تعداد ۹۵۹۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۶۲ - ساقیا می بقدح ریز و ببد مست مده
ساقیا می بقدح ریز و ببد مست مده
مصلحت نیست جز این مصلحت از دست مده
بیخطا سنگدلان شیشه دل می شکنند
دل بدینطایفه تا صبر و توان هست مده
ماهی شست بتانیم و بدین دام خوشیم
یارب آزادی ما هرگز ازین شست مده
گر شوی کشته پی سرو بلندی باری
همت از دست بهر مرتبه پست مده
گه گهی نوش وصالی بچشان جان مرا
تلخی زهر فراقم همه پیوست مده
مدعی را بهل از دام غمت تا بجهد
باسیران محبت ره وارست مده
اهلی از دست تو گر چرخ ستاند همه چیز
همه عالم بده و ساقی سرمست مده
مصلحت نیست جز این مصلحت از دست مده
بیخطا سنگدلان شیشه دل می شکنند
دل بدینطایفه تا صبر و توان هست مده
ماهی شست بتانیم و بدین دام خوشیم
یارب آزادی ما هرگز ازین شست مده
گر شوی کشته پی سرو بلندی باری
همت از دست بهر مرتبه پست مده
گه گهی نوش وصالی بچشان جان مرا
تلخی زهر فراقم همه پیوست مده
مدعی را بهل از دام غمت تا بجهد
باسیران محبت ره وارست مده
اهلی از دست تو گر چرخ ستاند همه چیز
همه عالم بده و ساقی سرمست مده
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۶۷ - مرغ غافل چه دل آسوده بنظاره شده
مرغ غافل چه دل آسوده بنظاره شده
که بهر غنچه ازین باغ دلی پاره شده
صحبت خلق جهان مایه آزار دل است
ای خوش آندل که بکوی عدم آواره شده
از ستمهای تو ایماه که نالد بفلک
که فلک همچو تو بد مهر و ستمکاره شده
عاشقان تو بشبگیر در آن قافله اند
که چراغ رهشان ثابت و سیاره شده
آه ازین سنگدلی وه که اثر در تو نکرد
آب چشمم که رهش در جگر خاره شده
جان همه لطف تو اهلی سگ تو
چاره او کن از الطاف که بیچاره شده
که بهر غنچه ازین باغ دلی پاره شده
صحبت خلق جهان مایه آزار دل است
ای خوش آندل که بکوی عدم آواره شده
از ستمهای تو ایماه که نالد بفلک
که فلک همچو تو بد مهر و ستمکاره شده
عاشقان تو بشبگیر در آن قافله اند
که چراغ رهشان ثابت و سیاره شده
آه ازین سنگدلی وه که اثر در تو نکرد
آب چشمم که رهش در جگر خاره شده
جان همه لطف تو اهلی سگ تو
چاره او کن از الطاف که بیچاره شده
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۸۰ - من کیم خسته دلی حال دگرگون شده یی
من کیم خسته دلی حال دگرگون شده یی
بیدلی سوخته یی عاشق مجنون شده یی
اضطراب من درمانده گریان داند
جان بلب آمده یی غرقه جیحون شده یی
گریه ام بینی و خود را ندهی هیچ بر آن
کز کجا میکند این گریه جگر خون شده یی
ایکه سر حلقه بزم طربی یاد آور
همچو من بیکسی از دایره بیرون شده یی
روی زرد از چه صفت سرخ به بیند اهلی
مگر آیینه کند چهره گلگون شده یی
بیدلی سوخته یی عاشق مجنون شده یی
اضطراب من درمانده گریان داند
جان بلب آمده یی غرقه جیحون شده یی
گریه ام بینی و خود را ندهی هیچ بر آن
کز کجا میکند این گریه جگر خون شده یی
ایکه سر حلقه بزم طربی یاد آور
همچو من بیکسی از دایره بیرون شده یی
روی زرد از چه صفت سرخ به بیند اهلی
مگر آیینه کند چهره گلگون شده یی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۸۱ - در چمن با کف رنگین قدح ای گل زده یی
در چمن با کف رنگین قدح ای گل زده یی
ناخنی بر دل صد پاره بلبل زده یی
رویت افروخته از آتش می با خط سبز
آه ازین شعله که در خرمن سنبل زده یی
