تعداد ۸۸۱۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۴۴ - هیچ دانی که جهان در سر و کارت کردم
هیچ دانی که جهان در سر و کارت کردم
جان اگر در سر و کارت نکنم نامردم
چه نکردی ز جفا بر دل بیچاره ی من
در غم عشق تو بس خون جگرها خوردم
چه ستمها که برین خسته دل ما کردی
چه جفاها که من از بار فراقت بردم
در فراق رخ چون ماه تو ای جان و جهان
ای بسا خون که من از دیده ی جان بفشردم
گرچه جفتست به عیش و طرب آن دلبر من
من ز خواب و خور و شادی دو عالم فردم
دردم از حد بگذشت و نکنی هیچ دوا
صبر تا کی بتوان کرد نگارا در دم
تا به کی حال جهان از تو نهان بتوان داشت
سالها با غم تو صبر و تحمّل کردم
جان اگر در سر و کارت نکنم نامردم
چه نکردی ز جفا بر دل بیچاره ی من
در غم عشق تو بس خون جگرها خوردم
چه ستمها که برین خسته دل ما کردی
چه جفاها که من از بار فراقت بردم
در فراق رخ چون ماه تو ای جان و جهان
ای بسا خون که من از دیده ی جان بفشردم
گرچه جفتست به عیش و طرب آن دلبر من
من ز خواب و خور و شادی دو عالم فردم
دردم از حد بگذشت و نکنی هیچ دوا
صبر تا کی بتوان کرد نگارا در دم
تا به کی حال جهان از تو نهان بتوان داشت
سالها با غم تو صبر و تحمّل کردم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۴۶ - از سر سوز جگر بر در آن یار شدم
از سر سوز جگر بر در آن یار شدم
با دلی پر ز غم و دیده ی خونبار شدم
گفتم از روی ترحّم جگر ریش مرا
مرهمی نه که به کام دل اغیار شدم
سالها خون جگر خوردم و از دست غمش
هم اسیر ستم دشمن خوانخوار شدم
ای ملامتگر ازین بیش میازار مرا
که من از دوست جدا از سر نار چار شدم
گفتم از غصّه ی دلدار بپردازم دل
باز فریادکنان بر در دلدار شدم
ترک اندیشه ی بیهوده نکردی ای دل
عاقبت تا به بلای تو گرفتار شدم
دوش در خواب شدم دولت وصلش دیدم
وز خیالش اثری نیست چو بیدار شدم
تنم از تنگی دل خسته چنان شد حّقا
که من از جان و جهان یکسره بیزار شدم
با دلی پر ز غم و دیده ی خونبار شدم
گفتم از روی ترحّم جگر ریش مرا
مرهمی نه که به کام دل اغیار شدم
سالها خون جگر خوردم و از دست غمش
هم اسیر ستم دشمن خوانخوار شدم
ای ملامتگر ازین بیش میازار مرا
که من از دوست جدا از سر نار چار شدم
گفتم از غصّه ی دلدار بپردازم دل
باز فریادکنان بر در دلدار شدم
ترک اندیشه ی بیهوده نکردی ای دل
عاقبت تا به بلای تو گرفتار شدم
دوش در خواب شدم دولت وصلش دیدم
وز خیالش اثری نیست چو بیدار شدم
تنم از تنگی دل خسته چنان شد حّقا
که من از جان و جهان یکسره بیزار شدم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۶۱ - از شب هجر تو ای دوست شکایت دارم
از شب هجر تو ای دوست شکایت دارم
آرزوی رخ زیبات به غایت دارم
جان شیرین به فدای شب وصلت کردم
وین زمان از کرمت چشم عنایت دارم
شب و روز و گه و بیگه به خیال رخ تو
بجز اوصاف جمالت چه حکایت دارم
میل وصل من بیچاره نداری باری
آری از بخت بد خویش شکایت دارم
گر خرامی چو سهی سرو به بستان سوی ما
بجز از جان چه بگو در خور پایت دارم
آرزوی رخ زیبای جهان آرایت
به سر دوست که بیرون ز نهایت دارم
من جهان را ز برای شب وصلت خواهم
جان شیرین به جهان نیز برایت دارم
دست در دامن انصاف تو حالی زده ام
وز تو باری نه عنایت نه رعایت دارم
