تعداد ۸۸۱۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۷۵ - بیش از این با من بیچاره جفا نتوان کرد
بیش از این با من بیچاره جفا نتوان کرد
با وجود ستمش ترک وفا نتوان کرد
چون طبیب من دلخسته تو باشی چه کنم
درد خود را ز تو ای دوست نهان نتوان کرد
در فراق رخ چون ماه تو ای نور دو چشم
غیر خون جگر از دیده روان نتوان کرد
دل ما برد رخ و لعل تو ای دوست ولی
تکیه بر آتش و بر آب روان نتوان کرد
اشتیاقی که مرا هست به دیدار رخت
شرح آن ای دل و دینم به زبان نتوان کرد
پایمردی کن و دریاب که از درد فراق
بیش از این بر سر کوی تو فغان نتوان کرد
هم به فریاد من خسته ی بیچاره برس
دل چو بردی ز برم قصد به جان نتوان کرد
جان و دل هر دو زیانست مرا در غم تو
لیکن اندیشه ی این سود و زیان نتوان کرد
با وجود ستمش ترک وفا نتوان کرد
چون طبیب من دلخسته تو باشی چه کنم
درد خود را ز تو ای دوست نهان نتوان کرد
در فراق رخ چون ماه تو ای نور دو چشم
غیر خون جگر از دیده روان نتوان کرد
دل ما برد رخ و لعل تو ای دوست ولی
تکیه بر آتش و بر آب روان نتوان کرد
اشتیاقی که مرا هست به دیدار رخت
شرح آن ای دل و دینم به زبان نتوان کرد
پایمردی کن و دریاب که از درد فراق
بیش از این بر سر کوی تو فغان نتوان کرد
هم به فریاد من خسته ی بیچاره برس
دل چو بردی ز برم قصد به جان نتوان کرد
جان و دل هر دو زیانست مرا در غم تو
لیکن اندیشه ی این سود و زیان نتوان کرد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۷۹ - درد دل را ز تو ای دوست نهان نتوان کرد
درد دل را ز تو ای دوست نهان نتوان کرد
جان شیرین منی صبر ز جان نتوان کرد
مشکل اینست که از جور فراقت صنما
خون رود در جگر و هیچ فغان نتوان کرد
این چنین عهد شکستن که تو را عادت و خوست
تکیه بر عهد تو و آب روان نتوان کرد
من در این درد که هستم ز فراق رخ تو
بجز از خون دل از دیده روان نتوان کرد
با وجود قد و بالای جهان آرایت
هیچ میلی به سوی سرو روان نتوان کرد
شرح شوق تو قلم گفت ز حد بیرونست
صد زبان بایدم آن یک دو زبان نتوان کرد
گرچه در دار جهان نیست وفایی لیکن
این همه جور نگارا به جهان نتوان کرد
جان شیرین منی صبر ز جان نتوان کرد
مشکل اینست که از جور فراقت صنما
خون رود در جگر و هیچ فغان نتوان کرد
این چنین عهد شکستن که تو را عادت و خوست
تکیه بر عهد تو و آب روان نتوان کرد
من در این درد که هستم ز فراق رخ تو
بجز از خون دل از دیده روان نتوان کرد
با وجود قد و بالای جهان آرایت
هیچ میلی به سوی سرو روان نتوان کرد
شرح شوق تو قلم گفت ز حد بیرونست
صد زبان بایدم آن یک دو زبان نتوان کرد
گرچه در دار جهان نیست وفایی لیکن
این همه جور نگارا به جهان نتوان کرد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۸۳ - ناتوان چشم تو تا میل به مخموری کرد
ناتوان چشم تو تا میل به مخموری کرد
دل سرگشته ی من باز ز تن دوری کرد
ای خجل گشته ز روی تو زبان طبعم
که چرا نسبت رویت به گل سوری کرد
تا سر زلف تو چین یافت خطا کرد بسی
که به ملک دل من دعوی فغفوری کرد
تا دل من شود از شهد لبش شیرین کام
مدّتی بر در بستان تو زنبوری کرد
تا مگر درد دل او به سلیمان برد
سالها در کف پای غم تو موری کرد
گفتمش نرگس مست تو چرا رنجورست