حالم از درد تو بد نیست ازین شیوه بدست
که تو میدانی و عمدا به تغافل زده یی
در دلم میخلد از سوزن عیسی خاری
که به مژگان ره ارباب توکل زده یی
عاشقی کار تحمل بود از جور منال
صبر کن اهلی اگر لاف تحمل زده یی
ناخنی بر دل صد پاره بلبل زده یی
رویت افروخته از آتش می با خط سبز
آه ازین شعله که در خرمن سنبل زده یی
حالم از درد تو بد نیست ازین شیوه بدست
که تو میدانی و عمدا به تغافل زده یی
در دلم میخلد از سوزن عیسی خاری
که به مژگان ره ارباب توکل زده یی
عاشقی کار تحمل بود از جور منال
صبر کن اهلی اگر لاف تحمل زده یی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۸۴ - عالمی را تو بشوخی دل و جان سوخته یی
عالمی را تو بشوخی دل و جان سوخته یی
ای پسر اینهمه شوخی ز که آموخته یی
با دل زار مرا باز بسوزی بچه رنگ
که چو گل چهره بصد رنگ بر افروخته یی
چشم من چون نگرد بیتو جمال دگران
که از آن سوزن مژگان نظرم دوخته یی
همه آفاق خریدار تو زانند که تو
یوسف خود به زر ناسره بفروخته یی
عاشق سوخته پروانه شد ای بلبل مست
تو چو سوسن بزبان عاشق دلسوخته یی
اهلی از دانه اشکی چه غم از دل برود
با چنین خرمن غمها که تو اندوخته یی
ای پسر اینهمه شوخی ز که آموخته یی
با دل زار مرا باز بسوزی بچه رنگ
که چو گل چهره بصد رنگ بر افروخته یی
چشم من چون نگرد بیتو جمال دگران
که از آن سوزن مژگان نظرم دوخته یی
همه آفاق خریدار تو زانند که تو
یوسف خود به زر ناسره بفروخته یی
عاشق سوخته پروانه شد ای بلبل مست
تو چو سوسن بزبان عاشق دلسوخته یی
اهلی از دانه اشکی چه غم از دل برود
با چنین خرمن غمها که تو اندوخته یی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۸۵ - نیست از همت خود با دو جهانم کاری
نیست از همت خود با دو جهانم کاری
همتی دارم اگر هیچ ندارم باری
قیمت عمر ندانست و نداند هرگز
هرکرا نیست بیوسف صفتی بازاری
نیست غم گر دلم از شوق تو بسیار نماند
پیش رندان تو هم جان نبود بسیاری
مشکل عشق تو از مدرسه نگشود مرا
مگرم از در میخانه گشاید کاری
تو که در میکده با پیر مغانی اهلی
کعبه بگذار چه حاصل ز در و دیواری
همتی دارم اگر هیچ ندارم باری
قیمت عمر ندانست و نداند هرگز
هرکرا نیست بیوسف صفتی بازاری
نیست غم گر دلم از شوق تو بسیار نماند
پیش رندان تو هم جان نبود بسیاری
مشکل عشق تو از مدرسه نگشود مرا
مگرم از در میخانه گشاید کاری
تو که در میکده با پیر مغانی اهلی
کعبه بگذار چه حاصل ز در و دیواری
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۹۴ - کعبه عاشق من کاش شکیبا بودی
کعبه عاشق من کاش شکیبا بودی
چاره عشق شکیب است دریغا بودی
خلق عالم همه دیوانه شدی چون من مست
حسن پنهان تو گر بر همه پدا بودی
گر گرفتی لب جانبخش تو در همنفسان
هرکه بودی نفسی با تو مسیحا بودی
کیست کز جان نه خریدار رخ یوسف ماست
کاشکی یوسف مارا سر سودا بودی
گرنه باد سحری وصف تو کردی ایگل
کی ز مرغان سحر اینهمه غوغا بودی
صد قیامت شود از خون شهیدان هردم
چشم شوخ تو گرش میل تماشا بودی
در زمین سرمه خاک قدمت کی ماند
گر چو اهلی همه را دیده بینا بودی
چاره عشق شکیب است دریغا بودی
خلق عالم همه دیوانه شدی چون من مست
حسن پنهان تو گر بر همه پدا بودی
گر گرفتی لب جانبخش تو در همنفسان
