اندام
که شد مهی که در او بود جشن و عیش حرام
بود ربیع نخستین و ماه عیش و طرب
بپوش جامه گلگون بدور افکن جام
غزل سرای و نواسنج و بذله گوی و بچم
بسوز عود و بزن رود و باده می آشام
می مغانه چه حاجت که خانگی است شراب
بیار از آن لب و چشمم تو شکر و بادام
بنوش باده و سرخوش شو و برآی برقص
که سرو و ماه بمانند از قعود وقیام
بخوان مدیح علی از زبان آشفته
که تا کنم در مکنون تو را نثار کلام
صله اگر طلبد از تو طبع مدح گذار
ببوسه زآن دهنش ساز شاد و شیرین کام
که شد مهی که در او بود جشن و عیش حرام
بود ربیع نخستین و ماه عیش و طرب
بپوش جامه گلگون بدور افکن جام
غزل سرای و نواسنج و بذله گوی و بچم
بسوز عود و بزن رود و باده می آشام
می مغانه چه حاجت که خانگی است شراب
بیار از آن لب و چشمم تو شکر و بادام
بنوش باده و سرخوش شو و برآی برقص
که سرو و ماه بمانند از قعود وقیام
بخوان مدیح علی از زبان آشفته
که تا کنم در مکنون تو را نثار کلام
صله اگر طلبد از تو طبع مدح گذار
ببوسه زآن دهنش ساز شاد و شیرین کام
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۶۴ - زبسکه مهر تو آمیخته بجان و تنم
زبسکه مهر تو آمیخته بجان و تنم
توئی ندانم یا من درون پیرهنم
نهفته سوز غمت بسکه همچو جان بتنم
چو شمع شعله برآید زچاک پیرهنم
زخاک کوی تو گر بوئی آردم دم صبح
زآب خضر و دم روح قدس دم نزنم
زشور آن لب شیرین چو در حدیث آیم
نمک بریزد و شکر مدام از دهنم
بیاد تو بلحد خضر زنده و جاوید
بجامه غافل از تو چو مرده در کفنم
هوای زلف تو خونم زبس بسوخت بجسم
کنند مشک زخونم که آهوی ختنم
مرا که شوق تو چون کهربا زجابر کند
بروز عشق بسی کوهها زجا بکنم
به بهشت نشد گر نصیب من غم نیست
بدست آمده زاهد چو سیب آن ذقنم
عجب مدار که چون خس بسوخت خرمن غم
که من بگلشن تو مرغ آتشین سخنم
دلم بشام غریبان زلف تو خو کرد
بدان صفت که فراموش گشته از وطنم
اگر چه رند و قدح خوار و مستم آشفته
بدین خوشم که سنگ آستان بوالحسنم
ریمن بندگی شاه اینک اندر طوس
زبندگان شما خوان خسرو زمنم
مهین سلاله شه نایب الایاله راد
که با وجود کف او زبحر دم نزنم
توئی ندانم یا من درون پیرهنم
نهفته سوز غمت بسکه همچو جان بتنم
چو شمع شعله برآید زچاک پیرهنم
زخاک کوی تو گر بوئی آردم دم صبح
زآب خضر و دم روح قدس دم نزنم
زشور آن لب شیرین چو در حدیث آیم
نمک بریزد و شکر مدام از دهنم
بیاد تو بلحد خضر زنده و جاوید
بجامه غافل از تو چو مرده در کفنم
هوای زلف تو خونم زبس بسوخت بجسم
کنند مشک زخونم که آهوی ختنم
مرا که شوق تو چون کهربا زجابر کند
بروز عشق بسی کوهها زجا بکنم
به بهشت نشد گر نصیب من غم نیست
بدست آمده زاهد چو سیب آن ذقنم
عجب مدار که چون خس بسوخت خرمن غم
که من بگلشن تو مرغ آتشین سخنم
دلم بشام غریبان زلف تو خو کرد
بدان صفت که فراموش گشته از وطنم
اگر چه رند و قدح خوار و مستم آشفته
بدین خوشم که سنگ آستان بوالحسنم
ریمن بندگی شاه اینک اندر طوس
زبندگان شما خوان خسرو زمنم
مهین سلاله شه نایب الایاله راد