طمع از مال جهان نیست مرا تا دانی
این قدر هست که هم چشم حمایت دارم
چون حمایت بتواند و رعایت نکند
ای دل غمزده پس من چه کفایت دارم
آرزوی رخ زیبات به غایت دارم
جان شیرین به فدای شب وصلت کردم
وین زمان از کرمت چشم عنایت دارم
شب و روز و گه و بیگه به خیال رخ تو
بجز اوصاف جمالت چه حکایت دارم
میل وصل من بیچاره نداری باری
آری از بخت بد خویش شکایت دارم
گر خرامی چو سهی سرو به بستان سوی ما
بجز از جان چه بگو در خور پایت دارم
آرزوی رخ زیبای جهان آرایت
به سر دوست که بیرون ز نهایت دارم
من جهان را ز برای شب وصلت خواهم
جان شیرین به جهان نیز برایت دارم
دست در دامن انصاف تو حالی زده ام
وز تو باری نه عنایت نه رعایت دارم
طمع از مال جهان نیست مرا تا دانی
این قدر هست که هم چشم حمایت دارم
چون حمایت بتواند و رعایت نکند
ای دل غمزده پس من چه کفایت دارم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۶۲ - دلبرا آرزوی دیدن رویت دارم
دلبرا آرزوی دیدن رویت دارم
روز و شب فکر هوای سر کویت دارم
گرچه از شوق کنارت به خیال تو مدام
دل به مهرت گرو و دیده به سویت دارم
تا به کی کار من خسته پریشان داری
رحم کن رحم که دل در خم مویت دارم
بوی زلفت به من آورد نسیم سحری
زان فرح جان و جهان زنده به بویت دارم
گرچه از خوی تو جز غصّه ندارم حاصل
هر چه دارم من بیچاره ز خویت دارم
تا به چوگان نزنی بر سر میدان جهان
سر به دست از هوس بودن گویت دارم
گر قدم رنجه کنی روزی و تشریف دهی
در جهان چون دل و چون دیده به کویت دارم
روز و شب فکر هوای سر کویت دارم
گرچه از شوق کنارت به خیال تو مدام
دل به مهرت گرو و دیده به سویت دارم
تا به کی کار من خسته پریشان داری
رحم کن رحم که دل در خم مویت دارم
بوی زلفت به من آورد نسیم سحری
زان فرح جان و جهان زنده به بویت دارم
گرچه از خوی تو جز غصّه ندارم حاصل
هر چه دارم من بیچاره ز خویت دارم
تا به چوگان نزنی بر سر میدان جهان
سر به دست از هوس بودن گویت دارم
گر قدم رنجه کنی روزی و تشریف دهی
در جهان چون دل و چون دیده به کویت دارم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۶۸ - چه دهم شرح که از غصّه چه بر جان دارم
چه دهم شرح که از غصّه چه بر جان دارم
یا چه اندوه دل از فرقت جانان دارم
چون مرا نیست ز هجر تو خلاصی پیدا
چند حال دل خود را ز تو پنهان دارم
خبرت نیست ز احوال من شوریده
که دل از غصّه هجر تو پریشان دارم
گرنه از شربت وصل تو امیدی باشد
من دلخسته کجا طاقت هجران دارم
نکند درد مرا سود مداوای طبیب
چون من از نوش لب لعل تو درمان دارم
من چو در بادیه ی عشق تو ای کعبه ی جان
پا نهادم چه غم از خار مغیلان دارم
منم آن بلبل شوریده که در باغ رخت
با گل وصل فراغی ز گلستان دارم
راستی بر قد شمشاد حرامست نظر
من که چون قامت تو سرو خرامان دارم
جز هوای دهنت هیچ ندارم به جهان
چون سکندر هوس چشمه حیوان دارم
یا چه اندوه دل از فرقت جانان دارم
چون مرا نیست ز هجر تو خلاصی پیدا
چند حال دل خود را ز تو پنهان دارم
خبرت نیست ز احوال من شوریده
که دل از غصّه هجر تو پریشان دارم
گرنه از شربت وصل تو امیدی باشد
من دلخسته کجا طاقت هجران دارم
نکند درد مرا سود مداوای طبیب
چون من از نوش لب لعل تو درمان دارم
من چو در بادیه ی عشق تو ای کعبه ی جان