هرکه بودی نفسی با تو مسیحا بودی
کیست کز جان نه خریدار رخ یوسف ماست
کاشکی یوسف مارا سر سودا بودی
گرنه باد سحری وصف تو کردی ایگل
کی ز مرغان سحر اینهمه غوغا بودی
صد قیامت شود از خون شهیدان هردم
چشم شوخ تو گرش میل تماشا بودی
در زمین سرمه خاک قدمت کی ماند
گر چو اهلی همه را دیده بینا بودی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۹۸ - تا کی ای رشگ پری عالمی از غم بکشی
تا کی ای رشگ پری عالمی از غم بکشی
در غم آن من دل خسته بماتم بکشی
مردم از دست تو تا چند ترا جور بود
نه که خوبی بتو دادند که آدم بکشی
گر بعیسی نفسی جان بدهد باز لبت
جان من خلق جهان را بتو یکدم بکشی
چونهمه عالم از انفاس تو جان یافته اند
نیست کس را سخنی گر همه عالم بکشی
اهلی سوخته چونشمع چه کردست که تو
هم بسوزی ز غم خویشتن هم بکشی
در غم آن من دل خسته بماتم بکشی
مردم از دست تو تا چند ترا جور بود
نه که خوبی بتو دادند که آدم بکشی
گر بعیسی نفسی جان بدهد باز لبت
جان من خلق جهان را بتو یکدم بکشی
چونهمه عالم از انفاس تو جان یافته اند
نیست کس را سخنی گر همه عالم بکشی
اهلی سوخته چونشمع چه کردست که تو
هم بسوزی ز غم خویشتن هم بکشی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۰۰ - چون بود روز جزایی مکن آزار کسی
چون بود روز جزایی مکن آزار کسی
زانکه کس تا بقیامت نبود یار کسی
به که در راه محبت چو الف راست شوی
که درین ره بکجی راست نشد کار کسی
گر ز خورشید چو مجنون ببیابان سوزی
به که منت کشی از سایه دیوار کسی
خار و گل چونهمه یکسان شود از باد خزان
مرغ زیرک نشود بسته گلزار کسی
برد بر دوش سبوی می رندان اهلی
مرد آنست که بر دوش نهد بار کسی
زانکه کس تا بقیامت نبود یار کسی
به که در راه محبت چو الف راست شوی
که درین ره بکجی راست نشد کار کسی
گر ز خورشید چو مجنون ببیابان سوزی
به که منت کشی از سایه دیوار کسی
خار و گل چونهمه یکسان شود از باد خزان
مرغ زیرک نشود بسته گلزار کسی
برد بر دوش سبوی می رندان اهلی
مرد آنست که بر دوش نهد بار کسی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۰۶ - وقت آن شد که نظر درمن درمانده کنی
وقت آن شد که نظر درمن درمانده کنی
تلخی عیش مرا چاره بیک خنده کنی
هیچ نقصان نبود قدر ترا ایشه حسن
گر نگاهی سوی درویش کهن ژنده کنی
من که باشم که بدل کینه من راه دهی
بهر من خاطر خود چند پراکنده کنی
شمع من خنده زنان چهره برافروز دگر
تا چراغ دل صد سوخته را زنده کنی
اهلی از تیغ تو چون سرکشد امید که تو
از خداوندی خود رحم بر این بنده کنی
تلخی عیش مرا چاره بیک خنده کنی
هیچ نقصان نبود قدر ترا ایشه حسن
گر نگاهی سوی درویش کهن ژنده کنی
من که باشم که بدل کینه من راه دهی
بهر من خاطر خود چند پراکنده کنی
شمع من خنده زنان چهره برافروز دگر
تا چراغ دل صد سوخته را زنده کنی
اهلی از تیغ تو چون سرکشد امید که تو
از خداوندی خود رحم بر این بنده کنی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۰۹ - چند سازم که شوم خاک و تو بر من گذری
چند سازم که شوم خاک و تو بر من گذری
سوختم تا بمن سوخته خرمن گذری
دست افتاده نخواهی که بدامن رسدت
نیست از شوخی اگر برزده دامن گذری
چون خیال تو کنم خون دل از دیده چکد
که بصد نشتر مژگان بدل من گذری
پای بوست چه بود آرزوی مردم چشم
