تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۰۸ - رخت که پیر و جوان را بیک نظر سوزد
رخت که پیر و جوان را بیک نظر سوزد
چه آتش است ندانم که خشک و تر سوزد
حدیث ناله من کآتشی جگر سوزست
ترا بگوش نگیرد مرا جگر سوزد
بوصل اگر قدری مرهم دلم کردی
بداغ هجر تو جانم صد آنقدر سوزد
دلا چو سوختی از غم دگر چه می ترسی
ز هستی تو چه باقی است تا دگر نسوزد
دوای داغ دلم صبر شد چه چاره کنم
که مرهم دلم از داغ بیشتر سوزد
ببال خود که تواند پرید؟ سوی تو شمع
که اول آتش شوق تو بال و پر سوزد
سخن درست بگویم، ستم بود اهلی
که طوطیی چو من از حسرت شکر سوزد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۱۴ - تهیست کشتی می عمر از آن بغم گذرد
تهیست کشتی می عمر از آن بغم گذرد
بیار باده که کشتی بخشک کم گذرد
در آتش که منم همدمی کجا یابم
مگر صبا بمن از غایت کرم گذرد
وفا ز تنگ دهانان مجو که اینمعنی
حکایتی است که در عالم عدم گذرد
دلا، به نیک و بد دهر صبر کن کآخر
غم حبیب و جفای رقیب هم گذرد
قدم ز عالم هستی برون زدی اهلی
کجاست مرد رهی کز تو یکقدم گذرد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۱۸ - مرا ز هجر بهشتی رخی بجان دارد
مرا ز هجر بهشتی رخی بجان دارد
چنین بهشت خوشی دوزخی چنان دارد
در آبه و بازار سر سرکشان بشکن
که سرو ناز بسی سر بر آسمان دارد
از آن ملاحت و خوبی چو یوسفش رشک است
پری چه حسن فروشد چه حد آن دارد
شهید تیر ترا گرچه نی دمید از گل
هنوز از آن مژه صد تیر در کمان دارد
جراحت من و مجنون کسی ز هم نشناخت
که زخم تیر بتان جمله یک نشان دارد
نگفته سوز دلم جمله خلق میدانند
تو گفتی آتش سودای ما زبان دارد
اگرچه هر رگ اهلی ز عشق جانی یافت
یکی برون نبرد گر هزار جان دارد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۲۸ - حدیث ما و تو هر بوالهوس نمیداند
حدیث ما و تو هر بوالهوس نمیداند
زبان عاشق و معشوق کس نمیداند
من از حدیث تو مستم رقیب از شکرت
سخن سرایی طوطی مگس نمیداند
دل ترا چه غم از من که مرغ آزادست
بلای عشق و جفای قفس نمیداند
چنان گرفت دلم بی تو خو به تنهایی
که غیر ناله خود همنفس نمیداند
گذشت ناله اهلی ز عرش رحمی کن
که جز وصال تو فریاد رس نمیداند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۴۳ - ز تاب آتش غم سینه چاک خواهم شد
ز تاب آتش غم سینه چاک خواهم شد
بیار باده وگرنه هلاک خواهم شد
اگرچه شکرت آلوده نیست ای ساقی
چون لب نمب نهی اندیشه ناک خواهم شد
سرم که خاک رهت نیست بهر خدمت توست
وگرنه عاقبه الامر خاک خواهم شد
کنون که پده ز ناز من برافکندی
بسجده پیش تو بی ترس و باک خواهم شد
کجا به میکده تر دامنی کنم اهلی
که پاک آمدم اینجا و پاک خواهم شد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۴۴ - نسیم باد بهارم بهوش می آرد
نسیم باد بهارم بهوش می آرد
نوای فاخته خونم بجوش می آرد
گل امید نخواهد شکفت دل خوشدار
که این پیام به گوشم سروش می آرد
خجل ز موی سفیدم که مو کشان بازم
ز خانقه بدر میفروش می آرد
صبا حدیث تو میگفت و بلبل افغان کرد
خراش این سخنم در خروش می آرد
حریف عربده جو را بکوی دوست فرست
که عشق بازش از آنجا خوش می آرد
مرید پیر مغانم که محتسب پیشش
سبوی دردکشان را به دوش می آرد
مهی که میخورد و چنگ زهره گوش کند
کجا حکایت اهلی به گوش می آرد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۵۳ - غم و فرح بمن می پرست میگذرد
غم و فرح بمن می پرست میگذرد
که در دو صاف جهان هر چه هست می گذرد
نه آنچنان گذرد عیش ما که میخواهیم
ولی بهمت رندان مست می گذرد
چو بخت نیست به شیرین کجا رسد فرهاد
درین معامله کی زوردست می گذرد
