تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۳۹ - مارا همین جواب سلام است کام ازو
مارا همین جواب سلام است کام ازو
معراج ما بسست جواب سلام ازو
هر گوشه چشم ناز چو من صد هزار کشت
خون کدام خواهم و داد کدام ازو
نقد و کون قیمت یکموی یوسف است
ما را چه سود پختن سودای خام ازو
تنها نه دام راه من آنزلف و خال شد
بس مرغ زیر کی که درافتد بدام ازو
آه از جفای ساقی دوران که عاشقان
خون میخورند همچو شفق صبح و شام ازو
مارا رقیب اگر به خمار فراق سوخت
خواهد کشید ساقی دور انتقام ازو
خاص کسی نشد کرم عام میفروش
آسوده اند خلق جهان خاص و عام ازو
اهلی چو صاف عیش به درد غمی فروخت
ساقی مکن دریغ تو هم درد جام ازو
معراج ما بسست جواب سلام ازو
هر گوشه چشم ناز چو من صد هزار کشت
خون کدام خواهم و داد کدام ازو
نقد و کون قیمت یکموی یوسف است
ما را چه سود پختن سودای خام ازو
تنها نه دام راه من آنزلف و خال شد
بس مرغ زیر کی که درافتد بدام ازو
آه از جفای ساقی دوران که عاشقان
خون میخورند همچو شفق صبح و شام ازو
مارا رقیب اگر به خمار فراق سوخت
خواهد کشید ساقی دور انتقام ازو
خاص کسی نشد کرم عام میفروش
آسوده اند خلق جهان خاص و عام ازو
اهلی چو صاف عیش به درد غمی فروخت
ساقی مکن دریغ تو هم درد جام ازو
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۴۰ - من بنده صبا که دهد عرض رای تو
من بنده صبا که دهد عرض رای تو
کز عرض بند گیست مرادم دعای تو
جای تو بود دیده شب زنده دار من
باز آکه هیچکس ننشیند بجای تو
آن آفتاب مهر فزایی که همچو من
ذرات کاینات بود در هوای تو
غافل مشو ز حال گدایی که دایمش
دست دعا گشاده بود از برای تو
اهلی که جان بپای تو میداد روز وصل
گر کشته در فراق تو گردد فدای تو
کز عرض بند گیست مرادم دعای تو
جای تو بود دیده شب زنده دار من
باز آکه هیچکس ننشیند بجای تو
آن آفتاب مهر فزایی که همچو من
ذرات کاینات بود در هوای تو
غافل مشو ز حال گدایی که دایمش
دست دعا گشاده بود از برای تو
اهلی که جان بپای تو میداد روز وصل
گر کشته در فراق تو گردد فدای تو
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۴۴ - خوش حالتی است پیش تو از می خوشان شده
خوش حالتی است پیش تو از می خوشان شده
دل با تو در حکایت و خود از زبان شده
فریاد از این نمک که نظر تا فکنده ام
خوناب دل ز گوشه چشمم روان شده
ایمن مباش از من دیوانه ای رفیق
کان بیخودی که بودمرا بیش از آن شده
چون کام خویش یابم از آن لب که هر گهم
او در کنار آمد و من از میان شده
اهلی بزخم تیر جفا دل بنه که باز
دل داده ایم از کف و تیر از کمان شده
دل با تو در حکایت و خود از زبان شده
فریاد از این نمک که نظر تا فکنده ام
خوناب دل ز گوشه چشمم روان شده
ایمن مباش از من دیوانه ای رفیق
کان بیخودی که بودمرا بیش از آن شده
چون کام خویش یابم از آن لب که هر گهم
او در کنار آمد و من از میان شده
اهلی بزخم تیر جفا دل بنه که باز
دل داده ایم از کف و تیر از کمان شده
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۶۴ - ای با سگت فرشته دم از بندگی زده
ای با سگت فرشته دم از بندگی زده
تنها نه او که هرکه دم از زندگی زده
پیش رخ تو گل نشکفت بلکه باغ