که با وجود کف او زبحر دم نزنم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۸۰ - چگونه شکر گویم زطالع میمون
چگونه شکر گویم زطالع میمون
که شمع محفل انس است ماه روز افزون
مرا رسد که باین طبع سست از سر شوق
نثار قامتش آرم قوافی موزون
گرت کباب ببایست اینک اینک دل
گرت شراب کفایت ندارد اینک خون
کدام ماه و چه خورشند غیر رخسارت
که نیم دایره مشکش بود به پیرامون
بخواست عذر زعذار زعشق تو وامق
ببرد نقش تو لیلی زخاطر مجنون
میان انجمن آن شمع آتشینم من
که شعله های زبانم بود زسوز درون
غلام میکده و میفروش و مغبچه را
اگر بجنت و غلمان دهم شوم مغبون
نه من زفتنه چشمت خراب و مستم و بس
که فتنه نیز بچشمان تو بود مفتون
اگر زسلسله دیوانه خاصیت بیند
چرا ززلف تو آشفته را فزود جنون
اگر کنند سرم زیب دار چون منصور
چگونه گفتن حقم زسر رود بیرون
علی است مظهر حق حق بود بدست علی
از این زیاده نگویم که نیستم مأذون
که شمع محفل انس است ماه روز افزون
مرا رسد که باین طبع سست از سر شوق
نثار قامتش آرم قوافی موزون
گرت کباب ببایست اینک اینک دل
گرت شراب کفایت ندارد اینک خون
کدام ماه و چه خورشند غیر رخسارت
که نیم دایره مشکش بود به پیرامون
بخواست عذر زعذار زعشق تو وامق
ببرد نقش تو لیلی زخاطر مجنون
میان انجمن آن شمع آتشینم من
که شعله های زبانم بود زسوز درون
غلام میکده و میفروش و مغبچه را
اگر بجنت و غلمان دهم شوم مغبون
نه من زفتنه چشمت خراب و مستم و بس
که فتنه نیز بچشمان تو بود مفتون
اگر زسلسله دیوانه خاصیت بیند
چرا ززلف تو آشفته را فزود جنون
اگر کنند سرم زیب دار چون منصور
چگونه گفتن حقم زسر رود بیرون
علی است مظهر حق حق بود بدست علی
از این زیاده نگویم که نیستم مأذون
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۹۳ - بدرد خوی گرفته دل از پی درمان
بدرد خوی گرفته دل از پی درمان
ببوی عید توان صبر کرد بر رمضان
بیاد یوسف کنعان بگرگ هم سفرم
ببوی الفت رحمان جلیس با شیطان
ببوی اینکه در این خانه بوده جای پری
بریم زحمت بیجا زصحبت دیوان
بشوق روز بسازیم با شبان دراز
که مدغمست بظلمات چشمه حیوان
مکن ملامت بلبل که ساخته برقیب
بذوق گل شده با خار یار در بستان
تو در بلای محبت چه دعویت از صبر
ببین بحالت ایوب و محنت کرمان
اگر خلیل نمیکرد صبر بر آتش
چگونه بهره ی او میشدی گل و ریحان
بوصل دوست زلیخا اگر عجول نبود
عزیز او زچه میشد مجاور زندان
بیاد یوسف و رحمت به پیر کنعان گفت
که نیست غیر ملالش زصحبت اخوان
عجب مدار که غواص در بدامن کرد
که موجهای عجب خورده است از عمان
زلاله زار کنارم عجب مدار که هست
زاشک ابر چمن پرشقایق نعمان
مرا زآتش عشق است التهاب درون
طبیب شهر عبث صرع خواند و خفقان
اگرچه ساغر پیمانه بشکند زاهد
ببوی ساغر و پیمانه بشکند پیمان
ببر تو نام علی را بمقطع عزلت
زحسن خاتمه اش ساز زیب بر نوان
اگر چه خاطر آشفته را پریشان کرد
شکنج زلف تو بازش برد سوی سامان
ببوی عید توان صبر کرد بر رمضان
بیاد یوسف کنعان بگرگ هم سفرم
ببوی الفت رحمان جلیس با شیطان
ببوی اینکه در این خانه بوده جای پری
بریم زحمت بیجا زصحبت دیوان
بشوق روز بسازیم با شبان دراز