گفت مخمور بسی روی به رنجوری کرد
گفت آخر ز چه گشتی تو چنین زار و نزار
گفتم ای جان و جهان بر همه مهجوری کرد
دل سرگشته ی من باز ز تن دوری کرد
ای خجل گشته ز روی تو زبان طبعم
که چرا نسبت رویت به گل سوری کرد
تا سر زلف تو چین یافت خطا کرد بسی
که به ملک دل من دعوی فغفوری کرد
تا دل من شود از شهد لبش شیرین کام
مدّتی بر در بستان تو زنبوری کرد
تا مگر درد دل او به سلیمان برد
سالها در کف پای غم تو موری کرد
گفتمش نرگس مست تو چرا رنجورست
گفت مخمور بسی روی به رنجوری کرد
گفت آخر ز چه گشتی تو چنین زار و نزار
گفتم ای جان و جهان بر همه مهجوری کرد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۹۴ - باد بویی ز سوی مصر به کنعان آورد
باد بویی ز سوی مصر به کنعان آورد
درد یعقوب ستم دیده به درمان آورد
دست در گردن باد آرم و در پاش افتم
که نسیمی ز سر زلف پریشان آورد
بنده ی باد صبایم که به هر صبحدمی
هم پیامی به برم از بر جانان آورد
شکر معبود که شد دیده ی جانم روشن
تا صبا سوی جهان بوی گریبان آورد
یوسف مصر دل ما، دل ما را خون کرد
تا که سرگشته سرم باز به سامان آورد
گرچه هم عاقبت الامر به مقصود رسید
لیک در حسرت و غم عمر به پایان آورد
غمزه ی مست دلاویز تو بس خونریزست
جان ما را ز ستم باز به افغان آورد
خبرت هست که در حسرت لیلی رخت
دل مجنون صفتم رو به بیابان آورد
این چه قدست و چه بالا و چه رویست و چه مو
سرو قدش به جهان باز مگر جان آورد
درد یعقوب ستم دیده به درمان آورد
دست در گردن باد آرم و در پاش افتم
که نسیمی ز سر زلف پریشان آورد
بنده ی باد صبایم که به هر صبحدمی
هم پیامی به برم از بر جانان آورد
شکر معبود که شد دیده ی جانم روشن
تا صبا سوی جهان بوی گریبان آورد
یوسف مصر دل ما، دل ما را خون کرد
تا که سرگشته سرم باز به سامان آورد
گرچه هم عاقبت الامر به مقصود رسید
لیک در حسرت و غم عمر به پایان آورد
غمزه ی مست دلاویز تو بس خونریزست
جان ما را ز ستم باز به افغان آورد
خبرت هست که در حسرت لیلی رخت
دل مجنون صفتم رو به بیابان آورد
این چه قدست و چه بالا و چه رویست و چه مو
سرو قدش به جهان باز مگر جان آورد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۹۵ - باد بویی ز سر زلف پریشان آورد
باد بویی ز سر زلف پریشان آورد
باد جانش به فدا کز بر جانان آورد
آتش عشق تو می سوخت درون دل ما
خاک کوی تو مگر باد به درمان آورد
داده بودم سر و سامان ز غم عشق به باد
سر سرگشته ما باز به سامان آورد
ز وجودم رقمی بیش نبودی باقی
نکهت زلف تو از نو به تنم جان آورد
چشم بختم که بدی تیره کنون روشن شد
که بشیر آمد و بویی ز گریبان آورد
هرکه آن روی چو خورشید تو را روزی دید
چون شبی بی رخت ای ماه به پایان آورد
هرکه را خلوت وصل تو شبی دست نداد
همچو مجنون ز غمت رو به بیابان آورد
هیچ دانی شب هجران تو را نیست سحر
که جهانی ز غم عشق به افغان آورد
باد جانش به فدا کز بر جانان آورد
آتش عشق تو می سوخت درون دل ما
خاک کوی تو مگر باد به درمان آورد
داده بودم سر و سامان ز غم عشق به باد
سر سرگشته ما باز به سامان آورد
ز وجودم رقمی بیش نبودی باقی
نکهت زلف تو از نو به تنم جان آورد
چشم بختم که بدی تیره کنون روشن شد
که بشیر آمد و بویی ز گریبان آورد