آتش بنو بهار ز شرمنگی زده
مه با تو بر نیاید از آنرو هلال شد
یعنی که حلقه بر در درماندگی زده
در کوی عشق افسر جم باد می برد
خرم کسی که لاف سر افکندگی زده
اهلی تو کیستی که در محرمی زنی
در حضرتی که کعبه در بندگی زده
تنها نه او که هرکه دم از زندگی زده
پیش رخ تو گل نشکفت بلکه باغ
آتش بنو بهار ز شرمنگی زده
مه با تو بر نیاید از آنرو هلال شد
یعنی که حلقه بر در درماندگی زده
در کوی عشق افسر جم باد می برد
خرم کسی که لاف سر افکندگی زده
اهلی تو کیستی که در محرمی زنی
در حضرتی که کعبه در بندگی زده
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۶۸ - بد فرصتت چرخ فلک تن فرو مده
بد فرصتت چرخ فلک تن فرو مده
می ده اگر فلک ندهد کام گو مده
میدزدد از جمال تو آیینه رنگ حسن
ای آفتاب حسن بآیینه رو مده
منع شمیم زلف مکن گر بما رسد
هرگز کسی بمشک نگفتست بو مده
آنرا که خضر دست نگیرد بجرعه یی
گو آبروی خویش پی آب جو مده
گر آرزوی باده بود بی لب توام
گو جام بخت هرگزم این آرزو مده
مخمور عشق را لب میگون دوا کند
اهلی خموش و درد سر از گفتگو مده
می ده اگر فلک ندهد کام گو مده
میدزدد از جمال تو آیینه رنگ حسن
ای آفتاب حسن بآیینه رو مده
منع شمیم زلف مکن گر بما رسد
هرگز کسی بمشک نگفتست بو مده
آنرا که خضر دست نگیرد بجرعه یی
گو آبروی خویش پی آب جو مده
گر آرزوی باده بود بی لب توام
گو جام بخت هرگزم این آرزو مده
مخمور عشق را لب میگون دوا کند
اهلی خموش و درد سر از گفتگو مده
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۶۹ - در حسرت تو مردن ما از حیات به
در حسرت تو مردن ما از حیات به
بی التفاتیت ز هزار التفات به
صد جان فدای باده عشقت که این شراب
هرچند آتش است ز آب حیات به
کی نیشکر چو قد تو شیرین شمایل است
کاین نخل میدهد رطبی از نبات به
بازی خورد فرشته از آنرخ چه جای عقل
ایشاه حسن، عقل درین عرصه مات به
اهلی کسیکه عاشق و مست است و پاکباز
انصاف اگر بود ز ملک در صفات به
بی التفاتیت ز هزار التفات به
صد جان فدای باده عشقت که این شراب
هرچند آتش است ز آب حیات به
کی نیشکر چو قد تو شیرین شمایل است
کاین نخل میدهد رطبی از نبات به
بازی خورد فرشته از آنرخ چه جای عقل
ایشاه حسن، عقل درین عرصه مات به
اهلی کسیکه عاشق و مست است و پاکباز
انصاف اگر بود ز ملک در صفات به
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۷۰ - پیش تو هر که هست چو صورت خموش به
پیش تو هر که هست چو صورت خموش به
عیسی نفس تویی دگران چشم و گوش به
خواهد سبوی جسم چو سنگ اجل شکست
پس این سبو سفال سگ میفروش به
گر می چنان خوری که نگویند زهر باد
گر زهر میخوری بحقیقت ز نوش به
طوفان آب دیده جهان میکند خراب
گر دیک دل ز گریه نیارم بجوش به
اهلی ز وصف لاله رخان لب چه بسته یی
بلبل بهر صفت که بود در خروش به
عیسی نفس تویی دگران چشم و گوش به
خواهد سبوی جسم چو سنگ اجل شکست
پس این سبو سفال سگ میفروش به
گر می چنان خوری که نگویند زهر باد
گر زهر میخوری بحقیقت ز نوش به
طوفان آب دیده جهان میکند خراب
گر دیک دل ز گریه نیارم بجوش به
اهلی ز وصف لاله رخان لب چه بسته یی
بلبل بهر صفت که بود در خروش به