دلم چو غنچه ازان گل چه طرف بر بندد
که چون نسیم بقصد شکست می گذرد
عجب که خانه عاشق نیفتد از بنیاد
که سیل گریه اش از پای بست می ذرد
نشسته یی بدر صبر تا به کی اهلی
بپای خیز که کار از نشست می گذرد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۵۴ - کس از فراغ تو عیش و فراغ را چکند
کس از فراغ تو عیش و فراغ را چکند
می طرب چه خورد گشت باغ را چکند
کجا فراغ بود بی رخ تو عاشق را
وگر فراغ بود هم فراغ را چکند
به نوبهار نشاط است باغ و صحرا خوش
خزان رسیده غم باغ و راغ را چکند
دماغ کشته غم را بخور عود چه سود
شنید غمزده عطر دماغ را چکند
غبار غم بزبان گر نیاورد عاشق
چو شمع در غم او سوز و داغ را چکند
ز مهر روی تو اهلی چو شمع شب همه شب
بسوز و گریه خوش است او فراغ را چکند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۶۶ - گهی که بر منت از مرحمت نظر باشد
گهی که بر منت از مرحمت نظر باشد
طپیدن دل ریشم زیاده تر باشد
بصد نشاط رسم سوی تو چو باز آیم
دلم طپان و لبم خشک و دیده تر باشد
بحالتی ز لبت دیده ام شکر خندی
که تا قیامتم آن شیوه در نظر باشد
ببوی زلف تو میرم که سازدم هشیار
گهی که بر من بیخود ترا گذر باشد
به مهر اهلی از آن گرم شد دلت آخر
که آه سوخته را عاقبت اثر باشد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۶۹ - سوار من که سرخصم خاک راهت باد
سوار من که سرخصم خاک راهت باد
هوای معر که داری خدا پناهت باد
بدان دو آهوی شیر افکنی که هست ترا
نگه بهر که کنی کشته نگاهت باد
چه حاجت است که تیغ توصیف شکن باشد
شکست صد سپه از شهپر کلاهت باد
چو آفتاب جهان دره پروری یا رب
که سایبان بقا سایه الهت باد
بهر کجا که چو آب حیات خواهی شد
دعای اهلی لب تشنه خضر راهت باد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۸۰ - اگر چه مستی می صد عذاب میآرد
اگر چه مستی می صد عذاب میآرد
خوشم که سوی توام بی حجاب میآرد
ندانم از غم عشقت دل که میسوزد؟
که باد آمد و بوی کباب میآرد
دمی که همنفسانم به عیش بنشینند
مرا خیال تو در اضطراب میآرد
هم از عنایت تست ای پری که رخ پوشی
وگرنه دیدن رویت که تاب میآرد؟
همین سعادت من بس کز التفات توام
گهی بسلک سگان در حساب میآرد
خموش اهلی و در عیش نقد کوش امشب
مگو حکایت دوری که خواب میآرد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۸۴ - نسیم گل دگران را دماغ تازه کند
نسیم گل دگران را دماغ تازه کند
مرا چو مرغ چمن درد و داغ تازه کند
چو لاله دامن صحرا گرفته ام بی دوست
که داغ حسرت من گشت باغ تازه کند
فراغت همه کس درد دل برد اما
مراست درددلی کش فراغ تازه کند
تنم شوق همچون چراغ سوزد اشک
چه روغنی است که سوز چراغ تازه کند
دماغ اهلی مسکین بسوزد آتش غم
ببخش جرعه خود تا دماغ تازه کند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۸۷ - زبسکه روزم از آن مه ملال می خیزد
زبسکه روزم از آن مه ملال می خیزد
شبم بکشتن خود صد خیال می خیزد
نهال قد بتان جمله فتنه انگیزند
ندانم از چه زمین این نهال می خیزد
بسوز کوکب بخت زبون من ایماه
کزین ستاره مدامم و بال می خیزد
رسید وصل مرا چشم زخم هجر آری
شرار فتنه ز شمع وصال می خیزد
چه گلشنی است جمالت که از عرق دروی
هزار چشمه آب زلال می خیزد
نمیدمید گل و سر و اگر بدانستی
که از قد تو صدش انفعال می خیزد
مگر پیام ترا مرغ جان برد اهلی
که باد صبح بسی خسته حال می خیزد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۹۲ - سحر چو آه من می پرست میخیزد
سحر چو آه من می پرست میخیزد
بهر که میوزد از خواب مست میخیزد
کسیکه با تو چو یاری نشست و خاست کند
