تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۰۰ - می خور که فکر عالم پر غم نباشدت
می خور که فکر عالم پر غم نباشدت
عالم خوش است اگر غم عالم نباشدت
با غم دلا بساز که این هم ز لطف اوست
با او چه میکنی اگر این غم نباشدت
زان درد خوشه چین نکند در دل تو کار
کز خرمن مراد جوی کم نباشدت
در صید مرغ دل رخ همچون گلت بس است
حاجت بدام سنبل پر خم نباشدت
زخمی که یار مرهم او می شود چه غم
زخم آن زمان بد است که مرهم نباشدت
کی سر غیب روی نماید چو جم ترا
گر روی دوست آینه جم نباشدت
اهلی چو از غم تو دل دوست خرم است
غمگین مباش گر دل خرم نباشدت
عالم خوش است اگر غم عالم نباشدت
با غم دلا بساز که این هم ز لطف اوست
با او چه میکنی اگر این غم نباشدت
زان درد خوشه چین نکند در دل تو کار
کز خرمن مراد جوی کم نباشدت
در صید مرغ دل رخ همچون گلت بس است
حاجت بدام سنبل پر خم نباشدت
زخمی که یار مرهم او می شود چه غم
زخم آن زمان بد است که مرهم نباشدت
کی سر غیب روی نماید چو جم ترا
گر روی دوست آینه جم نباشدت
اهلی چو از غم تو دل دوست خرم است
غمگین مباش گر دل خرم نباشدت
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۰۱ - از جلوه محبت خورشید حسن دوست
از جلوه محبت خورشید حسن دوست
هر ذره را تصور آن کافتاب اوست
ظل همای عشق گدا شاه میکند
شاهی که چرخ در خم چوگان او چو گوست
جز در دل خراب اسیران غم مجو
گنجی که خلق هردو جهانش به جستجوست
تحقیق من ز هر دو جهان این بود که عشق
مغز حقیقت است و دگر هرچه هست پوست
کلک قضا که اینهمه صورت کشیده است
مقصود کارخانه او صورت نکوست
از کلک مشکبار تو اهلی که دم زند؟
در گلشنی که خار و گلش جمله مشکبوست
هر ذره را تصور آن کافتاب اوست
ظل همای عشق گدا شاه میکند
شاهی که چرخ در خم چوگان او چو گوست
جز در دل خراب اسیران غم مجو
گنجی که خلق هردو جهانش به جستجوست
تحقیق من ز هر دو جهان این بود که عشق
مغز حقیقت است و دگر هرچه هست پوست
کلک قضا که اینهمه صورت کشیده است
مقصود کارخانه او صورت نکوست
از کلک مشکبار تو اهلی که دم زند؟
در گلشنی که خار و گلش جمله مشکبوست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۰۳ - هر کس که پا نهاد بکویت ز دست رفت
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۰۴ - ناصح چو دل نماند نصیحت چه فایده
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۱۰ - ساقی که یار ما بود اغیار را چه بحث؟
ساقی که یار ما بود اغیار را چه بحث؟
جایی که گل حریف شود خار را چه بحث؟
مشتاق دیدنت چکند چشمه حیات
با آب خضر تشنه دیدار را چه بحث؟
نتوان خیال روی تو دیدن مگر بخواب
در این خیال دیده بیدار را چه بحث؟
خضر و مسیح را ندهند از لب تو می
با این حدیث عاشق بیمار را چه بحث؟
اهلی کجا و گشت سر کوی او کجا
با طرف باغ مرغ گرفتار را چه بحث؟
جایی که گل حریف شود خار را چه بحث؟
مشتاق دیدنت چکند چشمه حیات
با آب خضر تشنه دیدار را چه بحث؟
نتوان خیال روی تو دیدن مگر بخواب