هرکه آن روی چو خورشید تو را روزی دید
چون شبی بی رخت ای ماه به پایان آورد
هرکه را خلوت وصل تو شبی دست نداد
همچو مجنون ز غمت رو به بیابان آورد
هیچ دانی شب هجران تو را نیست سحر
که جهانی ز غم عشق به افغان آورد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۹۹ - بامدادان که سر از خواب گران برگیرد
بامدادان که سر از خواب گران برگیرد
چشم مخمور بتم شیوه ی دیگر گیرد
هر که لب بر لب جان بخش تو ساید به صبوح
هیچ شک نیست که او زندگی از سر گیرد
رخ چون سیم من خسته جگر ای دل و دین
دیده هر شب ز غم عشق تو در زر گیرد
سخنی هست مرا راست چو قد خوش یار
پیش آن سرو سمن بوی اگر درگیرد
کز جهان برخورد و از دو جهان غم نخورد
هرکه آن قامت و بالای تو در بر گیرد
از سر لطف و خداوندی جانان چه شود
اگر او بار فراق از دل ما برگیرد
گر زلال شب وصلت بزنی بر دل ما
دلبرا زآتش عشق تو جهان درگیرد
چشم مخمور بتم شیوه ی دیگر گیرد
هر که لب بر لب جان بخش تو ساید به صبوح
هیچ شک نیست که او زندگی از سر گیرد
رخ چون سیم من خسته جگر ای دل و دین
دیده هر شب ز غم عشق تو در زر گیرد
سخنی هست مرا راست چو قد خوش یار
پیش آن سرو سمن بوی اگر درگیرد
کز جهان برخورد و از دو جهان غم نخورد
هرکه آن قامت و بالای تو در بر گیرد
از سر لطف و خداوندی جانان چه شود
اگر او بار فراق از دل ما برگیرد
گر زلال شب وصلت بزنی بر دل ما
دلبرا زآتش عشق تو جهان درگیرد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۰۰ - مرغ جان من دلخسته هوا می گیرد
مرغ جان من دلخسته هوا می گیرد
بوی زلف تو هم از باد صبا می گیرد
ماه و خورشید جهان را به یقین می دانم
کز رخ روشن تو نور و ضیا می گیرد
طوبی و نارون اندر چمن باغ بهشت
از قد و قامت تو نشو و نما می گیرد
ای طبیب دل پردرد نگویی با من
کز من خسته ملال تو چرا می گیرد
آه من گر همه آتش شود ای جان جهان
آب حیوان منی در تو کجا می گیرد
بازِ مهر من مهجور کبوتر بچه ای
در هوای شب وصلت به بلا می گیرد
گفته بودم ز جفایت بنهم سر به جهان
دامن مهر تو ای دوست وفا می گیرد
بوی زلف تو هم از باد صبا می گیرد
ماه و خورشید جهان را به یقین می دانم
کز رخ روشن تو نور و ضیا می گیرد
طوبی و نارون اندر چمن باغ بهشت
از قد و قامت تو نشو و نما می گیرد
ای طبیب دل پردرد نگویی با من
کز من خسته ملال تو چرا می گیرد
آه من گر همه آتش شود ای جان جهان
آب حیوان منی در تو کجا می گیرد
بازِ مهر من مهجور کبوتر بچه ای
در هوای شب وصلت به بلا می گیرد
گفته بودم ز جفایت بنهم سر به جهان
دامن مهر تو ای دوست وفا می گیرد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۰۲ - او کی از روی عنایت به جهان پردازد
او کی از روی عنایت به جهان پردازد
یا شبی وصل رخش کار غریبی سازد
در گمانم ز کماندار دو ابروش که او
چون کمانم بکشد باز و چو تیر اندازد
به زکات رخ زیباش و جوانی آخر
چه شود گر دمکی با غم ما پردازد
تا کی از ناوک دلدوز جهان آشوبش
دل مسکین مرا بوته هجران سازد
سرو با قامت زیبا بگه جلوه گری
راستی بر قد و بالا و میانت نازد
شهسوار غم عشق رخت ای جان و جهان
تا به کی اسب جفا بر من مسکین تازد
یا شبی وصل رخش کار غریبی سازد
در گمانم ز کماندار دو ابروش که او