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۷۱ - از خواب جامه چاک و پریشان برآمده
از خواب جامه چاک و پریشان برآمده
صبح قیامتش ز گریبان برآمده
ای مردم دو دیده به کشتی چشم من
بنشین که از فراق تو طوفان برآمده
دور از گل رخ تو چو مجنون گریستم
چندانکه گل ز خار مغیلان برآمده
هرگه که آهی از غم داغت کشیده ام
دودی ز خرمن مه تابان برآمده
تا خط دمید گرد رخ روحپرورت
چون من هزار سوخته از جان برآمده
جان خوش بود بپای تو دادن بهر طرف
هرجا که بیتو مانده پریشان برآمده
اهلی چو کوهکن چه کنی ناله از هلاک
کاین کار سخت برتو خوش آسان برآمده
صبح قیامتش ز گریبان برآمده
ای مردم دو دیده به کشتی چشم من
بنشین که از فراق تو طوفان برآمده
دور از گل رخ تو چو مجنون گریستم
چندانکه گل ز خار مغیلان برآمده
هرگه که آهی از غم داغت کشیده ام
دودی ز خرمن مه تابان برآمده
تا خط دمید گرد رخ روحپرورت
چون من هزار سوخته از جان برآمده
جان خوش بود بپای تو دادن بهر طرف
هرجا که بیتو مانده پریشان برآمده
اهلی چو کوهکن چه کنی ناله از هلاک
کاین کار سخت برتو خوش آسان برآمده
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۷۳ - روی نیاز بر ره آنسرو ناز به
روی نیاز بر ره آنسرو ناز به
جانی که دادنی است بروی نیاز به
بر باد فتنه اطلس گل زود میرود
چونسرو ژنده پوشی و عمر دراز به
جاییکه میتوان بسگ او رفیق شد
آنجا اگر فرشته بود احتراز به
گر مرگ لازم است به خامی چرا رویم
جان سوختن چو شمع بسوز و گداز به
بهر خدا مبند در ای پیر میفروش
بر روی عاشقان در میخانه باز به
زاهد تو و نماز که ما را نیاز بس
در حضرت کریم نیاز از نماز به
اهلی صبور باش که زخم دل ترا
آخر بلطف خویش کند چاره ساز به
جانی که دادنی است بروی نیاز به
بر باد فتنه اطلس گل زود میرود
چونسرو ژنده پوشی و عمر دراز به
جاییکه میتوان بسگ او رفیق شد
آنجا اگر فرشته بود احتراز به
گر مرگ لازم است به خامی چرا رویم
جان سوختن چو شمع بسوز و گداز به
بهر خدا مبند در ای پیر میفروش
بر روی عاشقان در میخانه باز به
زاهد تو و نماز که ما را نیاز بس
در حضرت کریم نیاز از نماز به
اهلی صبور باش که زخم دل ترا
آخر بلطف خویش کند چاره ساز به
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۷۹ - عالم چو آفتاب پر از نور کرده یی
عالم چو آفتاب پر از نور کرده یی
مارا چو سایه از بر خود دور کرده یی
ای مست نرگس تو جهانی ز جام عیش
ما را بزهر چشم چه مخمورکرده یی
یکذره نیست در دلت ای آفتاب مهر
خود را بمهر بهر چه مشهور کرده یی
آخر سگ توایم چرا ز آستان وصل
ما را بسنگ تفرقه مهجور کرده یی
بازآ که دست هجر ز بنیاد میکند
جان خراب را که تو معمور کرده یی
مردم ز رشک آینه از وی چه دیده یی
کآن را همیشه مونس و منظور کرده یی
اهلی بخواجگی ز ره بندگی رسید
آزاد خویش را بچه دستور کرده یی
مارا چو سایه از بر خود دور کرده یی
ای مست نرگس تو جهانی ز جام عیش
ما را بزهر چشم چه مخمورکرده یی
یکذره نیست در دلت ای آفتاب مهر
خود را بمهر بهر چه مشهور کرده یی
آخر سگ توایم چرا ز آستان وصل
ما را بسنگ تفرقه مهجور کرده یی
بازآ که دست هجر ز بنیاد میکند
جان خراب را که تو معمور کرده یی