در این خیال دیده بیدار را چه بحث؟
خضر و مسیح را ندهند از لب تو می
با این حدیث عاشق بیمار را چه بحث؟
اهلی کجا و گشت سر کوی او کجا
با طرف باغ مرغ گرفتار را چه بحث؟
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۱۶ - آن آفتاب حسن سحر میل باده کرد
آن آفتاب حسن سحر میل باده کرد
صبح سعادتم در دولت گشاده کرد
گفتم سگ توام نظر از من بخشم تافت
خشمی که صدهزار محبت زیاده کرد
گفت آدمی نیی سگ من چون شوی بین
این مردمی که آن صنم حورزاده کرد
در گلشن امید از آن غنچه لب دمید
بویی که خاور گل همه را مست باده کرد
گفتم که ساغری به کفم نه بناز گفت
بیهوده کی توان طلب نا نهاده کرد
سیلاب شوق آمد و نقش خیال فهم
شست از دل آنچنان که مرا لوح ساده کرد
اهلی که همتش بفلک سر نمی نهاد
سیلی عشق عاقبتش سر فتاده کرد
صبح سعادتم در دولت گشاده کرد
گفتم سگ توام نظر از من بخشم تافت
خشمی که صدهزار محبت زیاده کرد
گفت آدمی نیی سگ من چون شوی بین
این مردمی که آن صنم حورزاده کرد
در گلشن امید از آن غنچه لب دمید
بویی که خاور گل همه را مست باده کرد
گفتم که ساغری به کفم نه بناز گفت
بیهوده کی توان طلب نا نهاده کرد
سیلاب شوق آمد و نقش خیال فهم
شست از دل آنچنان که مرا لوح ساده کرد
اهلی که همتش بفلک سر نمی نهاد
سیلی عشق عاقبتش سر فتاده کرد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۱۷ - وصل تو گر زمانه نصیب رقیب کرد
وصل تو گر زمانه نصیب رقیب کرد
شکر خدا که درد تو ما را نصیب کرد
در عشق صرفه یی نبرد جز کسی که او
دنیا و آخرت همه صرف حبیب کرد
عمری است کاشنای شگان در توام
بر من سگ تودوش نگاهی غریب کرد
پندم مده که هیچ دل از دست رفته ات
نشنیده ام که گوش به پند ادیب کرد
گلبانگ اهلی از گل رویت بلند شد
فیض جمال گل مدد عندلیب کرد
شکر خدا که درد تو ما را نصیب کرد
در عشق صرفه یی نبرد جز کسی که او
دنیا و آخرت همه صرف حبیب کرد
عمری است کاشنای شگان در توام
بر من سگ تودوش نگاهی غریب کرد
پندم مده که هیچ دل از دست رفته ات
نشنیده ام که گوش به پند ادیب کرد
گلبانگ اهلی از گل رویت بلند شد
فیض جمال گل مدد عندلیب کرد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۲۰ - آب حیات کس بجز از جرعه کش نخورد
آب حیات کس بجز از جرعه کش نخورد
هرکس که توبه ز می آب خوش نخورد
هیچ از نعیم بزم بهشتش نصیب نیست
هرکس که باده با صنمی حوروش نخورد
در خون کشیدیم چکنم کز جفای بخت
دستم بدامن تو درین گیرو کش نخورد
زلفت گذشت بر رخ و روی تو چین گرفت
هرگز سپاه روم شکست از حبش نخورد
اهلی هزار شکر که چون شیخ خانقه
می در لباس زهد بدستار و فش نخورد
هرکس که توبه ز می آب خوش نخورد
هیچ از نعیم بزم بهشتش نصیب نیست
هرکس که باده با صنمی حوروش نخورد
در خون کشیدیم چکنم کز جفای بخت
دستم بدامن تو درین گیرو کش نخورد
زلفت گذشت بر رخ و روی تو چین گرفت
هرگز سپاه روم شکست از حبش نخورد
اهلی هزار شکر که چون شیخ خانقه