که مدغمست بظلمات چشمه حیوان
مکن ملامت بلبل که ساخته برقیب
بذوق گل شده با خار یار در بستان
تو در بلای محبت چه دعویت از صبر
ببین بحالت ایوب و محنت کرمان
اگر خلیل نمیکرد صبر بر آتش
چگونه بهره ی او میشدی گل و ریحان
بوصل دوست زلیخا اگر عجول نبود
عزیز او زچه میشد مجاور زندان
بیاد یوسف و رحمت به پیر کنعان گفت
که نیست غیر ملالش زصحبت اخوان
عجب مدار که غواص در بدامن کرد
که موجهای عجب خورده است از عمان
زلاله زار کنارم عجب مدار که هست
زاشک ابر چمن پرشقایق نعمان
مرا زآتش عشق است التهاب درون
طبیب شهر عبث صرع خواند و خفقان
اگرچه ساغر پیمانه بشکند زاهد
ببوی ساغر و پیمانه بشکند پیمان
ببر تو نام علی را بمقطع عزلت
زحسن خاتمه اش ساز زیب بر نوان
اگر چه خاطر آشفته را پریشان کرد
شکنج زلف تو بازش برد سوی سامان
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۰۰ - رقیب کرده بباغ تو عزم گردیدن
رقیب کرده بباغ تو عزم گردیدن
بود نظاره گلچین برای گلچیدن
میان بلبل و گلچین از آن بود غوغا
که این بغارت و او از برای گل دیدن
اگر چه گفت سخن چین حدیثی از دهنت
ولی بهیچ نباید زدوست رنجیدن
رسید موکب سلطان عشق عقل بنه
بساط کهنه بباید زخانه برچیدن
جناب عشق بلند است ای حکیم برو
کجا بوهم توان این قیاس سنجیدن
بغیر خار نیاید بزیر پهلویم
روم به بستر چون بی تو بهر خسبیدن
زدام تو نتواند گریخت آشفته
که مرغ بسته نیارد زجای جنبیدن
بود نظاره گلچین برای گلچیدن
میان بلبل و گلچین از آن بود غوغا
که این بغارت و او از برای گل دیدن
اگر چه گفت سخن چین حدیثی از دهنت
ولی بهیچ نباید زدوست رنجیدن
رسید موکب سلطان عشق عقل بنه
بساط کهنه بباید زخانه برچیدن
جناب عشق بلند است ای حکیم برو
کجا بوهم توان این قیاس سنجیدن
بغیر خار نیاید بزیر پهلویم
روم به بستر چون بی تو بهر خسبیدن
زدام تو نتواند گریخت آشفته
که مرغ بسته نیارد زجای جنبیدن
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۰۵ - مرا ز عشق بسی منت است بر گردن
مرا ز عشق بسی منت است بر گردن
که بازداشته شوقم زخواب و زخوردن
نه بار کس ببرد گردنم نه گوش حدیث
که حلقه هاست ززلفت بگوش و بر گردن
چنان بنان جوم خوش که برنجان شهان
نمانده حالت رشک و نه آرزو بردن
گرت هواست که در سولجان زلف افتی
سری چو گوی بمیدان بباید آوردن
بیا بطوف گلستان عشق ای بلبل
کزین چمن بگریزد سموم پژمردن
زسر عشق مزن لاف بعد ازین درویش
اگر بسر بودت شوق نفس پروردن
کسی که طالب جانان بود ببزم وصال
زجان بیایدش اول مفارقت کردن
مرا زطعن رقیبان چه کم شود از مهر
زنیش طالب نوشت نداند آزردن
برفت چون شب عمرت بگو مپای انجمن
که شمع را بسحرگاه باید افسردن
بمیر در ره مهر علی تو آشفته
که زندگی دهدت در هوای او مردن
که بازداشته شوقم زخواب و زخوردن
نه بار کس ببرد گردنم نه گوش حدیث
که حلقه هاست ززلفت بگوش و بر گردن
چنان بنان جوم خوش که برنجان شهان
نمانده حالت رشک و نه آرزو بردن
گرت هواست که در سولجان زلف افتی
سری چو گوی بمیدان بباید آوردن
بیا بطوف گلستان عشق ای بلبل
کزین چمن بگریزد سموم پژمردن