چون کمانم بکشد باز و چو تیر اندازد
به زکات رخ زیباش و جوانی آخر
چه شود گر دمکی با غم ما پردازد
تا کی از ناوک دلدوز جهان آشوبش
دل مسکین مرا بوته هجران سازد
سرو با قامت زیبا بگه جلوه گری
راستی بر قد و بالا و میانت نازد
شهسوار غم عشق رخت ای جان و جهان
تا به کی اسب جفا بر من مسکین تازد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۰۳ - در فراق رخ یارم رگ جان می سوزد
در فراق رخ یارم رگ جان می سوزد
بی تکلّف ز غمش جمله جهان می سوزد
خواستم شرح غم عشق تو دادن لیکن
زآتش دل نتوانم که زبان می سوزد
همچو گل خنده زنی صبحدمی بر حالم
من چو شمعم همه شب رشته جان می سوزد
پیش شمع رخ خوب تو چنان پروانه
بی تکلّف به سر مهر روان می سوزد
کم ز پروانه توان بود که در شمع رخت
جان شیرین دهد و بلکه روان می سوزد
گر نهان سوز دلی هست بتا در پی تو
نظری بر دل آن کن که عیان می سوزد
گر بسوزد دل تو بر من مسکین چه عجب
که جهان در غم عشق تو نهان می سوزد
بی تکلّف ز غمش جمله جهان می سوزد
خواستم شرح غم عشق تو دادن لیکن
زآتش دل نتوانم که زبان می سوزد
همچو گل خنده زنی صبحدمی بر حالم
من چو شمعم همه شب رشته جان می سوزد
پیش شمع رخ خوب تو چنان پروانه
بی تکلّف به سر مهر روان می سوزد
کم ز پروانه توان بود که در شمع رخت
جان شیرین دهد و بلکه روان می سوزد
گر نهان سوز دلی هست بتا در پی تو
نظری بر دل آن کن که عیان می سوزد
گر بسوزد دل تو بر من مسکین چه عجب
که جهان در غم عشق تو نهان می سوزد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۰۵ - پیش روی تو دلم از سر جان برخیزد
پیش روی تو دلم از سر جان برخیزد
جان چه باشد ز سر هر دو جهان برخیزد
عاشق سوخته گر بر سر خاکش گذری
از لحد نعره زنان رقص کنان برخیزد
در میان من و تو پیرهنی مانده حجاب
با کنار آی که آن هم ز میان برخیزد
چند در خواب رود بخت من شوریده
وقت آنست که از خواب گران برخیزد
ستم هجر تو زین روی که عالم بگرفت
ترسم آشوب از این دور زمان برخیزد
پای شمشاد ز شرم تو بماند در گل
در چمن گر قد سرو تو چمان برخیزد
ترک وصلت نکنم تا بودم جان در تن
ور به یکباره ام امید ز جان برخیزد
فتنه برخیزد ار آن گلبن نو بنشیند
سرو بنشیند ار آن سرو روان برخیزد
شمّه ای گر ز غم حال جهان برخیزد
ای بسا نعره که از پیر و جوان برخیزد
جان چه باشد ز سر هر دو جهان برخیزد
عاشق سوخته گر بر سر خاکش گذری
از لحد نعره زنان رقص کنان برخیزد
در میان من و تو پیرهنی مانده حجاب
با کنار آی که آن هم ز میان برخیزد
چند در خواب رود بخت من شوریده
وقت آنست که از خواب گران برخیزد
ستم هجر تو زین روی که عالم بگرفت
ترسم آشوب از این دور زمان برخیزد
پای شمشاد ز شرم تو بماند در گل
در چمن گر قد سرو تو چمان برخیزد
ترک وصلت نکنم تا بودم جان در تن
ور به یکباره ام امید ز جان برخیزد
فتنه برخیزد ار آن گلبن نو بنشیند
سرو بنشیند ار آن سرو روان برخیزد
شمّه ای گر ز غم حال جهان برخیزد
ای بسا نعره که از پیر و جوان برخیزد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۱۲ - ای خوش آن دم که مرا جان بر جانانه رسد
ای خوش آن دم که مرا جان بر جانانه رسد
مرغ روحم ز قفس بر در کاشانه رسد
آشنایان غمت تشنه بر آب وصلند