می در لباس زهد بدستار و فش نخورد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۲۱ - خوبان که همچو شمع ز نور آفریده اند
خوبان که همچو شمع ز نور آفریده اند
سر تا قدم چراغ دل و نور دیده اند
آن طرفه آهویان که به مجنون وشان خوشند
این طرفه است کز من مجنون رمیده اند
در صید دل کبوتر مستند مهوشان
کز برج دلفریبی و شوخی پریده اند
چون من بخون خود نشوم غرقه از بتان
کز من بتیغ کم محلی دل بریده اند
آسوده نیستم دمی از سوختن چو شمع
گویی برای سوختنم آفریده اند
هرگز کجا بشریت کوثر شوند خوش
تلخی کشان که زهر جدایی چشیده اند
اهلی چو مرغ بسمل از آن میطپد بخاک
مردان چه جای خاک که در خون طپیده اند
سر تا قدم چراغ دل و نور دیده اند
آن طرفه آهویان که به مجنون وشان خوشند
این طرفه است کز من مجنون رمیده اند
در صید دل کبوتر مستند مهوشان
کز برج دلفریبی و شوخی پریده اند
چون من بخون خود نشوم غرقه از بتان
کز من بتیغ کم محلی دل بریده اند
آسوده نیستم دمی از سوختن چو شمع
گویی برای سوختنم آفریده اند
هرگز کجا بشریت کوثر شوند خوش
تلخی کشان که زهر جدایی چشیده اند
اهلی چو مرغ بسمل از آن میطپد بخاک
مردان چه جای خاک که در خون طپیده اند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۲۳ - از روزگار تیره دلم بر غبار چند؟
از روزگار تیره دلم بر غبار چند؟
روزم سیاه شد ستم روزگار چند؟
ای آفتاب، شام غم صبح عیش کن
دود چراغ و محنت شبهای تار چند؟
از خون دل کنار و برم لاله زار شد
خود در میان آتش و گل در کنار چند؟
وصلت بکام غیر و من از غیرتم هلاک
چون دست من بگل نرسد زخم خار چند؟
عمری بود که منتظر جان سپردنم
مردم ز انتظار اجل، انتظار چند؟
شد اهلی از جفای تو دیوانه عاقبت
عقل و شکیب تاکی و صبر و قرار چند؟
روزم سیاه شد ستم روزگار چند؟
ای آفتاب، شام غم صبح عیش کن
دود چراغ و محنت شبهای تار چند؟
از خون دل کنار و برم لاله زار شد
خود در میان آتش و گل در کنار چند؟
وصلت بکام غیر و من از غیرتم هلاک
چون دست من بگل نرسد زخم خار چند؟
عمری بود که منتظر جان سپردنم
مردم ز انتظار اجل، انتظار چند؟
شد اهلی از جفای تو دیوانه عاقبت
عقل و شکیب تاکی و صبر و قرار چند؟
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۲۵ - خلق از سگت نه از بد دشمن فغان کنند
خلق از سگت نه از بد دشمن فغان کنند
دشمن چه سگ بود گله از دوستان کنند
ز نار عشق رشته جان شد مرا چو شمع
بر خود نبسته ام که مرا منع از آن کنند
دانم یقین نه مستی و از عشوه آندو چشم
ترسم که با یقین خودم بد گمان کنند
خوبان بروی ما نگشایند در مگر
روزی که نوبهار جوانی خزان کنند
مرغ دل از بتان نبرد ره بزیرکی
کاین قوم صید دل نه به تیر و کمان کنند
اهلی ز وصف آن شکرین لب غریب نیست
گر طوطیان حدیث تو ورد زبان کنند
دشمن چه سگ بود گله از دوستان کنند
ز نار عشق رشته جان شد مرا چو شمع
بر خود نبسته ام که مرا منع از آن کنند
دانم یقین نه مستی و از عشوه آندو چشم
ترسم که با یقین خودم بد گمان کنند
خوبان بروی ما نگشایند در مگر
روزی که نوبهار جوانی خزان کنند