زسر عشق مزن لاف بعد ازین درویش
اگر بسر بودت شوق نفس پروردن
کسی که طالب جانان بود ببزم وصال
زجان بیایدش اول مفارقت کردن
مرا زطعن رقیبان چه کم شود از مهر
زنیش طالب نوشت نداند آزردن
برفت چون شب عمرت بگو مپای انجمن
که شمع را بسحرگاه باید افسردن
بمیر در ره مهر علی تو آشفته
که زندگی دهدت در هوای او مردن
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۰۸ - دلا مسافرت از این دیار ویران کن
دلا مسافرت از این دیار ویران کن
بکوی دوست چو مجنون سری بسامان کن
زانس آدمیانت بغیر وحشت نیست
چو وحشیان تو قراری زنوع انسان کن
طبیب نیست درین شهر بند و تو رنجور
پی علاج خود ایدل تو فکر درمان کن
تو راز کسوت صحبت بجز ملال نخواست
بیا و خویشتن از این لباس عریان کن
قناعتی کن و رو کنج عزلتی بگزین
زکنج فقر تفاخر به پادشاهان کن
برای آنکه بخندی چو غنچه وقت سحر
به نیم شب مژه چون ابر خیز و گریان کن
نگین خاتم جم در نجف بدست علی ست
وداع اهرمن کشور سلیمان کن
بجوی بر در کریاس مرتضی راهی
زافتخار و شرف جا بفرق کیوان کن
تو را در آتش نمرود شهوتست و مقام
بترک نفس تو آذر بخود گلستان کن
بحرص و شهوت و آزی اسیر در شیراز
ببر تو بیخ هوس را و ترک شیطان کن
بجوز زلف نکویان کناری آشفته
تو را که گفت که خود را چنین پریشان کن
بنه مرکب تازی تو زین و رخت به بند
بجان عزیمت خاک شه خراسان کن
بکوی دوست چو مجنون سری بسامان کن
زانس آدمیانت بغیر وحشت نیست
چو وحشیان تو قراری زنوع انسان کن
طبیب نیست درین شهر بند و تو رنجور
پی علاج خود ایدل تو فکر درمان کن
تو راز کسوت صحبت بجز ملال نخواست
بیا و خویشتن از این لباس عریان کن
قناعتی کن و رو کنج عزلتی بگزین
زکنج فقر تفاخر به پادشاهان کن
برای آنکه بخندی چو غنچه وقت سحر
به نیم شب مژه چون ابر خیز و گریان کن
نگین خاتم جم در نجف بدست علی ست
وداع اهرمن کشور سلیمان کن
بجوی بر در کریاس مرتضی راهی
زافتخار و شرف جا بفرق کیوان کن
تو را در آتش نمرود شهوتست و مقام
بترک نفس تو آذر بخود گلستان کن
بحرص و شهوت و آزی اسیر در شیراز
ببر تو بیخ هوس را و ترک شیطان کن
بجوز زلف نکویان کناری آشفته
تو را که گفت که خود را چنین پریشان کن
بنه مرکب تازی تو زین و رخت به بند
بجان عزیمت خاک شه خراسان کن
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۱۴ - گشوده اند در خانه باز خماران
گشوده اند در خانه باز خماران
که تا تدارک روزه کنند میخواران
تو شمع خلوت انسی مرو بمحفل عام
بحفظ خویش نپردازی و پرستاران
متاع دین و دل از زلف و چشم او که برد
که راه قافله را بسته اند طراران
بیا چو باد سحرگه که جان بیفشانند
چو شمع صبحگهی در رهت هواداران
دوای این دل مجروح را زبوسه بیار
نهان بود بلبت چون شفای بیماران
حدیث عشق زآشفته بشنود بلبل
اگر چه دعوی بیهوده کرده بسیاران
اگر دلی بودت وقف کن بمهر علی
مباد آنکه دهی دل بخیل دلداران
که تا تدارک روزه کنند میخواران
تو شمع خلوت انسی مرو بمحفل عام
بحفظ خویش نپردازی و پرستاران
متاع دین و دل از زلف و چشم او که برد
که راه قافله را بسته اند طراران