جرعه ای ده که مبادا که به بیگانه رسد
دل بیچاره به بحر غم تو غوّاص است
مگرش دست ز بخت تو به دردانه رسد
در غم عشق تو زارم مگدازم در غم
بیش از آن بیش مگیرش که به افسانه رسد
مشکل آنست که با شمع رخت جان بازم
تا نگویی که ز من نور به پروانه رسد
سخن آهسته بگو با من مسکین ترسم
نکهت بوی دهان تو به میخانه رسد
من براتی به لب لعل تو دارم به خطت
تا توقّف نکنی باز که پروانه رسد
زلف تو تاب گرفت و دل من شانه ی اوست
بو که یک تاره از این موی بدین شانه رسد
خانه دل سر زلفین پریشان تو شد
چون جهان را نبود حد که بدان خانه رسد
مرغ روحم ز قفس بر در کاشانه رسد
آشنایان غمت تشنه بر آب وصلند
جرعه ای ده که مبادا که به بیگانه رسد
دل بیچاره به بحر غم تو غوّاص است
مگرش دست ز بخت تو به دردانه رسد
در غم عشق تو زارم مگدازم در غم
بیش از آن بیش مگیرش که به افسانه رسد
مشکل آنست که با شمع رخت جان بازم
تا نگویی که ز من نور به پروانه رسد
سخن آهسته بگو با من مسکین ترسم
نکهت بوی دهان تو به میخانه رسد
من براتی به لب لعل تو دارم به خطت
تا توقّف نکنی باز که پروانه رسد
زلف تو تاب گرفت و دل من شانه ی اوست
بو که یک تاره از این موی بدین شانه رسد
خانه دل سر زلفین پریشان تو شد
چون جهان را نبود حد که بدان خانه رسد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۱۵ - دردمندی چه شود گر به دوایی برسد
دردمندی چه شود گر به دوایی برسد
بی نوایی ز وصالت به نوایی برسد
تا به کی روی بتابی ز من بی سر و پا
آخر از دور مرا نیز دعایی برسد
می دهم جان مگر از خوان وصالت روزی
هم به گوش دل من بانگ صلایی برسد
باز گویم که نه او شاه جهانست کجا
وصله ای از شب وصلت به گدایی برسد
دل بدادیم ز دست و نرسیدیم به دوست
می دهم جان مگر این کار به جایی برسد
ز تو چون بر دل من بوی وفایی نرسد
مپسند ار به من خسته بلایی برسد
ای طبیب از من دل خسته نظر باز مگیر
که مگر دردم از این در به شفایی برسد
بی نوایی ز وصالت به نوایی برسد
تا به کی روی بتابی ز من بی سر و پا
آخر از دور مرا نیز دعایی برسد
می دهم جان مگر از خوان وصالت روزی
هم به گوش دل من بانگ صلایی برسد
باز گویم که نه او شاه جهانست کجا
وصله ای از شب وصلت به گدایی برسد
دل بدادیم ز دست و نرسیدیم به دوست
می دهم جان مگر این کار به جایی برسد
ز تو چون بر دل من بوی وفایی نرسد
مپسند ار به من خسته بلایی برسد
ای طبیب از من دل خسته نظر باز مگیر
که مگر دردم از این در به شفایی برسد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۱۶ - بوی مهرت به مشام من شیدا نرسد
بوی مهرت به مشام من شیدا نرسد
گنج وصل تو به هر بی سر و بی پا نرسد
حاکمی گر بکشی بنده و گر بنوازی
منع در مصلحت شاه گدا را نرسد
راستی سرو سهی گرچه به قد می نازد
لیک با قدّ تواش دعوی بالا نرسد
من بی دل چه کنم چون ز تو دور افتادم
آه اگر وامق بیچاره به عذرا نرسد
تا کیم وعده فردا دهی امروز برآر
کام بیچاره مبادا که به فردا نرسد
به تمنّای سر زلف تو جان داد دلم
آه اگر دست و دل من به تمنّا نرسد
نیست امّید بر احوال جهانم که جهان
آخرالامر به وصل تو رسد یا نرسد
گنج وصل تو به هر بی سر و بی پا نرسد
حاکمی گر بکشی بنده و گر بنوازی
منع در مصلحت شاه گدا را نرسد