مرغ دل از بتان نبرد ره بزیرکی
کاین قوم صید دل نه به تیر و کمان کنند
اهلی ز وصف آن شکرین لب غریب نیست
گر طوطیان حدیث تو ورد زبان کنند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۲۷ - خرم دلی که ره بسر کار خویش برد
خرم دلی که ره بسر کار خویش برد
گوی مراد تا بتوانست پیش برد
قارون چه کرد با همه گنج زری که داشت
نادان مشقت از همه یکباره بیش برد
از صد یکی بمشرب مقصود برد راه
وان ره که برد با همه آیین و کیش برد
آنکس حکیم بود که دانسته وا گذاشت
نوش جهان بمردم و خود زخم نیش برد
دشمن نبرد بار بمنزل به سروری
اهلی باین شکستگی و پای ریش برد
گوی مراد تا بتوانست پیش برد
قارون چه کرد با همه گنج زری که داشت
نادان مشقت از همه یکباره بیش برد
از صد یکی بمشرب مقصود برد راه
وان ره که برد با همه آیین و کیش برد
آنکس حکیم بود که دانسته وا گذاشت
نوش جهان بمردم و خود زخم نیش برد
دشمن نبرد بار بمنزل به سروری
اهلی باین شکستگی و پای ریش برد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۲۸ - چشم ز گریه خانه مردم پر آب کرد
چشم ز گریه خانه مردم پر آب کرد
طوفان اشک من همه عالم خراب کرد
گفتی لب مراست بدلها حق نمک
حقا که این نمک جگر من کباب کرد
ز امید می ز لعل تو مردیم در خمار
با ما شراب لعل تو کار سراب کرد
وصلت نصیب مردم بیدار شد ز بخت
مارا بعشوه نرگس مستت بخواب کرد
حسنت چراغ دیده و دل هر دو بر فروخت
کاری که کرد حسن تو کی آفتاب کرد
اهلی رضای دوست پسندد ز کام خود
از هرچه خوانده است همین انتخاب کرد
طوفان اشک من همه عالم خراب کرد
گفتی لب مراست بدلها حق نمک
حقا که این نمک جگر من کباب کرد
ز امید می ز لعل تو مردیم در خمار
با ما شراب لعل تو کار سراب کرد
وصلت نصیب مردم بیدار شد ز بخت
مارا بعشوه نرگس مستت بخواب کرد
حسنت چراغ دیده و دل هر دو بر فروخت
کاری که کرد حسن تو کی آفتاب کرد
اهلی رضای دوست پسندد ز کام خود
از هرچه خوانده است همین انتخاب کرد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۳۰ - سوز حدیث شمع زبان را خبر نکرد
سوز حدیث شمع زبان را خبر نکرد
حرف سر زبان بدل کی اثر نکرد
غوغای رستخیز برآید ز عاشقان
آن مست نازنین چه سر از خواب بر نکرد
طوبی که سرفرازی باغ بهشت یافت
هرگز ز شرم قامت او سربدر نکرد
کردم طمع بجرعه جامش قضا نهشت
آه از قضا که رحم بما آنقدر نکرد
زان آفتاب حسن مه بخت نو نشد
تاسوی من بگوشه چشمی نظر نکرد
عیبش مکن حسود اگر از رشک ما بمرد
در عمر خویش بهتر از این یک هنر نکرد
هرگز نکرد سوی من آن عشوه گر نگاه
کز عشوه رخنه دگرم در جگر نکرد
اهلی نظر نسبت به تیغ از جمال دوست
این شوخ دیده بین که ز کشتن حذر نکرد
حرف سر زبان بدل کی اثر نکرد
غوغای رستخیز برآید ز عاشقان
آن مست نازنین چه سر از خواب بر نکرد
طوبی که سرفرازی باغ بهشت یافت
هرگز ز شرم قامت او سربدر نکرد
کردم طمع بجرعه جامش قضا نهشت
آه از قضا که رحم بما آنقدر نکرد
زان آفتاب حسن مه بخت نو نشد
تاسوی من بگوشه چشمی نظر نکرد