چه جای دل ز سر هر چه هست میخیزد
مگر بسوخت دل زار کز درون دودی
بلند میشود و ناله پست میخیزد
زهی فریب تو ای بت که گر مسلمانی
نشست با تو دمی می پرست میخیزد
مگر به تیغ تو اهلی ز غم رهد ورنه
کرا بغیر تو کاری ز دست میخیزد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۹۵ - صبا چو جعد سر زلف یار من بگشود
صبا چو جعد سر زلف یار من بگشود
گره ز کار من و روزگار من بگشود
شکفته اند حریفان چو گل ز هر سویی
مگر به خنده دهان نوبهار من بگشود
کمان حسن که زه کرد در جهان روزی
که ناوکی نه به قصد شکار من بگشود
فغان که گوشه چشمی بمن ز ناز نکرد
بتی که نرگس او در کنار من بگشود
بغیر داغ نکویان نیافت بامن هیچ
اجل چو عاقبه الامر بار من بگشود
هزار بوسه توان زد بدست آن نقاش
که چهره یی بقلم چون نگار من بگشود
گذشت یار چو بر خاک تر بتم اهلی
در بهشت بروی مزار من بگشود
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۰۴ - بذات حق که مرا تا وجود خواهد بود
بذات حق که مرا تا وجود خواهد بود
سرم بپای بتان در سجود خواهد بود
تو گر زمهر پشیمان شدی مرا باری
همان محبت دیرین که بود خواهد بود
چرا ز دود دل من به تنگ می آیی
چو آتشم زدی البته دود خواهد بود
تو خود بگو که رخ زرد عاشقان تا کی
ز دست سیلی عشقت کبود خواهد بود
زیان دین و دلم نیست غم که در ره دوست
هر آن زیان که شود عین سود خواهد بود
مباش دور ز اهلی که مرگ نزدیک است
وگر چه دیر بود دیر زود خواهد بود
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۱۸ - مرا تصور وصلت خیال باطل بود
مرا تصور وصلت خیال باطل بود
بجز تصور باطل دگر چه حاصل بود
غم تو در دل من صد هزار عقده فکند
اجل گشود گره ورنه کار مشکل بود
نسیم عشق اگر پرده در شد ای غنچه
چو گل بجلوه گری هم دل تو مایل بود
بیک نظر ز رخت شد خراب ناصح من
طبیب درد من از حال خویش غافل بود
نگار قبله جان بود و مدعی نشناخت
سجود قبله جان کرد هرکه مقبل بود
بسوخت روز سیاهم کجا شد آن شبها
که شمع روی تو ما را چراغ محفل بود
رسید درد تو اهلی ز عشق او جایی
که با وجود تو مجنون حریف عاقل بود
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۱۹ - مه دو هفته اگر رفت عمر ساقی باد
مه دو هفته اگر رفت عمر ساقی باد
اگر ستاره نماند آفتاب باقی باد
خوش است دولت وصلت گر اتفاق افتد
مرا سعادت این دولت اتفاقی باد
به خاکپای تو مردن مذاق زاهد نیست
که خاک بر سر این زهد و بی مذاقی باد
چو جان برید دل از من بیاد آن سر کوی
به ساکنان بهشت درت ملاقی باد
گر آب خضر نشد روزی تو ای اهلی
شراب خلد نصیبت زدست ساقی باد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۲۵ - خوش آنکه دل زغم هجر بر کناری بود
خوش آنکه دل زغم هجر بر کناری بود
زیمن وصل تو فرخنده روزگاری بود
هزار زخم اگر میرسید خوش بودم
که مرهم دلم از وصل چون تو یاری بود
تو آن گلی که فلک با وجود یوسف هم
به نوبهار تواش چشم انتظاری بود
دلم زهجر تو شد همچو غنچه پژمرده
خوش آنکه همچو نسیمت بمن گذاری بود
تنم بباد فنا شد ولی خوشم کآخر
ز راه ما و تو برخاست گر غباری بود
کس این زمان نشمارد بهیچ اهلی را
خوش آنکه پیش سگان تو در شماری بود
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۳۷ - بغیر خون جگر دل شراب ناب نخورد
بغیر خون جگر دل شراب ناب نخورد
بتلخی د من هیچکس شراب نخورد
ز بسکه بود دل من بخون او تشنه
مرا بتیغ تو تا خون نریخت آب نخورد
به خنده نمیکنم جگر خورد لب تو
بدین نمک مه من، هیچکس کباب نخورد
خوشا دلی که گر افتاد در جهان طوفان
شراب خورد و غم عالم خراب نخورد
جز از سفال سگ آستان او اهلی
بکام دل دم آبی بهیچ باب نخورد