تعداد ۹۵۹۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۹۴۹ - سجده بردم به درش دوش چو تنها گشتم
سجده بردم به درش دوش چو تنها گشتم
آمد آن شمع برون ناگه و رسوا گشتم
عاقبت نقد مرا دل خود داد به دست
سال‌ها گرچه به دریوزه دل‌ها گشتم
منم آن ذره که بی‌نام و نشان می‌باشم
به هواداری خورشید تو پیدا گشتم
وقت آنست که در میکده افتاده شوم
جبر آن عمر که بیهوده به هر جا گشتم
اهلی از کعبه چو حاجی نزنم لاف که من
خادم میکده بودم چه به صحرا گشتم
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۹۵۵ - غرق خونم که ازین بحر کناری گیرم
غرق خونم که ازین بحر کناری گیرم
سر بصحرا نهم و دامن خاری گیرم
چند باشند جوانان بکنار از من پیر
وقت آنست که من نیز کناری گیرم
بسکه در کنج غمم چهره خزانی شده است
شرم دارم که ره باغ و بهاری گیرم
مگسی بی پر و بالم چه پرم گرد همای
در خور بال و پر خویش شکاری گیرم
بیقرارم من از آن شمع چو پروانه ولی
تا نسوزم نگذارد که قراری گیرم
گر سگ خود شمرد آن بت ترسا بچه ام
کافرم گر دو جهان را بشماری گیرم
اهلی آن به که چو بلبل نکنم ناله عشق
چند خود را بزبان عاشق زاری گیرم
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۹۷۰ - آنچنانم ز فراقت که ندانم چکنم
آنچنانم ز فراقت که ندانم چکنم
جان دهم یا بامید تو بمانم چکنم
بی لبت بر دل خود خنجر چون آب زدم
گر بدین آتش دل را ننشانم چکنم
رخ چرا تا بد از افغان من خسته طبیب
گر باو درد دل خود نرسان چکنم
شربت صبر اگر چاره بیمار دل است
من که صبر از لب شیرین نتوانم چکنم
منم و جان خرابم ز غم او اهلی
وان هم اندر قدمش گر نفشانم چکنم
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۹۹۰ - تا کی از گریه گره بر لب فریاد زنم
تا کی از گریه گره بر لب فریاد زنم
سوختم چند گره بیهده بر باد زنم
منکه از طالع شوریده خود در بدرم
از که نالم چکنم پیش که فریاد زنم
غم دل چند خورم کی بود آنروز که من
بفراغت نفسی با دل آزاد زنم
هر گهم صورت شیرین نفسی پیش آید
ای بسا آه که بر حسرت فرهاد زنم
اهلی آن غنچه دهن کار بمن تنگ گرفت
وقت آن شد که قدم در عدم آباد زنم
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۹۹۴ - چند نالم ز غم و شهر پر آوازه کنم
چند نالم ز غم و شهر پر آوازه کنم
چون سگان ریش کهن را به زبان تازه کنم
عشق تو (گشت) چو پروانه مرا بهر جلال
نه چو بلبل ز پی شهره و آوازه کنم
شوق من بیش ز اندازه چو حسن تو مرنج
بر جمال تو نظر گرنه به اندازه کنم
ملک دل رخنه چه شد از تو نظر چون بندم
تکیه بر ملک چه از بستن دروازه کنم
گر به اهلی ندهی از سر زلفت تاری
نسخه جان خرابش به چه شیرازه کنم
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۹۹۵ - من که از دور ترا بینم و مدهوش شوم
من که از دور ترا بینم و مدهوش شوم
کی بود طاقت آنم که هم آغوش شوم
گرچه ناز تو مرا جامه تن کرد قبا
کشته ناز تو ایسرو قباپوش شوم
نالم از درد و زین ناله چو سودی نبود
گریه زار کنم آخر و خاموش شوم
بسکه شیرینی گفتار تو هوشم بربود
نشوم پند کسی گر همه تن گوش شوم
اینکه چون اهلی دلسوخته نالم زانست
که مبادا ز ضمیر تو فراموش شوم
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۲۲ - هرگز از بخت نیامد قدحی در دستم
هرگز از بخت نیامد قدحی در دستم
که بدیوانگی عاقبتش نشکستم
وه که چندان برخ جام من باده پرست
روزن دیده گشادم که در دل بستم
خواهم آنکنج فراغت که کس از دشمن و دوست
نکند یاد که من نیست شدم یا هستم
گرد آنشمع چو پروانه بسی گشتم لیک
تا بهستی خود آتش نزدم ننشستم