عیبش مکن حسود اگر از رشک ما بمرد
در عمر خویش بهتر از این یک هنر نکرد
هرگز نکرد سوی من آن عشوه گر نگاه
کز عشوه رخنه دگرم در جگر نکرد
اهلی نظر نسبت به تیغ از جمال دوست
این شوخ دیده بین که ز کشتن حذر نکرد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۳۱ - لعلت بخنده هرچه دلم از تو خواست کرد
لعلت بخنده هرچه دلم از تو خواست کرد
صد وعده دروغ بیک خنده راست کرد
مقصود ما هلک شدن بود غایتش
عشق تو آنچه غایت مقصود ماست کرد
برقی ز آفتاب رخت درچمن فتاد
بازار گل چو خرمن مه روبکاست کرد
دیدی که چشم مست تو چون خواست قتل ما
نگذاشت جای آشتی و هرچه خواست کرد
باور مکن که چرخ جفا کار کج نهاد
کاری چنانکه خاطر ما خواست راست کرد
اهلی برید دل ز طمع ای شکر لبان
از جان گذشت و آنچه مراد شماست کرد
صد وعده دروغ بیک خنده راست کرد
مقصود ما هلک شدن بود غایتش
عشق تو آنچه غایت مقصود ماست کرد
برقی ز آفتاب رخت درچمن فتاد
بازار گل چو خرمن مه روبکاست کرد
دیدی که چشم مست تو چون خواست قتل ما
نگذاشت جای آشتی و هرچه خواست کرد
باور مکن که چرخ جفا کار کج نهاد
کاری چنانکه خاطر ما خواست راست کرد
اهلی برید دل ز طمع ای شکر لبان
از جان گذشت و آنچه مراد شماست کرد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۳۲ - شاهان اگر بصحبت رندان نظر کنند
شاهان اگر بصحبت رندان نظر کنند
شاید که نازو سروری از سر بدر کنند
با دشمنان عتاب بود مصلحت ولی
با دوستان بچشم عنایت نظر کنند
خون دلم چنین که دو لعل تو میخورند
دل رفت و رخنه عاقبتم در جگر کنند
مارا بهشت صحبت پیرست و جام می
طفلان راه میل به شیر و شکر کنند
اهلی مگوی شرح غم خود به گلرخان
ایشان کجا تحمل این درد سر کنند
شاید که نازو سروری از سر بدر کنند
با دشمنان عتاب بود مصلحت ولی
با دوستان بچشم عنایت نظر کنند
خون دلم چنین که دو لعل تو میخورند
دل رفت و رخنه عاقبتم در جگر کنند
مارا بهشت صحبت پیرست و جام می
طفلان راه میل به شیر و شکر کنند
اهلی مگوی شرح غم خود به گلرخان
ایشان کجا تحمل این درد سر کنند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۳۳ - گاهم دو آهوی تو سگ خویش خوانده اند
گاهم دو آهوی تو سگ خویش خوانده اند
گاهم بسنگ تفرقه از پیش رانده اند
ما دل نمی بریم که شاهان چو باز خود
کس را نرانده اند که بازش نخوانده اند
مارا چو چشم خویش حریفان بیوفا
مخمور و ناتوان بکناری نشانده اند
تا داده اند جرعه جامی ز لعل خویش
خوبان عشوه ساز به جانم رسانده اند
آنرا که داده اند بتان نوش لعل خود
از زهر چشم چاشنیی هم چشانده اند
اهلی بدرد بیدلی و بیکسی بساز
درمان طلب نکن که طبیبان نخوانده اند
گاهم بسنگ تفرقه از پیش رانده اند
ما دل نمی بریم که شاهان چو باز خود
کس را نرانده اند که بازش نخوانده اند
مارا چو چشم خویش حریفان بیوفا
مخمور و ناتوان بکناری نشانده اند
تا داده اند جرعه جامی ز لعل خویش
خوبان عشوه ساز به جانم رسانده اند
آنرا که داده اند بتان نوش لعل خود