پا نهادم چه غم از خار مغیلان دارم
منم آن بلبل شوریده که در باغ رخت
با گل وصل فراغی ز گلستان دارم
راستی بر قد شمشاد حرامست نظر
من که چون قامت تو سرو خرامان دارم
جز هوای دهنت هیچ ندارم به جهان
چون سکندر هوس چشمه حیوان دارم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۶۹ - باز در سر هوس روی نگاری دارم
باز در سر هوس روی نگاری دارم
نه به شب خواب و نه در روز قرای دارم
بارها با تو دلم گفت که عمریست که من
بر دل از حسرت دیدار تو باری دارم
باده لعل لبت کرد مرا مست و هنوز
در سر از غمزه مست تو خماری دارم
عالمی را به تو دلشاد و من خسته جگر
از همه ملک جهان دامن خاری دارم
هرکسی را ز میانیست کنار یاری
زین میانه من سرگشته کناری دارم
گفتمش در دو جهان جز تو مرا یاری نیست
شرم نامد ز منش گفت که آری دارم
گل رویت همه در دست رقیبست چرا
من ز گلزار شب وصل تو خاری دارم
گفتمش گر تو دو صد جور کنی بر دل ریش
به جهان غیر غم عشق تو کاری دارم
نه به شب خواب و نه در روز قرای دارم
بارها با تو دلم گفت که عمریست که من
بر دل از حسرت دیدار تو باری دارم
باده لعل لبت کرد مرا مست و هنوز
در سر از غمزه مست تو خماری دارم
عالمی را به تو دلشاد و من خسته جگر
از همه ملک جهان دامن خاری دارم
هرکسی را ز میانیست کنار یاری
زین میانه من سرگشته کناری دارم
گفتمش در دو جهان جز تو مرا یاری نیست
شرم نامد ز منش گفت که آری دارم
گل رویت همه در دست رقیبست چرا
من ز گلزار شب وصل تو خاری دارم
گفتمش گر تو دو صد جور کنی بر دل ریش
به جهان غیر غم عشق تو کاری دارم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۷۰ - من به بوی سر زلفت نگرانی دارم
من به بوی سر زلفت نگرانی دارم
با لب لعل تو آمیزش جانی دارم
حال دل با همه کس راست نمی یارم گفت
زآنکه با گوش تو من راز نهانی دارم
سر فرو ناورم ای دوست به کون و به مکان
زآنکه از لطف خدا تاج کیانی دارم
بیش از این سرمکش از بنده تو ای سرو روان
مهر دل با رخت ای یار تو دانی دارم
گفتم از دست تو ای شوخ جفاجو روزی
دل خود باز ستانم که ضمانی دارم
بیش از این بار غم هجر منه بر جانم
هیچ دانی که به هجرانت توانی دارم
گرچه هیچم عملی نیست نباشم نومید
زانکه در طبع جهان جوهر کانی دارم
با لب لعل تو آمیزش جانی دارم
حال دل با همه کس راست نمی یارم گفت
زآنکه با گوش تو من راز نهانی دارم
سر فرو ناورم ای دوست به کون و به مکان
زآنکه از لطف خدا تاج کیانی دارم
بیش از این سرمکش از بنده تو ای سرو روان
مهر دل با رخت ای یار تو دانی دارم
گفتم از دست تو ای شوخ جفاجو روزی
دل خود باز ستانم که ضمانی دارم
بیش از این بار غم هجر منه بر جانم
هیچ دانی که به هجرانت توانی دارم
گرچه هیچم عملی نیست نباشم نومید
زانکه در طبع جهان جوهر کانی دارم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۹۲ - مدّتی تا به غم حال جهان می سازم
مدّتی تا به غم حال جهان می سازم
شرح حالی ز سر شوق همی پردازم
چون کبوتر بچه کاو در وطنش انس گرفت
به سر کوی تمنّای تو در پروازم
چند رانی من دلسوخته را از بر خویش
به خلاف ای صنم آخر نفسی بنوازم
یک زمان سوی من خسته مهجور خرام
تا دل و جان و جهان در قدمت اندازم
گرچه بازت به هوس با دگری هست هوا
