تعداد ۹۵۹۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۳۹ - بسکه هرجا صفت خون دل آشامی ماست
بسکه هرجا صفت خون دل آشامی ماست
در همه معرکه یی قصه بد نامی است
جام می زهر شود در دل ما بی لب تو
زهر خوردن به از این جام می آشامی ماست
ما که افروخته ایم آتش دل شمع صفت
هرچه آید بسر ما همه از خامی ماست
چون سرانجام بدو نیک بجز مردن نیست
کشته در عشق شدن نیز سرانجامی ماست
عاقبت جان تو اهلی ز کف ساقی عشق
گر بکامی رسد از دولت ناکامی ماست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۴۷ - گر چو گل در کف ما جام می صبحگهی است
گر چو گل در کف ما جام می صبحگهی است
آنهم از سایه اقبال تو ای سرو سهی است
بهر جان هر که دم از بی گنهی زد بکشش
چه گناهش بتر از دعوی این بی گنهی است
پادشاهان همه شب پاس درت میدارند
پاسبانی بسر کوی بتان پادشهی است
ایکه در بند بتانی ز جفا داد مزن
زانکه رسم و ره اینطایفه بی رسم و رهی است
آه مستان خرابات خدا رد نکند
بلکه مقبول تر از زمزمه خانقهی است
سرخ رویند چو گل اهلی ازین باغ همه
بلبل سوخته از بخت خودش روسیهی است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۶۷ - روی تو مصحفی است که در آن خوبی است
روی تو مصحفی است که در آن خوبی است
خال تو آیتی است که در شان خوبی است
جان جهان، ملاحت روی تو تازه کرد
خوبی است جان عالم و آن جان خوبی است
طغر ای ابرویت چو مه نو تمام کرد
منشور دلبری که ز دیوان خوبی است
آهسته ران که توسن حسن تو پست ساخت
جولان هرکه در سر میدان خوبی است
رخسار دلفروز تو زان لعل پر نمک
این معدن ملاحت و آن کان خوبی است
روی چو آتشت گل باغ جوانی است
قد خوشت نهال گلستان خوبی است
سلطان اگر ربود دلش خوبی غلام
اهلی غلام اوست که سلطان خوبی است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۷۰ - عید قربان شد و سر در ره جولان تو رفت
عید قربان شد و سر در ره جولان تو رفت
من سری داشتم آن نیز بقربان تو رفت
این چه شکل است و شمایل مگر از مشرق حسن
آفتابی که بر آمد بگریبان تو رفت
لذت درد سکندر خضر امروز چشید
که بحسرت ز لب چشمه حیوان تو رفت
رفت جان بهر تو بر باد ولی بر تو چه غم؟
چه تفاوت که نسیمی ز گلستان تو رفت
نه که حرمان تو تنها دل من برد بخاک
کز جهان هرکه برون رفت بحرمان تو رفت
اهلی آن شد که کند میل تو آن نخل بلند
میوه شاخ امید از لب و دندان تو رفت
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۷۴ - این چه سروست که از گلشن جان خاسته است
این چه سروست که از گلشن جان خاسته است
وین چه قدست که چون نخل گل آراسته است
گرد بر دامن پاکت نرسد از ره کس
خاصه گردی که از آلوده دلی خاسته است
وای اگر آنقدر افزوده شود روز فراق
کز شب قدر وصال تو فلک کاسته است
عشق اگر تیغ برآرد سپر عقل چه سود؟
بر سر بنده رود آنچه خدا خواسته است
اهلی از برق جهانسوز غمت بی خبرست
ورنه این خرقه صدپارچه پیراسته است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۸۱ - عاشق آن نیست که شد محرم و همدم بر دوست
عاشق آن نیست که شد محرم و همدم بر دوست
عاشق آنست که محروم بود از در دوست
گر فلک هر دو جهان در نظرم عرض کند
در دلم نقش نبندد بجز از پیکر دوست
برو ایخواجه مگو از سر یوسف بگذر
زانکه مویی بدو عالم ندهم از سر دوست
زخم دلدار به از رحم رقیب است مرا
خوشتر از مرهم اغیار بود نشتر دوست
باز اهلی دهن دوست چو گل خندان است
میوزد جان امید از لب جان پرور دوست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۸۷ - گل نو آمد و ما را غم دیرینه گرفت
گل نو آمد و ما را غم دیرینه گرفت
مرغ جان را نفس اندر قفس سینه گرفت
آن حریفی که شبش بودمی از خون دلم
بازش امروز هوای می دوشینه گرفت
چند جان همه را آن مه نو خط سوزد
آخرش دود دل خلق در آیینه گرفت
گنج سر دهنش تا نبرد راه کسی
مهر خط لب لعلش در گنجینه گرفت
دی مرا بود گذر بر سر کوی دگری
ره بمن دوش سک کویش ازان کینه گرفت