از زهر چشم چاشنیی هم چشانده اند
اهلی بدرد بیدلی و بیکسی بساز
درمان طلب نکن که طبیبان نخوانده اند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۳۵ - خوبان که نیش بر جگر ریش می زنند
خوبان که نیش بر جگر ریش می زنند
نوشی نمی دهند چرا نیش می زنند
خار از دلم بزخم زبان کی برون شود؟
بیهوده سوزنی به دل ریش می زنند
در حیرتم که ماه وشان از چراغ حسن
آتش چرا بخرمن درویش می زنند
ره بر بتان بعقل که بندد؟ که این سپاه
اول بعقل مصلحت اندیش می زنند
پیش سگان او که ملک در حساب نیست
بیگانه مردمی که دم از خویش می زنند
اهلی صبور باش که مرهم پذیر نیست
زخمی که گلرخان جفا کیش می زنند
نوشی نمی دهند چرا نیش می زنند
خار از دلم بزخم زبان کی برون شود؟
بیهوده سوزنی به دل ریش می زنند
در حیرتم که ماه وشان از چراغ حسن
آتش چرا بخرمن درویش می زنند
ره بر بتان بعقل که بندد؟ که این سپاه
اول بعقل مصلحت اندیش می زنند
پیش سگان او که ملک در حساب نیست
بیگانه مردمی که دم از خویش می زنند
اهلی صبور باش که مرهم پذیر نیست
زخمی که گلرخان جفا کیش می زنند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۳۹ - هرچند آهنین دل ما ناز بیش کرد
هرچند آهنین دل ما ناز بیش کرد
آهن ربای همت ما کار خویش کرد
بسی شیرهای جان بهم آمیخت روزگار
تا لعل یار شربت دلهای ریش کرد
هر جانبی بقصد محبان کشید تیغ
اول مرا زمانه بد مهر پیش کرد
خارم ز لب بجای رطب نوخطان دهند
بخت سیاه نوش مرا جمله نیش کرد
اهلی فکند یوسف جان را بچاره غم
بیگانه با کسی نکند آنچه خویش کرد
آهن ربای همت ما کار خویش کرد
بسی شیرهای جان بهم آمیخت روزگار
تا لعل یار شربت دلهای ریش کرد
هر جانبی بقصد محبان کشید تیغ
اول مرا زمانه بد مهر پیش کرد
خارم ز لب بجای رطب نوخطان دهند
بخت سیاه نوش مرا جمله نیش کرد
اهلی فکند یوسف جان را بچاره غم
بیگانه با کسی نکند آنچه خویش کرد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۴۰ - هردل که جز خیال تو در وی مقام کرد
هردل که جز خیال تو در وی مقام کرد
خلوتسرای خاص ترا وقف عام کرد
تا خون خلق بر لب لعلت حلال شد
آب حیات بر همه عالم حرام کرد
از نوش وصل جان فلک سوختم زرشک
آخر بزهر هجر عجب انتقام کرد
مرغان این چمن همه آزاده خاطرند
سودای سنبل تو مرا مرغ دام کرد
ساقی بپوش جام می از چشم خرقه پوش
کان چشم شور بدنگهی سوی جام کرد
در دور آفتاب جمالت که خلق سوخت
فرخنده طالعی است که صبحی بشام کرد
اهلی که فرق تا قدمش سوختی چو شمع
آخر خیال وصل تو از فکر خام کرد
خلوتسرای خاص ترا وقف عام کرد
تا خون خلق بر لب لعلت حلال شد
آب حیات بر همه عالم حرام کرد
از نوش وصل جان فلک سوختم زرشک
آخر بزهر هجر عجب انتقام کرد
مرغان این چمن همه آزاده خاطرند
سودای سنبل تو مرا مرغ دام کرد
ساقی بپوش جام می از چشم خرقه پوش
کان چشم شور بدنگهی سوی جام کرد
در دور آفتاب جمالت که خلق سوخت
فرخنده طالعی است که صبحی بشام کرد
اهلی که فرق تا قدمش سوختی چو شمع
آخر خیال وصل تو از فکر خام کرد