در هوای شب دیدار تو چون شهبازم
سرّ عشق رخ تو در دل ما بود نهان
لیک شد فاش چو نی در همه عالم زارم
به جهان گر نظری می کنی از غایت لطف
دو جهان را چه محل هر سه جهان در بازم
شرح حالی ز سر شوق همی پردازم
چون کبوتر بچه کاو در وطنش انس گرفت
به سر کوی تمنّای تو در پروازم
چند رانی من دلسوخته را از بر خویش
به خلاف ای صنم آخر نفسی بنوازم
یک زمان سوی من خسته مهجور خرام
تا دل و جان و جهان در قدمت اندازم
گرچه بازت به هوس با دگری هست هوا
در هوای شب دیدار تو چون شهبازم
سرّ عشق رخ تو در دل ما بود نهان
لیک شد فاش چو نی در همه عالم زارم
به جهان گر نظری می کنی از غایت لطف
دو جهان را چه محل هر سه جهان در بازم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۹۷ - نیست بر دولت وصل تو شبی دست رسم
نیست بر دولت وصل تو شبی دست رسم
از سر لطف خود ای دوست به فریاد رسم
نیست ما را بجز از لطف تو فریادرسی
نبود جز غم و اندوه جهان هیچ کسم
مه و خورشید جهانتاب چو بر ما گذرند
گر کنم در دو نظر بی رخ تو هیچ کسم
می پزم دیگ هوس را به امیدی باری
که به ناموس وصال تو زمانی برسم
مرغ جانم چو هوادار سر کوی تو شد
غیر خاک درت ای دوست نباشد هوسم
نفسی بی تو نیارم زدن ای جان دریاب
هست باقی به امید رخ تو یک نفسم
گل روی تو به دست دگرانست و کنون
زان گلستان من دلخسته به خاری نرسم
طوطی جانی و هستت شکرستان بسیار
به هوای شکرستان تو همچون مگسم
دو جهان را به سر کار تو کردم چه کنم
چون شبی نیست به وصل رخ تو دست رسم
از سر لطف خود ای دوست به فریاد رسم
نیست ما را بجز از لطف تو فریادرسی
نبود جز غم و اندوه جهان هیچ کسم
مه و خورشید جهانتاب چو بر ما گذرند
گر کنم در دو نظر بی رخ تو هیچ کسم
می پزم دیگ هوس را به امیدی باری
که به ناموس وصال تو زمانی برسم
مرغ جانم چو هوادار سر کوی تو شد
غیر خاک درت ای دوست نباشد هوسم
نفسی بی تو نیارم زدن ای جان دریاب
هست باقی به امید رخ تو یک نفسم
گل روی تو به دست دگرانست و کنون
زان گلستان من دلخسته به خاری نرسم
طوطی جانی و هستت شکرستان بسیار
به هوای شکرستان تو همچون مگسم
دو جهان را به سر کار تو کردم چه کنم
چون شبی نیست به وصل رخ تو دست رسم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۰۲ - صد ازین جور و جفا گر ز برای تو کشم
صد ازین جور و جفا گر ز برای تو کشم
همچنان سر همه در پای رضای تو کشم
بس غم و درد که از جور تو بر جان منست
این همه درد به امّید دوای تو کشم
تو جفا بر من بیچاره روا می داری
تا کی این بار ستمها ز جفای تو کشم
یک نفس بیش مرا نیست زمانی سوی ما
بگذر ای دوست که این لاشه به پای تو کشم
من ز رای تو نگردم اگرم سر برود
گر نفس برکشم ای دوست برای تو کشم
تا کی ای دل ز غم خویش مرا خوار کنی
تا کی آخر من دل خسته بلای تو کشم
عافیت خواستم و گوشه ی درویشی و فقر
ای خوش آن روز مگر روز جزای تو کشم
چون جهان را نبود هیچ وفایی و ثبات
پس چرا این همه محنت به وفای تو کشم
همچنان سر همه در پای رضای تو کشم
بس غم و درد که از جور تو بر جان منست
این همه درد به امّید دوای تو کشم
تو جفا بر من بیچاره روا می داری
تا کی این بار ستمها ز جفای تو کشم
یک نفس بیش مرا نیست زمانی سوی ما
بگذر ای دوست که این لاشه به پای تو کشم