بسکه بر خرقه پشمین بودم داغ شراب
در دلم آتش ازین خرقه پشمینه گرفت
تازه گلزار جهان بر دل اهلی تنگ است
مرغ روحش ره آن گلشن دیرینه گرفت
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۸۸ - صبر تلخ است و دوای من خونین جگر است
صبر تلخ است و دوای من خونین جگر است
داروی درد من از درد جگر سوزتر است
چون ننالم که رقیبش بجفا می کشدم
وین که او آگه ازین نیست جفای دگرست
منم آن دلشده پروانه که جا بر سر شمع
بی خبر سوخته ام تا دگران را خبرست
هر کجا غمزده شوخی است بلای دل ماست
تیر باران بلا در ره اهل نظرست
ناصحا من نکنم ترک بتان قصه مخوان
گفتگویی که بجایی نرسد درد سر است
اهلی از بهر خدا پرده زنار بکش
که تفاوت زتو تا بر همنان اینقدرست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۹۶ - هرکه برخاست ز سودای تو بر جا ننشست
هرکه برخاست ز سودای تو بر جا ننشست
تا نیفکند به پای تو سر از پا ننشست
عرصه کوی تو صحرای قیامت باشد
زانکه هرگز ز سر کوی تو غوغا ننشست
گرچه عمری بنشستم به سر راه امید
جز سگ کوی تو کس با من شیدا ننشست
دل مجنون نه به دیوانگی از خلق رمید
عقل او بود که با مردم دانا ننشست
داد طوفان سرشکم همه عالم بر باد
در تنور دل من آتش سودا ننشست
گرد راهت به سر سرو سهی باد نشاند
خاک پای تو کجا رفت که بالا ننشست
پهلوی خار کسی سرو سهی را ننشاند
اهلی از یار مشو رنجه که با ما ننشست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۰۴ - دل جگر سوخته از جان سیه بخت من است
دل جگر سوخته از جان سیه بخت من است
جان هم آغشته بخون از دل جان سخت من است
صورت حال چه پوشم که عیانست مرا
هرچه در آینه خاطر یک لخت من است
شمع روی تو که در خرمن گل آتش زد
برق او را چه غم از سوختن رخت من است
خسرو وقت خود و بنده درگاه توام
خشت در تاج سر و خاک درت تخت من است
همه جا صبح وصال است ز خورشید رخش
اهلی این شام غم از تیرگی بخت من است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۱۶ - گر به کوثر نظر ز نیکو عملی است
گر به کوثر نظر ز نیکو عملی است
چشم ما بر کرم ساقی و بخش ازلی است
رند دردی کش ما را تو چه دانی چه کس است
بجز از پیر خرابات که داند که ولی است
ای طبیب دل و جان سوی خود از ناز مرا
کی محل میکنی و درد من از کم محلی است
پاک دل نیست کسی کز می صافی گذرد
احتراز از محک تجربه عین دغلی است
عمر باشد که درین میکده با خضر و مسیح
اهلی از جرعه کشان علی و آل علی است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۲۰ - سرو بر خاک ره از رشک قد یار نشست
سرو بر خاک ره از رشک قد یار نشست
جلوه قامت او دید ز رفتار نشست
خاک در دیده آن رهرو بی صبر و ثبات
کز ره کعبه بآزردگی خار نشست
تا چو صورت تهی از جان نشود قالب ما
بفراغت نتوان پشت بدیوار نشست
حسن یوسف همه را پرده ناموس درید
بس زلیخا صفتی بر سر بازار نشست
دوش در مجلس ما باد سحر کرد گذار
شمع را گرمی بازار بیکبار نشست
تنم از شوق بتان هیزم آتشکده شد
رشته جان همه در وصله زنار نشست
تو درون آی که تا جان رود از خانه تن
که بسی ماند درین خانه و بسیار نشست
از گران باری تن جان سبکروحان رست
اهلی از زحمت جان نیز سبکبار نشست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۲۲ - ساقیا بی لب لعلت می ناب اینهمه نیست
ساقیا بی لب لعلت می ناب اینهمه نیست
گرنه ذوق تو بود شوق شراب اینهمه نیست
گنج مستی طلبی عالم هستی بگذار
زانکه این عالم پرشور خراب اینهمه نیست
جز دل خسته که با جور و ستم خوی گرفت
هیچ کسرا ستم و جور تو تاب اینهمه نیست
غرض از دود دلم بوی محبت باشد
ورنه مستان ترا میل کباب اینهمه نیست
اهلی سوخته خون گریه اگر کرد چه عیب
چکند در جگر سوخته آب اینهمه نیست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۲۳ - نه که در کوی تو جز من دگری گمره نیست
نه که در کوی تو جز من دگری گمره نیست
هیچکس ز آمدن و رفتن خود آگه نیست
سر نتابم زدر میکده تاخاک شوم