چشم داریم که بر دیده روشن گذری
تا نسوزی همه تن شمع صفت اهلی را
از سر او عجبست ارتو بکشتن گذری
سوختم تا بمن سوخته خرمن گذری
دست افتاده نخواهی که بدامن رسدت
نیست از شوخی اگر برزده دامن گذری
چون خیال تو کنم خون دل از دیده چکد
که بصد نشتر مژگان بدل من گذری
پای بوست چه بود آرزوی مردم چشم
چشم داریم که بر دیده روشن گذری
تا نسوزی همه تن شمع صفت اهلی را
از سر او عجبست ارتو بکشتن گذری
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۴۷ - کعبه گر میطلبی سعی کن آرام مجوی
کعبه گر میطلبی سعی کن آرام مجوی
محمل از چرخ مخواه و شتر از بام مجوی
وعده کام ز شیرین دهنان هست هلاک
یاد ناکامی فرهاد کن و کام مجوی
همدم خاص سگ او شو و بگریز ز خلق
یعنی امید دل از دوستی عام مجوی
هرکه در بند کسی نیست گرفتار خودست
صید زلفش شو و آزادی ازین دام مجوی
عمر خود صرف مکن در طلب آب حیات
باده پخته خور و آرزوی خام مجوی
سگ او شو بنهان اهلی و شهرت مطلب
نام خود گم کن و چون بوالهوسان نام مجوی
محمل از چرخ مخواه و شتر از بام مجوی
وعده کام ز شیرین دهنان هست هلاک
یاد ناکامی فرهاد کن و کام مجوی
همدم خاص سگ او شو و بگریز ز خلق
یعنی امید دل از دوستی عام مجوی
هرکه در بند کسی نیست گرفتار خودست
صید زلفش شو و آزادی ازین دام مجوی
عمر خود صرف مکن در طلب آب حیات
باده پخته خور و آرزوی خام مجوی
سگ او شو بنهان اهلی و شهرت مطلب
نام خود گم کن و چون بوالهوسان نام مجوی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۵۰ - گر چو شمعم بکشی زنده بیک خنده کنی
گر چو شمعم بکشی زنده بیک خنده کنی
خنده یی کن که رگ مرده من زنده کنی
گر بدین شکل و شمایل گذری بر یوسف
با همه سلطنتش بار دگر بنده کنی
رحمتی کن که برآری چو گل از خاک مرا
چند چون نرگسم از غصه سرافکنده کنی
در میخانه برندان بگشا کعبه بهل
کعبه آنست که غمخواری درمانده کنی
پرده بر اهلی دلسوخته چون لاله مدر
سهل باشد که دلی سوخته شرمنده کنی
خنده یی کن که رگ مرده من زنده کنی
گر بدین شکل و شمایل گذری بر یوسف
با همه سلطنتش بار دگر بنده کنی
رحمتی کن که برآری چو گل از خاک مرا
چند چون نرگسم از غصه سرافکنده کنی
در میخانه برندان بگشا کعبه بهل
کعبه آنست که غمخواری درمانده کنی
پرده بر اهلی دلسوخته چون لاله مدر
سهل باشد که دلی سوخته شرمنده کنی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۵۸ - ای بلعل شکرین چشمه حیوان کسی
ای بلعل شکرین چشمه حیوان کسی
هرکه مشتاق تو باشد چکند جان کسی
از نمکدان دهانت جگرم میسوزد
چند از شوق تو سوزد دل بریان کسی
اینچه ابرو و چه چشم اینچه دهان و چه لبست
از تو چون سیر شود دیده حیران کسی
ای چه خورشید فلک بر افق بخت بلند
کی ترا غم بود از اشک چو طوفان کسی
گر تو شمشیر کشی دست من و دامن صبر
نرسد دست فقیران بگریبان کسی
خبر از داغ دل سوختگان کی دارد
او که آگه نشد از ناله پنهان کسی
اهلی از ماه جبینان تو بمعراج وصال
کی رسی تا نزنی دست بدامان کسی
هرکه مشتاق تو باشد چکند جان کسی
از نمکدان دهانت جگرم میسوزد
چند از شوق تو سوزد دل بریان کسی
اینچه ابرو و چه چشم اینچه دهان و چه لبست
از تو چون سیر شود دیده حیران کسی
ای چه خورشید فلک بر افق بخت بلند
کی ترا غم بود از اشک چو طوفان کسی
گر تو شمشیر کشی دست من و دامن صبر