من ز رای تو نگردم اگرم سر برود
گر نفس برکشم ای دوست برای تو کشم
تا کی ای دل ز غم خویش مرا خوار کنی
تا کی آخر من دل خسته بلای تو کشم
عافیت خواستم و گوشه ی درویشی و فقر
ای خوش آن روز مگر روز جزای تو کشم
چون جهان را نبود هیچ وفایی و ثبات
پس چرا این همه محنت به وفای تو کشم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۱۷ - چون سر زلف تو ای دوست پریشان حالم
چون سر زلف تو ای دوست پریشان حالم
خود نپرسی که چگونه گذرد احوالم
کبریک سو نه و یک شب ز در وصل درآ
تا جهان بین جهان در کف پایت مالم
همچو خال سیهت حال تباهست مرا
زآنکه پیوسته گرفتار دو زلف و خالم
گر کنی رحم به حال من مسکین چه شود
که ز درد غم هجران تو بس بد حالم
زآتش شوق رخت عود صفت می سوزم
زار چون نایم و در چنگ غمت می نالم
خود نپرسی که چگونه گذرد احوالم
کبریک سو نه و یک شب ز در وصل درآ
تا جهان بین جهان در کف پایت مالم
همچو خال سیهت حال تباهست مرا
زآنکه پیوسته گرفتار دو زلف و خالم
گر کنی رحم به حال من مسکین چه شود
که ز درد غم هجران تو بس بد حالم
زآتش شوق رخت عود صفت می سوزم
زار چون نایم و در چنگ غمت می نالم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۲۳ - من ز هجران تو سرگشته و سرگردانم
من ز هجران تو سرگشته و سرگردانم
به چه رو من ز سر کوی تو سرگردانم
به سر کوی وفای تو بتا در طلبت
همچو گویی من غمدیده به سرگردانم
آسیاب نظرم تا بکی ای جان ز فراق
شب همه شب به غم از خون جگر گردانم
گر یکی تیر مژه سوی جهان اندازی
جان ز شوق دو کمان تو سپر گردانم
کمیا خاصیتی من شده ام خاک درت
از سر لطف تو ملحوظ نظر گردانم
چون شدم خاک درت ای دل و دین از دل و جان
نظری بر من خاکی کن و زر گردانم
آخر انصاف بده سیمبرا گرد جهان
خویشتن در طلبت چند به سرگردانم
به چه رو من ز سر کوی تو سرگردانم
به سر کوی وفای تو بتا در طلبت
همچو گویی من غمدیده به سرگردانم
آسیاب نظرم تا بکی ای جان ز فراق
شب همه شب به غم از خون جگر گردانم
گر یکی تیر مژه سوی جهان اندازی
جان ز شوق دو کمان تو سپر گردانم
کمیا خاصیتی من شده ام خاک درت
از سر لطف تو ملحوظ نظر گردانم
چون شدم خاک درت ای دل و دین از دل و جان
نظری بر من خاکی کن و زر گردانم
آخر انصاف بده سیمبرا گرد جهان
خویشتن در طلبت چند به سرگردانم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۳۲ - ناتوانم به غم عشق تو و نتوانم
ناتوانم به غم عشق تو و نتوانم
که کنم ترک غم عشق تو تا بتوانم
تا به کی ز آتش عشق تو جهانی سوزد
کز غم هجر تو جانا به لب آمد جانم
تو طبیب دل پردرد من خسته دلی
تا به کی زان لب شیرین نکنی درمانم
تا به پای طلبت گرد جهان می گردم
بشد از دست به یکبار سر و سامانم
تو به خواب خوش و فارغ ز من ای جان همه شب
به فلک می رسد از شوق رخت افغانم
تا کی ای دوست نگویی که چنین نتوان زیست
نه مرادی ز جهان و نه رخ جانانم
من تو را بنده ام ای جان تو خداوند منی
من بر اینم چه کنم هرچه تو گویی آنم
گر تو گویی ز سر و جان بگذر درگذرم
بنده قربان توأم گر بدهی فرمانم
مشکل ای دوست تو در دست جهان آمده ای
نازنینا مده از دست چنین آسانم
که کنم ترک غم عشق تو تا بتوانم
تا به کی ز آتش عشق تو جهانی سوزد
کز غم هجر تو جانا به لب آمد جانم