سوخت اهلی دلم از عاقبت اندیشی خود
ترک خود کردم و از آه و ستم وارستم
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۲۸ - از برون چون مگس آلوده بشهد هوسیم
از برون چون مگس آلوده بشهد هوسیم
وز درون با ملک سدره نشین همنفسیم
گرچه در باغ جهان مرغ دل ما ننشست
چاره صبر است و تحمل که اسیر قفسیم
گلبن گلشن قدسیم بر اهل نظر
گرچه در چشم خسان خوار تر از خار و خسیم
نام ما را بشمار سگ او کس نگرفت
هر کجا ذکر سگ یار بود ما چه کسیم
یاری تشنه لبان گر کنی ای خضر کرم
یار ما باش که ما تشنه لب بازپسیم
چند کوشیم چو اهلی ز پی وعده وصل
بخدا تا برسد وعده وصلش نرسیم
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۲۹ - سرو من، چون سخن از لعل چو قندت گویم
سرو من، چون سخن از لعل چو قندت گویم
بوسه یی خواهم و ترسم که بلندت گویم
آتش دل مگر از سینه خود آید بزبان
ورنه من حال دل سوخته چندت گویم
میرسی خرم و خندان مگذر بهر خدا
تا دعایی ز پی دفع گزندت گویم
بشنو از من سخنی ای دل غافل بخود آ
گرچه زان کار گذشتست که پندت گویم
شد پسند دل اهلی ز تو دشواری غم
زان قبول دل دشوار پسندت گویم
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۳۷ - منعت از همنفسان چند بصد پند کنم
منعت از همنفسان چند بصد پند کنم
من که خود دلشده ام منع کسان چند کنم
بیوفایی مکن از دوری من حمل که من
گر کنار از تو کنم بهر زبان بند کنم
جای دوری بود از رشک رقیب تو ولی
چون زیم بیتو و خود را بچه خرسند کنم
بیتو در صبر زیم عمری و باز آنهمه صبر
صرف یکخنده آن لعل شکر خند کنم
طعنه بر شورش مجنون نتوان زد اهلی
من دیوانه چرا عیب خردمند کنم
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۴۰ - هست کحل بصر از خاک ره او هوسم
هست کحل بصر از خاک ره او هوسم
لیک ترسم که شوم خاک و بگردش نرسم
با تو چون در سخن آیم؟ که ترا چون بینم
آتش شوق تو در سینه بسوزد نفسم
شمع من چون تو بخلوتگه عشرت باشی
بادرا ره نبود سوی تو من خود چه کسم
سوی آن گل ببر ای باد صبا جان مرا
به زمین بوس که من مرغ اسیر قفسم
تو اگر یاری اگر دشمن جان اهلی را
او بجای تو کسش نیست بجان تو قسم
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۴۹ - من که چون لاله ز داغ تو بر افروخته ام
من که چون لاله ز داغ تو بر افروخته ام
رخ بر افروخته ام از می و دلسوخته ام
رشته جان مرا سوزن مژگان تو بس
زین سبب چشم و دل از هر دو جهان دوخته ام
غرقه بحر غمم چاره من خاموشیست
گرچه در دل همه خون چون صدف اندوخته ام
باطن از مهر تو چون جام جمم غیب نماست
تا نگویی که همین ظاهری افروخته ام
در دهن نام حبیب است چو طوطی اهلی
که ز استاد همین یکسخن آموخته ام
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۵۵ - گرچه در رسم ادب از دگران کم نشدیم
گرچه در رسم ادب از دگران کم نشدیم
تا ندیدیم سگ کوی تو آدم نشدیم
آه ازین گرمی بازری که پروانه صفت
سوخت شمع تو صد از ما و یکی کم نشدیم
بجز از مردمیی کاهوی چشم تو نمود
هرگز آسوده دل از مردم عالم نشدیم
دیگران یار تو و ما بگدایی راضی
بخت بد یار نشد آخر و آنهم نشدیم
گرچه بیدین و دل از عشق چو صنعان گشتیم
لله الحمد کز اقبال تو بیغم نشدیم
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۶۶ - تا بکی توبه کنیم از می و دردم شکنیم
تا بکی توبه کنیم از می و دردم شکنیم
توبه کردیم که از توبه دگر دم نزنیم
چشم صاحب نظرانست بر آنگونه چشم
ما هم از گوشه کناری نظری می فکنیم
نیست ما را خبر از گفت و شنید دو جهان
بسکه از شوق بتان با دل خود در سخنیم
زاهدا، قبله پرستی تو و ما یار پرست