راستی سرو سهی گرچه به قد می نازد
لیک با قدّ تواش دعوی بالا نرسد
من بی دل چه کنم چون ز تو دور افتادم
آه اگر وامق بیچاره به عذرا نرسد
تا کیم وعده فردا دهی امروز برآر
کام بیچاره مبادا که به فردا نرسد
به تمنّای سر زلف تو جان داد دلم
آه اگر دست و دل من به تمنّا نرسد
نیست امّید بر احوال جهانم که جهان
آخرالامر به وصل تو رسد یا نرسد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۲۹ - گرچه بیداد جفای تو به غایت باشد
گرچه بیداد جفای تو به غایت باشد
حاش لله که مرا از تو شکایت باشد
دل تو میل وفای من سرگشته نکرد
از دل ای دوست به دل گرچه سرایت باشد
از جهان کام دل آن روز بود حاصل من
که تو را با من دلخسته عنایت باشد
گر نماند اثری از من بیچاره هنوز
دل من بر سر پیمان و وفایت باشد
در جهانت چو جهان بنده مخلص نبود
مکشش خاصه که بی جرم و جنایت باشد
گر به خاکش گذری بوی محبّت شنوی
بکن اندیشه که مهرش بچه غایت باشد
داده ام جان و جهان و غم عشقش ستدم
در جهان بهتر از اینم چه کفایت باشد
حاش لله که مرا از تو شکایت باشد
دل تو میل وفای من سرگشته نکرد
از دل ای دوست به دل گرچه سرایت باشد
از جهان کام دل آن روز بود حاصل من
که تو را با من دلخسته عنایت باشد
گر نماند اثری از من بیچاره هنوز
دل من بر سر پیمان و وفایت باشد
در جهانت چو جهان بنده مخلص نبود
مکشش خاصه که بی جرم و جنایت باشد
گر به خاکش گذری بوی محبّت شنوی
بکن اندیشه که مهرش بچه غایت باشد
داده ام جان و جهان و غم عشقش ستدم
در جهان بهتر از اینم چه کفایت باشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۳۷ - هر که را مهر رخ خوب تو در دل باشد
هر که را مهر رخ خوب تو در دل باشد
گر بود غافل از آن وجه نه عاقل باشد
هر که در سلسله ی زلف تو ای جان و جهان
درنیاویخت توان گفت که غافل باشد
گرنه خون جگر از دیده خورم در غم تو
پس مرا از غم عشق تو چه حاصل باشد
جنّت و روضه فردوس نخواهد هرگز
هر کسی را که سر کوی تو منزل باشد
گر سرم در سر سودای تو خواهد رفتن
رفتن من ز سر کوی تو مشکل باشد
من قتیل غم عشقت شده ام باکی نیست
اگرم دست نگارین تو قاتل باشد
مدّت هجر تو از حد شد و می دان به یقین
که مرا هجر تو با مرگ مقابل باشد
چون تو بر دفتر عشّاق رسی نیک ببین
که مگر عاشق دلسوخته داخل باشد
گر بود غافل از آن وجه نه عاقل باشد
هر که در سلسله ی زلف تو ای جان و جهان
درنیاویخت توان گفت که غافل باشد
گرنه خون جگر از دیده خورم در غم تو
پس مرا از غم عشق تو چه حاصل باشد
جنّت و روضه فردوس نخواهد هرگز
هر کسی را که سر کوی تو منزل باشد
گر سرم در سر سودای تو خواهد رفتن
رفتن من ز سر کوی تو مشکل باشد
من قتیل غم عشقت شده ام باکی نیست
اگرم دست نگارین تو قاتل باشد
مدّت هجر تو از حد شد و می دان به یقین
که مرا هجر تو با مرگ مقابل باشد
چون تو بر دفتر عشّاق رسی نیک ببین
که مگر عاشق دلسوخته داخل باشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۳۸ - تا مرا طاقت هجران و توانم باشد
تا مرا طاقت هجران و توانم باشد
نکنم ترک غمت تا دل و جانم باشد
تا شدی دور مرا از نظر ای نور دو چشم
دایماً خون دل از دیده روانم باشد
طوبی و نارون از پای درآیند ز رشک
در لب جوی که آن سرو روانم باشد