نرسد دست فقیران بگریبان کسی
خبر از داغ دل سوختگان کی دارد
او که آگه نشد از ناله پنهان کسی
اهلی از ماه جبینان تو بمعراج وصال
کی رسی تا نزنی دست بدامان کسی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۵۹ - کاشکی فرق سرم فرش سرایت بودی
کاشکی فرق سرم فرش سرایت بودی
تا شب و روز رخم در کف پایت بودی
لذت زخم تو از راحت مرهم بیش است
کاش بر من همه دم زخم جفایت بودی
کاش جان بلبل باغ تو شدی تا همه وقت
در تماشای رخ روح فزایت بودی
ای پریرخ مه نو ابروی شوخ تو ندید
ورنه دیوانه و انگشت نمایت بودی
آنچه من یافتم از حسن تو گر دیدی خلق
هر دو عالم همه یکبار فدایت بودی
اینهمه حشمت و خوبی که خدا داد بتو
جای آنست که رحمی بگدایت بودی
اهلی از دعوی یاری بدرش جای نبود
گر سگش میشدی آنجا همه جایت بودی
تا شب و روز رخم در کف پایت بودی
لذت زخم تو از راحت مرهم بیش است
کاش بر من همه دم زخم جفایت بودی
کاش جان بلبل باغ تو شدی تا همه وقت
در تماشای رخ روح فزایت بودی
ای پریرخ مه نو ابروی شوخ تو ندید
ورنه دیوانه و انگشت نمایت بودی
آنچه من یافتم از حسن تو گر دیدی خلق
هر دو عالم همه یکبار فدایت بودی
اینهمه حشمت و خوبی که خدا داد بتو
جای آنست که رحمی بگدایت بودی
اهلی از دعوی یاری بدرش جای نبود
گر سگش میشدی آنجا همه جایت بودی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۶۶ - باز دل میبردم عشوه سرو نازی
باز دل میبردم عشوه سرو نازی
ناخنی باز بدل میزندم شهبازی
مرغ دل سر و قدی جست و ز طوبی بگذشت
طایر همت ما کرد عجب پروازی
کی شود همنفس و همدم ارباب وفا
سرو نازی که نگاهی نکند بی نازی
ایکه چشم تو زند مرغ دل صید به تیر
کس چو چشم تو ندید آهوی تیر اندازی
عاشقان در قدمت مور صفت کشته شدند
صد هزاران که نیامد ز یکی آوازی
اهلی از شمع محبت کسی افروخت چراغ
که چو پروانه سر مست بود جانبازی
ناخنی باز بدل میزندم شهبازی
مرغ دل سر و قدی جست و ز طوبی بگذشت
طایر همت ما کرد عجب پروازی
کی شود همنفس و همدم ارباب وفا
سرو نازی که نگاهی نکند بی نازی
ایکه چشم تو زند مرغ دل صید به تیر
کس چو چشم تو ندید آهوی تیر اندازی
عاشقان در قدمت مور صفت کشته شدند
صد هزاران که نیامد ز یکی آوازی
اهلی از شمع محبت کسی افروخت چراغ
که چو پروانه سر مست بود جانبازی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۸۰ - سوختم چند چو برق آیی و چون باد روی
سوختم چند چو برق آیی و چون باد روی
من بصد فتنه گرفتار و تو آزادی روی
میکنی جور و جفا تا نکنم یاد تو لیک
تو نه آنی که بجور و ستم از یاد روی
مردم از ناله مردم بکسان جور مکن
هم مرا سوز اگر از پی بیداد روی
ایخوش آندم که چو بازیچه طفلان گشتم
سوی من خنده زنان آیی و دلشاد روی
از پی پرسش اهلی چه کنی رنجه قدم
ترسم آزرده ز بس ناله و فریاد روی
من بصد فتنه گرفتار و تو آزادی روی
میکنی جور و جفا تا نکنم یاد تو لیک
تو نه آنی که بجور و ستم از یاد روی
مردم از ناله مردم بکسان جور مکن
هم مرا سوز اگر از پی بیداد روی
ایخوش آندم که چو بازیچه طفلان گشتم
سوی من خنده زنان آیی و دلشاد روی
از پی پرسش اهلی چه کنی رنجه قدم
ترسم آزرده ز بس ناله و فریاد روی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۸۳ - سوختم شمع صفت تا شدم آتش نفسی