تو بدین عقل مسلمانی و ما برهمنیم
اهلی از ما سفر کعبه بعیدست بسی
زانکه در میکده افتاده حب الوطنیم
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۶۷ - روزه بگذشت و هوای می بیغش دارم
روزه بگذشت و هوای می بیغش دارم
از مه عید و شفق نعل در آتش دارم
هرکه بینی خوشی خود طلبد جز من زار
که بدین ناخوشی خویش عجب خوش دارم
خورده ام تیر تو چون آهو از آن بار دگر
از پی تیر دگر چشم به ترکش دارم
مکن ایدوست قیاس طرب از رنگ رخم
که بصد خون جگر چهره منقش دارم
جان جفا چند کشد کز تو بجان رحمت نیست
شرم باری من ازین جان بلاکش دارم
در چنین قحط کرم شاکرم از پیر مغان
که اگر هیچ ندارم می بیغش دارم
گفت اهلی چو طبیب تو منم دل خوشدار
من نه آنم که دل خسته مشوش دارم
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۷۶ - عاشق مستم و محنت زده از بار دلم
عاشق مستم و محنت زده از بار دلم
دوستان عفو کنیدم که گرفتار دلم
همه کس در پی تیمار و دل من ز جنون
سنگ بر سینه زنان در پی آزار دلم
خار خار دلم از زخم زبان کم نشود
مگر آن سوزن مژگان بکشد خار دلم
دل خرید از کف غم بازم و بفروخت بدوست
خود فروشی نکنم بنده بازار دلم
عیب من از رخ معشوق نشاید اهلی
که مرا خود هنر اینست که در کار دلم
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۷۷ - گرچه بی بختم و دور از رخ گلفام توام
گرچه بی بختم و دور از رخ گلفام توام
شکر این بخت چگویم که در ایام توام
مرغ هرگز نپرد سوی من و من همه عمر
چشم در راه خبر گوش به پیغام توام
ساقیا تشنه لم سوز مرا عیب مکن
چکنم سوخته جرعه یی از جان توام
تو ملک خویی و با من سخن از لطف کنی
من خراب از ستم و کشته دشنام توام
نظری کن که گدای نظرم چون اهلی
نه چو کوته نظران در پی انعام توام
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۸۲ - مست آنم که ز دستت قدحی نوش کنم
مست آنم که ز دستت قدحی نوش کنم
هرچه غیر تو بود جمله فراموش کنم
نایم از شوق تو تا روز قیامت باهوش
مست اگر با تو شبی دست در آغوش کنم
گوش بر قول تو دارم نه به پند دگران
من نه آنم که حدیث دگران گوش کنم
خنده رویم همه چون جام و دلم پرخونست
پرنشاطم چوخم وز آتش دل جوش کنم
روی اهلی سوی پیران مرقعپوش است
من نظر سوی جوانان قباپوش کنم
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۸۶ - تشنه درد توام وز پی درمان نروم
تشنه درد توام وز پی درمان نروم
گر بمیرم بسر چشمه حیوان نروم
چه بهار و چه خزان بیخبرم از گل و خار
زانکه بی روی تو هرگز بگلستان نروم
بسکه از غیر تو ای گل چو صبا خار خورم
هیچگه سوی تو نایم که پریشان نروم
گر در آتش طلبد عشق توام شمع صفت
کشتنی باشم اگر خرم و خندان نروم
بلبل مستم اگر بر سر خارم چه عجب
خار در چشمم اگر بر سر پیکان نروم
بامید لب شیرین تو فرهاد صفت
میکنم جانی و باشد که بحرمان نروم
غرقه در خون دلم پیش سگانش اهلی
باشد آلوده ازین منزل پاکان نروم
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۹۱ - می بده کز غم دنیا دمی آسوده شویم
می بده کز غم دنیا دمی آسوده شویم
کار دنیاست مبادا که دل آلوده شویم
خیز تا صحبت رندان دل ما تازه کند
چند در خانقه و مدرسه فرسوده شویم
کار عالم چو بغم خوردن ماراست نشد
شاد بهتر که ملول از غم بیهوده شویم
دو جهان گر نبود ما نه از آن رندانیم
که پریشان ز غم بوده و نابوده شویم
بهزاران هوس آلوده لبت چون بوسم
مگر آن دم که چو می از همه پالوده شویم
سوختیم از غم و در دیده ارباب نظر
سرمه گردیم گرت زیر قدم سوده شویم
بس دویدیم چو اهلی همه سو از پی دل
اینزمان کشته شویم از همه آسوده شویم