گفته بودی که شبی داد ز وصلت بدهم
گر دهی نیز کجا طالع آنم باشد
هر نوازش که کنی بنده دلسوخته را
بجز از دولت وصلت نه چنانم باشد
مار شیدای فراقت به دلم نیشی زد
غیر تریاک وصال تو زیانم باشد
گر شبی بنده نوازی ز سر لطف یقین
چه سعادت به از این در دو جهانم باشد
با همه جور که از دست تو می یابد دل
ذکر اوصاف رخت ورد زبانم باشد
تا مراد من دلخسته ز وصلت ندهی
همه شب بر سر کوی تو فغانم باشد
نکنم ترک غمت تا دل و جانم باشد
تا شدی دور مرا از نظر ای نور دو چشم
دایماً خون دل از دیده روانم باشد
طوبی و نارون از پای درآیند ز رشک
در لب جوی که آن سرو روانم باشد
گفته بودی که شبی داد ز وصلت بدهم
گر دهی نیز کجا طالع آنم باشد
هر نوازش که کنی بنده دلسوخته را
بجز از دولت وصلت نه چنانم باشد
مار شیدای فراقت به دلم نیشی زد
غیر تریاک وصال تو زیانم باشد
گر شبی بنده نوازی ز سر لطف یقین
چه سعادت به از این در دو جهانم باشد
با همه جور که از دست تو می یابد دل
ذکر اوصاف رخت ورد زبانم باشد
تا مراد من دلخسته ز وصلت ندهی
همه شب بر سر کوی تو فغانم باشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۴۰ - تا به کی در دل من درد تو پنهان باشد
تا به کی در دل من درد تو پنهان باشد
تا کیم آتش سودای تو در جان باشد
درد ما به نکند هیچ مداوای طبیب
زآنکه او را لب جان بخش تو درمان باشد
مشکل اینست که بی روی تو نتوانم زیست
چاره ی درد دلم پیش تو آسان باشد
من بیچاره ندارم به جهان جز تو کسی
لیک چون بنده تو را بنده فراوان باشد
به گل و لاله نظر کی کند این دیده ی شوخ
هر کجا قامت آن سرو خرامان باشد
من به عهدش بکنم جان و جهان جمله فدا
اگر آن عهدشکن با سر پیمان باشد
جان و دل را چه محل نام جهان یعنی چه
همه عالم جهت صحبت جانان باشد
تا کیم آتش سودای تو در جان باشد
درد ما به نکند هیچ مداوای طبیب
زآنکه او را لب جان بخش تو درمان باشد
مشکل اینست که بی روی تو نتوانم زیست
چاره ی درد دلم پیش تو آسان باشد
من بیچاره ندارم به جهان جز تو کسی
لیک چون بنده تو را بنده فراوان باشد
به گل و لاله نظر کی کند این دیده ی شوخ
هر کجا قامت آن سرو خرامان باشد
من به عهدش بکنم جان و جهان جمله فدا
اگر آن عهدشکن با سر پیمان باشد
جان و دل را چه محل نام جهان یعنی چه
همه عالم جهت صحبت جانان باشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۴۳ - تا کی از دیده من روی تو پنهان باشد
تا کی از دیده من روی تو پنهان باشد
دل مجموعم از آن زلف پریشان باشد
سر شوریده ما از غم هجران رخت
تا کی ای دوست چنین بی سر و سامان باشد
گفت چونی ز غم عشق رخ ما گفتم
عشق هرکس ز دل و عشق تو از جان باشد
گفت جان در عوض وصل توانی دادن
گفتمش دردم از آن پیش تو درمان باشد
گر به جانی بفروشد ز لبش یک بوسه
اعتقادم همه آنست که ارزان باشد
چون به بستان گذری سرو چمان از دل و جان
در قد و قامت تو واله و حیران باشد
عقل گفتا که به از گل به چمن رنگی نیست
پیش من گشت یقین کان رخ جانان باشد
ابروان تو چو محراب و دلم پیوسته
هم به عید رخ زیبای تو قربان باشد
گفتمش کام دلم ده به جهان گفت مرا
عاشق دلشده همچون تو فراوان باشد
درد دل دارم از ایام فراقت جانا
مگرش گلشکر لعل تو درمان باشد