تو طبیب دل پردرد من خسته دلی
تا به کی زان لب شیرین نکنی درمانم
تا به پای طلبت گرد جهان می گردم
بشد از دست به یکبار سر و سامانم
تو به خواب خوش و فارغ ز من ای جان همه شب
به فلک می رسد از شوق رخت افغانم
تا کی ای دوست نگویی که چنین نتوان زیست
نه مرادی ز جهان و نه رخ جانانم
من تو را بنده ام ای جان تو خداوند منی
من بر اینم چه کنم هرچه تو گویی آنم
گر تو گویی ز سر و جان بگذر درگذرم
بنده قربان توأم گر بدهی فرمانم
مشکل ای دوست تو در دست جهان آمده ای
نازنینا مده از دست چنین آسانم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۳۳ - بی رخ چون خورت ای جان به لب آمد جانم
بی رخ چون خورت ای جان به لب آمد جانم
می دهم جان به غم عشق تو تا بتوانم
همچو بلبل شب و روز و گه بی گه به جهان
من به پای رخ گل از دل و جان می خوانم
درد خود را بنمودم به طبیب از سر درد
کرد از گل شکر لعل لبت درمانم
درد ما را نکنی هیچ دوا از لب لعل
ای عزیز دل من طالع خود می دانم
زندگانی به فراق رخ خوبت کردن
یک نفس جان جهان من به جهان نتوانم
چون قلم دود به سر می رودم از غم تو
همچو پرگار به هجران تو سرگردانم
غم حال من سرگشته بجو کآخر کار
ترسم ای جان که به درمان جهان درمانم
می دهم جان به غم عشق تو تا بتوانم
همچو بلبل شب و روز و گه بی گه به جهان
من به پای رخ گل از دل و جان می خوانم
درد خود را بنمودم به طبیب از سر درد
کرد از گل شکر لعل لبت درمانم
درد ما را نکنی هیچ دوا از لب لعل
ای عزیز دل من طالع خود می دانم
زندگانی به فراق رخ خوبت کردن
یک نفس جان جهان من به جهان نتوانم
چون قلم دود به سر می رودم از غم تو
همچو پرگار به هجران تو سرگردانم
غم حال من سرگشته بجو کآخر کار
ترسم ای جان که به درمان جهان درمانم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۳۷ - در سرم هست که سر در سر کار تو کنم
در سرم هست که سر در سر کار تو کنم
جان نخواهم که بود بی رخ تو در بدنم
سالها تا شب هجران تو بر من گذرد
که ز درد غم عشقت مژه بر هم نزنم
به دو چشم تو که چون زلف تو بر ماه رخت
هردم آشفته و شوریده و بی خویشتنم
سر تسلیم چو حکمست مرا اندر پیش
لیکن ای دوست دمی چون بنوازی نزنم
به خیال قد و رخسار تو در فصل بهار
اتّفاقاً گذر افتاد به سوی چمنم
سرو دیدم که به بالای جهان می نازید
گل رخ از غنچه برون کرد که ماه سمنم
گفتم ای باد صبا زود بدم تا بر دوست
گر مجالی بود آنجا که بگویی سخنم
گو که من بی رخ زیبا و قد رعنایت
گل کجا می برم و سرو روان را چکنم
زود بشتاب که گر بر سر خاکم گذری
از تف آتش دل سوخته یابی کفنم
یاد لعل لب تو پیش شکر می کردم
نیشکر دست برآورد و بزد بر دهنم
پیش لعل لبت ار غنچه دهن بگشاید
بزنم بر دهن او همه درهم شکنم
جان نخواهم که بود بی رخ تو در بدنم
سالها تا شب هجران تو بر من گذرد
که ز درد غم عشقت مژه بر هم نزنم
به دو چشم تو که چون زلف تو بر ماه رخت
هردم آشفته و شوریده و بی خویشتنم
سر تسلیم چو حکمست مرا اندر پیش
لیکن ای دوست دمی چون بنوازی نزنم
به خیال قد و رخسار تو در فصل بهار
اتّفاقاً گذر افتاد به سوی چمنم
سرو دیدم که به بالای جهان می نازید
گل رخ از غنچه برون کرد که ماه سمنم
گفتم ای باد صبا زود بدم تا بر دوست
گر مجالی بود آنجا که بگویی سخنم