مردم ز رشک آینه از وی چه دیده یی
کآن را همیشه مونس و منظور کرده یی
اهلی بخواجگی ز ره بندگی رسید
آزاد خویش را بچه دستور کرده یی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۸۲ - هان ای خضر که آب بقانوش کرده یی
هان ای خضر که آب بقانوش کرده یی
یاران تشنه را چه فراموش کرده یی
گوش رضا بحال محبان نمینهی
گویا ز دشمنان سخنی گوش کرده یی
چون صاف عیش مردم هشیار داده
مارا ز درد هجر چه مدهوش کرده یی
گر ناله یی کند دل بدخو ز جور تو
اوراگناه نیست تو بدخوش کرده یی
اهلی چو دور شاه علاء الدین محمد است
اینجام سرخوشی ز کجا نوش کرده یی
یاران تشنه را چه فراموش کرده یی
گوش رضا بحال محبان نمینهی
گویا ز دشمنان سخنی گوش کرده یی
چون صاف عیش مردم هشیار داده
مارا ز درد هجر چه مدهوش کرده یی
گر ناله یی کند دل بدخو ز جور تو
اوراگناه نیست تو بدخوش کرده یی
اهلی چو دور شاه علاء الدین محمد است
اینجام سرخوشی ز کجا نوش کرده یی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۸۳ - در وقت گل چو غنچه چرا دل فسرده یی
در وقت گل چو غنچه چرا دل فسرده یی
جامی بکش بشادی گل ورنه مرده یی
ساقی شراب تلخ ترا خوشگوار نیست
عیب نمیکنم که چو من خون نخورده یی
سر میزند اشعه نورت چو آفتاب
از چشمهای پرده چه در زیر پرده یی
گیرم که مدعی همه عالم ز رشک سوخت
غم نیست چون تو در دل ما خانه کرده یی
خرمن چو گل بباده ایسرو پیش یار
در خاکدان دهر چرا پافشرده یی
اهلی چه عاشقی که نمیری ز درد عشق
ناموس اهل عشق تو بیدرد برده یی
جامی بکش بشادی گل ورنه مرده یی
ساقی شراب تلخ ترا خوشگوار نیست
عیب نمیکنم که چو من خون نخورده یی
سر میزند اشعه نورت چو آفتاب
از چشمهای پرده چه در زیر پرده یی
گیرم که مدعی همه عالم ز رشک سوخت
غم نیست چون تو در دل ما خانه کرده یی
خرمن چو گل بباده ایسرو پیش یار
در خاکدان دهر چرا پافشرده یی
اهلی چه عاشقی که نمیری ز درد عشق
ناموس اهل عشق تو بیدرد برده یی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۹۳ - با دیگران بعشوه سخن هر نفس کنی
با دیگران بعشوه سخن هر نفس کنی
بیچاره من که چون رسم از دور بس کنی
دانم که هست با همه جورت نظر بمن
کز من چو بگذری نظری بازپس کنی
هرگز هوس بصحبت من نیستت ولی
کی مدعی گذارد اگر هم هوس کنی
زینسانکه شیوه تو همه ناز و سر کشی است
ایسرو ناز مشکل اگر میل کس کنی
اهلی بهوش باش که خواب غم آورد
گر گوش بر فسانه من یکنفس کنی
بیچاره من که چون رسم از دور بس کنی
دانم که هست با همه جورت نظر بمن
کز من چو بگذری نظری بازپس کنی
هرگز هوس بصحبت من نیستت ولی
کی مدعی گذارد اگر هم هوس کنی
زینسانکه شیوه تو همه ناز و سر کشی است
ایسرو ناز مشکل اگر میل کس کنی
اهلی بهوش باش که خواب غم آورد
گر گوش بر فسانه من یکنفس کنی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۰۵ - از غمزه گه عتاب و گهی خنده میکنی
از غمزه گه عتاب و گهی خنده میکنی
مارا چو شمع میکشی و زنده میکنی
از نوغزال اگر تو درآیی بگشت شهر
خوبان شهر را همه شرمنده میکنی
آن یوسفی که سروقدان را ز بند خویش
آزاد میکنی و دگر بنده میکنی
شوخی و نوجوان و شه حسن از آن سبب
ننگ از من فقیر کهن ژنده میکنی