دل مجموعم از آن زلف پریشان باشد
سر شوریده ما از غم هجران رخت
تا کی ای دوست چنین بی سر و سامان باشد
گفت چونی ز غم عشق رخ ما گفتم
عشق هرکس ز دل و عشق تو از جان باشد
گفت جان در عوض وصل توانی دادن
گفتمش دردم از آن پیش تو درمان باشد
گر به جانی بفروشد ز لبش یک بوسه
اعتقادم همه آنست که ارزان باشد
چون به بستان گذری سرو چمان از دل و جان
در قد و قامت تو واله و حیران باشد
عقل گفتا که به از گل به چمن رنگی نیست
پیش من گشت یقین کان رخ جانان باشد
ابروان تو چو محراب و دلم پیوسته
هم به عید رخ زیبای تو قربان باشد
گفتمش کام دلم ده به جهان گفت مرا
عاشق دلشده همچون تو فراوان باشد
درد دل دارم از ایام فراقت جانا
مگرش گلشکر لعل تو درمان باشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۴۴ - خسته ی هجر تو را وصل تو درمان باشد
خسته ی هجر تو را وصل تو درمان باشد
دیده اش منتظر دیدن جانان باشد
از جفاهای فراق تو نگارا آخر
تا به کی کار جهان بی سر و سامان باشد
با وجود عدم مهر و وفایی که توراست
هرچه فرمان بدهی بر دل ما آن باشد
گر دهد رای خداوند به جانم فرمان
بنده آنست که او تابع فرمان باشد
گر چه عفو تو بسی هست ولی بنده ی تو
لاجرم از گنه خویش هراسان باشد
مهربانم به رخ مهروشت می دانی
که مرا مهر رخت در دل و در جان باشد
من به عید رخ او رفتم و دل گفت میا
که کجا لاشه ی تو لایق قربان باشد
سالها شد به فراق تو نگویی تا کی
دل پردرد من از عشق تو نالان باشد
دل سرگشته ی بی حاصل سرگردانم
چند در عشق رخت غافل و نادان باشد
دیده اش منتظر دیدن جانان باشد
از جفاهای فراق تو نگارا آخر
تا به کی کار جهان بی سر و سامان باشد
با وجود عدم مهر و وفایی که توراست
هرچه فرمان بدهی بر دل ما آن باشد
گر دهد رای خداوند به جانم فرمان
بنده آنست که او تابع فرمان باشد
گر چه عفو تو بسی هست ولی بنده ی تو
لاجرم از گنه خویش هراسان باشد
مهربانم به رخ مهروشت می دانی
که مرا مهر رخت در دل و در جان باشد
من به عید رخ او رفتم و دل گفت میا
که کجا لاشه ی تو لایق قربان باشد
سالها شد به فراق تو نگویی تا کی
دل پردرد من از عشق تو نالان باشد
دل سرگشته ی بی حاصل سرگردانم
چند در عشق رخت غافل و نادان باشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۴۵ - چو دو زلف تو دلم چند پریشان باشد
چو دو زلف تو دلم چند پریشان باشد
دیده بخت من از هجر تو گریان باشد
یک دم از دولت وصل تو نگردد دل شاد
دایم الدهر دلم در غم هجران باشد
جگر ریش من خسته نگویی تا چند
دایماً زاتش هجران تو بریان باشد
سر سرگشته ی من در غم هجرت تا کی
بی وصال تو چنین بی سر و سامان باشد
از غم هجر تو دردیست مرا بر دل تنگ
که همش یک شبکی وصل تو درمان باشد
گفت چون من دگرت هست حبیبی گفتم
مهر هر کس به دل و مهر تو در جان باشد
دیده بخت من از هجر تو گریان باشد
یک دم از دولت وصل تو نگردد دل شاد
دایم الدهر دلم در غم هجران باشد
جگر ریش من خسته نگویی تا چند
دایماً زاتش هجران تو بریان باشد
سر سرگشته ی من در غم هجرت تا کی
بی وصال تو چنین بی سر و سامان باشد
از غم هجر تو دردیست مرا بر دل تنگ
که همش یک شبکی وصل تو درمان باشد
گفت چون من دگرت هست حبیبی گفتم
مهر هر کس به دل و مهر تو در جان باشد