که سری نیست که خاک ره این درگه نیست
نخل مقصود من سوخته کوته دست
خوش بلندست ولی دست دعا کوته نیست
زاهد از میکده مارا سوی مسجد طلبید
دلق آلوده ما لایق بیت الله نیست
نیست حاجت بنصیحت که مرو از در دوست
کاین چنین اهلی دلسوخته هم ابله نیست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۲۵ - گر کشد خصم بزور از کف من دامن دوست
گر کشد خصم بزور از کف من دامن دوست
چکند با کشش دل که میانمن و اوست
غایت مهر و وفا داری من می بیند
ناز او با من از آن است نه از تندی خوست
با که گویم غم بدخویی آن مایه لطف
که ببخت من شوریده چنین عربده جوست
ایکه سر تا قدمت جمله نکو می بینم
اینکه باما بسر جور و جفایی نه نکوست
صوت بلبل نبود غیر دعا گویی گل
گوش کن ناله اهلی و مگو بیهده گوست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۳۶ - دل که خونم خورد ای حور نه پنداری ازوست
دل که خونم خورد ای حور نه پنداری ازوست
او که جا در دل من ساخته خونخواریی ازوست
تهمت وصل کشم زانکه ز بس بندگیم
خلق را در حق من چشم وفاداری ازوست
ایکه دستم بدهان می نهی از باب فغان
بر دل چاک نهم دست که این زاری ازوست
وه که بیمار چنانم که زمن یار کنار
کرد با آنکه مرا اینهمه بیماری ازوست
طمع خام به بینید که با دست تهی
اهلی سوخته دل را هوس یاری ازوست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۴۳ - آتشی دردل من شمع رخت درزده است
آتشی دردل من شمع رخت درزده است
که بهر مو زتنم درد دلی سر زده است
از پریشانیم ایشوخ چه پرسی که فراق
همچو رلف تو مرا کار بهم بر زده است
نامه شوق تو هر مرغ که آورده بمن
پای در خون دلم همچو کبوتر زده است
نفس باد صبا تا خبری از تو رساند
هر نفس در دل من آتش دیگر زده است
یک نفس سایه فکن بر سرم ای فر همای
کز هوای تو بسی مرغ دلم پر زده است
زر رخساره اهلی برواج است ز عشق
خاصه کز مهر و وفا سکه بر آن زر زده است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۸۰ - رشکم از کس نبود گرد و جهان حاصل اوست
رشکم از کس نبود گرد و جهان حاصل اوست
میرم از غیرت آنکس که غمت در دل اوست
مقبل آن نیست که چون مه بفلک منزل ساخت
مقبل آنست که ماهی چو تو در منزل اوست
فتنه این است که آن نرگس مستی که تراست
همچو ابروی تو هر کس که بود مایل اوست
خوانده باشی سبب لعنت شیطان ز چه شد
هرکه در سجده رویت نبود داخل اوست
من کجا ذره صفت پرتو خورشید کجا؟
چشم امید ولی بر کرم شامل اوست
چون مگس دوریم از محفل او تلخ بود
زانکه شیرینی عالم همه در محفل اوست
کار اهلی همه دم گریه تلخ است ز غم
آه ازین چاشنی غم که در آب و گل اوست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۸۹ - درد می مرهم ریش دل بیمار غم است
درد می مرهم ریش دل بیمار غم است
ورنه از دولت ساقی می صافی چه کم است
وصل لذت ندهد تا نچشی زهر فراق
لذت عشق هم از چاشنی زهر غم است
درد جامی که رسد از تو غنیمت شمریم
در دو صافی ز کفت هرچه بود مغتنم است
ای مسیحا نفس آخر چه شود گر ز کرم
بازپرسی که دل خسته ما درچه دم است
چون کبوتر دل ما صید در و بام تو شد
پاس مرغ دل ما دار که صید حرم است
کوس بدنامی ما در همه آفاق زدند
آتش سینه ما در همه عالم علم است
کیست اهلی؟ که گدایی کند از لعل تو لیک
چشمه نوش لب لعل تو بحر کرم است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۹۱ - شمع روی تو نه افروخته چشم من ازوست
شمع روی تو نه افروخته چشم من ازوست
این چراغیست که چشم همه کس روشن ازوست
دست در گردنت آن زلف بهل تافکند
که ترا خون من سوخته در گردن ازوست
دهنت گرچه بود مرهم دل هیچ نگفت
که دل ریش مرا اینهمه خون خوردن ازوست
یارب از باد خزانی ورقش زرد مباد
آن گل تازه که فیروزی صد گلشن ازوست
آه از آنشوخ پریزاده که صد عاشق زار
مست و مجنون و جگر سوخته در گلخن ازوست
خرمن حسن بتانرا مژه در پاشم
خوشه چین است که آرایش صد خرمن ازوست
اهلی از سینه برون کن دل خونین شده را
ز آنکه آلودگی دیده ترا دامن ازوست