بیا چو باد سحرگه که جان بیفشانند
چو شمع صبحگهی در رهت هواداران
دوای این دل مجروح را زبوسه بیار
نهان بود بلبت چون شفای بیماران
حدیث عشق زآشفته بشنود بلبل
اگر چه دعوی بیهوده کرده بسیاران
اگر دلی بودت وقف کن بمهر علی
مباد آنکه دهی دل بخیل دلداران
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۱۵ - دلا به راه سحرگاه شمع روشن کن
دلا به راه سحرگاه شمع روشن کن
درآ بخانه تار و بخویش شیون کن
بیاد آر که جز معصیت نکردی هیچ
شماره گنه خویشتن معین کن
هزار توبه شکستی بآرزو دادی
بیا و روی از این پس زروی و آهن کن
تو را عمل به پشیزی نمیخرد چون کس
پی ذخیره درآ اشک را بدامن کن
نسیم آه سحر میبرد خس عصیان
برآر آهی و این خار زار گلشن کن
برای جلوه حق اندرآ بطور دعا
درآ بسجده و خود را شبان ایمن کن
بجز خلوص عقیدت مبر در آن بازار
پی خریدن یوسف زری معین کن
خلوص نیت تو چیست حب آل رسول
بیا و برد در صدق و صفا نشیمن کن
بپیچ روی زهر باب و قطع کن امید
بصد امید بخاک نجف تو مسکن کن
اگر زفقر الهی زنی دم ای درویش
بیا و کسوت مهر علی تو بر تن کن
بگوی مدح علی روز و شب تو آشفته
جهان تمام پر از مشک و عود و لادن کن
درآ بخانه تار و بخویش شیون کن
بیاد آر که جز معصیت نکردی هیچ
شماره گنه خویشتن معین کن
هزار توبه شکستی بآرزو دادی
بیا و روی از این پس زروی و آهن کن
تو را عمل به پشیزی نمیخرد چون کس
پی ذخیره درآ اشک را بدامن کن
نسیم آه سحر میبرد خس عصیان
برآر آهی و این خار زار گلشن کن
برای جلوه حق اندرآ بطور دعا
درآ بسجده و خود را شبان ایمن کن
بجز خلوص عقیدت مبر در آن بازار
پی خریدن یوسف زری معین کن
خلوص نیت تو چیست حب آل رسول
بیا و برد در صدق و صفا نشیمن کن
بپیچ روی زهر باب و قطع کن امید
بصد امید بخاک نجف تو مسکن کن
اگر زفقر الهی زنی دم ای درویش
بیا و کسوت مهر علی تو بر تن کن
بگوی مدح علی روز و شب تو آشفته
جهان تمام پر از مشک و عود و لادن کن
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۲۸ - بآن امید که مطلب بر او شود روشن
بآن امید که مطلب بر او شود روشن
شبان طور رود سوی وادی ایمن
بدست حسن بتان نیست غیر باد بدستت
که خوشه چین نبرد دانه ای از آن خرمن
زعجز و لابه به عاشق در او اثر نکند
که هست با تن سیمین دل بتان آهن
بعشق و رندی و مستی سمر شدم چکنم
نه زاهدم که بپوشم لباس شید بتن
بدست غیر مده لعل لب زبوالهوسی
نگین جم چکنی زیب دست اهریمن
مکن تو دست بگردن رقیب را زنهار
که خون عاشق مسکین بگیردت دامن
گمان مکن که گذاریم دامنت از دست
اگر تو دست فشانی و برکشی دامن
تو غنچه لب چه بزه کرده ای خدنگ نظر
چو گل شهید تو پوشد زخون خویش کفن
یاد زلف تو آشفته شب بود افزون
که شب غریب بود بیشتر بیاد وطن
بخبث نفس گنه کار من شکی نبود
بآب مدح علی لیک شسته ام سروتن
مگر که نافه چینم زخامه میریزد
که بوی مشگ شنیدند مردمم زسخن
شبان طور رود سوی وادی ایمن
بدست حسن بتان نیست غیر باد بدستت
که خوشه چین نبرد دانه ای از آن خرمن
زعجز و لابه به عاشق در او اثر نکند
که هست با تن سیمین دل بتان آهن