گو که من بی رخ زیبا و قد رعنایت
گل کجا می برم و سرو روان را چکنم
زود بشتاب که گر بر سر خاکم گذری
از تف آتش دل سوخته یابی کفنم
یاد لعل لب تو پیش شکر می کردم
نیشکر دست برآورد و بزد بر دهنم
پیش لعل لبت ار غنچه دهن بگشاید
بزنم بر دهن او همه درهم شکنم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۵۱ - بی رخت صبر از این بیش ندارم چه کنم
بی رخت صبر از این بیش ندارم چه کنم
تا به کی عمر در این غصّه گذارم چه کنم
این چنین خسته ز ایام فراقت که منم
خون دل در غمت از دیده نبارم چه کنم
گر تو را هست به جای من دلخسته کسی
من بجز لطف تو ای دوست ندارم چه کنم
چون ز هجران تو ای دوست ز پای افتادم
دست از خون دل خود ننگارم چه کنم
ز گل وصل تو بویی به مشامم نرسید
دایم از هجر تو مجروح ز خارم چه کنم
شب و روز و گه و بی گه ز غمش گریانم
فارغ از حال من خسته نگارم چه کنم
ای که بی جرم بشد خاطرت آزرده ز من
زاریم شد ز حد و سخت نزارم چه کنم
در جهان چون نبود دولت وصلت یک دم
به غمت روز و شبی گر نگذارم چه کنم
تا به کی عمر در این غصّه گذارم چه کنم
این چنین خسته ز ایام فراقت که منم
خون دل در غمت از دیده نبارم چه کنم
گر تو را هست به جای من دلخسته کسی
من بجز لطف تو ای دوست ندارم چه کنم
چون ز هجران تو ای دوست ز پای افتادم
دست از خون دل خود ننگارم چه کنم
ز گل وصل تو بویی به مشامم نرسید
دایم از هجر تو مجروح ز خارم چه کنم
شب و روز و گه و بی گه ز غمش گریانم
فارغ از حال من خسته نگارم چه کنم
ای که بی جرم بشد خاطرت آزرده ز من
زاریم شد ز حد و سخت نزارم چه کنم
در جهان چون نبود دولت وصلت یک دم
به غمت روز و شبی گر نگذارم چه کنم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۵۲ - من مسکین به جهان یار ندارم چه کنم
من مسکین به جهان یار ندارم چه کنم
جز غم عشق رخش کار ندارم چه کنم
بار عشق تو چو کوهست و تن از ضعف چو کاه
بیش ازین طاقت این بار ندارم چه کنم
دارم از جور تو بسیار شکایت لیکن
پیش کس زهره ی گفتار ندارم چه کنم
مشکل آنست که بیمارم و در درد غمش
جان فدا کردم و تیمار ندارم چه کنم
ساکن کوی تو گفتم که شوم یکباره
بر سر کوی تو چون بار ندارم چه کنم
تو نداری خبر از حال من خسته و من
طاقت زحمت اغیار ندارم چه کنم
جز غم دوست که پیوسته ندیمست مرا
در جهان مونس و غمخوار ندارم چه کنم
جز غم عشق رخش کار ندارم چه کنم
بار عشق تو چو کوهست و تن از ضعف چو کاه
بیش ازین طاقت این بار ندارم چه کنم
دارم از جور تو بسیار شکایت لیکن
پیش کس زهره ی گفتار ندارم چه کنم
مشکل آنست که بیمارم و در درد غمش
جان فدا کردم و تیمار ندارم چه کنم
ساکن کوی تو گفتم که شوم یکباره
بر سر کوی تو چون بار ندارم چه کنم
تو نداری خبر از حال من خسته و من
طاقت زحمت اغیار ندارم چه کنم
جز غم دوست که پیوسته ندیمست مرا
در جهان مونس و غمخوار ندارم چه کنم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۵۴ - بر سر کوی تو افغان چه کنم گر نکنم
بر سر کوی تو افغان چه کنم گر نکنم
دیده ی جان به تو حیران چه کنم گر نکنم
خانه صبر من ای نور دو چشمم ز فراق
در غم عشق تو ویران چه کنم گر نکنم
گرچه عهد من دلخسته شکستی به جفا
با غم روی تو پیمان چه کنم گر نکنم
آشکارا چو تو خون دل ما می ریزی