ای آفتاب اگر تو بخاک افکنی نظر
هر ذره خاکرا مه تابنده میکنی
ای باد دم مزن ز گل من که شمع را
از شرم آن جمال سر افکنده میکنی
در بزم عیش با همه در عین یاریی
جور و جفا باهلی درمانده میکنی
مارا چو شمع میکشی و زنده میکنی
از نوغزال اگر تو درآیی بگشت شهر
خوبان شهر را همه شرمنده میکنی
آن یوسفی که سروقدان را ز بند خویش
آزاد میکنی و دگر بنده میکنی
شوخی و نوجوان و شه حسن از آن سبب
ننگ از من فقیر کهن ژنده میکنی
ای آفتاب اگر تو بخاک افکنی نظر
هر ذره خاکرا مه تابنده میکنی
ای باد دم مزن ز گل من که شمع را
از شرم آن جمال سر افکنده میکنی
در بزم عیش با همه در عین یاریی
جور و جفا باهلی درمانده میکنی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۱۸ - اول ز عاشقان بوفا یاد میکنی
اول ز عاشقان بوفا یاد میکنی
عاشق چو شد فریفته بیداد میکنی
گویا بعشوه یار توام یاد میکنی
شادم بدینقدر که دلم شاد میکنی
خواهند عاشقان تو خود را ز رشگ سوخت
زانرو که بس حکایت فرهاد میکنی
گفتی گذشتم از سر خونت به دوستی
باز این چه دشمنی است که بنیاد میکنی
اهلی خموشباش که آنگل نه زان تست
گر تو هزار ناله و فریاد میکنی
عاشق چو شد فریفته بیداد میکنی
گویا بعشوه یار توام یاد میکنی
شادم بدینقدر که دلم شاد میکنی
خواهند عاشقان تو خود را ز رشگ سوخت
زانرو که بس حکایت فرهاد میکنی
گفتی گذشتم از سر خونت به دوستی
باز این چه دشمنی است که بنیاد میکنی
اهلی خموشباش که آنگل نه زان تست
گر تو هزار ناله و فریاد میکنی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۲۴ - چند از بتان فریفته آب و گل شوی
چند از بتان فریفته آب و گل شوی
آدم شوی اگر سگ اصحاب دل شوی
سررشته گوش دار وز زنار غم مخور
زنار از آن بهست که پیمان گسل شوی
بیدوست ره مرو که نگردی بخود عزیز
چون خار سعی کن که بگل متصل شوی
می خور ولی چنان نه که از چشم اعتبار
گر خود کنی مشاهده خود خجل شوی
اهلی ز لطف اگر ندرد یار پرده ات
باری تو آن مکن که ز خود منفعل شوی
آدم شوی اگر سگ اصحاب دل شوی
سررشته گوش دار وز زنار غم مخور
زنار از آن بهست که پیمان گسل شوی
بیدوست ره مرو که نگردی بخود عزیز
چون خار سعی کن که بگل متصل شوی
می خور ولی چنان نه که از چشم اعتبار
گر خود کنی مشاهده خود خجل شوی
اهلی ز لطف اگر ندرد یار پرده ات
باری تو آن مکن که ز خود منفعل شوی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۳۰ - ای یوسف عزیز چه از ما نهان شوی
ای یوسف عزیز چه از ما نهان شوی
از ما مپوش رخ که عزیز جهان شوی
ماه تمام من که کمی چون مهت مباد
یارب همیشه پیر شوی و جوان شوی
من پیر روشن آینه ام ای شکر دهن
طوطی سخن شوی چو بمن همزبان شوی
بشنو سخن که حسن قبولی دلست و بس
این نکته گر قبول کنی نکته دان شوی
یوسف شنیده یی که عزیزی بخلق یافت
گر خلق و لطف پیشه کنی بیش از آن شوی
اهلی مگیر گوشه ز ابرو کمان خویش
گر هم ز تیر طعنه بعالم نشان شوی
از ما مپوش رخ که عزیز جهان شوی
ماه تمام من که کمی چون مهت مباد
یارب همیشه پیر شوی و جوان شوی
من پیر روشن آینه ام ای شکر دهن
طوطی سخن شوی چو بمن همزبان شوی
بشنو سخن که حسن قبولی دلست و بس
این نکته گر قبول کنی نکته دان شوی