بعشق و رندی و مستی سمر شدم چکنم
نه زاهدم که بپوشم لباس شید بتن
بدست غیر مده لعل لب زبوالهوسی
نگین جم چکنی زیب دست اهریمن
مکن تو دست بگردن رقیب را زنهار
که خون عاشق مسکین بگیردت دامن
گمان مکن که گذاریم دامنت از دست
اگر تو دست فشانی و برکشی دامن
تو غنچه لب چه بزه کرده ای خدنگ نظر
چو گل شهید تو پوشد زخون خویش کفن
یاد زلف تو آشفته شب بود افزون
که شب غریب بود بیشتر بیاد وطن
بخبث نفس گنه کار من شکی نبود
بآب مدح علی لیک شسته ام سروتن
مگر که نافه چینم زخامه میریزد
که بوی مشگ شنیدند مردمم زسخن
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۳۳ - شبی زشمع رخت بزم ما منور کن
شبی زشمع رخت بزم ما منور کن
مشام جان زسر زلف خود معطر کن
اگر بروی تو بندند در رقیبانم
بیا زراه نظرباز و جا بمنظر کن
بخور مجلس عشاق نیست عنبر و عود
به بزم انس از آنزلف عود و مجمر کن
مها زچهره رخشان بپوش روی قمر
بیا زپسته خندان کساد شکرکن
زنند لاف رعونت چو شاهدان چمن
تو سرو ناز بچم فخر بر صنوبر کن
شعاع طور تجلی زچشم مردم رفت
تو پرده برکش و آن جلوه را مکرر کن
اگر که عقل فریبت دهد که عشق مورز
نگار ساده بدست آر و می بساغر کن
و گر زخشکی زهدت بسر رود سودا
بیا بمیکده وز می دماغ جان تر کن
اگر هزار گنه گرده باشی آشفته
بیا و کسوت مهر علی تو در بر کن
کدورتی گر از آئینه بشرداری
دوباره طینت آدم زمی مخمر کن
شها معیشت درویش تو بسی تنگ است
زلطف روزی او را زنو مقرر کن
مشام جان زسر زلف خود معطر کن
اگر بروی تو بندند در رقیبانم
بیا زراه نظرباز و جا بمنظر کن
بخور مجلس عشاق نیست عنبر و عود
به بزم انس از آنزلف عود و مجمر کن
مها زچهره رخشان بپوش روی قمر
بیا زپسته خندان کساد شکرکن
زنند لاف رعونت چو شاهدان چمن
تو سرو ناز بچم فخر بر صنوبر کن
شعاع طور تجلی زچشم مردم رفت
تو پرده برکش و آن جلوه را مکرر کن
اگر که عقل فریبت دهد که عشق مورز
نگار ساده بدست آر و می بساغر کن
و گر زخشکی زهدت بسر رود سودا
بیا بمیکده وز می دماغ جان تر کن
اگر هزار گنه گرده باشی آشفته
بیا و کسوت مهر علی تو در بر کن
کدورتی گر از آئینه بشرداری
دوباره طینت آدم زمی مخمر کن
شها معیشت درویش تو بسی تنگ است
زلطف روزی او را زنو مقرر کن
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۶۸ - بیا که چون خم زلفت مشوشم بی تو
بیا که چون خم زلفت مشوشم بی تو
تو خوش به بزم رقیبان و ناخوشم بی تو
تو آتشی زده ای بر عذرا از می غیر
چو زلف و خال نکویان در آتشم بی تو
اگر چه زهر مذابست بی تو مینوشم
و گرچه باده کوثر نمی چشم بی تو
زبیم آنکه شود برق و آیدت زقفا
گمان مدار که من آه بر کشم بی تو
بگفتمش که زهجر تو من پریشانم
جواب داد که آشفته من خوشم بی تو
تو خوش به بزم رقیبان و ناخوشم بی تو
تو آتشی زده ای بر عذرا از می غیر
چو زلف و خال نکویان در آتشم بی تو
اگر چه زهر مذابست بی تو مینوشم
و گرچه باده کوثر نمی چشم بی تو
زبیم آنکه شود برق و آیدت زقفا
گمان مدار که من آه بر کشم بی تو
بگفتمش که زهجر تو من پریشانم
جواب داد که آشفته من خوشم بی تو