درد دل را ز تو پنهان چه کنم گر نکنم
گوهر و زر به فراق رخت ای جان به جهان
ز رخ و چشم خود ارزان چه کنم گر نکنم
دیده ی جان به تو حیران چه کنم گر نکنم
خانه صبر من ای نور دو چشمم ز فراق
در غم عشق تو ویران چه کنم گر نکنم
گرچه عهد من دلخسته شکستی به جفا
با غم روی تو پیمان چه کنم گر نکنم
آشکارا چو تو خون دل ما می ریزی
درد دل را ز تو پنهان چه کنم گر نکنم
گوهر و زر به فراق رخت ای جان به جهان
ز رخ و چشم خود ارزان چه کنم گر نکنم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۷۶ - روی بنمای که پیشت به نیاز آمده ایم
روی بنمای که پیشت به نیاز آمده ایم
در جهان جز غم تو از همه باز آمده ایم
طاق ابروی تو محراب دل و جان منست
زان به اخلاص دل آنجا به نیاز آمده ایم
قلب راه غم عشقم ز سر صدق و صفا
بر سر آتش هجران به گداز آمده ایم
گفتمش سرو صفت سوی من خسته خرام
گفت آهسته توان کز سر ناز آمده ایم
از جفا رفتم از این در بگشا بر رویم
از در مسکنت ای دوست چو باز آمده ایم
همه شب شمع صفت پیش رخت می سوزم
تا به روز از چه بگو بر سر گاز آمده ایم
سرو نازی به جهان بر قد تو می نازم
ناز کم کن به درت چون به نیاز آمده ایم
گرچه گنجشک ضعیفم هوس عشقم نیست
به هوای سر کوی تو چو باز آمده ایم
در جهان جز غم تو از همه باز آمده ایم
طاق ابروی تو محراب دل و جان منست
زان به اخلاص دل آنجا به نیاز آمده ایم
قلب راه غم عشقم ز سر صدق و صفا
بر سر آتش هجران به گداز آمده ایم
گفتمش سرو صفت سوی من خسته خرام
گفت آهسته توان کز سر ناز آمده ایم
از جفا رفتم از این در بگشا بر رویم
از در مسکنت ای دوست چو باز آمده ایم
همه شب شمع صفت پیش رخت می سوزم
تا به روز از چه بگو بر سر گاز آمده ایم
سرو نازی به جهان بر قد تو می نازم
ناز کم کن به درت چون به نیاز آمده ایم
گرچه گنجشک ضعیفم هوس عشقم نیست
به هوای سر کوی تو چو باز آمده ایم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۷۷ - دیده دیدن رویت ز خدا می طلبیم
دیده دیدن رویت ز خدا می طلبیم
در رخ نور وشت نور و صفا می طلبیم
مدّتی تا ز غمت دل به جفا بنهادیم
لیکن از کوی صفا بوی وفا می طلبیم
ما نداریم گناهی، چو تو می گویی نیست
عفو آن از کرم و لطف شما می طلبیم
در دلت گرچه ز ما بود کدورت حالی
از درون دل تو ذوق و صفا می طلبیم
عیب ما خود همه اینست که مشتاق توایم
لب یار و لب جام و لب ما می طلبیم
مرغ جانیم در این قالب تن روزی چند
لاجرم از دو جهان روی هوا می طلبیم
سرو بالای تو ار سایه بینداخت به ما
ما ز بالای تو ای دوست بلا می طلبیم
پرتو نور رخت گرچه جهانگیر شدست
ما زکاتی ز تو از بهر گدا می طلبیم
در رخ نور وشت نور و صفا می طلبیم
مدّتی تا ز غمت دل به جفا بنهادیم
لیکن از کوی صفا بوی وفا می طلبیم
ما نداریم گناهی، چو تو می گویی نیست
عفو آن از کرم و لطف شما می طلبیم
در دلت گرچه ز ما بود کدورت حالی
از درون دل تو ذوق و صفا می طلبیم
عیب ما خود همه اینست که مشتاق توایم
لب یار و لب جام و لب ما می طلبیم
مرغ جانیم در این قالب تن روزی چند
لاجرم از دو جهان روی هوا می طلبیم
سرو بالای تو ار سایه بینداخت به ما
ما ز بالای تو ای دوست بلا می طلبیم
پرتو نور رخت گرچه جهانگیر شدست
ما زکاتی ز تو از بهر گدا می طلبیم