یوسف شنیده یی که عزیزی بخلق یافت
گر خلق و لطف پیشه کنی بیش از آن شوی
اهلی مگیر گوشه ز ابرو کمان خویش
گر هم ز تیر طعنه بعالم نشان شوی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۳۳ - کی دل سبک باشک جگرگون کند کسی
کی دل سبک باشک جگرگون کند کسی
دریا بقطره قطره تهی چون کند کسی
تو نوبهار حسن نه آنی که دل دهد
کز سینه خار خار تو بیرون کند کسی
تا کی سخن ز چشمه حیوان کند خضر
باوی حدیث آن لب میگون کند کسی
عاشق بوصل یار کجا میرسد مگر
آیین روزگار دگرگون کند کسی
در دیده خواب مردم چشمم ز گریه نیست
چون خواب در میانه جیحون کند کسی
ای همنفس تفحص حالم چه میکنی
خودرا چرا به بیهده محزون کند کسی
انصاف نیست اهلی اگر با چنین غمی
در دور من حکایت مجنون کند کسی
دریا بقطره قطره تهی چون کند کسی
تو نوبهار حسن نه آنی که دل دهد
کز سینه خار خار تو بیرون کند کسی
تا کی سخن ز چشمه حیوان کند خضر
باوی حدیث آن لب میگون کند کسی
عاشق بوصل یار کجا میرسد مگر
آیین روزگار دگرگون کند کسی
در دیده خواب مردم چشمم ز گریه نیست
چون خواب در میانه جیحون کند کسی
ای همنفس تفحص حالم چه میکنی
خودرا چرا به بیهده محزون کند کسی
انصاف نیست اهلی اگر با چنین غمی
در دور من حکایت مجنون کند کسی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۳۹ - خواهم شبی بیایی و مهمان من شوی
خواهم شبی بیایی و مهمان من شوی
تا حال من ببینی و حیران من شوی
بیگانگی مکن که دل و جان خویشتن
زان داده ام تو را که دل و جان من شوی
ای گنج حسن و ناز، دل من خراب تست
باشد که آگه از دل ویران من شوی
چون من بریدم از همه، گشتم از آن تو
دارم امید آنکه تو هم زان من شوی
جایی که جا به دیده اهلی نمی کنی
راضی کجا به کلبه احزان من شوی
تا حال من ببینی و حیران من شوی
بیگانگی مکن که دل و جان خویشتن
زان داده ام تو را که دل و جان من شوی
ای گنج حسن و ناز، دل من خراب تست
باشد که آگه از دل ویران من شوی
چون من بریدم از همه، گشتم از آن تو
دارم امید آنکه تو هم زان من شوی
جایی که جا به دیده اهلی نمی کنی
راضی کجا به کلبه احزان من شوی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۵۲ - بردی دلم اگرچه ندارم شکایتی
بردی دلم اگرچه ندارم شکایتی
دل باز ده که با تو بگویم حکایتی
ما بنده توییم چرا بی عنایتی
کس دل به بندگی ننهد بی عنایتی
از درد دل نهایت کارم پدید نیست
درد دل است این که ندارد نهایتی
از آب خضر و آتش موسی غرض تویی
هرکس کند ز قصه حسنت روایتی
جز ما که جان به مهر تو دادیم بی گناه
از جرم دوستی نکشد کس جنایتی
پیش تو در حمایت بخت است هر که هست
هرگز نکرد بخت بد ما حمایتی
اهلی دل از وفای تو و بخت خود بردی
لیکن هنوز میکشدش دل سرایتی
دل باز ده که با تو بگویم حکایتی
ما بنده توییم چرا بی عنایتی
کس دل به بندگی ننهد بی عنایتی
از درد دل نهایت کارم پدید نیست
درد دل است این که ندارد نهایتی
از آب خضر و آتش موسی غرض تویی
هرکس کند ز قصه حسنت روایتی
جز ما که جان به مهر تو دادیم بی گناه
از جرم دوستی نکشد کس جنایتی
پیش تو در حمایت بخت است هر که هست
هرگز نکرد بخت بد ما حمایتی
اهلی دل از وفای تو و بخت خود بردی
لیکن هنوز میکشدش دل سرایتی