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۷۷ - گرم رقیب براند بتا زمنزل تو
گرم رقیب براند بتا زمنزل تو
برنگ شمع برآیم شبی بمحفل تو
پری صفت زنظرها نهفته میگذری
مگر زروح مجرد سرشته شد گل تو
تو خود زرحمت محضی و این عجب باشد
که هیچ رحم نباید بمردم از دل تو
هزار نوح بگرداب تو بغرقاب است
که راه میبرد این بحر غم بساحل تو
چه جلوه بود ترا کاو فتاده چون مجنون
هزار قافله لیلی قفای محمل تو
بغیر سلسله آتشش سزا نبود
هر آنکه سر کشد از زلف چون سلاسل تو
هزار شب بدعا دست برفراشته ام
بود شبی که خدا را کنم حمایل تو
مریز خون زرگ آشفته گرچه گفت طبیب
که غیر او نبود در رگ مفاصل تو
بود چو روح روان در تن تو مهر علی
ببین که از چه سرشته خدای تو گل تو
بتان نماز برندش چو بت پرست به بت
فتد به بتکده گر عکسی از شمایل تو
تو نور حقی و آئینه دار سر ازل
خدای داند و احمد شها فضایل تو
برنگ شمع برآیم شبی بمحفل تو
پری صفت زنظرها نهفته میگذری
مگر زروح مجرد سرشته شد گل تو
تو خود زرحمت محضی و این عجب باشد
که هیچ رحم نباید بمردم از دل تو
هزار نوح بگرداب تو بغرقاب است
که راه میبرد این بحر غم بساحل تو
چه جلوه بود ترا کاو فتاده چون مجنون
هزار قافله لیلی قفای محمل تو
بغیر سلسله آتشش سزا نبود
هر آنکه سر کشد از زلف چون سلاسل تو
هزار شب بدعا دست برفراشته ام
بود شبی که خدا را کنم حمایل تو
مریز خون زرگ آشفته گرچه گفت طبیب
که غیر او نبود در رگ مفاصل تو
بود چو روح روان در تن تو مهر علی
ببین که از چه سرشته خدای تو گل تو
بتان نماز برندش چو بت پرست به بت
فتد به بتکده گر عکسی از شمایل تو
تو نور حقی و آئینه دار سر ازل
خدای داند و احمد شها فضایل تو
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۸۲ - بسومنات اگر ساختند بتکده ای
بسومنات اگر ساختند بتکده ای
بغمزه بشکندش آنصنم بعربده ای
سراچه دل تنگ مرا چه وسعتهاست
که هر کناره زنقش بتی است بتکده ای
اگر نه وقف بدیدار نیکوان میشد
نداشت دیده بینا بدهر فایده ای
بدست باد صبا تا تو داده ای خم زلف
فتاده خانه خرابند خیل غمزده ای
بیاد مغبچه میفروش شب تا صبح
کنم طواف چو کعبه بگرد بتکده ای
بیار آتش سیال زآب می ساقی
بزن بخرمن مستان تو نار موصده ای
بشیر و شکر لعل لبت نخواهم داد
گر از بهشت خدایم دهاد مائده ای
بشوی دفتر تقوی بباده آشفته
اگر بحلقه دردی کشان درآمده ای
چه غم زکش مکش روز حشر ای درویش
مگر نه دست بدامان مرتضی زده ای
بغمزه بشکندش آنصنم بعربده ای
سراچه دل تنگ مرا چه وسعتهاست
که هر کناره زنقش بتی است بتکده ای
اگر نه وقف بدیدار نیکوان میشد
نداشت دیده بینا بدهر فایده ای
بدست باد صبا تا تو داده ای خم زلف
فتاده خانه خرابند خیل غمزده ای
بیاد مغبچه میفروش شب تا صبح
کنم طواف چو کعبه بگرد بتکده ای
بیار آتش سیال زآب می ساقی
بزن بخرمن مستان تو نار موصده ای
بشیر و شکر لعل لبت نخواهم داد
گر از بهشت خدایم دهاد مائده ای
بشوی دفتر تقوی بباده آشفته
اگر بحلقه دردی کشان درآمده ای
چه غم زکش مکش روز حشر ای درویش
مگر نه دست بدامان مرتضی زده ای