سوختم شمع صفت تا شدم آتش نفسی
بی دل گرم نخیزد دم گرمی ز کسی
گر دل سوخته زان لب دهیش کام چه کم
چه تفاوت کند اندر شکرستان مگسی
پیش از آن بگسل از اغیار که مردم گویند
حیف از آنگل که در آویخت بهر خار و خسی
طمع وصل تو خامیست ولی شمع صفت
می پزم در دل ازین آتش سودا هوسی
گر دل از سینه صد چاک فغان کرد مرنج
کاین نه مرغیست که خاموش بود در قفسی
پیش او کشته شوم گر پس صد سال بود
مهلتی نیست درین قافله جز پیش و پسی
چهره زرد تو اهلی چکند دوست ولی
برگ کاهی بود از مردم درویش بسی
بی دل گرم نخیزد دم گرمی ز کسی
گر دل سوخته زان لب دهیش کام چه کم
چه تفاوت کند اندر شکرستان مگسی
پیش از آن بگسل از اغیار که مردم گویند
حیف از آنگل که در آویخت بهر خار و خسی
طمع وصل تو خامیست ولی شمع صفت
می پزم در دل ازین آتش سودا هوسی
گر دل از سینه صد چاک فغان کرد مرنج
کاین نه مرغیست که خاموش بود در قفسی
پیش او کشته شوم گر پس صد سال بود
مهلتی نیست درین قافله جز پیش و پسی
چهره زرد تو اهلی چکند دوست ولی
برگ کاهی بود از مردم درویش بسی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۸۸ - گر به بتخانه درآیی و موافق باشی
گر به بتخانه درآیی و موافق باشی
به که در قبله کنی روی و منافق باشی
جیب جان چاک کند صبح و دم از مهر زند
اگر اینکار کنی عاشق صادق باشی
عاشق از خود چه برون رفت بمعشوق رسید
وین نیابی مگر آن وقت که عاشق باشی
پایه دار فنا مرتبه مردان است
سعی آن کن که بدین مرتبه لایق باشی
حسن عذارا نه که با لاله عذاران نبود
همه عذر است هر آنگه که تو وامق باشی
تا تو در بند سری از همه کس پست تری
زیر پا سر چو نهی بر همه فایق باشی
اهلی این خرقه بینداز که زنار دروست
پیش از آنروز که رسوای خلایق باشی
به که در قبله کنی روی و منافق باشی
جیب جان چاک کند صبح و دم از مهر زند
اگر اینکار کنی عاشق صادق باشی
عاشق از خود چه برون رفت بمعشوق رسید
وین نیابی مگر آن وقت که عاشق باشی
پایه دار فنا مرتبه مردان است
سعی آن کن که بدین مرتبه لایق باشی
حسن عذارا نه که با لاله عذاران نبود
همه عذر است هر آنگه که تو وامق باشی
تا تو در بند سری از همه کس پست تری
زیر پا سر چو نهی بر همه فایق باشی
اهلی این خرقه بینداز که زنار دروست
پیش از آنروز که رسوای خلایق باشی
اهلی شیرازی : قصاید
شمارهٔ ۳۱ - ایضا در جام شاه گوید
ساقیا جام تو از آب حیاتش چه کم است
می حیات ابد و ساغر می جام جم است
اینچه جام است و می صاف که از پرتو اوست
عکس خورشید که در آینه صبحدم است
اینچه نقشست و رقم اینچه سوادست و بیاض
که سواد نظرم سوخته این رقم است
اینچه خط است که سرچشمه حرفیکه دروست
چشمه آب حیاتی ز صفای قلم است
دوستکامی به ازین نیست که می نوش کنی
کوری دیده دشمن که گرفتار غم است
یارب این جام فرحناک مبادا خالی
از کف شاه که سرچشمه فیض کرم است
می حیات ابد و ساغر می جام جم است
اینچه جام است و می صاف که از پرتو اوست
عکس خورشید که در آینه صبحدم است
اینچه نقشست و رقم اینچه سوادست و بیاض
که سواد نظرم سوخته این رقم است
اینچه خط است که سرچشمه حرفیکه دروست
چشمه آب حیاتی ز صفای قلم است
دوستکامی به ازین نیست که می نوش کنی
کوری دیده دشمن که گرفتار غم است
یارب این جام فرحناک مبادا خالی
از کف شاه که سرچشمه فیض کرم است